امامت و رهبری، حاکمان زمان

احضار امام صادق توسط منصور

شهادت امام صادق علیه السلام پس از گذشت دوازده سال از حکومت سیاه منصور عباسی رخ داد و طی این مدت با اینکه امام صادق علیه السلام دور از عراق بود و در مدینه زندگی می کرد با این همه از دست او امان و راحتی نداشت.
ابن طاووس در کتاب «مهج الدعوات» می نویسد: منصور در دوران حکومتش هفت بار امام صادق علیه السلام را نزد خود احضار کرده است؛ گاهی در مدینه در ربذه به هنگام عزیمت حج و دیگر بار در کوفه و بغداد بارها آن حضرت را مجبور به آمدن از مدینه به مرکز می کردند.
مفضل بن عمر می گوید: منصور مرتب امام صادق علیه السلام را احضار می کرد و تصمیم به قتل آن حضرت را داشت. منصور به امام صادق علیه السلام می گفت: نباید مردم را بپذیری و باید از ورود مردم به خانه ات جلوگیری کنی. آری منصور درب خانه ی امام صادق علیه السلام را بست و آن حضرت را در نهایت سختی و فشار قرار داد و وضع برای شیعیان هم سخت شد.
سید بن طاووس می نویسد: منصور امام صادق علیه السلام را به کوفه فراخواند. او برای این کار، ابراهیم بن جبله را به مدینه فرستاد تا امام صادق علیه السلام را جلب کند. وی
[صفحه ۱۵۵]
می گوید: وقتی به مدینه رسیدم، به منزل امام رفتم و پیام منصور را ابلاغ کردم، شنیدم امام صادق علیه السلام این دعا را می خواند: «اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شده…» پس از آنکه مرکب را آماده کردند و خواست سوار شود چنین می خواند «اللهم بک استفتح و بک استنجح…» و وقتی وارد کوفه شدیم از مرکب پیاده شد و دو رکعت نماز گزارد و سپس دستها را به آسمان بلند کرد و این دعا را خواند: «اللهم رب السموات و ما اظلت و رب الارضین السبع و ما املت…»
ربیع می گوید: هنگامی که می خواستیم امام صادق علیه السلام را نزد منصور ببریم من قبلا وارد شدم تا منصور را از ورود امام صادق مطلع سازم.
منصور مسیب بن زهیر ضبی (جلاد) را فراخواند و شمشیری به او داد و گفت: هر وقت من با «جعفر بن محمد» وارد گفتگو شدم و به تو اشاره کردم فورا گردن او را بزن و منتظر فرمان من مباش.
من از نزد منصور بیرون آمدم و چون با امام جعفر صادق علیه السلام دوستی داشتم و در موسم حج، همیشه به دیدار و زیارتش می شتافتم، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! این مرد ستمکار درباره ی شما تصمیمی دارد. دوست ندارم که شما را در آن وضع و حال ببینم. اگر فرمایشی یا وصیتی دارید بفرمائید.
امام صادق علیه السلام فرمود: نگران نباش! اگر داخل شویم و نگاهش به من افتد، عوض می شود. آنگاه همه ی پرده را به دست گرفت و این دعا را خواند:
«یا اله جبرئیل و میکائیل و اسرافیل…»
سپس داخل اندرونی شد و زیر لب دعائی می خواند که من نمی فهمیدم. من منصور را می دیدم که مانند آتشی که آب سرد روی آن بریزند و خاموش شود، مرتبا خشمش فروکش می کرد، تا اینکه امام صادق علیه السلام به کنار تخت او رسید. آنگاه منصور از جا پرید و دست حضرت را گرفت و او را روی تخت خویش نشانید و گفت: ای اباعبدالله! ببخشید که این همه به شما زحمت دادم. غرض آن است که شکایت قوم و خویشانت را به تو کنم. آنان با من بدرفتاری می کنند، بر دین من طعنه
[صفحه ۱۵۶]
می زنند و مردم را بر ضد من می شورانند و اگر کسی غیر از من به خلافت می رسید که با آنان نسبت خویشی هم نداشت از او اطاعت می کردند.
امام صادق علیه السلام در پاسخ فرمود: ای امیر! چرا روش گذشتگان صالح را فراموش می کنی؟ همچون ایوب که گرفتار شد، ولی صبر و شکیبائی پیشه کرد و یوسف مظلوم گردید، اما بخشید و سلیمان به ناز و نعمت رسید، لیکن سپاس و شکر خدا را بجا آورد.
منصور گفت: من هم صبر می کنم، می بخشم و سپاس می گویم. آنگاه رو به امام کرد و گفت: حدیثی را بفرمائید که قبلا از شما راجع به صله ی ارحام شنیده ام.
امام صادق علیه السلام فرمود: شنیدم پدرم از پدرانش روایت فرمود:
البر و صله الارحام عماره الدیار و زیاده الاعمار.
نیکی و صله ی رحم و پیوند با خویشاوند نزدیک موجب آبادانی شهرها و زیادی عمرها می شود.
منصور گفت: منظورم این حدیث نبود.
امام صادق علیه السلام فرمود: پدرم از اجدادمان از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت فرمود:
من احب ان ینسأ فی اجله و یعافی فی بدنه فلیصل رحمه.
هر کس دوست می دارد که اجل و مرگش به تأخیر افتد و تندرست بماند، پس باید صله ی رحم و پیوند خویشاوند کند.
منصور گفت: این حدیث را نیز نمی گویم.
امام صادق علیه السلام فرمود: بسیار خوب! حدیث کرد مرا پدرم از پدرانش که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مرد نیکوکاری در همسایگی شخصی که از خویشاوند نزدیکش بریده بود، در حال احتضار و جان کندن بود. از سوی خدا به فرشته ی مرگ خطاب شد که از عمر آن مرد که قطع رحم کرده چند سال باقی است؟ عرض شد: سی سال خداوند فرمود: آن سی سال را به عمر این مرد نیکوکار که صله ی رحم کرده، بیفزائید.
در این موقع منصور به غلام و خدمتکارش گفت: عطر و غالیه بیاورند و آنگاه به
[صفحه ۱۵۷]
دست خویش سر و صورت امام صادق علیه السلام را معطر کرد و چهار هزار دینار هم به حضرت داد و گفت که مرکب مخصوصش را بیاورند و آن قدر نزدیک آوردند که در کنار تخت او نگاه داشتند و در آنجا امام صادق علیه السلام را سوار کردند و رفتند. [۱۳۴].
روزی منصور که از راندن مگسی وامانده بود، از امام صادق علیه السلام می پرسد: ای اباعبدالله! چرا خداوند مگس را آفرید؟!
امام صادق علیه السلام فرمود: تا تکبر جباران را در هم شکند و آنان را خوار سازد. [۱۳۵].
نقشه ی منصور
منصور، امام صادق علیه السلام را احضار کرد و گفت: ای جعفر! می دانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پدر شما علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود:
«ای علی! اگر بیم نداشتم که گروهی از امت من درباره ی تو آن عقیده را پیدا کنند که مسیحیان راجع به عیسی پیدا کردند چیزی می گفتم که تو از هیچ رهگذری نمی گذشتی مگر آنکه خاک زیر پایت را به قصد تبرک و شفا برمی داشت.»
همچنین خود علی علیه السلام فرموده است:
«دو گروه به خاطر من هلاک و منحرف شده اند: دوستان زیاده رو و دشمنانی که بی اندازه دشمنی می ورزند.»
این سخن را بدان جهت گفت که بیزاری خود را از عقیده ی غالیان و افراط گران ابراز و آشکار کند و به جانم سوگند اگر عیسی مسیح سکوت می کرد و به آنچه مردم درباره ی او می گفتند، خشنود می شد، خدایش عذاب می فرمود و تو می دانی که درباره ی شما چه گفته می شود و چه عقاید باطل و ناروا!!! راجع به تو اظهار می شود. و امساک و خودداری تو از افشاگری و خشنودی تو بر این وضع، سبب خشم خدا
[صفحه ۱۵۸]
می گردد. مردم بی خرد حجاز گمان دارند که تو اول شخص روزگار، آگاه از اسرار و رازها، حجت و زبان گویای خدا، معدن علوم و دانشهای پروردگار، میزان عدل خداوند و چراغ پر نور او که بدان وسیله هر جستجوگر، پهنای تاریکیها را به سوی نور طی می کند، هستی. آنان می پندارند که خداوند عمل کسی را که آشنا به مقام تو نباشد نمی پذیرد و روز قیامت به اعمال او ارجی نمی نهد. اینان درباره ی تو غلو کرده و تو را آنگونه که نیستی قبول دارند و درباره ات چیزی می گویند که تو آن چنان نیستی. پس خود لب بگشا و آنان را راهنمائی کن که نخستین کسی که حق را به زبان آورده پدران تو، و اولین تصدیق کننده ی آن، پدران تو بوده اند و شایسته است که تو پا جای پای ایشان بگذاری و راه آنان را بروی. امام صادق علیه السلام در پاسخ منصور چنین فرمود:
انا فرع من فروع الزیتونه و قندیل من قنادیل بیت النبوه و أدیب السفره و ربیب الکرام البرره و مصباح من مصابیح المشکاه التی فیها نور النور و صفوه الکلمه الباقیه فی عقیب المصطفین الی یوم الحشر.
من شاخه ای از درخت پربار رسالت و چلچراغی از چندین چلچراغ پر نور خاندان نبوتم. من تربیت یافته ی ملائک و پرورده شده در دامان فرشتگان بزرگوارم. من مشعلی فروزان و ستاره ای درخشان از مجموعه ی ستارگان روشنائی بخش هدایت و برگزیده ای از کلمه ی باقیه در صلب برگزیدگان همیشه ی تاریخم.
منصور پس از شنیدن این بیان امام صادق علیه السلام رو به حاضران مجلس گفت: او مرا از دریای پرموج بیکران که دانشمندان در آن حیرانند و شناوران در آن غرق و پهنه ی فضا برای پرندگان تنگ آید، عبور داد. این شخص که همچون استخوانی در گلوی خلفا و سلاطین گیر کرده، نه تبعیدش رواست و نه قتلش. [۱۳۶].
[صفحه ۱۵۹]
برگرفته از کتاب بر امام صادق علیه السلام چه گذشت نوشته آقای محمد حسن موسوی کاشانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *