اصحاب و شاگردان

اصحاب و اهل زمان امام صادق علیه السلام

احتجاج- ص ۱۹۳- سعید بن الخصیب گفت: من و ابن ابی لیلی وارد مدینه شدیم در مسجد پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم بودیم که جعفر بن محمّد علیه السّلام وارد شد ما باحترام ایشان حرکت کردیم از حال من و خانواده ام پرسید بعد فرمود: این کیست با تو؟

گفتم: این ابی لیلی قاضی مسلمانان. فرمود: بسیار خوب رو باو نموده فرمود:
مال این را میگیری و به آن دیگری میدهی بین زن و شوهر جدائی می افکنی و از کسی هم باک نداری؟! گفت: بلی.
فرمود: از روی چه چیز قضاوت میکنی. گفت: بوسیله آنچه از پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلم و ابا بکر و عمر بمن رسیده. فرمود: این حدیث را از پیغمبر شنیده ای که فرموده است بهترین داوران شما علی است. گفت بلی. فرمود با شنیدن این حدیث چگونه قضاوت میکنی از روی قضاوت دیگری غیر علی علیه السّلام.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۳
رنگ صورت ابن ابی لیلی زرد شد امام علیه السّلام بمن فرمود: برای خود همسفر دیگری انتخاب کن که دیگر بخدا سوگند یک کلمه با تو صحبت نخواهم کرد.
احتجاج- کلینی از اسحاق بن یعقوب نقل میکند که توقیعی از ناحیه مقدسه امام زمان بیرون شد بوسیله محمّد بن عثمان عمری باین مضمون:
اما راجع به ابو الخطاب محمّد بن زینبه اجدع او مردی ملعون است و پیروان او نیز همه ملعون هستند مبادا با هم عقیده های او بنشینی من از آنها بیزارم و پدرانم نیز از آنها بیزار بوده اند.
معانی الاخبار- ص ۳۴۰- یکی از اصحاب از جعفر صادق نقل کرد که شخصی باو گفت: ابو الخطاب میگوید: شما باو فرموده ای: وقتی بحق رسیدی هر کار میخواهی بکن فرمود: خدا لعنت کند ابو الخطاب را بخدا قسم من باو چنین نگفته ام.
در کتاب زید نرسی مینویسد: وقتی ابو الخطاب در کوفه پیدا شد و در مورد حضرت صادق ادعای خود را نمود من با عبیده بن زراره خدمت حضرت صادق رسیدم عرضکردم: آقا ابو الخطاب و پیروانش در باره شما ادعای بزرگی میکنند او بجای اللهم لبیک میگوید لبیک جعفر لبیک معراج «۱» پیروان او عقیده دارند همان طور که پیامبر اکرم بمعراج رفت او هم معراج رفته ولی معراج بسوی شما وقتی از معراج بزمین فرود آمده ادعای خدائی برای شما کرده و لبیک جعفر میگوید.
چشمان امام علیه السّلام پر از اشگ شد و دانه دانه از گوشه چشم آن جناب ریخت دست بلند نموده گفت: خدایا من بیزارم از آنچه ابو الخطاب در باره ام ادعا میکند خدایا پوست و موی تنم اظهار بندگی ترا میکنند من بنده ی تو و فرزند بنده ی تو هستم ذلیل و خوارم در نزد تو. ساعتی سر بزمین انداخت گوئی مناجات میکرد. بعد سر بلند نموده فرمود: آری! آری! بنده خاضع و خاشع و ذلیل برای خدای
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۴
خود کوچک و خوار و خائف ترسان از خدا.
بخدا قسم مرا پروردگاریست که او را میپرستم و برایش شریکی قائل نیستم خدا ابو الخطاب را خوار و زار کند و چنان او را در وحشت اندازد روز قیامت که هرگز آسودگی را نبیند. لبیک پیمبران چنین نبود خود من نیز و نه پیمبران چنین لبیک گفته اند من این طور لبیک میگویم:
اللهم لبیک لبیک لا شریک لک
. ما از خدمت آن جناب مرخص شدیم به من فرمود: زید این سخنان را بتو گفتم تا در قبر آسوده باشم این مطالب را از دشمنان مخفی بدار «۱» در اختصاص مینویسد: موسی بن طلحه نقل کرد از مردی کوفی که گفت:
در منی بودم عمران بن عبد اللَّه قمی آمد چند خیمه آورد از خیمه های مردانه و زنانه که در آنها پرده داشت. آن خیمه را در محل مخصوص خیمه های حضرت صادق بزمین کوبید. چیزی نگذشت که حضرت صادق با خانواده خود آمد فرمود:
اینها از کجاست. گفتم: فدایت شوم این خیمه را عمران بن عبد اللَّه قمی برای شما زده امام علیه السّلام در آن خیمه فرود آمد بغلام خود فرمود: عمران بن عبد اللَّه را بیاور.
عمران آمد. گفت: آقا فدایت شوم این همان خیمه هائی است که دستور دادی درست کنم. فرمود: چقدر شد؟ عرضکرد آقا کرباسهای آن را خودم بافته ام و با دست خود اینها را ترتیب داده ام دوست دارم از من بعنوان هدیه بپذیری آن پولی که بمن داده بودید رد کردم.
امام علیه السّلام دست او را گرفت آنگاه فرمود: از خدا در خواست میکنم که درود بر محمّد و آلش بفرستد و ترا روز قیامت در سایبانی قرار دهد که جز سایه لطف خدا سایبانی نیست.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۵
اختصاص- حماد ناب گفت: خدمت حضرت صادق بودم در منی با عده ای در این موقع عمران بن عبد اللَّه قمی وارد شد از او حال پرسید و بسیار مورد لطف قرار داد و با صورت باز و شادمان با او صحبت کرد وقتی رفت من بحضرت صادق عرض کردم: این کیست که این قدر باو لطف نمودی؟ فرمود: این از خانواده ایست نجیب که هر یک از ستمگران روزگار قصد سوئی نسبت به آنها نمودند خدا آنها را نابود کرد.
قرب الاسناد: صفوان جمال گفت: بحضرت صادق عرض کردم گواهی میدهم بیکتائی خدا که شریکی ندارد و گواهی میدهم برسالت محمّد مصطفی که حجت خدا است روی زمین بر مردم بعد از او امیر المؤمنین علیه السّلام حجت خداست فرمود: خدا ترا رحمت کند.
عرض کردم: بعد امام حسن پس از ایشان امام حسین بعد از آن جناب علی بن الحسین و پس از ایشان محمّد بن علی و اکنون شما حجت خدا بر مردم هستید امام علیه السّلام پس از نام هر یک از امامها که میبردم میفرمود: خدا ترا رحمت کند.
علل الشرائع- ص ۵۲۸ ولید بن صبیح گفت: مردی آمد خدمت حضرت صادق ادعا کرد من از معلی بن خنیس طلبکارم گفت حق مرا از بین برده امام فرمود:
حق ترا کسی از بین برد که او را کشت. سپس بولید فرمود: حرکت کن حق او را بده من مایلم پیکر معلی را خنک گردانم گرچه پیکر او خنک و آسوده هست.
معانی الاخبار- ص ۳۴۰- ذریح محاربی گفت: بحضرت صادق علیه السّلام عرض کردم خداوند در قرآن دستوری داده مایلم معنی آن را بفهمم. فرمود: چه دستور.
عرض کرد این آیه: ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ «۱» فرمود: لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ بمعنی دیدار امام است و لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ انجام دادن همین مناسک و دستورات حج است.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۶
عبد اللَّه بن سنان گفت: خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم عرض کردم: آقا فدایت شوم معنی این آیه چیست: ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ فرمود:
منظور گرفتن موهای شارب و چیدن ناخن و کارهای شبیه باینها است. عرضکردم:
فدایت شوم ذریح محاربی مرا حدیث نمود که شما فرموده اید: لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ دیدار امام است. وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ این مناسک.
فرمود ذریح راست گفته تو نیز راست میگوئی قرآن دارای ظاهر و باطنی است کیست که مانند ذریح قدرت تحمل (تفسیر و باطن قرآن) را داشته باشد.
کمال الدین: محمّد همدانی گفت: بحضرت رضا علیه السّلام عرض کردم آقا آیا زراره عارف بمقام پدرت موسی بن جعفر بود؟ فرمود بلی. عرضکردم پس چرا پسر خود را فرستاد تا جستجو کند امام بعد از حضرت صادق کیست؟ فرمود: زراره عارف بمقام پدرم بود و میدانست که پدرش حضرت صادق او را امام قرار داده پسر خود را فرستاد تا از پدرم موسی بن جعفر جویا شود که آشکارا مردم را دعوت بامامت ایشان بنماید. تقیه بر طرف شد یا نه. چون پسرش دیر کرد مردم سخت گرفتند که بگوید امام کیست نخواست قبل از اینکه دستور پدرم باو برسد اقدام بکاری بکند بهمین جهت قرآن را برداشت و گفت: امام من کسی است که این قرآن او را تعیین کند از میان فرزندان حضرت صادق علیه السّلام «۱» صدوق رحمه اللَّه علیه میگوید: این خبر دلیل نیست که زراره امام خود را نمی شناخته با اینکه راوی این خبر احمد بن هلال است که علمای شیعه او را در صداقت و درستی قبول ندارند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۷
احمد بن ولید گفت: از سعد بن عبد اللَّه شنیدم میگفت: نشنیده بودیم که یک شیعه برگردد و ناصبی و دشمن آل رسول شود جز احمد بن هلال. علمای حدیث میگفتند هر روایتی را که احمد بن هلال تنها نقل کند مورد عمل قرار نمی گیرد.
کمال الدین- ص ۱۶۵- از درست نقل میکند که در خدمت موسی بن جعفر علیه السّلام سخن از زراره شد فرمود: من از خدا در خواست میکنم او را بمن ببخشد و خواهد بخشید چه میگوئی زراره بن اعین کسی است که در راه خدا با دشمن ما دشمن و با دوست ما دوست بود.
اختصاص- محمّد بن اسماعیل بن عبد الرحمن جعفی گفت: من و عمویم حصین ابن عبد الرحمن خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدیم امام عمویم را خیلی گرامی داشت پرسید این کیست بهمراه تو. گفت: پسر برادر من است پسر اسماعیل.
فرمود: خدا رحمت کند اسماعیل را و از گناه او بگذرد حالش چطور بود گفت: بسیار خوب تا وقتی خداوند نعمت ارادت بشما خاندان را از ما نگیرد.
فقال (یا حصین لا تستصغروا مودتنا فإنها من الباقیات الصالحات)
حصین مباد دوستی ما را سبک بشماری دوستی ما از باقیات الصالحات است. عرضکرد: آقا من کوچک نمی شمارم خدا را بر این نعمت سپاسگزارم.
کمال الدین- ج ۱ ص ۱۶۶- فضل بن عبد الملک از حضرت صادق علیه السّلام نقل کرد که فرمود: چهار نفرند که مرده و زنده ی آنها را از همه مردم بیشتر دوست میدارم. برید عجلی و زراره بن اعین و محمّد بن مسلم و احول. از همه مردم این چهار نفر را بیشتر دوست میدارم.
غیبت شیخ طوسی- ص ۲۲۳- هشام بن احمر گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم تا از موقعیت و مقام مفضل بن عمر بپرسم امام در باغ خود کار میکرد هوا خیلی گرم بود عرق از سر و صورتش میریخت قبل از اینکه چیزی بگویم فرمود: بخدای یکتا و بی همتا خوب مردی است مفضل بن عمر آری بخدای یکتا و بی همتا خوب مردی است مفضل بن عمر جعفی. شمردم این سخن را سی و چند
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۸
مرتبه تکرار کرد فرمود خانواده آنها خوبند.
بصائر: خالد بن نجیح گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم گروهی حضور داشتند سر خود را پوشیده گوشه ای نشستم با خود گفتم چقدر این مردم غافل هستند نمیدانند پیش که صحبت میکنند پیش خدای جهانیان.
تا این مطلب بر دلم خطور کرد فریاد زد خالد بخدا قسم من بنده ای هستم مخلوق، خدائی دارم که او را میپرستم اگر عبادتش نکنم بخدا قسم مرا عذاب خواهد کرد با آتش. گفتم نه بخدا دیگر در باره شما چنین چیزی نخواهم گفت همان را که خود میفرمائید معتقد می شوم.
محاسن برقی: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: هر کس بین دو حرم (مکه و مدینه) از دنیا رود خداوند روز قیامت او را آسوده و در امان قرار خواهد داد عبد الرحمن ابن حجاج و ابا عبیده از این اشخاص هستند.
محاسن: یحیی بن شاپور خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسید تا از ایشان وداع کند امام علیه السّلام فرمود: بخدا قسم شما بر حق هستید مخالفین شما بر باطلند بخدا سوگند من شک ندارم که شما اهل بهشتید و امیدوارم بزودی چشم شما روشن شود.
غیبت شیخ طوسی- هشام ابن احمر گفت: مقداری پول بردم خدمت حضرت موسی بن جعفر بمدینه فرمود: بر گردان بده بمفضل بن عمر. پول را برگرداندم بجعفی و دادم بمفضل بن عمر.
موسی بن بکر گفت: خدمت حضرت ابو الحسن بودم هر چه پول بایشان تقدیم می شد از طرف مفضل می آمد. بسیاری از اوقات برایش چیزی می آوردند قبول نمیکرد میفرمود: بدهید بمفضل.
غیبت شیخ طوسی- ص ۲۲۳- زراره گفت: خدمت حضرت باقر صحبت از حمران بن اعین شد فرمود: بخدا قسم او هرگز مرتد نخواهد شد لحظه ای سر بزیر انداخت سپس سربرداشته باز فرمود: آری بخدا قسم هرگز مرتد نمی شود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۸۹
در ارشاد مفید- ص ۳۰۷ مینویسد: از کسانی که نقل کرده اند تصریح نمودن حضرت صادق را بامامت موسی بن جعفر و جزء بزرگان و اصحاب خاص و مورد اعتماد امام علیه السّلام بودند و از دانشمندان برجسته و نیکوکار محسوب میشدند، مفضل بن عمر جعفی و معاذ بن کثیر و عبد الرحمن بن حجاج و فیض بن مختار و یعقوب السراج و سلیمان بن خالد و صفوان جمال است و دیگران که نام بردن آنها باعث طولانی شدن کتاب می شود.
در سرائر مینویسد: ابو الحسن گفت: همسر ابی عبیده خدمت حضرت صادق آمد پس از درگذشت ابی عبیده گفت: گریه ام برای اینست که ابو عبیده غریب از دنیا رفت فرمود: نه او غریب نیست ابو عبیده از ما خانواده است.
سرائر: هشام بن سالم گفت: از حضرت صادق راجع بیونس بن ظبیان پرسیدم فرمود: خدا او را رحمت کند و خانه ای در بهشت برایش ترتیب دهد. بخدا قسم مرد مورد اعتمادی بود در حدیث.
تفسیر عیاشی: ج ۱ ص ۳۲۶- ابو بصیر گفت: حضرت باقر علیه السّلام میفرمود:
حکم بن عتیبه و کثیر النوا و ابو المقدام و سالم تمار گروهی از این مردم را گمراه کردند آنها از کسانی هستند که خداوند در این آیه میفرماید: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِینَ.
و از افراد این آیه نیز هستند و أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ* یحلقون باللَّه إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرِینَ.
تفسیر عیاشی: داود بن فرقد گفت: بحضرت صادق عرض کردم در نزدیک قبر پیامبر مشغول نماز بود مردی پشت سرم میگفت: «أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ اللَّهُ أَرْکَسَهُمْ بِما کَسَبُوا» میخواهید هدایت کنید کسی را که خدا گمراه نموده خدا آنها را زیرورو کرده است بواسطه اعمالشان.
در همان موقع این آیه بخاطرم گذشت با اینکه نمیدانستم کیست خواندم:
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۰
إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ «۱» وقتی نگاه کردم دیدم هارون بن سعید است. امام صادق علیه السّلام خندید فرمود:
وقتی جواب درست بیابی سخن کوتاه می شود باجازه خدا.
تفسیر عیاشی: داود بن فرقد گفت: حضرت صادق فرمود: حاجتی پیدا کردم بعد از ظهر رفتم بمسجد همیشه اگر حاجتی داشته باشم چنین میکنم. در همان بین که در حرم نماز میخواندم مردی بالای سرم ایستاد گفتم: اهل کجا هستی گفت:
کوفه. گفتم از کدام قبیله؟ جواب داد: اسلم. پرسیدم از کدام گروه هستی؟ گفت:
از مدینه. پرسیدم از زیدیها که را می شناسی؟ گفت: بهترین و برجسته ترین آنها هارون بن سعید را می شناسم گفتم: برادر اسلمی او سر سلسله گوساله پرستان است که خدا در این آیه میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَیَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّهٌ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا «۲» فرمود: زیدی واقعی محمّد بن سالم نیشکر فروش است.
مجالس مفید: محمّد بن حسن بن زیاد عطار از پدر خود نقل کرد گفت وقتی زیاد وارد کوفه شد دلم از این جریان بی قرار شد. رفتم بمکه گذارم بمدینه افتاد خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم مریض بود و در رختخواب خوابیده بود خیلی لاغر و ضعیف شده بود. عرض کردم: آقا علاقه دارم عقاید دینی خود را پیش شما بازگو کنم.
به پهلو خوابید نگاهی بمن نموده فرمود: حسن خیال نمیکنم احتیاج به بازگو کردن عقاید داشته باشی؟ حالا بگو. گفتم: «اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا رسول اللَّه. امام نیز با من تکرار کرد گفت: اقرار دارم بهر چه محمّد مصطفی صلّی اللَّه علیه و آله و سلم آورده.
امام سکوت کرد گفتم: گواهی میدهم که علی علیه السّلام امام و پیشوا است بعد از پیامبر اکرم و اطاعت او واجب است، هر که در این خصوص شک کند گمراه است
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۱
و منکر مقام او کافر است باز امام سکوت کرد. گفتم: گواهی میدهم که حسن و حسین علیهما السّلام جانشین علی هستند تا رسیدم بخود حضرت صادق. گفتم گواهی میدهم که شما همچون حسن و حسین و سایر امامهای گذشته هستی. فرمود: بس است بمنظور خود رسیدی تو منظوری نداری جز اینکه بر همین عقیده ترا دوست بدارم.
عرضکردم: اگر مرا بر این عقیده دوست بداری بمنظور خود رسیده ام.
فرمود: دوستت میدارم بر همین عقیده. عرضکردم: آقا دلم میخواهد در مدینه بمانم.
فرمود: چرا؟ عرض کردم: اگر زید و یارانش بر بنی امیه پیروز شوند وضع ما از همه مردم بدتر است. اگر بنی امیه پیروز شوند باز وضع ما همان طور است.
فرمود: نه. بر گرد بمحل خود از هیچ کدام آنها آسیبی نخواهی دید.
اختصاص: ص ۶۸- یونس بن یعقوب گفت: در مدینه بودم میان بازار برخورد کردم بحضرت صادق علیه السّلام بمن فرمود: یونس برو بخانه جلو درب خانه مردی منتظر است که از ما اهل بیت پیغمبر است. رفتم در خانه حضرت صادق دیدم عیسی ابن عبد اللَّه نشسته است. گفتم: اهل کجا هستی؟ گفت: قم.
چیزی نگذشت که حضرت صادق علیه السّلام سوار الاغ بود آمد و با همان الاغ وارد منزل شد بما فرمود: داخل شوید. بعد رو بمن نموده فرمود: یونس گمان میکنم این حرف مرا که گفتم عیسی بن عبد اللَّه از ما خانواده است قبول نداری عرضکردم: آری. بخدا قسم زیرا عیسی بن عبد اللَّه از اهالی قم است چطور از شما خانواده خواهد بود.
فرمود: یونس! عیسی بن عبد اللَّه از ما است در زندگی و پس از مرگ.
اختصاص: یونس بن یعقوب گفت: عیسی بن عبد اللَّه قمی خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسید وقتی مرخص شد و رفت امام بخادم خود فرمود: برو او را برگردان عیسی برگشت سفارشهائی باو نمود.
آنگاه فرمود: عیسی خداوند در قرآن میفرماید: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاهِ «۱»
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۲
تو از ما خانواده هستی وقتی خورشید باین قسمت عصر رسید شش رکعت نماز بخوان بعد او را وداع نمود پیشانی عیسی را بوسید او رفت.
مناقب- شقرانی آزادشده ی پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم گفت: موقع تقسیم بیت المال شد در زمان منصور کسی نداشتم که برایم واسطه شود همان طور در خانه منصور متحیر بودم ناگاه چشمم بحضرت صادق علیه السّلام افتاد از جای حرکت کرده گفتم:
فدایت شوم من غلام شما خانواده شقرانی هستم. خیلی بمن احترام نمود حاجت خود را عرضکردم پیاده شد و داخل گردید پس از مختصر زمانی بیرون آمد از داخل آستین خود مقداری پول در آستین من ریخت. فرمود شقرانی! کار خوب از همه مردم خوب است ولی از تو بهتر است و کار زشت از همه کس زشت است ولی از تو زشت تر است «۱» امام علیه السّلام با کنایه او را موعظه کرد چون شرب خمر مینمود.
مناقب- ج ۳ ص ۴۰۰- دربان امام، محمّد بن سنان بود. تمام علمای شیعه شش نفر از فقهای شاگرد حضرت صادق علیه السّلام را قبول دارند: جمیل بن دراج، عبد اللَّه ابن مسکان، عبد اللَّه بن بکیر و حماد بن عیسی. و حماد بن عثمان و ابان بن عثمان.
اصحاب امام صادق از تابعین مانند اسماعیل بن عبد الرحمن کوفی و عبد اللَّه ابن حسن بن حسن بن علی است. از جمله اصحاب خاص امام معاویه بن عمار و مولی بنی دهن که قبیله ای از بجیله هستند و زید شحام و عبد اللَّه بن ابی یعفور و ابی جعفر محمّد ابن نعمان احول و ابو الفضل سدیر بن حکیم و عبد السلام بن عبد الرحمن و جابر بن یزید جعفی و ابو حمزه ثمالی و ثابت بن دینار و مفضل بن قیس بن رمانه و مفضل بن عمر جعفی و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و میسره بن عبد العزیز و عبد اللَّه بن عجلان و جابر نابینا و ابو داود مشرق و ابراهیم بن مهزم اسدی و بسام صیرفی و سلیمان بن مهران ابو محمّد اسدی که اعمش آزادشده ی آنها است و ابو خالد قماط و ثعلبه بن میمون و ابو بکر حضرمی و حسن بن زیاد و عبد الرحمن ابن عبد العزیز انصاری از فرزندان
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۳
ابو امامه و سفیان بن عیینه بن ابی عمران هلالی و عبد العزیز بن ابی حازم و سلمه بن دینار مدنی. غلامان امام نیز معتب و مسلم و مصادف بودند.
رجال کشی- میسر بن عبد العزیز گفت: حضرت صادق علیه السّلام بمن فرمود در خواب دیدم مثل اینکه بالای کوهی هستم مردم بر فراز این کوه بالا می آیند همین که زیاد میشوند کوه آنها را بالا می برد و پرت میکند بزمین می افتند جز چند نفر با من باقی نماندند تو یکی از آنها بودی و دوستت عبد اللَّه بن عجلان.
رجال کشی- عبد الحمید بن ابی دیلم گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم نامه ای از عبد السلام بن عبد الرحمن بن نعیم و نامه ای از فیض بن مختار و سلیمان ابن خالد آمد نوشته بودند که کوفه سرپرستی ندارد اگر اجازه بدهید کوفه را بتصرف در می آوریم.
همین که نامه را خواند بزمین انداخته فرمود من امام اینها نیستم مگر نمیدانند قبل از قیام قائم ما سفیانی خواهد آمد.
رجال کشی ص ۱۵۸- عباس بن هلال از حضرت رضا نقل کرد که فرمود:
سعیده کنیز حضرت صادق علیه السّلام از زنان دانشمند بود. مطالبی از حضرت صادق علیه السّلام می آموخت. در نزد آن کنیز وصیت پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم بود.
حضرت صادق علیه السّلام باو فرمود. از خدا بخواه همان طور که در دنیا خداوند مرا بتو معرفی نموده آشنا بمقام امام خود هستی در آخرت نیز ترا بازدواج من در آورد. منزل او نزدیک خانه حضرت صادق بود هر وقت در مسجد دیده میشد برای سلام به پیامبر اکرم رفته بود یا بمکه میرفت و یا از مکه می آمد آخرین گفتار او این بود. خشنودیم از ثواب و آسوده شدیم از عقاب.
اختصاص- هشام بن حکم از حضرت صادق نقل کرد که فرمود خوب شفیعی هستیم من و پدرم برای حمران بن اعین. در روز قیامت دست او را میگیریم رها نمی کنیم تا با هم وارد بهشت شویم. در روایت دیگر راجع بحمران میفرماید او مردی از اهل بهشت است.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۴
رجال کشی- مسمعی گفت: وقتی داود بن علی معلی بن خنیس را گرفت زندانی کرد. هنگامی که تصمیم کشتن او را گرفت، معلی گفت مرا ببر میان بازار قرض زیادی دارم و ثروتی نیز دارم تا مردم را گواه بگیرم. او را میان بازار بردند. همین که مردم جمع شدند گفت:
مردم من معلی بن خنیس هستم هر که میشناسد که میشناسد من هر چه دارم از ملک و قرض، کنیز یا غلام یا خانه چه کم یا زیاد همه متعلق بجعفر بن محمّد علیه السّلام است در این موقع رئیس شهربانی داود باو حمله کرده او را کشت.
این خبر که بحضرت صادق رسید با ناراحتی تمام پیش داود بن علی رفت با پسرش اسماعیل فرمود: داود غلام مرا کشتی و مالم را تصرف نمودی؟ گفت: من او را نکشته ام و اموال شما را هم تصرف نکرده ام فرمود بخدا نفرین میکنم بر کسی که غلامم را کشته.
داود گفت: او را رئیس شهربانی من کشته است. فرمود با اجازه تو یا بدون اجازه؟ گفت: بدون اجازه من. فرمود: بفرزند خود اسماعیل برو سزای این مرد را بده اسماعیل با شمشیر خارج شده او را کشت «۱».
حماد گفت: مسمعی از معتب نقل کرد که تمام آن شب را امام بسجده و قیام پرداخت در آخر شب شنیدم در سجده میگوید:
«اللهمّ انی أسألک بقوتک القویه و محالک الشدیده و بعزتک التی خلقک لها ذلیل ان تصلّی علی محمّد و آل محمّد و ان تأخذه الساعه الساعه»
. بخدا هنوز سر از سجده برنداشته بود که صدای ناله و شیون از خانه داود بلند شد. امام فرمود: من از خدا تقاضا کردم فرشته ای را فرستاد با حربه آهنی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۵
شکمش را پاره کرد.
رجال کشی ص- ۲۴۹ مینویسد: میمون بن عبد اللَّه گفت: گروهی خدمت حضرت صادق علیه السّلام آمدند برای شنیدن حدیث. اهل مدینه نبودند از شهرهای دیگری آمده بودند. من نیز حضور داشتم فرمود: هیچ کدام از اینها را نمی شناسی؟ گفتم نه فرمود: چطور اینها وارد خانه من شدند.
گفتم اینها گروهی هستند که حدیث جمع آوری میکنند اهمیتی نمیدهند گوینده ی حدیث هر که باشد. بیکی از آنها فرمود آیا از دیگری غیر از من نیز حدیثی شنیده ای؟ گفت: بلی فرمود: مقداری از آنچه شنیده ای برایم نقل کن.
گفت: آمده ام از شما بشنوم نیامده ام برایت حدیث نقل کنم بدیگری فرمود: چه مانعی دارد که بعضی از حدیثهای خود را نقل کند. فرمود: نقل میکنی از حدیثهای خود من شرط میکنم نام کسی که برایت حدیث گفته هرگز نبرم. گفت نه.
فرمود: از علومی که استفاده کرده ای برای ما نقل کن تا ببینم چه داری و مقامت برای ما معلوم شود.
گفت: سفیان ثوری مرا از جعفر بن محمّد حدیث کرد که آن جناب فرموده:
نبیذ «۱» همه نوعش حلال است مگر شراب. دیگر چیزی نگفت. حضرت صادق فرمود نقل کن.
گفت: سفیان از شخصی نقل کرد که آن شخص از حضرت باقر نقل نمود که فرمود: هر که روی کفش مسح نکند بدعت در دین گذاشته و هر که شراب نیاشامد همین طور است هر کس مار آبی و غذای یهود و نصاری و گوشت کشته شده بدست آنها را نخورد گمراه است. زیرا نبیذ را عمر نوشیده مقداری آب داخل آن کرده تا رقیق شود، مسح روی کفش را نیز سه مرتبه عمر در سفر کرده یک شبانه روز هم در غیر مسافرت ذبیحه یهود و نصارا را علی علیه السّلام خورده و فرموده است بخورید خداوند میفرماید الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۶
طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ «۱» بعد از این حدیث سکوت کرد.
امام صادق علیه السّلام فرمود باز هم بگو. گفت آنچه شنیده بودم نقل کردم.
فرمود: همه را نقل کردی؟ گفت: نه فرمود: پس بگو گفت: عمرو بن عبید از حسن نقل کرد که او گفت: بعضی از چیزها را مردم قبول دارند با اینکه در قرآن از آن ها خبری نیست از آن جمله عذاب قبر میزان. حوض. شفاعت. نیت که شخص نیت کار خوب یابد را میکند ولی انجام نمیدهد میگویند باو پاداش میدهند با اینکه ثواب برای عمل است چه خوب باشد و چه بد. راوی میگوید: من از حدیث او خنده ام گرفت. حضرت صادق با چشم اشاره کرد که بگذار بشنویم.
آن مردک سر را بلند کرده گفت چرا میخندی از حق خنده ات گرفت یا از باطل. گفتم خنده ام برای این بود که چگونه این حدیثها را حفظ کرده ای؟ سکوت کرد.
امام فرمود: بگو. گفت: سفیان ثوری از محمّد بن منکدر نقل کرد که او گفت:
علی را دیدم روی منبر در کوفه میگفت اگر ببینم یک نفر مرا بر ابا بکر و عمر ترجیح میدهد و مرا از آنها بالاتر میداند او را باندازه شخص تهمت زن و مفتری تازیانه میزنم.
فرمود باز هم بگو. گفت: سفیان از جعفر نقل کرد که فرموده حبّ ابا بکر و عمر ایمان است و دشمنی با آنها کفر.
فرمود: باز هم بگو. گفت: یونس بن عبید نقل کرد از حسن که علی علیه السّلام وقتی در بیعت با ابا بکر تاخیر نمود ابا بکر باو گفت چرا در بیعت با من تأخیر کردی بخدا تصمیم داشتم گردنت را بزنم. علی علیه السّلام گفت: خلیفه پیغمبر هر چه بخواهد انجام دهد قابل گفتگو نیست. فرمود: باز هم بگو.
گفت: سفیان ثوری از حسن نقل کرد که ابا بکر بخالد بن ولید دستور داد
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۷
بعد از سلام دادن نماز صبح گردن علی را بزند. ابا بکر در دل سلام نماز را داد بعد گفت: خالد آنچه بتو دستور دادم انجام نده. امام صادق فرمود: باز هم بگو.
گفت: نعیم بن عبید اللَّه از جعفر بن محمّد نقل کرد که او گفت: علی بن ابی طالب دلش میخواست در نخلستانهای ینبع می بود. زیر سایه آن درختها از خرماهای آن میخورد اما در جنگ جمل و جنگ نهروان شرکت نمی کرد. فرمود باز هم بگو.
گفت: عباد نقل کرد از جعفر بن محمّد که او گفت: وقتی علی علیه السّلام متوجه خونریزی زیاد در جنگ جمل شد به پسر خود حسن گفت: پسر جان هلاک شدم.
پسرش حسن گفت: بابا جان من نگفتم جنگ نکن. علی علیه السّلام گفت: نمیدانستم کار باینجا میرسد. حضرت صادق فرمود: باز هم بگو:
گفت: سفیان ثوری از جعفر بن محمّد نقل کرد که علی علیه السّلام پس از اینکه در جنگ صفین گروهی را کشت برای آنها گریه کرد آنگاه گفت خدا بین من و آنها در بهشت جمع نماید.
راوی گفت خیلی ناراحت شدم از ناراحتی عرق بر بدنم نشست نزدیک بود دلم بترکد تصمیم گرفتم حرکت کنم و او را زیر لگد بگیرم یادم از چشمک حضرت صادق آمد خودداری کردم. حضرت صادق باو فرمود: از کدام شهرستانی؟ گفت:
اهل بصره هستم. فرمود: این کسی که حدیث از او نقل میکنی و اسمش را می بری بنام جعفر بن محمّد او را میشناسی؟ گفت: نه. فرمود: از زبان خودش چیزی شنیده ای؟
گفت: نه فرمود: این حدیثهائی که نقل کردی همه بنظر تو درست است؟ گفت:
بلی. پرسید چه وقت اینها را شنیده ای؟ جوابداد یادم نیست ولی اینها حدیث های مشهور در شهر و دیار ما است که مردم شکی در آنها ندارند.
حضرت صادق فرمود: اگر آن مردی که از او حدیث نقل میکنی خودش را ببینی بتو بگوید این حدیثها که از من نقل کرده اند دروغ است من از آن حدیثها خبر ندارم و بکسی چنین نگفته ام آیا او را تصدیق میکنی؟ گفت: نه فرمود: چرا؟
گفت: زیرا اشخاصی این حدیثها را از قول او نقل کرده اند که اگر شهادت بدهند
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۸
به آزادی مردی از بردگی و بندگی قبول می شود. فرمود: بنویس بسم اللَّه الرحمن الرحیم حدیث کرد مرا پدرم از جدّم.
پرسید اسم شما چیست؟ فرمود: باسم من چکار داری. پیغمبر اکرم فرمود خداوند ارواح را دو هزار سال قبل از بدنها آفرید هر کدام از آنجا با هم علاقه و انسی داشتند در این دنیا نیز با هم الفت و دوستی پیدا کردند هر کدام در آنجا نفرت داشتند اینجا نیز با هم اختلاف پیدا کردند. هر کس بر ما خانواده دروغ ببندد روز قیامت کور و یهودی محشور می شود و اگر دجال را بیابد باو ایمان می آورد اگر او را درک نکند در قبر باو ایمان می آورد.
در این موقع رو بغلام خود نموده فرمود: برایم آب آماده کن. با چشم نیز بمن اشاره کرد که همین جا باش. آنها از جا حرکت کرده رفتند همین حدیث را که شنیدند نوشتند.
امام علیه السّلام با ناراحتی تمام که از چهره اش آشکار بود خارج شد فرمود:
شنیدی چه حدیثها نقل میکنند. عرض کردم: آقا اینها کی هستند حدیث آنها چیست قابل اهمیت نیستند. فرمود: از همه مهمتر این است که از قول من می- گویند و حکایت از من میکنند چیزی را که نگفته ام و احدی از من نشنیده تازه میگویند اگر خودم این حدیثها را قبول نکنم آنها از خود منهم نمی پذیرند خدا آنها را مهلت ندهد و دست و پایشان را باز نگذارد.
آنگاه فرمود: وقتی علی علیه السّلام خواست از بصره خارج شود نگاهی باطراف بصره نموده فرمود: خدا لعنت کند ترا ای گندترین سرزمین که از همه جا زودتر خراب می شوی و از همه جا بیشتر عذاب می کشی درد بیدوائی در تو است.
عرضکردند آقا آن درد چیست؟ فرمود: سخن قدری که دروغ بر خدا می بندد و باعث دشمنی با ما خانواده و خشم خدا و پیامبر است و دروغ بر اهل بیت پیامبر و حلال شمردن تهمت زدن بر ما خانواده.
رجال کشی- ص ۱۴۸- عباس بن هلال گفت: حضرت رضا فرمود: سفیان
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۹۹
ابن عیینه بحضرت صادق علیه السّلام بر خورد عرضکرد آقا تا کی باید تقیه کرد من باین سن رسیده ام. فرمود: به آن خدائی که محمّد را بحقیقت بر انگیخت اگر شخصی تمام عمرش را بین رکن و مقام بنماز بسر برد بعد خدا را ملاقات کند بدون ولایت ما خانواده چنان ملاقات میکند مانند مردن جاهلیت.
بشارت المصطفی- ص ۵۹- شریک گفت: من کنار بستر سلیمان اعمش بودم در آن بیماری که از دنیا رفت. ابن ابی لیلی و ابن شبرمه و ابو حنیفه وارد شدند ابو حنیفه بسلیمان اعمش گفت: سلیمان از خدا بترس آخرین روزهای زندگی و اولین روزهای آخرت را طی میکنی تو حدیثهائی از علی بن ابی طالب نقل کرده ای که اگر خود داری میکردی بهتر بود.
سلیمان گفت: بمثل من چنین حرفی را میزنی مرا بنشانید تکیه کنم. رو کرد به ابو حنیفه گفت: ابو المتوکل ناجی از ابی سعید خدری برایم نقل کرد که پیغمبر اکرم فرمود: روز قیامت که می شود خداوند بمن و علی بن ابی طالب میفرماید:
هر کس شما را دوست میدارد داخل بهشت کنید همین تفسیر این آیه شریفه است و أَلْقِیا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ. ابو حنیفه گفت حرکت کنید برویم که حدیثی بزرگتر از این را نگوید.
فضل گفت: از امام حسن علیه السّلام پرسیدم منظور از کفار در این آیه کیانند فرمود: کسی که کافر بجدم رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلم باشد. عرضکردم عنید کیست؟ فرمود:
منکر حق علی بن ابی طالب علیه السّلام.
تنبیه الخواطر- ص ۱۲- مینویسد: طاوس یمانی خدمت حضرت صادق رسید امام باو فرمود: تو طاوس هستی؟ عرضکرد: بلی. فرمود: طاوس پرنده بد پا قدمی است که وارد هر خانواده ای شد اعلان کوچ بآنها میدهد.
آنگاه فرمود: ترا بخدا سوگند کسی از خدا بهتر عذر و پوزش را میپذیرد؟
گفت: نه. فرمود: ترا بخدا قسم کسی راستگوتر هست از آن شخصی که میگوید قدرت انجام دادن این کار را ندارم واقعا هم قدرت نداشته باشد؟ باز گفت: نه.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۰
فرمود: پس چه شده خدائی که از همه زودتر عذر و پوزش میپذیرد اینسخن بنده خود را که میگوید قدرت ندارم نمی پذیرد (باز او را عذاب میکند امام در این جمله رد میکنند مذهب جبریها را که میگویند بنده با قدرت خود کاری نمی- کند خدا او را مجبور مینماید) طاوس دامن خود را تکانی داده از جای حرکت نمود گفت: من با واقعیت و حقیقت دشمنی که ندارم.
کافی- ج ۸ ص ۱۰۷- یونس گفت: حضرت صادق علیه السّلام بعباد بن کثیر بصری صوفی گفت: وای بر تو عباد مغرورشده ای باینکه جلو شکم و خواهش نفس خود را گرفته ای خداوند در قرآن میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ بدان خداوند از تو عملی را قبول نمیکند مگر اینکه سخن از روی واقعیت و عدالت بگوئی.
کافی- زرعه گفت: مردی در مدینه بود که کنیز زیبا و کم نظیری داشت عشق این کنیز بدل شخصی قرار گرفت شکایت این عشق و محبت را بحضرت صادق علیه السّلام عرضکرد. فرمود: خود را در سر راه او قرار ده هر وقت او را دیدی بگو «اسأل اللَّه من فضله» از فضل خدا در خواست میکنم. این کار را کرد.
چیزی نگذشت که برای صاحب کنیز سفری پیش آمد بهمان مرد مراجعه نموده گفت: تو همسایه من هستی و از همه ی مردم بیشتر مورد اعتماد منی برایم سفری پیش آمده من مایلم کنیز خود فلانی را پیش تو امانت بگذارم.
آن مرد گفت: من زن ندارم و در خانه ام زنی وجود ندارد چطور ممکن است کنیز تو پیش من باشد. گفت: اشکالی ندارد من او را بتو میفروشم در ضمن تعهد میکنی که او را نگهداری وقتی بر گشتم باز بخودم میفروشی اگر با او همبستر هم شدی برایت حلال خواهد بود.
قبول کرد با بهای گرانی کنیز را خرید. آن مرد بسفر رفت مدتی در مسافرت بود تا بالاخره کارش تمام شد. در این بین نماینده ای از طرف یکی از خلفای
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۱
بنی امیه آمد که برای خلیفه کنیز میخرید او را راهنمائی کردند برای خریدن کنیز فلانی.
در جواب نماینده خلیفه گفت: صاحب کنیز بسفر رفته بزور کنیز را از او خرید از مبلغی که خریده بود بیشتر داد همین که کنیز را از مدینه خارج کرد، صاحب سابقش آمد اول چیزی که پرسید راجع بکنیز بود که حالش چطور است. جریان را برای او نقل کرد و تمام پولی که نماینده خلیفه داده بود در اختیار آن مرد گذاشت گفت: این پولی است که من گرفته ام.
صاحب کنیز گفت من همان قدر که قیمت کرده ام برای تو می گیرم زیادی مال تو است برادر حلالت باد خداوند بواسطه نیت خوب او هم کنیز را نصیبش کرد و هم سودی برد.
کافی- ج ۶ ص ۲۷۱- فضیل بن یسار گفت: عباد بصری خدمت حضرت صادق بود آن جناب غذا میخورد امام دست خود را روی زمین گذاشت عباد عرضکرد:
آقا مگر نمیدانی پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلم از این کار نهی نموده. امام دست خود را برداشت شروع بغذا خوردن نمود باز دو مرتبه بزمین گذاشت عباد همان سخن اول را گفت امام دست را برداشت باز غذا خورد دو مرتبه گذاشت برای مرتبه سوم عباد اعتراض کرد. امام صادق علیه السّلام فرمود: نه بخدا پیغمبر اکرم هرگز از این کار نهی نکرده.
کافی- سفیان ثوری در مسجد الحرام بحضرت صادق علیه السّلام رسید دید آن جناب لباسهای گرانبهائی پوشیده گفت: بخدا قسم میروم و او را سرزنش می کنم. نزدیک امام شده گفت: یا ابن رسول اللَّه بخدا قسم پیغمبر اکرم و علی مرتضی و هیچ کدام از پدران گرامت چنین لباسی را نپوشیده اند.
حضرت صادق فرمود: پیغمبر اکرم در زمان فقر و تنگدستی مردم زندگی می کرد مطابق همان سختی گذران می نمود ولی بعد نعمت فراوان شد شایسته ترین مردم بنعمتهای دنیا ابرار و نیکان هستند بعد این آیه را قرائت نمود: قُلْ مَنْ
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۲
حَرَّمَ زِینَهَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ «۱» ما از همه مردم شایسته تریم بنعمتهای خدا. در ضمن آنچه تو در ظاهر لباس من می بینی برای مردم پوشیده ام (تا نگویند جعفر بن محمّد فقیر و محتاج است) دست سفیان را گرفته کشید و لباسهای رو را یکطرف نمود لباس خشنی را که زیر پوشیده بود باو نشان داد.
فرمود: این لباس را برای خودم پوشیده ام که درشت و خشن است آنچه دیدی برای مردم بود آنگاه دامن سفیان را بالا زد که در رو لباس درشت و خشنی پوشیده بود ولی در زیر لباس نرم، فرمود این لباس خشن و درشت را رو پوشیده ای تا بمردم بنمایانی که زاهد و پارسائی و این لباس نرم را برای آسایش خود پوشیده ای که خوش بگذرانی.
کافی: ص ۴۴۳- ج ۶- عبد اللَّه بن سنان گفت. از حضرت صادق شنیدم فرمود من مشغول طواف خانه خدا بودم که مردی دامن لباسم را گرفته کشید نگاه کردم عباد بن کثیر بصری بود گفت: جعفر این لباس را پوشیده ای در چنین مکانی با نسبتی که با علی بن ابی طالب داری.
فرمود: این لباس کتان معروف بعرقبی است که به یک دینار خریده ام. علی علیه السّلام در زمانی بسر میبرد که لباس آن جناب معمول بود و اگر همان لباس را من در این زمان بپوشم مردم می گویند این شخص نیز مثل عباد بن کثیر بصری ریا کار است.
کافی: یونس بن عمار گفت: بحضرت صادق علیه السّلام عرضکردم من همسایه ای از قبیله قریش از خانواده محرز دارم که مرا بین مردم مشهور نموده و رفتار و کردار مرا بمردم رسانده، گفته است این رافضی پول برای جعفر بن محمّد میفرستد.
فرمود: وقتی مشغول نماز شب شدی در سجده دوم از دو رکعت اول او را نفرین کن حمد و سپاس خدای را بجای آور، آنگاه بگو: خدایا فلانی اسم مرا بین مردم انداخته و کینه مرا بدل گرفته و مرا بخطر انداخته است خدایا بزودی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۳
او را هدف تیر بلائی قرار بده تا دست از من بر دارد. خدایا مرگ او را نزدیک کن و اثر او را از بین ببر خدایا بزودی زود هم اکنون این لطف را بفرما.
گفت وقتی وارد کوفه شدم شب بود از خانواده ام راجع به آن همسایه پرسیدم که فلانی چه شد؟ گفتند مریض است هنوز صحبت ما تمام نشده بود که صدای ناله و فریاد از خانه اش بلند شد گفتند: مرد.
کافی: سعید بن یسار گفت: دو پسر شاپور مردان متدین و پرهیز کار و پارسا بودند یکی از آنها که خیال میکنم زکریا بود مریض شد من هنگام مرگ او ببالینش بودم. دست خود را گشوده گفت: دستم سفید شد یا علی.
بعد من خدمت حضرت صادق رسیدم محمّد بن مسلم نیز آنجا حضور داشت خیال کردم این جریان را محمّد بن مسلم برای امام نقل کرده من از جای حرکت کرده رفتم ولی امام از پی من کسی را فرستاد بر گشتم فرمود: آن مرد موقع مرگ شنیدی چیزی بگوید. گفتم: آقا دست خود را گشوده گفت: دستم سفید شد یا علی. حضرت صادق فرمود: بخدا او را دیده بخدا او را دیده. بخدا او را دیده! (منظورش علی بن ابی طالب علیه السّلام بود) کافی: ابن ابی یعفور گفت: خطاب جهنی با ما رفت و آمد داشت خیلی دشمن آل محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم بود از اصحاب نجده حروری بشمار میرفت. من بجهت آمیزشی که داشتم و هم برای تقیه بعیادتش رفتم بی هوش بود در حال مرگ. شنیدم میگفت مرا با تو چکار یا علی. این جریان را به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم فرمود:
بخدای کعبه او را دیده این سخن را سه مرتبه تکرار کرد.
تفسیر فرات بن ابراهیم- ص ۲۹- سفیان گفت: حضرت صادق بمن فرمود سفیان مبادا منحرف شوی مواظب باش که از جاده دور نشوی از هدایت پیروی کن. عرض کردم پیروی از هدایت چیست؟ فرمود: کتاب خدا و چنگ زدن بدامن آن مرد.
فرمود: سفیان تو نمیدانی آن مرد کیست؟ گفتم: نه. آقا از کجا میدانم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۴
او کیست؟ فرمود: بخدا سوگند تو دنیا را بر آخرت ترجیح داده ای و هر کس دنیا را بر آخرت مقدم دارد خداوند روز قیامت او را کور محشور می کند.
گفتم: یا ابن رسول اللَّه بفرمائید آن مرد کیست؟ شاید از او بهره مند شوم.
فرمود: سفیان بخدا قسم آن مرد امیر المؤمنین علی بن ابی طالب است هر که پیرو او باشد نعمتی دارد که بهیچ کس چنان نعمتی داده نشده و هر که سر از او باز زند زیانی آشکار نموده بخدا قسم او جدّ ما علی بن ابی طالب است.
سفیان! اگر مایلی چنگ بدست آویز محکم زنی دست بیانداز بدامن علی بخدا قسم او ترا از آتش جهنم نجات میبخشد. مبادا پیرو هوای نفس شوی که از جاده منحرف خواهی شد.
رجال کشی: معلی بن خنیس رحمه اللَّه علیه هر وقت روز عید می شد با قیافه گرفته و درهم با موئی پریشان و غبار آلود چون مصیبت زدگان به بیابان میرفت وقتی خطیب بر منبر میرفت معلی دست به آسمان بر میداشت و میگفت: بار خدایا این جایگاه خلفا و بر گزیدگان تو است این مقام امنای وحی تو است کسانی که به آنها اختیار بخشیده ای که چنین غصب نموده اند و بزور بر این مقام تکیه کرده اند.
خدایا زمام امور بدست تو است کسی نمی تواند تصمیم ترا در هم شکند و نقشه ترا بنابودی سپارد هر طور و هر وقت که تو بخواهی خواسته، خواسته تو است دانش تو در اراده و آفرینش یکسان است.
اینک بر گزیدگان و خلفای تو مغلوب و شکست خورده هستند که مقام آنها را بزور صاحب شده اند. آشکارا مشاهده می کنند که دستورات ترا زیر پا نهاده اند و کتاب آسمانی را کنار گذاشته و واجبات دینی را تغییر داده اند و سنت پیامبر را پشت سر انداخته اند.
خدایا لعنت کن دشمنان آنها را از پیشینیان و طبقات بعد و آنها که صبح و شام بدر خانه این دغل بازان رفت و آمد دارند و کسانی که مرده اند و آنها که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۵
می آیند. خدایا ستمکاران زمان ما و پیروان آنها و همکارانشان را لعنت فرما تو بر هر کار قادر و توانا هستی.
کافی- ولید بن صبیح گفت: شهاب بن عبد ربه بمن گفت: سلام مرا بحضرت صادق علیه السّلام برسان بگو در خواب میترسم. خدمت امام رسیدم و عرضکردم که شهاب بشما سلام رساند و گفت: در خواب میترسم.
فرمود: بگو مالش را پاک کند و پیغام امام را رساندم: گفت: اگر بتو پیغامی بدهم میرسانی؟ گفتم بلی گفت: بگو حتی بچه ها هم میدانند چه رسد بمردان که من زکات مالم را میدهم. من پیغام او را رساندم امام علیه السّلام فرمود: باو بگو زکات میدهی ولی بجائی که باید مصرف نمیکنی.
کافی- ج ۴ ص ۳۶- معتب گفت: محمّد بن بشر وشاء خدمت امام صادق علیه السّلام رسیده درخواست کرد که با شهاب صحبت کنند تا او را برای پرداخت قرضی که داشت مهلت دهد تا وقتی ایام حج تمام شود. شهاب هزار دینار از او طلب داشت.
امام علیه السّلام از پی شهاب فرستاد آمد باو فرمود: میدانی محمّد علاقمند بما است گفت: تو از او هزار دینار طلب داری که این پول را در راه شکم چرانی و هواپرستی خرج نکرده از دیگران طلب دارد که از بین رفته یا از بابت مالیات پرداخته من مایلم او را حلال کنی. گفت شاید شما هم این عقیده را داری که از حسنات او در قیامت بر میدارند و قرضش را پرداخت میکنند این طور بین مردم مشهور است.
امام صادق علیه السّلام فرمود خداوند عادلتر و کریم تر از آن است که بنده اش شبهای سرد بمناجات و شب زنده داری بپردازد و در روزهای گرم روزه بدارد یا طواف خانه کعبه کند آن وقت این اعمال او را بگیرد و بدهد بطلبکار ولی خداوند فضل و لطفش زیاد است جبران بدهی او را میکند.
گفت: آقا او را حلال نمودم.
کافی- سدیر گفت حضرت باقر داخل مسجد الحرام میشد من خارج میشدم امام دست مرا گرفت و رو بقبله ایستاد فرمود: سدیر بمردم دستور داده اند
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۶
که بیایند اطراف این خانه سنگی طواف نمایند بعد بیایند پیش ما و ولایت و ارادت خود را بما خانواده اعلام نمایند اشاره بهمین مطلب است آیه شریفه وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی «۱».
با دست بسینه خود اشاره نمود هدایت یابند بولایت ما خاندان.
فرمود: سدیر میخواهی کسانی که مانع دین خدا میشوند نشان دهم نگاه به ابو حنیفه و سفیان ثوری نمود که در گوشه ای از مسجد اجتماع کرده بودند.
فرمود: اینها مانع دین خدایند بدون اطلاعی از جانب خدا و یا کتاب مبین اگر اینها در خانه خود بنشینند مردم در اطراف جستجو میکنند وقتی کسی را پیدا نکردند که آنها را از خدا و پیامبر اطلاع دهد می آیند پیش ما.
ما آنها را از خدا و پیامبر خبر میدهیم.
کافی- مردی از قریش که اهل مکه بود گفت سفیان ثوری بمن گفت مرا ببر پیش جعفر بن محمّد او را بردم خدمت امام صادق علیه السّلام سوار مرکب شده بود سفیان عرض کرد یا ابا عبد اللَّه خطبه ای پیغمبر در مسجد خیف ایراد نموده برایم نقل کن فرمود بگذار بروم دنبال کارم می بینی سوار شده ام وقتی برگشتم برایت نقل میکنم. عرض کرد ترا سوگند میدهم بخویشاوندی که با پیامبر داری برایم نقل کن. امام پیاده شد. سفیان عرض کرد دستور بدهید دوات و کاغذی بیاورند تا بنویسم. امام علیه السّلام دوات و کاغذ خواست بسفیان فرمود: بنویس.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم خطبه پیامبر در مسجد خیف: خداوند یاری کند هر بنده ای را که سخن مرا بشنود و آن را حفظ نماید و بکسانی که نشنیده اند برساند مردم! حاضرین بغائبین برسانند: بسا از کسانی که حامل فقهند ولی فقیه نیستند بسا از فقیهان هستند که بدانشمندتر از خود احتیاج دارند.
سه چیز است که مسلمان در آن سه چیز خیانت نمیکند: اخلاص عمل
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۷
برای خدا- خیر خواهی نسبت بائمه مسلمانان و شرکت در اجتماع آنها دعوت اسلامی تمام آنها را فرا میگیرد. مؤمنین برادران یک دیگرند که از خون یک دیگر دفاع میکنند آنها بصورت یک نیروی واحد هستند در مقابل مخالفین پست ترین مسلمانان سعی و کوشش در انجام تعهدات برادران دینی خود میکند.
سفیان خطبه را نوشت و خدمت امام علیه السّلام نشان داد. حضرت صادق سوار شده رفت من و سفیان برگشتیم در بین راه گفت: صبر کن من نگاهی باین حدیث بکنم. گفتم بخدا قسم حضرت صادق بگردن تو تکلیفی نسبت بخود واجب نمود که هرگز قابل فرار نیست. گفت: چطور آن تکلیف چیست؟
گفتم: اینکه فرمود سه چیز را مسلمان خیانت نمیکند اولی که اخلاص عمل برای خداست قابل بحث نیست خودمان میدانیم اما خیرخواهی نسبت بائمه و پیشوایان مسلمانان. این پیشوایان کیانند که واجب است ما خیرخواه آنها باشیم؟
معاویه بن ابی سفیان یا یزید بن معاویه یا مروان حکم از کسانی که ما شهادت آنها را نمی پذیریم و نماز خواندن پشت سر آنها صحیح نیست؟ آیا اینهایند.
سخن دیگرش که شرکت در اجتماع آنها، کدام اجتماع است. آیا منظور اجتماع مرجئه است که میگویند هر که نماز نخواند و روزه نگیرد و غسل جنابت نکند و کعبه را ویران نماید و با مادر خود ازدواج کند او ایمان جبرئیل و میکائیل را دارد.
یا منظور قدری ها هستند که میگویند آنچه خدا بخواهد نمیشود هر چه شیطان بخواهد می شود؟ یا منظور حروریها هستند که از علی بن ابی طالب بیزارند و میگویند او کافر است؟ یا جهمی ها هستند که میگویند فقط باید خدا را شناخت ایمان غیر از این نیست.
با ناراحتی گفت: پس اینها چه میگویند؟ گفتم: میگویند امامی که لازم است از او پیروی کنیم و خیر خواهش باشیم علی بن ابی طالب است و باید شرکت در اجتماع اهل بیت آنها بکنیم. سفیان نوشته را پاره کرده گفت مبادا بکسی این
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۸
جریان را بگوئی.
تهذیب- ابو الطیار گفت: بحضرت صادق علیه السّلام عرضکردم سرمایه ای داشتم ولی از دستم رفت اکنون سخت در مضیقه هستم. فرمود: دکان داری در بازار؟
عرضکردم: بلی دارم ولی ترک کرده ام فرمود: وقتی بکوفه برگشتی برو درب دکان را باز کن جاروب کن وقتی خواستی بروی بازار دو رکعت یا چهار رکعت نماز بخوان پس از نماز این دعا را بخوان
«توجهت بلا حول منی و لا قوه و لکن بحولک یا رب و قوتک و أبرأ من الحول و القوه الا بک فانت حولی و منک قوتی اللهم فارزقنی من فضلک الواسع رزقا کثیرا طیبا و انا خافض فی عافیتک فإنه لا یملکها احد غیرک»
. گفت همین کار را کردم مرتب درب دکان میرفتم بطوری که از خراج- بگیر میترسیدم مبادا مطالبه اجاره دکانم را نماید چیزی نداشتم که باو بدهم روزی فروشنده ای جنسی آورده بمن گفت: نصف دکان را بمن اجاره میدهی؟ نصف دکان را باو اجاره دادم بمقدار اجاره همه دکان جنس های خود را گذاشت ولی چیزی نفروخت.
گفتم: ممکن است یک کار خیری بکنی یک عدل از جنس خود را بمن بفروشی وقتی فروختم پولش را بدهم اضافه آن مال خودم باشد. گفت از کجا بدانم بعد خواهی داد.
گفتم خدا را گواه میگیرم بر این کار. یک عدل بمن داد قیمت آن را تعیین کردیم سرمای شدیدی آمد همان روز جنس را فروختم و پولش را دادم اضافه آن را برداشتم مرتب یک عدل میگرفتم و میفروختم اضافه آن را بر میداشتم و بقیه را باو میدادم تا صاحب سرمایه و مالهای سواری شدم غلام و کنیز خریدم و چند خانه ساختم.
کافی- اسحاق بن عمار گفت: بحضرت صادق علیه السّلام عرضکردم: مردی با من مشورت کرد در مورد حج وضع او خوب نبود من گفتم: بمکه نرو.
فرمود: گمان میکنم یک سال بیمار شوی همان طور شد یک سال مریض شدم.
کافی- سلام بن سعید مخزومی گفت: در خدمت حضرت صادق نشسته بودم که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۰۹
عباد بن کثیر عابد اهل بصره و ابن شریح فقیه مکه وارد شدند. میمون قداح غلام حضرت باقر نیز حضور داشت.
عباد بن کثیر گفت: یا ابا عبد اللَّه در چند جامه پیامبر اکرم را کفن نمودند.
فرمود: در سه جامه دو پارچه یمنی از پارچه های قریه صحاری و یکپارچه هم از بردهای خط دار کتان معروف بحبره برد کمی کوتاه بود.
عباد بن کثیر مثل اینکه از این توضیح خیلی راضی بنظر نمیرسید. حضرت صادق فرمود: درخت خرمائی که مریم از آن خورد از بهترین خرماها بنام عجوه بود از آسمان نازل شده بود هر درختی خرمائی که از ریشه آن بوجود آید همان طور عجوه است و از بهترین خرماها است ولی آنچه از دانه های افتاده آن بوجود آید خرمائی پست و بد میدهد.
وقتی از خدمت امام خارج شدند عباد بن کثیر بابن شریح گفت: بخدا نفهمیدم این مثلی که حضرت صادق زد منظورش چه بود؟ این شریح گفت: این غلام برایت توضیح میدهد او از این خانواده محسوب می شود منظورش میمون بود از او سؤال کرد. میمون گفت: واقعا نفهمیدی منظورش چه بود؟ گفت: نه بخدا.
میمون گفت: مثل خودش را برای تو زد. فرمود من از اولاد پیغمبرم و علم پیغمبر نزد من است هر چه از این خانواده بشنوی درست است و هر چه از دیگران استفاده کنی مانند همان دانه افتاده بزمین است که میوه بد میدهد.
کافی: عمرو بن یزید گفت: در مدینه بودم زنم حیض شد تاریخ حرکت ما و خارج شدنمان از مدینه قبل از پاک شدن او بود وارد مسجد نشد و پیامبر را زیارت نکرد و نه نزدیک قبر رفت. این جریان را بحضرت صادق عرضکردم.
فرمود: باو بگو غسل کند و برود در مقام جبرئیل زیرا جبرئیل می آمد خدمت پیامبر و اجازه ورود میخواست اگر پیغمبر در حالی بود که صحیح نبود جبرئیل وارد شود همان جا می ایستاد تا خود آن جناب خارج گردد اگر اجازه میداد وارد میشد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۰
عرضکردم: آقا آن محل کجاست؟ فرمود: زیر ناودانی که مقابل درب معروف بباب فاطمه است مقابل قبر بطوری که سر را بلند کنی ناودان بالای سر تو است و درب پشت سرت در آن محل می نشیند زنان همراهش نیز با او می نشینند او دعا میکند زنان دیگر آمین میگویند. عرضکردم: چه بگوید؟ فرمود: میگوید:
«اللّهم انی أسألک بانک اللَّه الذی لیس کمثله شی ء ان تفضل بی کذا و کذا»
هر چه گفتم زنم انجام داد پاک شد و داخل مسجد گردید.
کنیزی داشتیم او نیز حائض شد. گفت: آقا اجازه میدهی من هم همان کار خانم را بکنم؟ گفتم: بکن. او نیز رفت و همان کار را کرد پاک شد داخل مسجد گردید.
کافی: ج ۲ ص ۱۹۰- محمّد بن جمهور گفت: نجاشی یکی از ثروتمندان بود و فرمانداری اهواز و فارس را بعهده داشت. مردی از آن ناحیه خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسید. عرضکرد: من مالیاتی بنجاشی بدهکارم او مردی شیعه و ارادتمند بشما است اگر صلاح بدانی نامه ای بر او بنویسی.
امام صادق علیه السّلام نامه ای نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم سرّ اخاک یسرک اللَّه:
برادرت را خشنود کن تا خدا ترا خشنود کند.
وقتی وارد آن محل شد پیش فرماندار رفت صبر کرد تا خلوت شد بعد نامه را باو داده گفت: این نامه حضرت صادق علیه السّلام است. نجاشی نامه را بوسید و بر روی چشم گذاشت. گفت: چه حاجت داری؟ گفت: مالیاتی بدهکارم پرسید چقدر است؟ گفت: ده هزار درهم. منشی خود را خواست و گفت: رسید کند آن سال را بخشید و سال دیگر را نوشت. گفت: خوشحال شدی؟ گفت: آری. فدایت شوم.
فرماندار دستور داد چند اسب سواری و غلام و کنیزی باو دادند و یک صندوق لباس، هر کدام را که میداد میگفت: شادمانت کردم؟ در جواب میگفت: بلی فدایت شوم هر چه او جواب میداد بلی باز بیشتر میداد تا تمام شد. گفت: فرش های همین اطاق را که نشسته بودیم و در روی آن نامه حضرت صادق را بمن دادی بردار ببر
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۱
مال تو باشد. بعد از این اگر احتیاجی داشتی بمن خبر بده. قبول کرد و رفت.
بعد از مدتی خدمت حضرت صادق رسید و جریان را بطور تفصیل شرح داد. امام علیه السّلام از کار او پیوسته شاد می شد. آن مرد عرضکرد: یا ابن رسول اللَّه مثل اینکه کار او شما را خرسند کرد. فرمود: آری بخدا قسم خدا و پیامبر را نیز خرسند نمود.
کافی- عبد اللَّه بن سنان گفت: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: ابراهیم بن میمون گفت: پیش ابو حنیفه نشسته بودم مردی آمد و سؤال کرد در باره شخصی که حج واجب را بجا آورده آیا باز بمکه برود و حج بگذارد بهتر است یا بنده آزاد کند؟
ابو حنیفه گفت: نه. بنده آزاد کند.
امام صادق علیه السّلام فرمود: دروغ گفته و گناه کرده حج بهتر است از آزادی یک بنده و دو بنده تا بده بنده رسید. فرمود: کدام بنده برابری دارد با طواف خانه خدا و سعی بین صفا و مروه و ایستادن در عرفات و تراشیدن سر و ریگ زدن اگر آن طور که گفته باشد مردم حج را تعطیل میکنند اگر چنین کنند امام باید آنها را مجبور بحج خانه خدا نماید چه بخواهند و چه نخواهند این خانه برای انجام مراسم حج تأسیس شده.
کافی: ج ۲ ص ۲۲۲- عبد الاعلی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود از شرایط تشیع و ارادت بما خانواده فقط این نیست که تصدیق بامامت کنید و آن را قبول نمائید. بلکه یکی از شرائط آن مخفی نگاهداشتن و حفظ کردن است از نااهلان.
سلام مرا به آنها برسان بگو خدا رحمت کند بنده ای را که محبت مردم را نسبت بخود جلب کند. هر چه مورد قبول آنها است بایشان بگویند و آنچه منکرند از آنها مخفی نمایند. سپس فرمود: بخدا قسم دشمن ما که با ما سر جنگ دارد بر ایمان دشوارتر نیست از دوستی که از طرف ما صحبت هائی میکند که ما خوش
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۲
نداریم هر وقت کسی را دیدید که اسرار ما را فاش میکند پیش او بروید و از این کار او را منصرف کنید. اگر قبول کرد بهتر و گر نه کسی را بفرستید که حرف او را گوش می کند.
شما اگر حاجتی داشته باشید برای بر آورده شدن آن هر نوع وسیله ای که ممکن باشد بکار میبرید، در مورد حاجت من نیز مضایقه نکنید همان طوری که برای خود میکنید اگر آن شخص قبول کرد از شما بهتر و گر نه سخن او را زیر پای خود مخفی کنید و این طرف و آن طرف نگوئید فلانی این طور میگوید این کار او را بر من و شما جری می کند. بخدا قسم اگر آنچه میگویم انجام دهید گواهی میکنم که شما اصحاب من هستید.
ابو حنیفه اصحاب دارد حسن بصری اصحاب دارد من نیز مردی از قریشم که جدم پیامبر اکرم است عالم بکتاب خدا هستم که در آن بیان هر چیزی هست ابتدای آفرینش و امر آسمان و زمین و امر پیشینیان و آیندگان و آنچه بوده و خواهد آمد اکنون در مقابل چشم من است گوئی آنها را تماشا می کنم.
کافی: سدیر صیرفی گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیده عرضکردم:
بخدا دیگر جای نشستن نیست. فرمود: چرا؟ عرضکردم: بواسطه کثرت دوستان و شیعیان و یاورانت بخدا قسم اگر امیر المؤمنین این قدر که شما یاور داری میداشت در خلافت او ابا بکر و عمر طمع پیدا نمی کردند.
فرمود: سدیر چقدر خیال میکنی یاور داشته باشم؟ گفتم: صد هزار.
فرمود: فقط صد هزار نفر. گفتم: دویست هزار. فرمود: دویست هزار. گفتم:
بلی. نصف دنیا دیگر چیزی نفرمود.
سپس فرمود: کاری نداری که با هم برویم تا ینبع. عرض کردم: بسیار خوب دستور داد یک الاغ و یک قاطر زین کنند. من جلوتر سوار الاغ شدم فرمود:
ممکن است الاغ را بمن ببخشی عرض کردم: قاطر بهتر و باارزش تر است.
فرمود: الاغ برای من آسوده تر است پائین شد و سوار الاغ گردید منهم سوار
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۳
قاطر شدم- رفتیم موقع نماز شد. فرمود: پیاده شو نماز بخوانیم.
بعد فرمود: این زمین بی آب و علفی است نماز جایز نیست در آن رفتیم تا رسیدیم به زمین قرمز رنگی چشم امام به پسر بچه ای افتاد که بزغاله می چراند فرمود: سدیر بخدا قسم اگر من به تعداد این بزغاله ها شیعه میداشتم نباید گوشه نشینی می کردم. فرود آمدیم و نماز خواندیم. بعد از نماز من متوجه بزغاله ها شده آنها را شمردم هفده بزغاله بود.
کافی: سماعه بن مهران گفت، موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود: سماعه آنها در خانه هایشان آسوده هستند ولی مرا میترسانند و در ناراحتی قرار داده اند.

بخدا قسم در این دنیا زمانی بود که بیش از یکنفر خدا پرست وجود نداشت اگر بیشتر از یکنفر وجود می داشت در این آیه او را هم اضافه می نمود. بابراهیم میفرماید:
إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ مدتی بتنهائی صبر کرد بعد خداوند او را بوسیله فرزندش اسماعیل و اسحاق دلگرم نمود و سه نفر شدند بخدا قسم مؤمن کم است ولی کفار زیاد هستند میدانی علت آن چیست؟ گفتم: نه فدایت شوم.
فرمود: آنها شبیه مؤمنین هستند و با ایشان رفت و آمد دارند و اسرار خود را با هم در میان می گذارند مؤمنین خیال میکنند اینها هم با آنها هم عقیده هستند دلگرم می شوند و با آنها مأنوس می شوند متوجه تعداد کم خود نمی شوند.
اختصاص- ص ۱۹۵- حماد بن عثمان گفت: تصمیم گرفتم بروم بمکه رفتم پیش ابن ابی یعفور تا از او خداحافظی کنم. گفتم کاری نداری. گفت: چرا سلام مرا بحضرت صادق برسان. رفتم بمدینه خدمت امام صادق رسیدم، از حالم پرسید بعد فرمود ابن ابی یعفور چطور است. عرض کردم: خوب فدایت شوم آخرین ساعتی که او را ملاقات کردم برای خداحافظی رفتم در خواست کرد سلامش را بشما برسانم
(قال و علیه السلام اقرئه السلام صلّی اللَّه علیه)
فرمود سلام بر او باد سلام مرا باو برسان خدا بر او درود فرستد باو بگو بر همان پیمانی که بسته ای با
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۴
من استوار باش.
اختصاص: سلیمان فراء از عبد اللَّه بن ابی یعفور نقل کرد که شیعیان زکات مال خود را در اختیار او قرار میدادند و او تقسیم میکرد بین مستحقین از دوستان علی علیه السّلام در موقع تقسیم گریه میکرد. سلیمان گفت باو گفتم چرا گریه میکنی می گفت: میترسم خیال کنند این پول از من است.
کافی: ج ۲ ص ۱۶۰- زکریای ابراهیم گفت: من نصرانی بودم مسلمان شدم و بحج رفتم خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم گفتم: من نصرانی بودم اسلام آوردم. فرمود: در اسلام چه دیدی. گفتم: این آیه سبب هدایت من شد:
ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ «۱» امام علیه السّلام فرمود واقعا خدا ترا هدایت نموده بعد سه مرتبه فرمود: خدایا او را هدایت کن. هر سؤالی داری بکن پسر جان. عرضکردم: پدر و مادر و فامیلمان نصرانی هستند مادرم کور است من با آنها باشم و در ظرفهای آنها غذا بخورم.
فرمود: گوشت خوک میخورند؟ گفتم: نه. دست به آن نمیزنند. فرمود: اشکالی ندارد.
ولی متوجه باش بمادرت مهربانی کن وقتی از دنیا رفت جنازه او را بدیگری نسپار تو خودت کارهای کفن و دفن او را انجام ده بکسی نگو پیش من آمده ای در یمن باز پیش من خواهی آمد. ان شاء اللَّه.
در یمن خدمت آن جناب رسیدم گروهی اطرافش را گرفته بودند گوئی بچه ها را درس میداد هر کدام یک سؤال میکردند وقتی بکوفه بر گشتم نسبت بمادرم مهربانی کردم غذا باو میدادم و لباس و سرش را از جانور میجستم و خدمتکار او بودم و روزی گفت: مادر جان وقتی تو نصرانی بودی این کارها را نسبت بمن نمیکردی از وقتی دین ما را رها کرده ای داخل دین اسلام شده ای این محبت ها را برای چه میکنی. گفتم مردی از اولاد پیامبرمان چنین دستور داد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۵
مادرم گفت: او خودش پیامبر است؟ گفتم: نه. او پسر پیغمبر است. گفت:
پسرم او پیغمبر است. این نوع دستورها مال پیغمبران است. گفتم: مادر بعد از پیغمبر ما پیامبری نیست. آن شخص پسر پیغمبر است. گفت: مادر جان دین تو بهترین دینها است بر من عرضه بدار. من شرایط اسلام را باو گفتم. مسلمان شد و نماز باو آموختم نماز ظهر و عصر را خواند با مغرب و عشاء همان شب بیمار شد گفت:
پسر جان باز دو مرتبه آنچه گفتی برایم تکرار کن باز تکرار کردم. او اقرار نمود و از دنیا رفت. فردا صبح مسلمانان برای غسل و کفن و دفن او اجتماع نمودند من بر پیکر او نماز خواندم و داخل قبرش شدم.
کافی ج ۵ ص ۲۹۰- ابی ولاد آسیابان گفت: قاطری کرایه کردم تا بروم بقصر ابن هبیره و بر گردم بفلان مبلغ. در جستجوی بدهکاری که داشتم رفتم.
همین که بنزدیک پل کوفه رسیدم شنیدم بدهکارم بطرف نیل «۱» رفته بآنجا رفتم وقتی به نیل رسیدم گفتند به بغداد رفته بالاخره در بغداد او را پیدا کردم و حساب خود را گرفتم باز بر گشتم بکوفه رفت و بر گشت من پانزده روز طول کشید جریان را بصاحب قاطر گفتم برای اینکه او را راضی کنم و حلال بودی بطلبم پانزده درهم باو دادم قبول نکرد. قرار شد برویم پیش ابو حنیفه هر چه او قضاوت نمود قبول کنیم.
من جریان خود را گفتم او نیز شرح حکایت خود را داد. ابو حنیفه پرسید قاطر را چه کردی؟ گفتم: سالم بصاحبش تحویل دادم. گفت: بلی تحویل داد ولی پس از پانزده روز گفت حالا چه میخواهی از این مرد. گفت: کرایه پانزده روز قاطرم را. ابو حنیفه گفت دیگر حقی بر او نداری. زیرا او قاطر را تا قصر ابن- هبیره کرایه کرده بعد رفته به نیل و از آنجا به بغداد. از آنجا که جزء اجاره اش نبوده ضامن قیمت قاطر است کرایه از بین میرود وقتی قاطر را سالم بتو رد کند دیگر کرایه بدهکار نیست.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۶
هر دو از پیش ابو حنیفه خارج شدیم صاحب قاطر پیوسته با خود کلمه استرجاع (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) میگفت: دلم بحال او سوخت از فتوائی که ابو حنیفه برایش داده بود مقداری باو پول دادم و از او حلال بودی طلب کردم. آن سال بحج رفتم جریان را خدمت حضرت صادق عرضکردم فتوای ابو حنیفه را نیز گفتم. فرمود: بواسطه همین قضاوتها و کارهای شبیه بآن است که باران از آسمان نمی بارد و جلو برکت های زمین گرفته می شود.
عرضکردم شما چه میفرمائید؟ فرمود باید کرایه قاطر را باندازه ای که تا نیل رفتی و از آنجا تا بغداد و برگشتن تا کوفه بدهی.
عرضکردم: فدایت شوم من در این مدت او را خوراک داده ام پول علوفه را طلبکارم؟ فرمود: نه چون تو قاطر او را غصب کرده ای گفتم: اگر قاطر سقط میشد و می مرد نمی بایست پولش را بدهم؟ فرمود: چرا معادل قیمت روزی که بر خلاف قرار داد عمل کرده ای. گفتم اگر قاطر عیبی پیدا میکرد از قبیل شکستن دست و پا یا زخم پیدا میکرد یا لنگ میشد فرمود معادل تفاوت قیمت صحیح و معیوب آن را در تاریخی که باو رد کرده ای باید بدهی.
عرضکردم آقا که میتواند آن را تعیین کند؟ فرمود: تو و او یا او قسم میخورد برای قیمت باید بپردازی اگر قسم را بتو بر گرداند و قسم خوردی او باید قبول کند یا صاحب قاطر شاهد می آورد گواهی میدهند روزی که بتو تسلیم نموده فلان مبلغ ارزش داشته باز باید قبول کنی.
عرضکردم: من اگر مقداری باو پول داده باشم و از من راضی شده باشد چه اشکالی دارد؟ فرمود: بآن مبلغ راضی شده و حلالت کرده بواسطه آن قضاوت ظالمانه ای که ابو حنیفه کرده بود حالا برگرد پیش او و آنچه من فتوی داده ام بگو اگر حلال کرد بعد از اینکه فهمید چقدر طلبکار است اشکالی ندارد و چیزی نباید بپردازی.
ابو ولاد گفت: بعد از بر گشتن آن مرد را دیدم و فتوای حضرت صادق را برایش توضیح دادم گفتم بگو هر چه می شود بدهم: گفت: چه محبتی از حضرت صادق در دل
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۷
من انداختی فهمیدم آن آقا بر اینها فضیلت دارد ترا حلال کردم اگر بخواهی همان پولی که از تو گرفته ام بر میگردانم.
کافی ج ۵ ص ۳۰۹ عبد الرحمن بن حجاج گفت مردی از دوستان ما در مدینه سخت تنگدست شد و بسیار گرفتار گردید حضرت صادق فرمود. برو در بازار دکانی بگیر و فرشی بیانداز یک کوزه آب هم آنجا بگذار مرتب درب دکان بنشین.
همان کار را کرد مدتی بهمان وضع بود بعد چند نفر تاجر از مصر آمدند هر کدام اجناس خود را در مدینه درب دکان دوستان خود گذاشتند تمام دکانها پر شد یک نفر باقی ماند که دکانی پیدا نکرد اجناس خود را آنجا بگذارد.
بازاریان باو گفتند مردی اینجا دکان دارد که در دکانش جنسی نیست ممکن است اجناس خود را آنجا بگذاری. پیش او رفت اجازه خواست که اجناس خود را آنجا بگذارد قبول کرد و شروع بفروش نمود مقداری که فروخت دوستانش آماده حرکت شدند از اجناس او قدری باقی ماند نخواست از دوستان خود عقب بماند صاحب دکان گفت: این جنسها را پیش تو میگذارم وقتی فروختی پولش را برایم بفرستی؟ قبول کرد.
با دوستان خود بطرف مصر رفت و اجناس خود را گذاشت آن مرد وقتی فروخت پولش را فرستاد باز وقتی تجار مصری جنس بمدینه آوردند بهمراه آنها مقداری جنس برای او فرستاد پس از فروش پولش را فرستاد وقتی درستی او را تشخیص داد دیگر از مصر جنس میفرستاد پس از فروش پولش را میفرستاد از همین راه مقدار زیادی ثروت بدست آورد.
بشار مکاری گفت: در کوفه خدمت حضرت صادق رسیدم. خدمت آن جناب ظرفی از خرمای طبرزد بود که میل مینمود فرمود. بشار بیا جلو بخور. عرضکردم گوارا باد فدایت شوم چیزی در بین راه دیدم که سخت ناراحتم دلم را بدرد آورده و تأثیر زیادی در من کرده. فرمود ترا بحقی که بر گردنت دارم جلو بیا بخور.
پیش رفته شروع بخوردن نمودم.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۸
فرمود: چه دیده بودی؟ گفتم: در بین راه پاسبانی را دیدم که بر سر پیره زنی میزد و او را بطرف زندان می برد او با صدای بلند میگفت: پناه بخدا و پیامبر میبرم بفریادم برسید هیچ کس بداد او نرسید. فرمود: برای چه او را چنین میزدند؟ گفتم:
از مردم شنیدم که آن زن بزمین خورده در این موقع گفته بود خدا لعنت کند ظالمین ترا ای فاطمه زهرا این آزار و شکنجه برای همان حرف بوده: امام دست از خوردن کشید شروع کرد زار زار بگریستن بطوری که دستمال و محاسن و سینه اش از اشگ تر شد فرمود: بشار حرکت کن برویم بمسجد سهله دعا کنیم و از خداوند عزیز خلاصی آن زن را بخواهیم، امام یکی از شیعیان را فرستاد بدار الاماره فرمود: از همان جا تکان نمیخوری تا فرستاده ما بیاید اگر پیش- آمدی برای آن زن کرد می آئی و ما را پیدا میکنی. رفتیم بمسجد سهله هر کدام دو رکعت نماز خواندیم آنگاه امام صادق دست بآسمان بلند نموده این دعا را خواند «انت اللَّه تا آخر دعا» بعد از دعا بسجده رفت که من جز صدای نفس آقا چیزی نمی شنیدم سر بلند نموده فرمود: حرکت کن که زن را آزاد کردند.
از مسجد خارج شدیم در بین راه آن مردی که فرستاده بود بدار الاماره رسید امام علیه السّلام پرسید چه خبر شد؟ گفت: آزادش کردند فرمود: چطور شد که آزادش کردند؟ گفت: من نفهمیدم ولی درب دار الاماره ایستاده بودم یک نفر دربان آمد و او را خواست گفت: چه گفته بودی؟ جوابداد: من بزمین خوردم گفتم: خدا لعنت کند ظالمین ترا یا فاطمه مرا چنین آزردند، دویست درهم باو داد گفت؟ این پول را بگیر و امیر را حلال کن ولی آن پیره زن نگرفت وقتی دید از گرفتن پول امتناع دارد بامیر خبر داد بعد بیرون آمده گفت: برو بمنزلت. پیره زن بمنزلش رفت.
امام علیه السّلام فرمود: از گرفتن دویست درهم خود داری کرد؟ گفت آری با اینکه بخدا بآن پول احتیاج داشت. امام از جیب خود هفت دینار بیرون آورده فرمود: این پول را ببر منزلش و سلام مرا باو برسان باو بده. ما با هم رفتیم در خانه او و سلام امام را رساندیم. گفت: بخدا قسم جعفر بن محمّد علیه السّلام بمن سلام
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۱۹
رسانده؟ گفتم: خدا ترا بیامرزد بخدا سوگند جعفر بن محمّد علیه السّلام سلام بتو رساند دست برد گریبان خود را چاک زده بیهوش گردید.
ایستادیم تا بهوش آمد گفت: سخن امام را برایم دو مرتبه بگوئید. تکرار کردیم تا سه مرتبه این کار را کرد بعد گفتیم: بگیر این پول را امام علیه السّلام برایت فرستاده مژده باد ترا. پول را گرفت (و قالت سلوه ان یستوهب امته من اللَّه) بامام علیه السّلام بگوئید از خدا بخواهد این کنیزش را ببخشد کسی از او و آباء گرام و اجداد طاهرینش بیشتر در نزد خدا محبوب نیست که واسطه توسل شود. خدمت حضرت صادق برگشتیم و داستان زن را برای آن جناب نقل کردیم امام علیه السّلام شروع بگریه کرده برایش دعا کرد. عرضکردم: ای کاش فرج آل محمّد را میدیدم.
فرمود: بشار وقتی چهارمین فرزند من (امام علی النقی) از دنیا برود در سخت- ترین سرزمینها بین بدترین مردم در این موقع بنی عباس گرفتار مصیبتی بزرگ می شوند زمانی که چنین سانحه ای اتفاق افتاد گرفتاری زیاد خواهد شد ولی قضای برگشتی نیست (اشاره بابتدای ضعف و سستی بنی عباس است که بعد از فوت حضرت امام علی النقی شروع می شود) در کتاب تمحیص از فرات بن ابراهیم نقل میکند که گفت من خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم مردی از این نابکاران ملعون وارد شد گفت: بخدا او را در باره شیعیانش ناراحت خواهم کرد گفت: یا ابا عبد اللَّه بمن توجه کن امام توجهی نکرد باز گفت. یا ابا عبد اللَّه بمن توجه کن. باز نکرد برای سومین بار گفت امام علیه السّلام توجه نموده فرمود بگو با اینکه حرف خوبی نخواهی زد.
گفت: شیعیان شما نبیذ می آشامند، فرمود: چه اشکالی دارد پدرم از جابر نقل کرد که اصحاب پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نبیذ می آشامند. گفت: منظورم شراب است.
فرمود: شیعیان ما پاک تر و تمیزترند از اینکه شیطان در امعاء آنها رخنه کند اگر احیانا یکی از بی شخصیت های ایشان چنین کند روبرو می شود با خدائی مهربان و پیامبری دلسوز و آمرزش طلب و امامی که در جلو حوض کوثر نورش
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۰
فضا را روشن نموده ولی تو با دوستانت در برهوت «۱» جمع خواهید بود.
آن مرد نتوانست چیزی بگوید ساکت شد باز گفت منظورم شراب نبود مرادم خمر است. فرمود: خدا زبانت را بگیرد چرا امروز مرا در مورد شیعیانم می آزاری پدرم از علی بن الحسین از پدرش از علی بن ابی طالب از پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله نقل کرد از جبرئیل از خداوند بزرگ که فرمود: یا محمّد من ممنوع کرده ام بهشت را برای تمام پیامبران تا تو و علی و شیعیانتان داخل شوید مگر آن شیعیانی که مرتکب گناه کبیره شوند او را از نظر مالی یا ترس از سلطان مبتلا و گرفتار میکنم تا پاک و پاکیزه شود و با ملائکه بخوشی و شادی روبرو گردد و من از او راضی باشم.
بگو ببینم آیا دوستان تو ذرّه ای از این موقعیت را دارند؟ کافی ج ۵ ص ۳۱۴- حفص بن عمر بجلی گفت: خدمت حضرت صادق شکایت کردم از فقر و فلاکت و اوضاع درهم ریخته خود فرمود: وقتی بکوفه برگشتی یک بالش در خانه داری بده درهم بفروش برادرانت را دعوت کن و برای آنها غذائی تهیه نما از آنها درخواست کن برایت دعا کنند.
گفت: این کار را کردم جز فروش بالش چاره ای نداشتم از پول آن غذائی تهیه دیدم بدستور امام علیه السّلام از دوستان و برادران دینی دعوت کرده درخواست نمودم برایم دعا کنند بخدا قسم دیگر جز اندکی برایم باقی نمانده بود یک بدهکاری در خانه را کوبید. طلب زیادی که از او داشتم با من مصالحه نمود گمان میکنم ده هزار درهم بود بعد دیگر دنیا رو بمن آورد و کارها درست شد.
کافی- داود زربی گفت: غلام علی بن الحسین علیه السّلام گفت: در کوفه بودم که حضرت صادق علیه السّلام وارد حیره شد خدمت آن جناب رفتم عرضکردم، فدایت شوم اگر با داود بن علی یا یکی از آنها صحبت کنی مرا بعنوان فرمانداری بجائی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۱
بفرستید بسیار خوب است فرمود: این کار را نمی کنم.
من برگشتم بمنزل خود فکر کردم که امام بواسطه اینکه مبادا ستم روا دارم مانع شد با خود گفتم: میروم خدمت امام سوگند بطلاق زنان و آزادی بندگان میخورم که باحدی ستم روا ندارم و عدالت را پیش گیرم. رفتم خدمت امام عرض کردم: فدایت شوم من فکر کردم امتناع شما برای این بود که مبادا ستم روا دارم همه زنانم طلاق داده باشد و هر چه بنده دارم آزاد باشند و چنین و چنان شود اگر من باحدی ظلم کنم یا ستم روا دارم و عدالت نکنم. فرمود: چه گفتی؟ باز تکرار کردم سر بسوی آسمان بلند نموده فرمود: بچنگ آوردن آسمان برایت خیلی ساده تر است از انجام این تعهد.
کافی- سماعه گفت: مردی از فرزندان عمر بن خطاب مزاحم دختری از فرزندان عقیل شد بپدرش گفت: این عمری مرا اذیت میکند. پدرش گفت: برو او را داخل خانه کن. دخترک برگشت آن مرد را بداخل خانه دعوت کرد پدرش بر او حمله نمود و او را کشت بدنش را در میان راه انداخت.
هواداران ابا بکر و عمر و عثمان اجتماع کرده گفتند: ما کسی را در مقابل دوست مان نخواهیم کشت مگر جعفر بن محمّد. کسی جز او این شخص را نکشته.
حضرت صادق علیه السّلام بطرف قبا رفته بود. من خدمت آن جناب رسیدم و جریان را عرض کردم. فرمود: ناراحت نباش همین که امام آمد جلو آن جناب را گرفته گفتند این شخص را غیر از تو کسی نکشته و ما از دیگری قصاص نخواهیم کرد.
فرمود: از میان خود چند نفر را انتخاب کنید با من صحبت کنند. چند نفر جلو آمدند دست آنها را گرفت و داخل مسجد نمود از مسجد بیرون آمدند میگفتند ابو عبد اللَّه جعفر بن محمّد سرور ما است هرگز او چنین کاری نمیکند و نه دستور میدهد بروید بخانه های خود.
من در خدمت امام علیه السّلام رفتم گفتم: فدایت شوم چه زود خشم آنها فرو نشست.
فرمود: بلی. به آنها گفتم دست بردارید اگر نه آن نامه را بیرون می آورم.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۲
عرض کردم: نامه چه بود. فرمود: مادر خطاب کنیز زبیر بن عبد المطلب بود نفیل با او همبستر شد حامله گردید. زبیر خواست او را کیفر کند فرار کرد بطرف طائف زبیر در پی او بطائف رفت قبیله ثقیف او را دیدند سؤال کردند اینجا چرا آمده ای؟
گفت: کنیزی داشتم که نفیل شما با او درآمیخته. نفیل از طائف بشام فرار کرد- زبیر برای تجارت بشام رفت وارد بر پادشاه شام شد. پادشاه باو گفت من یک حاجت از تو میخواهم. گفت: حاجت شما چیست. گفت مردی از بستگان شما مدعی است فرزندش را شما گرفته اید من مایلم فرزند او را برگردانی. گفت: او را بیاورید من او را به بینم کیست؟
فردا پیش پادشاه رفت همین که چشم پادشاه باو افتاد خنده اش گرفت زبیر پرسید چرا می خندی؟ گفت: خیال نمی کنم این مرد از نژاد عرب باشد همین که چشمش بتو افتاد که وارد شدی از ترس نتوانست خود را نگه دارد مرتب میگوزید.
زبیر گفت: وقتی بمکه رفتم حاجت شما را بر می آورم. وارد مکه که شد از سران قریش خواست که بچه او را بدهند آنها قبول نکردند. عبد المطلب را وادار نمود او گفت: من باو کاری ندارم ندیدید با فلان بچه من چه کرد خودتان بروید پیش او. رفتند و با او صحبت کردند، بالاخره زبیر گفت: شیطان قدرتی پیدا خواهد کرد پسر او نیز پسر شیطان است من مطمئن نیستم که روزی بر ما ریاست نکند بروید آن پسر بچه را بیاورید از درب مسجد من با آهن تفتیده بر پیشانی او داغ بگذارم و چند خط روی صورتش باقی بگذارم و صورت مجلسی تهیه کنم که او و پسرش بالای مجلس بنشینند و بر ما و اولادمان حکومت نکنند و نه با ما تیراندازی نمایند.
این کار را کردند با آهن روی صورتش علامت گذاشت و صورت مجلس را نوشتند همان نامه پیش من است به آنها گفتم اگر دست برندارید آن نامه را بیرون می آورم که آبرویتان میرود بهمین جهت خودداری کردند.
اختصاص- ص ۵۳- هشام بن سالم گفت: من و زراره در هر موضوعی که اختلاف
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۳
کردیم وقتی مراجعه به محمّد بن مسلم نمودیم و در آن باره سؤال نمودیم گفت:
حضرت باقر در این مورد چنین فرموده یا گفت: حضرت صادق چنین فرموده.
اختصاص: محمّد بن مسعود از پدر خود نقل کرد که گفت: از عبد اللَّه بن محمّد بن خالد راجع به محمّد بن مسلم سؤال کردم گفت: محمّد بن مسلم مرد شریف و ثروتمندی بود حضرت باقر باو فرمود: تواضع کن. وقتی برگشت بکوفه یک زنبیل خرما با ترازو برداشت و بر در مسجد جامع نشست شروع کرد بفریاد زدن و خرما فروختن. فامیل او آمدند گفتند: با این کار ما را رسوا کردی.
گفت: مولای من دستوری داده که با دستورش مخالفت نخواهم کرد. از جا حرکت نمی کنم تا این زنبیل خرما را بفروشم. گفتند: اگر تصمیم داری خرید و فروش کنی در بازار آسیابانان یک دکان بگیر مشغول کار شو. در آنجا دکانی گرفت با آسیاب و یک شتر شروع کرد به آسیابانی. ابو محمّد عبد اللَّه بن محمّد بن خالد برقی گفته که محمّد بن مسلم از عباد مشهور بود و از شخصیت های انگشت شمار بود در عبادت.
اختصاص: سلیمان بن خالد گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم می فرمود:
کسی زنده نکرد یاد ما و حدیث های پدرم را مگر زراره و ابو بصیر مرادی و محمّد بن مسلم و برید بن معاویه اگر این چند نفر نبودند کسی راه هدایت را نمی یافت اینها نگهبان دین و اشخاص مورد اعتماد پدرم بودند در حلال و حرام و اینها در دنیا و آخرت بجانب ما سبقت گرفته اند.
اختصاص: ابراهیم بن عبد الحمید گفت: حضرت صادق فرمود خدا رحمت کند زراره بن اعین را اگر زراره نبود احادیث پدرم از دست رفته بود.
اختصاص- ص ۱۰۴- ابو بصیر گفت: روزی خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم در هنگام ناتوانی و پیری که دیگر ضعیف و لاغر شده و نزدیک مرگم بود ولی از آخرت بیمناک بودم که چگونه می توان در گرفتاریهای آخرت صبر نمود.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۴
امام صادق علیه السّلام از روی تعجب فرمود: ابو محمّد! تو هم این حرف را میزنی.
عرض کردم: فدایت شوم چرا نگویم.
فرمود: مگر نمیدانی خداوند تبارک و تعالی جوانان شما را گرامی میدارد و از پیر مردان حیا و خجالت میکشد.
عرضکردم: چطور جوانان را گرامی میدارد و از پیر مردان خجالت میکشد؟
فرمود: جوانان شما را گرامی میدارد از اینکه آنها را عذاب نماید و از پیر مردان شما خجالت میکشد حساب بکشد. خوشحال شدی؟
عرض کردم: آقا باز هم بفرمائید. بما یک لقبی داده اند که کمر ما را شکسته اند و ما را دلمرده کرده اند، بواسطه همین لقب حکمرانان خون ما را حلال میدانند بواسطه حدیثی که فقهای آنها نقل کرده اند. فرمود: منظورت لقب رافضی است؟
عرضکردم: بلی.
فرمود: آن نام را ایشان برای شما نگذاشته اند خداوند شما را باین لقب مفتخر نموده مگر نمیدانی که هفتاد نفر از بنی اسرائیل در دربار فرعون دین او را پذیرفته بودند. وقتی معلوم شد فرعون ادعای باطل میکند و موسی پیامبر خداست فرعون را رها کردند و بموسی پیوستند در میان سپاه موسی اینها از تمام سپاهیان کوشش بیشتر در عبادت و فعالیت داشتند جز اینکه آنها فرعون را ترک کرده بودند (رفضوا فرعون) خداوند بموسی وحی کرد که این لقب را در تورات برای ایشان ثبت کن من این لقب را بخشیدم به آنها بعد خداوند همین لقب را ذخیره نمود تا شما را به آن مفتخر گردانید. زیرا شما نیز فرعون و هامان و سپاهیان آن دو را ترک کردید و پیرو محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و آل محمّد شدید. خوشحالت کردم؟ عرضکردم:
فدایت شوم باز بفرمائید.
فرمود: مردم بفرقه های مختلف تقسیم شده اند هر کدام پیروی از کسی می کنند شما هم گام و پیرو اهل بیت پیغمبر هستید و راه خدا و برگزیدگان او را انتخاب کرده اید دوست دارید کسی را که خدا دوست میدارد و توجه بکسی کرده اید
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۵
که خدا او را انتخاب نموده و مژده باد مژده باد مژده بشما که بخدا آمرزیده هستید که عمل نیکوکاران شما را می پذیرند و از گناه گنه کاران شما می گذرند.
هر کس با غیر عقیده شما خدا را ملاقات کند یک ثواب او پذیرفته نمی شود و از یک گناهش نمی گذرند. خوشحالت کردم ابا محمّد؟! گفتم: آقا باز هم بفرمائید.
فرمود: خدا و ملائکه از پشت شیعیان ما گناهانشان را فرو میریزند چنانچه باد خزان برگها را از درخت میریزد این معنی آیه شریفه است: وَ الْمَلائِکَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ «۱» بخدا قسم طلب آمرزش آنها اختصاص بشما دارد نه مردم جهان. خوشحالت کردم عرضکردم: آقا باز هم بفرمائید.
فرمود: خداوند در قرآن مجید شما را یاد کرده در این آیه: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا «۲» بخدا قسم خداوند در این آیه غیر شما را اراده نکرده زیرا به پیمان خود در باره ولایت ما خانواده وفا کردید و دیگری را بجای ما نگرفتید اگر چنین می کردید خداوند شما را سرزنش می نمود چنانچه دیگران را سرزنش کرده میفرماید: وَ ما وَجَدْنا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَکْثَرَهُمْ لَفاسِقِینَ «۳»
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۶
خوشحالت کردم. عرض کردم: فدایت شوم باز هم بفرمائید.
فرمود: خداوند در این آیه قرآن شما را یاد آوری کرده الْأَخِلَّاءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ «۱» مردم با یک دیگر دشمن هستند مگر ما و شیعیانمان- منظورش از متقین فقط ما و شیعیانمان است آیا خوشحالت کردم؟ گفتم:
فدایت شوم هنوز هم بفرمائید.
فرمود: خداوند شما را در قرآن مجید یادآوری کرده در این آیه وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً «۲» فرمود منظور از پیامبرانی که در این آیه اشاره شده حضرت محمّد است و ما صدیقین و شهداء هستیم شما نیز همین صالحین هستید که در آیه ذکر شده خود را بزیور صلاح بیارائید همان طوری که خداوند بشما لقب داده بخدا جز شما را اراده نکرده آیا مسرورت کردم؟ عرضکردم: باز بفرمائید.
فرمود: خداوند ما و دوستان و دشمنانمان را در یک آیه جمع نموده قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ بگو ای محمّد آیا مساویند کسانی که میدانند و آنها که نمیدانند جز خردمندان این مطلب را نمی یابند. فرمود: شاد شدی؟ عرضکردم: باز هم بفرمائید.
فرمود: خدا در این آیه نیز بشما اشاره نموده وَ قالُوا ما لَنا لا نَری رِجالًا کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ «۳» شما را در آتش جهنم می جویند با اینکه بخدا قسم در بهشت متنعم بنعمتهای خدا هستند آیا مسرورت کردم ابا محمّد! عرضکردم: آقا باز بفرمائید.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۷
فرمود: در این آیه خداوند شما را یادآوری کرده و وعده نگهداری از شر شیطان داده فرموده إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ* «۱» بخدا جز ما و شیعیانمان را اراده نکرده آیا مسرورت کردم؟ عرضکردم: فدایت شوم باز بفرمائید.
فرمود: بخدا قسم در قرآن از شما یاد نموده و آمرزش را برای شما تضمین کرده در این آیه یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً «۲» اگر خداوند تمام گناهان را بیامرزد پس کرا عذاب خواهد کرد. بخدا قسم از این آیه جز ما و شیعیانمان را اراده نکرده مخصوص ما و شما است شاد شدی؟ عرضکردم. باز بفرمائید.
فرمود: هیچ یک از اوصیای پیمبران را خداوند استثناء نکرده جز علی و شیعیانش را در این آیه که میفرماید یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ «۳» بخدا سوگند منظور خدا در این آیه که میفرماید مگر کسانی که خداوند آنها را مشمول رحمت خویش قرار داده فقط علی علیه السّلام و شیعیان آن جناب است آیا مسرور شدی؟ عرضکردم: باز بفرمائید.
فرمود: علی بن الحسین علیه السّلام فرموده است: بر فطرت اسلام نیست غیر ما و شیعیانمان بقیه مردم از اسلام فاصله زیاد دارند.
اختصاص- زراره گفت: ابو کدینه ازدی و محمّد بن مسلم ثقفی برای شهادت پیش قاضی شهر بنام شریک رفتند. شریک نگاهی بدقت بچهره آن دو نمود سپس گفت: هر دوی شما جعفری و فاطمی هستید (منظورش این بود که شیعه و دوست دار فاطمه زهرا علیها السّلام هستید).
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۸
اشک از دیدگان هر دو جاری شد؟ شریک گفت: چرا گریه میکنید؟! فقالا نسبتنا الی اقوام لا یرضون بامثالنا ان نکون من اخوانهم لما یرون من سخف و رعنا و نسبتنا الی رجل لا یرضی بامثالنا ان نکون من شیعته فان تفضل و قبلنا فله المن علینا و الفضل قدیما فینا.
گفتند: ما را بگروهی نسبت دادی که راضی نیستند مثل ما جزء برادران دینی آنها محسوب شویم بواسطه کمی ورع ما و لیاقت نداشتن مان و بمردی ما را منتسب کردی که راضی نمیشود مثل ما را شیعه خود بشمارد اگر لطف فرماید و قبول کند بر ما منت نهاده و بزرگواری فرموده.
شریک لبخندی زده گفت: اگر کسی ارادتمند و پیرو داشته باشد ای کاش چون شما باشد.
اینک ولید! شهادت آنها را این مرتبه قبول کن برای مرتبه بعد از آنها نمی پذیریم دیگر شهادت نخواهند داد.
گفت ما برای حج بمکه رفتیم خدمت حضرت صادق جریان را نقل نمودیم فرمود: وای بر شریک خدا او را روز قیامت با دو زنجیر آتشین ببندد.
اختصاص- هشام بن سالم گفت: محمّد بن مسلم چهار سال در مدینه اقامت گزید خدمت حضرت باقر میرسید از آن جناب استفاده میکرد بعد از حضرت باقر از حضرت صادق علیه السّلام استفاده مینمود. ابن ابی نمیر گفت. از عبد الرحمن بن حجاج و حماد بن عثمان شنیدم آن دو میگفتند: در میان شیعیان کسی فقیه تر از محمّد بن مسلم نیست.
اختصاص- ابو جعفر احول موسوم بمحمد بن لقمان و مشهور به مؤمن طاق که آزاد شده قبیله ی بجیله بود و بکار زرگری و صرافی اشتغال داشت، مردم او را شیطان طاق میگفتند زیرا در مورد پول نقره ای بین چند نفر اختلاف افتاد بمحض اینکه بمؤمن طاق نشان دادند گفت: این درهم را آب نقره داده اند. اسم او را از این جهت شیطان طاق گذاشتند ولی شیعیان او را مؤمن طاق مینامند. از متکلمین و عقیده شناسان
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۲۹
شیعه بود که حضرت صادق علیه السّلام او را بر قدرت در این فن ستوده.
اختصاص- ابو النصر محمّد بن مسعود میگفت: که ابن مسکان میترسید آن طور که لازم است شاید نتواند احترام و جلال حضرت صادق را مراعات نماید بهمین جهت خدمت آن جناب نمی رفت. از اصحاب آن جناب درس میگرفت. یونس بن عبد الرحمن گفت: ابن مسکان مرد مؤمنی بود که با اصحاب حضرت صادق برخورد میکرد و از آنها آنچه فرا گرفته بودند استفاده مینمود.
اختصاص- حریز بن عبد اللَّه منتقل سجستان گردید و در آنجا کشته شد مردم آن ناحیه بیشتر از خوارج بودند که آنها را (شراه) می نامیدند «۱» دوستان حریز از خوارج سب و ناسزا نسبت بعلی بن ابی طالب میشنیدند. از حریز اجازه گرفتند که هر کس دیدند بعلی جسارت میکند او را بکشند حریز اجازه داد.
خوارج دیدند یکی پس از دیگری از آنها کشته می شود بشیعیان بدگمان نمیشدند چون آنها تعدادشان خیلی کم بود و چنین احتمالی در باره آنها داده نمیشد ولی انتقام کشته خود را از مرجئه «۲» میگرفتند و با آنها جنگ میکردند مدتی بهمین وضع گذشت تا بالاخره جریان را پی بردند. دوستان حریز یک روز در مسجد اطراف او جمع بودند خوارج مسجد را بر سر آنها خراب کردند و خاک آن را زیرورو نمودند، اختصاص- ص ۲۱۶- عبد اللَّه بن فضل هاشمی گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم که مفضل بن عمر وارد شد همین که چشم امام باو افتاد خندیده فرمود بیا پیش من
«فو ربّی انی لاحبّک و احبّ من یحبّک یا مفضل»
. قسم به پروردگارم که تو را دوست میدارم و کسی که تو را دوست داشته باشد او را هم دوست میدارم».
اگر تمام اصحاب من عرفان تو را داشته باشند و آنچه تو میدانی بدانند
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۰
دو نفر با یک دیگر اختلاف نخواهند کرد. مفضل عرض کرد: آقا خیال میکنم مرا خیلی بالا بردی فرمود: نه. آن مقامی را بتو دادم که خدا بتو ارزانی داشته.
پرسید یا ابن رسول اللَّه مقام جابر بن یزید در نزد شما چگونه است؟ فرمود:
مانند سلمان نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله گفت: مقام داود بن کثیر رقی چگونه است؟ فرمود: مانند مقداد نسبت به پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله.
آنگاه بمن توجه نموده فرمود: عبد اللَّه بن فضل! خداوند بزرگ ما را از نور عظمت خویش آفریده و برحمت خود سرشته است ارواح شما را از ما آفریده ما بشما علاقه داریم و شما نیز بما علاقمندید. بخدا قسم اگر تمام ساکنین روی زمین از مغرب تا مشرق بکوشند که یکنفر بشیعیان ما بیفزایند یا کم کنند نمی- توانند. اسم آنها و اسم آباء و قبیله و خانواده آنها در نزد ما هست اگر علاقه داشته باشی اسم خودت را در کتابی که نام شیعیان در آن است نشان بدهم.
کتابی را خواست آن را گشود دیدم صفحات کتاب سفید است اثری از کتابت در آن نیست.
عرض کردم: یا بن رسول اللَّه من در این کتاب نوشته ای نمی بینم.
امام علیه السّلام با دست روی آن کشید دیدم نوشته است در پائین صفحه نام خود را مشاهده کردم خدای را شکر نمودم و بسجده رفتم.
برگرفته از کتاب زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام نوشته آقای موسی خسروی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *