امامت و رهبری، حاکمان زمان

امام صادق (ع) در حضور منصور

و چون ابراهیم بن عبدالله برادر محمد در کوفه کشته شد ابوجعفر منصور دستور داد تمام بنی الحسن را به نزد او بیاورند و ضمنا
جعفر بن محمد علیه السلام را هم با آنها بیاورند یونس بن یعقوب میگوید امام صادق علیه السلام از زبان خود برای من گفت و من
با گوش خود از دهان مبارکش شنیدم امام فرمود – و چون ابراهیم بن عبدالله در باخمرا کشته شد ما را از مدینه بردند و حتی
جوانان تازه بالغ ما را هم بردند تا به کوفه رسیدیم یک ماه در آنجا ما را نگاه داشتند و هر آن منتظر کشته شدن بودیم تا آنکه
روزی ربیع حاجب آمد و گفت این علویها کجا [صفحه ۲۳۱ ] هستند و ما را که دید گفت دو نفر از شماها که اهل فهم و عقل
هستند به حضور خلیفه بیایند – من و حسن بن زید بر منصور وارد شدیم و چون در برابر او رسیدم به من گفت: توئی که علم غیب
میدانی گفتم جز خدا کسی عالم به غیب نیست دوباره گفت این خراجها را برای تو میآورند، به او گفتم یا امیرالمؤمنین شما
خلیفهاید و خراجها را برای شما میآورند – سپس گفت میدانید شما را برای چه خواستهام گفتم نه گفت میخواستم خانههای شما
را خراب کرده و دلهای شما را لرزان و به جوش بیاورم و استقامت شما را بشکنم و شما را در زیر زمینها نگاه داشته و حبس کنم
تا یک نفر از مردم عراق و حجاز دیگر شما را نشناسد وجود شما موجب مفسده است امام علیه السلام در جواب منصور در آن حال
فرمود یا امیرالمؤمنین خداوند به سلیمان به داود آن کشور عظیم را داد و او شکر کرد و به ایوب آن همه گرفتاری و مصیبت داد او
صبر کرد و یوسف پیغمبر مظلوم شد و از ظالمین خود گذشت و تو هم از همان ریشه و نسل هستی امام علیه السلام میفرماید
منصور پس از شنیدن این تذکرات تبسمی کرد و گفت آنچه گفتی تکرار کن دوباره گفتم و بعدا گفت مثل تو باید پیشوای قوم
باشد سپس گفت از شما گذشتم و خراج بصره را به شما بخشیدم و هنگامی که منصور امام صادق علیه السلام را در ربذه احضار
کرد امام علیه السلام به عموی خود علی بن زینالعابدین گفت یا علی همراه من بیا علی هم با امام همراهی کرد و چون بر منصور
وارد شد علی در خارج به انتظار امام علیه السلام نشست و امام علیه السلام پس از چندی بیرون آمد در حالی که دیدگانش پر از
اشک بود و به علی عموی خود گفت نمیدانی از این پسر زن خبیثه چه دیدم خداوند فرزندان هند را بیامرزد (مقصود محمد و
ابراهیم فرزندان عبدالله محض [صفحه ۲۳۲ ] است) آن دو صابر و کریم بودند به خدا قسم رفتند و هیچ آلودگی به آنها نرسید امام
علیه السلام میفرماید پس از آنکه محمد بن عبدالله بن الحسن کشته شد مرا به نزد منصور بردند و با من بسیار با خشونت صحبت
کرد و کلمات تند و زننده گفت و سپس گفت ای جعفر دانستی که با محمد بن عبدالله که او را نفس زکیه میگفتند چه گذشت و
چه بلائی به سرش آمد من منتظر آن هستم که یکی از شماها تکانی بخورد تا کوچکهای شما را به بزرگانتان ملحق سازم. امام
علیه السلام به او فرمود – ای منصور محمد بن علی از پدرش و او از پدرش و از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای
من گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود اگر کسی که بیش از سه سال از عمرش باقی نمانده صلهی رحم کند خداوند
سی سال بر عمرش میافزاید و کسی که سی سال از عمرش باقی باشد و قطع رحم کند باقی ماندهی عمرش به سه سال ختم
میگردد – منصور پس از شنیدن این حرف گفت آری به خدا قسم این حدیث را از پدرت شنیدم سپس خودش سه مرتبه آن را
تکرار نمود و گفت: بسیار خوب برو
برگرفته از کتاب الإمام جعفر الصادق علیه السلام نوشته: احمد مغنیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *