از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

اشعار شهادت امام صادق (ع) – امشب چرا این قدر نورانی ست؟

امشب چرا این قدر نورانی ست؟
شاید کسی نان می پزد شاید

شاید کسی نذری پزان دارد
بدجور بوی دود می آید!

از کوچه ی تنگ بنی هاشم
نزدیک باب جبرئیل انگار

آری، شعاع سرکش این نور
از بیت «صادق» می رسد این بار

ای وای اینجا نور؟! نه نارست
انگار دارم خواب می بینم

نه، مثل این که عین بیداری ست
پروانه ای بی تاب می بینم

ای کاش می مُردم، نمی دیدم
این گونه احوال امامم را

شرمنده ام از اینکه می گویم
تعبیرهای نا تمامم را:

فرزند ابراهیم و اسماعیل
بر روی آتش راه می پیمود

آن آتشی که سرخی داغش
بود از تبار هیزم نمرود

از خاطرات کوچه، تصویری
ناگاه در ذهنش تجسّم کرد

اشک از کنار گونه اش بارید
بغض فدک در او تلاطم کرد

یاد دوشنبه آتشش می زد
کوثر میان شعله ها می سوخت

چشم دلش را بین آن غوغا
بر مادر بی یاوری می دوخت

یاد امیرالمؤمنین می کرد
آن «یابنَ أم…إستَضعَفونی» را

یک باره در پیش نگاهش دید
مسمارهای داغ خونی را

بر گریه هایش خنده می کردند
بر ناله هایش هلهله، امّا…

او خواند در آن حال نامطلوب
چندین و چندین نافله، امّا…

یک حرف در این سینه جا مانده
زخم سر و پیشانی اش از چیست؟

آثار ناموزونِ خاک آلود
بر چهره ی عرفانی اش از چیست؟

این کوچه تاریک است و ناهموار
بی شک به روی خاک افتاده ست

با دیدن این ماجرا یادِ…
آن صحنه ی غمناک افتاده ست

با دست های بسته و تهدید
مزد رسالت را ادا کردند

یک مشت نامرد خدا نشناس
بی حرمتی بر هل اتی کردند

موی سپیدش را نمی بینید!
آه نفس هایش که می آید

کف می زنید و قهقهه هرگاه
آوای زهرایش که می آید

این باغ و پر پر کردنش؟ هرگز
آقای ما هجده بغل یاس ست

از مادرش حرفی نزن! خاموش
بر نام زهرا سخت حسّاس ست

این خاندان ارثش پریشانی ست
گاهی مدینه گاه در کوفه

یا در حصار شصت طغیانگر
یا روضه های داغ مکشوفه

آقا خودش هم خوب می داند
بی کربلا این شعر ویران ست

باید بمیرد شاعرش، وقتی
حرف از لب و تشت ست و دندان ست

یک روز در تشتی جگر دارند
یک روز در آن تشت، سر دارند

یک روز سرهایی که بر دار اند
یک روز بر داری قمر دارند

این بیت ها قدری معطّل شد
تا این که حرف تلّ و مقتل شد

در گیر و دار قافیه، آخر
شاعر درون شعر منحل شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *