امامت و رهبری، حاکمان زمان

امام صادق و منصور و فرمانداران ستمگر

امالی شیخ طوسی ص ۶۱- ابا بصیر گفت: حضرت صادق علیه السّلام میفرمود:
از خدا بپرهیزید و مطیع پیشوایان و ائمه خود باشید هر چه آنها گفتند بگوئید و از هر چه سکوت کردند سکوت کنید شما در موقع حکومت و اقتدار اشخاصی هستید که خداوند در باره آنها چنین فرموده: وَ إِنْ کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ «۱» منظورش سلطنت بنی عباس بود.
از خدا بپرهیزید شما اکنون در زمان صلح و آرامش قرار گرفته اید باعث انگیزش آشوب و ستمگری آنها نشوید. در میان جمعیت ایشان نماز بخوانید و و تشییع جنازه آنها را بکنید و امانت آنها را رد کنید.
عیون اخبار الرضا- حسن بن فضل از حضرت رضا علیه السّلام نقل کرد که فرمود:
منصور حضرت صادق علیه السّلام را احضار نمود برای کشتن شمشیر و پوست تخت و جلاد آماده شد بربیع گفت: هر وقت من با او صحبت کردم و یک دستم را روی دیگری زدم تو گردنش را بزن. اما همین که جعفر بن محمّد وارد شد و چشم منصور باو افتاد از جای خود حرکت کرد گفت: مرحبا خوش آمدی مزاحم شما نشدم مگر برای اینکه قرضتان را پرداخت کنم و مشکلات شما را برطرف نمایم.
بعد سؤال خوشمزه ای مربوط بخانواده آن جناب نمود و گفت: خدا قرض شما را پرداخت نمود و حاجتتان برآورده شد و جایزه شما پرداخت گردید.
در این موقع رو بجانب ربیع نموده گفت: فوری باید جعفر بن محمّد علیه السّلام پیش خانواده خود برگردد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۷
ربیع گفت: وقتی امام صادق بیرون آمد گفتم: آقا شمشیر و پوست تخت مرا برای شما گسترده بودند، وقتی آمدید لبهایتان حرکت میکرد چه دعائی خواندید؟
فرمود: بلی من وقتی در چهره اش تصمیم بدی را مشاهده کردم این دعا را خواندم:
«حسبی الرب من المربوبین و حسبی الخالق من المخلوقین و حسبی الرازق من المرزوقین و حسبی اللَّه رب العالمین حسبی من هو حسبی، حسبی من لم یزل حسبی. حَسْبِیَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ»
امالی شیخ طوسی ص ۳۰۶- عبد الوهاب پسر محمّد بن ابراهیم از پدر خود نقل کرد که گفت:
منصور از پی حضرت صادق فرستاد و دستور داد پهلوی خودش فرشی گستردند امام را در آنجا نشانید. بعد صدا زد فوری محمّد را بگوئید بیاید مهدی را صدا بزنید. پشت سر هم آنها را میخواست. جواب میدادند اکنون خواهد آمد مشغول بخوردادن و عطرزدن است.
چیزی نگذشت که مهدی وارد شد بوی عطر از او ساطع بود.
منصور رو بجانب حضرت صادق علیه السّلام نموده گفت: حدیثی بمن در باره صله رحم فرموده اند مایلم آن را تکرار کنید تا مهدی بشنود.
فرمود: پدرم از پدر خود از جدش از حضرت علی نقل کرد که پیامبر اکرم فرمود: شخصی که سه سال از عمرش باقی مانده صله رحم میکند خداوند سی سال عمر او را افزایش میدهد و قطع رحم مینماید از عمرش سی سال باقیمانده به سه سال میرساند. آنگاه این آیه را تلاوت نمود:
یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ «۱»
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۸
گفت: حدیث خوبی است ولی منظورم این نبود.
فرمود: پدرم از پدر خود از جدش از حضرت علی نقل کرد که پیامبر اکرم فرمود: که صله رحم باعث آبادی مملکت و افزایش عمر می شود گرچه اهل آن زمان مردمان خوبی نباشند.
گفت: این نیز حدیث خوبی است ولی آنچه میخواستم نیست.
فرمود: پدرم از پدر خود از جدش از حضرت علی نقل کرد که پیغمبر فرمود:
صله رحم باعث آسانی حساب روز قیامت می شود و از مردن بد جلوگیری میکند.
منصور گفت: آری. همین بود.
امالی شیخ طوسی- ص ۲۹۴- ربیع دربان مخصوص منصور گفت: روزی منصور مرا خواست گفت: جعفر بن محمّد را حاضر کن بخدا قسم او را خواهم کشت از پی ایشان فرستادم وقتی آمد. عرضکردم یا ابن رسول اللَّه اگر وصیتی داری بکن.
فرمود: تو اجازه بگیر برایم. پیش منصور رفتم و اطلاع دادم که جعفر بن محمّد حاضر است. گفت او را داخل کن.
همین که چشم حضرت صادق بمنصور افتاد دیدم لبهایش بکلماتی حرکت کرد اما من نفهمیدم چه بود پیش رفت تا سلام کرد بمنصور، از جای حرکت نمود او را در بغل گرفت و در پهلوی خود نشانید. گفت: هر حاجت داری بگو. جعفر ابن محمّد علیه السّلام نامه هائی که اشخاص داده بودند پیش منصور گذاشت و در باره گروه دیگری نیز درخواستهائی کرد تمام آنها را منصور برآورده گفت: احتیاجات خود را بگو. فرمود: مرا پیوسته احضار نکن که بیایم پیش تو.
منصور گفت: چاره ای نیست تو میگوئی من از غیب خبر میدهم! فرمود: چه کسی بتو چنین گزارشی داده؟ منصور اشاره به پیر مردی کرد که روبرویش نشسته بود.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۹
حضرت صادق فرمود: تو از من شنیدی که چنین چیزی گفتم؟
پیر مرد گفت: بلی. امام رو بمنصور کرده فرمود: قسم میخورد.
منصور گفت: قسم بخور. همین که پیر مرد شروع بقسم خوردن کرد حضرت صادق فرمود: مرا پدرم از پدر خود از جدش از امیر المؤمنین حدیث کرد که وقتی بنده ای قسم دروغ میخورد و در ضمن قسم خدا را ستایش و تقدیس مینماید خداوند از کیفر کردن او در دنیا صرف نظر میکند بواسطه تقدیسی که در آن قسم نموده.
اگر ممکن است من خودم او را قسم بدهم. منصور گفت اختیار با شما است.
امام فرمود: بگو از نیرو و قدرت پروردگار بیزارم و متکی به نیرو و قدر خویشم اگر این حرف را از تو شنیده باشم.
پیرمرد زبانش بند آمد و از قسم خودداری کرد.
منصور گرزی که در دست داشت بلند نموده گفت: بخدا قسم اگر سوگند نخوری با همین گرز ترا از بین میبرم.
پیر مرد قسم یاد کرد هنوز سوگندش تمام نشده بود که زبانش بیرون افتاد مانند زبان سگ در دم جان داد. جعفر بن محمّد از جای حرکت نمود. ربیع گفت منصور بمن گفت وای بر تو مبادا این جریان را بکسی بگوئی که مردم فریفته او میشوند.
حضرت صادق را قسم دادم که یا ابن رسول اللَّه منصور تصمیم بدی داشت چشم شما که باو افتاد و او شما را دید تمام آن تصمیم ها از بین رفت. فرمود ربیع من دیشب پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را در خواب دیدم بمن فرمود جعفر میترسی از منصور عرضکردم بلی یا رسول اللَّه فرمود وقتی چشمت باو افتاد بگو:
بسم اللَّه استفتح و بسم اللَّه استنجح و بمحمد اتوجه اللهم ذلل لی صعوبه امری و کلّ صعوبه و سهّل لی حزونه امری و کل حزونه و اکفنی مؤنه امری و کلّ مؤنه.
امالی شیخ طوسی- عبد اللَّه بن سلیمان تمیمی گفت پس از کشته شدن محمّد و ابراهیم فرزندان عبد اللَّه بن حسن منصور فرمانداری بمدینه بنام شیبه بن عفان فرستاد روز
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۰
جمعه اول فرمانداریش بمسجد پیامبر رفت و بر فراز منبر شد و حمد و ستایش خدا را کرد سپس گفت علی بن ابی طالب اختلاف بین مردم انداخت و با مؤمنین بجنگ پرداخت خواست خلافت را بگیرد صاحبان خلافت مانع او شدند خدا نیز این مقام را بر او حرام نمود، با عقده خلافت از دنیا رفت این فرزندانش در فتنه انگیزی از او پیروی میکنند و ادعای مقامی که شایسته آن نیستند می نمایند، هر کدام در یک گوشه زمین در خون آغشته شده کشته میشوند.
این سخن بر مردم گران آمد ولی هیچ کدام نتوانستند حرفی بزنند مردی از جای حرکت کرد که لباسی همدانی و گرم در تن داشت.
گفت ما نیز خدا را ستایش نموده درود بر پیامبر خاتم و جمیع انبیاء و مرسلین میفرستیم آنچه نسبت خوب بما دادی شایسته آن هستیم ولی نسبت های ناروا شایسته تو و کسی است که ترا باین منصب گمارده است. متوجه باش درست دقت کن تو که بر مرکب دیگری سوارشده ای و نان دیگری را میخوری سر افکنده و شرمساری شایسته تو است.
آنگاه رو بمردم کرده گفت میدانید سبک ترین اعمال در ترازوی قیامت مربوط بچه شخصی است و چه کسی از همه بیشتر زیان میکند. کسی که آخرت خود را بدنیای دیگری بفروشد. آن شخص همین مرد فاسق است، مردم چیزی نگفتند. فرماندار از مسجد خارج شد و هیچ پاسخی نداد.
پرسیدم این مرد که بود گفتند جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب صلوات اللَّه علیهم.
صدوق در کتاب صفات شیعه از منصور دوانیقی در حیره نقل کرد که در ایام حکومت سفاح بحضرت صادق عرضکرد. چرا شیعیان شما هر چه دارند در یک مجلس اظهار میکنند بطوری که کاملا شناخته میشوند دارای چه مذهب هستند.
فرمود این بواسطه حلاوت و شیرینی ایمان است که در سینه های آنها است نمیتوانند آشکار نکنند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۱
علل الشرائع ص ۴۹۶- از ربیع دربان مخصوص منصور نقل میکند که روزی مگسی روی صورت منصور نشست او را زد باز آمد برای مرتبه دوم زد باز آمد بحضرت صادق گفت خداوند چرا مگس را آفریده فرمود تا ستمگران را خوار کند.
علل الشرائع- حضرت صادق فرمود پیش زیاد بن عبید اللَّه و گروهی از خویشاوندان خود بودم. زیاد گفت فرزندان علی و فاطمه! شما چه امتیازی بر سایر مردم دارید؟ کسی جواب نداد.
من گفتم یکی از امتیازات ما اینست که علاقه نداریم نسبت بهیچ خانواده ای در دنیا غیر خانواده خود داده شویم. هیچ کس نیز در دنیا نیست مگر اینکه آرزو دارد از ما خانواده باشد جز آن کس که کافر است. سپس فرمود این حدیث را روایت کنید و بدیگران برسانید.
امالی صدوق ص ۶۱۱- ربیع وزیر دربار منصور گفت: منصور از پی حضرت صادق فرستاد تا او را بیاورند چون در باره اش چیزهائی شنیده بود همین که بدر خانه منصور رسید دربان گفت شما را بخدا میسپارم از ستم این مرد ستمگر خیلی از دست شما خشمگین بود.
فرمود خداوند بمن سپری محکم داده که مرا از او حفظ میکند تو نیز مرا کمک خواهی کرد ان شاء اللَّه. اکنون برایم اجازه بگیر.
دربان اجازه گرفت همین که وارد شد سلام کرد منصور جواب داده گفت جعفر تو میدانی پیغمبر اکرم بپدرت علی بن ابی طالب فرمود اگر گروهی از امتم اعتقادی که مسیحیان در باره حضرت مسیح (خدائی) دارند پیدا نمیکردند در باره ات سخنی میگفتم که از هر جا رد شوی مردم خاک پایت را برای شفا بردارند.
علی علیه السّلام خود فرمود دو دسته در راه من هلاک میشوند با اینکه مرا تقصیری نیست. یکی دوستی که از حد تجاوز نماید و دشمنی که زیاد با من دشمنی ورزد.
گفت این سخن را فرموده است از آن جهت که پوزش بخواهد و بفهماند که راضی نیست بآنچه دوست متجاوز از حدّ و دشمن زیاده رو میگویند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۲
بجان خود سوگند یاد میکنم که اگر عیسی ساکت میماند در مقابل گفتار نصاری خدا او را عذاب میکرد. تو نیز میدانی مردم چه اعتقاد خرافی در باره ات دارند اینکه چیزی نمیگوئی و راضی هستی باعث خشم خدا خواهد شد بی سر و پاهای حجاز و مردم نادان یاوه سرا ترا دانشمند روزگار و ناموس دهر و حجت خدا و نماینده او و مخزن اسرار الهی و میزان دادگری او و چراغ هدایت خدا برای نجات مردم از گرداب تاریکی ها میدانند میگویند خدا عمل کسی را که آشنا بمقام تو نیست قبول نمی کند و برایش در قیامت ارزشی قائل نیست. برایت مقامی قائلند که نداری و چیزی میگویند که در تو نیست. راست و واقع را بگو اول کسی که زبان بحق گشود جدت بود و اول کسی که او را تصدیق نمود پدرت علی بود تو باید از آنها پیروی کنی و براه ایشان بروی.
حضرت صادق فرمود من شاخه ای از درخت بارور نبوت و چراغی از چراغهای خاندان رسالت هستم دست پرورده ملائکه و پروریده آغوش پاک مردان و یکی از چراغهای آویخته در شبستان نور و برگزیده ای از یادگار پایدار پیمبران تا روز قیامت هستم.
منصور نگاهی بحاضرین نموده گفت این شخص مرا حواله بدریائی خروشان داد که کرانه آن نمودار نیست و ژرفای آن دیده نمیشود دانشمندان در تفسیر گفتار او حیرانند و شناوران در ژرفای پندارش غرقند بطوری که با تمام شناوری راه بجائی نمی برند.
این همان عقده ای است که گلوگیر خلفا بوده. نه میتوان او را تبعید نمود و نه او را کشت اگر نه این بود که ما هر دو از یک نژاد برجسته و شاخه بلند و میوه شیرین هستیم که در عالم ذر ممتاز و در کتاب های آسمانی بقدس و تقوا یاد شده در باره اش تصمیمی بسیار ناپسند میگرفتم چون خیلی شنیده ام بر ما عیبجوئی میکند و زبان در طعن ما گشاده.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود در باره خویشاوند و بستگان خود که شایسته رعایت
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۳
هستند قبول نکن سخن کسی را که خداوند بهشت را بر او حرام نموده و اهل آتش است زیرا سخن چین گواه بهتان و همکار شیطان است در اختلاف بین مردم.
خداوند میفرماید یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ «۱».
ما کمک و پشتیبان شما هستیم و پایه های استوار سلطنت توایم تا وقتی که امر بمعروف و نیکی را پیشه کرده و احکام قرآن را اجرا نمائی و دماغ شیطان را با اطاعت خدا بخاک بمالی. با اینکه تو خود میدانی و کاملا اطلاع داری و بآداب شریعت واردی که باید پیوند خویشاوندی را با کسی که قطع نموده وصل نمائی و عطا کنی بکسی که ترا محروم نموده و بگذری از کسی که بتو ستم کرده ارتباط با خویشاوندی که وظیفه خود را انجام داده صله رحم نیست صله رحم در مورد کسی است که قطع نموده تو وصل نمائی. پس صله رحم کن خداوند عمرت را میافزاید و حساب تو را در روز قیامت تخفیف میدهد.
منصور گفت از تو صرف نظر کردم و چون راست گوئی از تو گذشتم اکنون حدیثی برایم از خود بگو تا پند گیرم و مرا از کارهای زشت باز دارد.
امام صادق علیه السّلام فرمود: شکیبائی را از دست مده که پایه علم است وقتی قدرت پیدا کردی خوددار باش زیرا پس از قدرت هر که را کیفر کنی مثل اینست که انتقام گرفته یا کینه دیرین را تلافی نموده ای یا میخواهی دم از قدرت و شوکت تو بزنند.
باید توجه داشته باشی که بر فرض اگر کسی را که مستوجب عقوبت است کیفر کنی نهایت تعریفی که از تو میکنند میگویند عادل است در صورتی که با گذشت از کیفر خطاکار او را شرمنده کرده ای و وادار بسپاسگزاری خود نموده ای این بهتر است از آنکه بر عدالتت دم فرو بندند و صبر کنند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۴
منصور گفت واقعا نصیحت نیکوئی نمودی مختصر و پر فایده بود مایلم حدیثی در باره فضیلت جدت علی بن ابی طالب بگوئی که در دسترس عموم نباشد و همه اطلاع نداشته باشند.
فرمود: پیغمبر اکرم فرموده وقتی خدایم مرا بمعراج و آسمانها برد از من پیمان گرفت که در باره علی سه کلمه را بگویم.
خدایم فرمود یا محمّد. عرضکردم
لبیک و سعدیک
. فرمود علی پیشوای پرهیزگاران و رهبر سفید چهرگان و امیر مؤمنان است او را باین مقامها مژده بده.
پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله مژده این مقامها را بعلی علیه السّلام داد. بسجده افتاد و خدا را شکر کرد. سپس سر برداشته گفت یا رسول اللَّه آیا شایسته آن مقام شده ام که در معراج از من یاد شود؟ فرمود بلی خدا مقام ترا میداند نام و یاد تو در پیشگاه پروردگار هست.
منصور گفت واقعا این لطف خدا است که بهر کس خواست میدهد.
اختصاص- علی بن میسر گفت وقتی حضرت صادق پیش منصور آمد. منصور یکی از غلامانش را مأمور کرد که هر وقت امام صادق وارد شد گردنش را بزند.
امام وقتی وارد شد و چشمش بمنصور افتاد با خود ذکری گفت که کسی نفهمید قسمت آخر را بلند خواند
«یا من یکفی خلقه کلهم و لا یکفیه احد. اکفنی شر عبد اللَّه بن علی».
منصور غلام خود را ندید غلام نیز او را نمی دید. بامام صادق عرضکرد در این هوای گرم شما را بزحمت انداختم خوب است برگردید. امام از آنجا خارج شده منصور بغلامش گفت چرا دستور مرا انجام ندادی؟ گفت بخدا قسم او را ندیدم یک چیزی بین من و او فاصله شد. منصور گفت اگر این جریان را بکسی بگوئی ترا میکشم.
خرایج- ص ۱۳۴ صفوان جمال گفت در حیره خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم که ربیع آمده گفت امیر المؤمنین شما را میخواهد. چیزی نگذشت که امام
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۵
برگشت. عرض کردم چه زود برگشتید. فرمود سؤالی از من کرد که راجع بخصوصیات آن از ربیع بپرس.
من با ربیع سابقه دوستی داشتم. پیش او رفتم و جریان را پرسیدم. گفت داستان عجیبی بود. گفت عربها در بیابان برای جمع آوری یک نوع قارچ بنام دنبلان کوهی جستجو می کردند. موجود عجیبی یافتند که روی زمین افتاده بود.
پیش من آوردند. من برای خلیفه بردم. همین که چشمش بآن افتاد گفت: آن را فوری ببر و جعفر بن محمّد را صدا بزن.
من از پی جعفر بن محمّد علیه السّلام رفتم وقتی آمد پرسید در آسمان چیست؟ فرمود:
توده تراکمی از هوا. پرسید آیا در هوا موجودی هست؟ فرمود آری. پرسید ساکنین هوا چه نوع موجودی هستند؟
فرمود موجوداتی که بدنشان مانند ماهی و سر آنها چون پرندگان تاجی مانند خروس و آویزی نیز زیر گلو چون خروس دارند مانند پرندگان دارای بالند از رنگهای مختلف، سفیدتر از نقره جلا داده شده.
خلیفه گفت: طشت را بیاورید. طشت را که آوردم همان اوصافی که بیان کرد در آن موجود جمع بود.
چشم امام که به آن افتاد فرمود: این همان موجودی است که ساکن هوا است. اجازه بازگشت بایشان داد.
وقتی خارج شد گفت: ربیع این شخصی که وجودش عقده ای است در گلوی من و ناراحتم نموده از دانشمندترین مردم است.
خرایج- ص ۲۳۴- هارون پسر خارجه گفت: یکی از شیعیان، زن خود را در یک جلسه سه طلاقه کرد. از دوستان خود راجع باین طلاق پرسید گفتند درست نیست و چنین طلاقی قابل اعتنا نیست.
زنش گفت: من راضی نمی شوم مگر اینکه از حضرت صادق علیه السّلام سؤال کنی در آن زمان امام صادق علیه السّلام در حیره بود. هنگام حکومت ابو العباس سفاح.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۶
گفت: من برای ملاقات امام بحیره رفتم ولی برایم مقدور نشد چون خلیفه دستور داده بود کسی با ایشان ملاقات نکند.
من در اندیشه بودم که چه حیله بکار برم برای ملاقات امام. ناگاه دیدم مردی دهاتی که جبه ی پشمی داشت خیار میفروشد.
گفتم. تمام خیارهایت چند؟ گفت: یکدرهم. یک درهم باو دادم و خیارهایش را گرفتم. گفتم: همین جبه را چند دقیقه ای در اختیار من بگذار. جبه را از او گرفته پوشیدم صدا زدم خیار خیار آی خیار بدین وسیله نزدیک امام رفتم.
ناگاه غلامی صدا زد خیاری! باو نزدیک شدم. همین که خدمت امام رسیدم فرمود: خوب حیله ای بکار بردی حالا بگو ببینم چه کار داری؟
عرضکردم: زنم را در یک جلسه سه طلاقه کردم از دوستان پرسیدم گفتند اشکالی ندارد ولی زنم راضی نشد مگر اینکه از شما بپرسم.
فرمود: برگرد پیش خانواده ات هیچ اشکالی برایت ندارد.
خرایج- حضرت رضا روایت کرد از پدر عزیزش که مردی خدمت حضرت صادق آمده عرضکرد: آقا خود را نجات بخش که فلانی از شما سعایت کرد پیش منصور میگفت: شما از مردم برای خود بیعت میگیری تا قیام کنی.
امام علیه السّلام لبخندی زده فرمود: بنده ی خدا نترس گاهی بخواست خدا فضیلت و شخصیتی که مخفی است و کسی اطلاع ندارد حسودی پیدا می شود و با حسادت خود سبب آشکار شدن آن فضیلت میگردد.
اکنون همین جا بنشین تا بدنبال من بیایند با من خواهی آمد تا از قدرت خدا چیزی را مشاهده کنی که لازم است هر مؤمنی ببیند.
بالاخره از پی آن جناب آمده گفتند: امیر المؤمنین شما را خواسته است امام صادق پیش منصور رفت. منصور بسیار خشمگین و ناراحت بود گفت: تو برای خودت بیعت میگیری از مسلمانان میخواهی اختلاف بیاندازی و مردم را بکشتن بدهی.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۷
امام علیه السّلام فرمود: کاری نکرده ام. منصور گفت: اکنون فلان کس شاهد است که تو این کار را کرده ای. فرمود: دروغ میگوید.
منصور گفت: من او را قسم میدهم اگر قسم خورد از دست تو راحت خواهم شد.
فرمود: اگر دروغی قسم بخورد مرتکب گناه بزرگی شده.
بدربان خود دستور داد که او را سوگند بدهد نسبت بجریانی که از حضرت صادق نقل نموده.
دربان با شدت باو گفت: بگو بخدائی که یکتا و بی همتا است چنین و چنان شده.
امام صادق علیه السّلام فرمود: این طور قسم نده من او را قسمی خواهم داد که پدرم از جدم پیامبر نقل فرموده که هر کس چنین قسمی بخورد گرفتار گناه آن خواهد شد.
گفت: پس خودت قسم بده.
حضرت صادق علیه السّلام به آن مرد فرمود: بگو اگر دروغ بگویم در باره تو از قدرت و نیروی خدا بیزار باشم و متکی بقدرت و نیروی خود شوم.
آن مرد قسم را خورد. امام صادق گفت: خدایا اگر دروغ میگوید او را بکش. هنوز سخن امام تمام نشده بود که روی زمین افتاد و مرد.
منصور رو بامام علیه السّلام نموده پرسید چه حاجت داری؟ فرمود: هیچ حاجتی ندارم جز اینکه زودتر مرا به خانواده ام برسانی که خیلی نگران بودند.
منصور گفت: اختیار دست خود شما است. با احترام از پیش منصور بیرون آمد. منصور بسیار در شگفت بود از کار آن جناب.
بعضی گفتند: این مرد سکته کرده او را تماشا میکردند وقتی داخل تابوت گذاشتند مردم دو دسته شدند بعضی میگفتند: آدم خوبی بود. گروهی نیز او را سرزنش میکردند ناگاه داخل تابوت نشست و کفن از صورت خود برداشته گفت:
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۸
مردم من بملاقات خدایم رفتم مرا لعنت کرد و بر من خشم گرفت و سخت در شراره آتش قرارم داد بواسطه کاری که نسبت بحضرت صادق کردم. از خدا بترسید مبادا خود را مثل من هلاک کنید.
باز کفن بصورتش برگشت و بحالت قبلی مرد. دیدند حرکت و جنبشی ندارد او را دفن کردند.
کتاب طب الائمه- حضرت رضا علیه السّلام از حضرت موسی بن جعفر نقل کرد که چون منصور تصمیم کشتن حضرت صادق را گرفت دستور داد فرماندار مدینه ایشان را بفرستد. او بدستور عمل کرد ولی منصور آنقدر که عجله در کشتن امام داشت خیال میکرد دیر فرستاده بالاخره امام صادق علیه السّلام وارد شد منصور از دیدن آن جناب لبخندی زده احترام کرد و ایشان را پهلوی خود نشاند.
گفت: یا ابن رسول اللَّه بخدا قسم وقتی دنبال شما فرستادم تصمیم کشتن شما را داشتم همین که چشمم به شما افتاد چنان شیفته شما شدم که اکنون خیال نمیکنم هیچ یک از خانواده ام نزد من محبوب تر از شما باشد. ولی این حرفها چیست که می شنوم از ما بدگوئی می کنی؟
فرمود: یا امیر المؤمنین هرگز من بدگوئی شما را نکرده ام.
منصور خنده ای نموده گفت: تو خیلی راستگوتری از کسانی که در باره ات سخن چینی کرده اند. اینک در خدمت شمایم این هم انگشترم برای امضاء اختیار داری هر چه مایلی برای رفع گرفتاریهای کوچک و بزرگ خود تعیین نما.
هر چه تعیین کنی رد نخواهم کرد.
منصور جایزه ای گران در اختیار امام گذاشت اما ایشان قبول نکرده فرمودند: وضع ما خیلی خوب و نیازی نداریم اگر میخواهی بمن کمکی بکنی بده به خویشاوندان من، آنهائی که بدربار تو رفت و آمد ندارند و دست از کشتن آنها بردار.
گفت: قبول میکنم صد هزار درهم داده خواهش کرد بین آنها تقسیم نماید.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۴۹
فرمود: واقعا صله رحم بجای آوردی. وقتی خارج شد بزرگان قریش از پیر مردها و جوانها از هر فامیل با احترام تمام آن جناب را مشایعت کردند و جاسوس منصور نیز همراه آن جناب بود.
آن مرد عرض کرد آقا من کاملا متوجه شما شدم وقتی پیش منصور آمدی دیدم لبهایتان حرکت میکند دعائی می خواندی آن دعا چه بود؟
فرمود: وقتی چشمم باو افتاد این دعا را خواندم:
«یا من لا یضام و لا یرام به تواصل الارحام صل علی محمّد و آل محمّد و اکفنی شره بحولک و قوتک»
بخدا قسم جز این چیزی نگفتم. جاسوس این جریان را برای منصور گزارش کرد. خود منصور گفت: بخدا آن دعایش هنوز تمام نشده بود که هر کینه ای در دل من بود از بین رفت.
ربیع گفت: من بودم وقتی امام صادق پیش منصور آمد لبهایش حرکت میکرد هر چه بیشتر می خواند خشم منصور فرو می نشست تا او را نزدیک خود جای داد. وقتی خارج شد من از پی آن جناب رفتم عرضکردم: آقا این مرد تصمیم بدی گرفته بود و خیلی از شما ناراحت بود وقتی وارد شدی لبهایت حرکت میکرد هر چه میخواندی خشم او فرو می نشست چه دعائی می خواندی؟
فرمود: دعای جدم حسین بن علی علیه السّلام را خواندم.
«یا عدتی عند شدتی و یا غوثی فی کربتی احرسنی بعینک التی لا تنام و اکفنی برکنک الذی لا یرام»
ربیع گفت: این دعا را حفظ کردم هر گرفتاری که پیدا کردم همین دعا را می خواندم برطرف می شد «۱» مناقب- ج ۱ ص ۲۲۴- معتب و مصادف دو غلام حضرت صادق علیه السّلام در ضمن یک خبر گفتند: وقتی هشام بن ولید وارد مدینه شد بنی عباس پیش او بشکایت
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۰
رفتند از حضرت صادق که میراث ما هر حقی را تصاحب نموده بما نمیدهد.
امام صادق علیه السّلام شروع بصحبت نموده از آن جمله فرمود: خداوند وقتی حضرت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم را به پیامبری مبعوث نمود پدر ما ابو طالب با جان و مال در راه او فدا کاری نمود در همان زمان پدر شما عباس و ابو لهب او را تکذیب نمودند و ستمکاران و شیطان صفتان علیه او تحریک میکردند عباس فتنه انگیزیها نمود و سپاه های مجهز ترتیب داد برای سرکوبی پیامبر در جنگ بدر خود او از همه جلوتر بود و در جمع آوری سپاه از همه فعالیت بیشتری مینمود خرج غذای سپاهیان را میداد و آتش جنگ را دامن میزد.
در ضمن پدر شما عباس آزاد شده ما بود و بزور شمشیرها در فتح مکه اسلام آورد افتخار مهاجرت بسوی خدا و پیامبر را نیافت خداوند رابطه دوستی و بستگی او را با ما بوسیله این آیه قطع کرد: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ «۱» در ضمن یکی از گفتار خود فرمود: ما هر شخصی آزاد شده ما بود ارث او بما میرسد زیرا ما فرزند پیامبریم و مادرمان فاطمه زهرا علیها السّلام است بهمین جهت میراث او را تصاحب کردیم.
مناقب شهر آشوب- ص ۳۵۷ ج ۳- ربیع وزیر دربار منصور گفت بحضرت صادق علیه السّلام گفتم که منصور در مورد شما گفته است ترا خواهم کشت و یکنفر از فامیل ترا در روی زمین نخواهم گذاشت چنان مدینه را ویران کنم که یک دیوار باقی نماند.
فرمود: از حرف او نترس بگذار هر چه میخواهد سرکشی کند. همین که امام را بین دو پرده آوردم شنیدم منصور میگوید: زود او را وارد کنید. حضرت صادق را وارد کردم. دیدم منصور گفت: به به پسر عموی عزیز و آقای بزرگوار
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۱
دست امام را گرفته پهلوی خود روی تخت نشانده کمال توجه را باو نموده گفت:
میدانی چرا از پی شما فرستادم؟ فرمود: از کجا علم غیب دارم.
منصور گفت: از پی شما فرستادم تا این پول ها را بین خانواده خود تقسیم کنی. ده هزار دینار است. امام عذر خواست که بدیگری واگذارد او را قسم داد که باید خودت تقسیم کنی. بعد امام را در آغوش گرفته جایزه ای داد و خلعت بخشید گفت: ربیع چند نفر مأمور را تعیین کن ایشان را بمدینه برسانند. پس از رفتن امام صادق بمنصور گفتم یا امیر المؤمنین تو از دست او آنقدر خشمگین بودی که حساب نداشت. چه شد که خشنود شدی؟ گفت: همین که وارد شد اژدهای دمانی را دیدم که نیش خود را بیرون آورده و با زبان معمولی انسانی میگوید:
اگر سر خاری به بدن پسر پیامبر بزنی تمام گوشت بدنت را از استخوان جدا میکنم. از او ترسیدم و آنچه دیدی انجام دادم بدین جهت بود.
مناقب- ج ۳ ص ۳۵۸- حسین بن محمّد گفت: علی بن هبیره بر رفید خشم گرفت. او پناه بحضرت صادق برد امام علیه السّلام فرمود برو پیش او سلام مرا برسان بگو: من غلامت رفید را پناه داده ام کاری باو نداشته باش. عرضکردم مردی شامی و بدسیرت است. فرمود: برو هر چه بتو میگویم انجام بده. گفت: در بین راه با مرد عربی برخورد کردم گفت: کجا میروی من در صورت تو کشته شدن را آشکارا میبینم. گفت: دستت را بده وقتی دست مرا دید گفت: این دست کسی است که بزودی کشته می شود. باز گفت: زبانت را بیرون بیاور بیرون آوردم گفت: برو که هیچ ناراحتی نخواهی دید در زبان تو پیغامی است که اگر بکوه ها برسانی مطیع تو می شوند.
رفتم همین که وارد بر علی بن هبیره شدم همان دم دستور کشتنم را داد گفتم:
امیر، مرا بچنگ نیاوردی من بمیل خود آمدم علت آن جریانی است که میگویم بعد هر چه خواستی انجام ده. بحاضرین گفت: بیرون روید وقتی رفتند گفتم:
جعفر بن محمّد سلام رساند و فرمود: من غلامت رفید را پناه دادم باو کاری
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۲
نداشته باش. گفت ترا بخدا امام صادق علیه السّلام این حرف را بتو زد و بمن سلام رساند.
من قسم یاد کردم سه مرتبه تکرار کرد و پرسید. بعد دستهای مرا گشوده گفت:
من باین کار قانع نمی شوم. مگر همین طور دستهای مرا ببندی. گفتم دست من هرگز دستهای ترا نخواهد بست و چنین کاری نمیکنم. گفت: بخدا غیر ممکن است باید این کار را بکنی. من دستهای او را بستم بعد باز نمودم در این موقع مهر خود را داده گفت: اینک انگشتر و مهر خود را در اختیارت گذاشتم هر چه میخواهی بکن.
محمّد بن سعید نیز از حضرت صادق خواهش کرد نامه ای برای محمّد بن ابی حمزه ثمالی بنویسد و تقاضا کند که مالیاتش را دیرتر بگیرد: فرمود: برو باو بگو:
از حضرت صادق شنیدم که فرمود: هر کس گرامی بدارد دوست ما را خدا را گرامی داشته و هر که باو اهانت کند خود را در معرض خشم خدا قرار داده هر که بشیعیان ما نیکی کند نیکی با امیر المؤمنین نموده و هر که با امیر المؤمنین نیکی کند به پیامبر نیکی کرده و کسی که به پیامبر نیکی کرد بخدا نیکی نموده و هر کس بخدا نیکی کند بخدا قسم در بهشت برین با ما خواهد بود.
من پیش او رفتم و حدیث را نقل کردم. گفت: ترا بخدا این حدیث را از حضرت صادق شنیدی؟ گفتم: بلی. گفت: بنشین. بغلام خود گفت: محمّد بن سعید چقدر باید مالیات بپردازد. گفت: شصت هزار درهم. گفت: اسمش را از دفتر پاک کن یک کیسه زر با یک کنیز و یک قاطر زین کرده با لجام بمن بخشید.
خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم امام تبسم نموده فرمود: تو جریان را نقل میکنی یا من بگویم. عرض کردم: از شما شنیدن بهتر است تمام جریان را نقل فرمود مثل اینکه با ما بوده.
مفضل بن عمر گفت: منصور چندین مرتبه تصمیم کشتن حضرت صادق علیه السّلام را گرفت هر وقت تصمیم میگرفت و او را احضار میکرد تا چشمش به آن جناب می افتاد میترسید از تصمیم خود صرف نظر میکرد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۳
ولی دیگر اجازه نمیداد احدی خدمت ایشان برسد یا برای درس و تعلیم مسائل دینی در جایی بنشیند از این مطلب پی گیری زیاد کرد و سخت امام را در محاصره قرار داد بطوری که گاهی مسأله ای برای یکنفر از شیعیان پیش می آمد در دین مربوط به ازدواج، یا طلاق و از این قبیل کسی هم نمیدانست چه جواب باید داد دستش بدامان امام نمیرسید بناچار زن از مرد جدا می شد چون حکم این اتفاق را نمیدانستند این جریان خیلی بر شیعیان گران آمد و سخت در فشار قرار گرفتند.
بالاخره خداوند بدل منصور انداخت که از حضرت صادق علیه السّلام در خواست کند که از یادگارهای پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله یک چیزی باو تحفه بدهد که دیگری نداشته باشد. امام علیه السّلام یک چوبدستی کوچک که تقریبا نیم متر طول داشت و متعلق به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بود برایش فرستاد منصور خیلی خوشحال شد دستور داد آن را بچهار قسمت کنند «۱» و هر قسمتی را در یک محل قرار داد.
سپس بحضرت صادق علیه السّلام عرضکرد پاداش شما را در مقابل این تحفه چیزی نمیتوانم داد جز اینکه شما را آزاد بگذارم آشکارا دانش خود را بشیعیان خویش ارزانی داری و کسی مزاحم شما و آنها نشود. بدون ترس مجلسی ترتیب ده و مردم را فتوی بده ولی این کار را در شهری انجام ده که من در آنجا نباشم. از آن روز امام صادق علیه السّلام آزادانه نشر علوم و معارف اسلامی را نمود.
روایت شده گاهی که منصور تصمیم کشتن حضرت صادق را گرفت چند نفر از غیر عرب که زبان نمی فهمیدند و درک نداشتند آماده کرد و بآنها خلعت های فاخر و جایزه های گران داد و آنها صد نفر بودند. به مترجم گفت بآنها بگو من دشمنی دارم که امشب پیشم خواهد آمد وقتی وارد شد او را بکشید ..
مأمورین سلاحهای خود را بدست گرفتند و آماده انجام مأموریت خود شدند منصور از پی امام فرستاد که تنها پیش او بیاید. به مترجم گفت بآنها بگوید که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۴
دشمن من همین شخص است او را پاره پاره کنید.
همین که امام داخل شد آنها صدائی شبیه سگ در آوردند و اسلحه خود را بر زمین انداختند دستهای خود را به پشت سر نهادند و بسجده افتاده صورت بخاک میمالیدند.
منصور که این جریان را دید از خودش ترسید. گفت آقا برای چه تشریف آورده اید. فرمود بدستور تو آمدم من غسل خویش را نموده و کفن پوشیده ام منصور گفت غیر ممکن است پناه بخدا میبرم از چنین تصمیمی بسلامتی برگرد امام علیه السّلام برگشت آنها همین طور در سجده بودند مترجم گفت بپرس چرا دشمن پادشاه را نکشتید؟.
گفتند ما را دستور میدهد بکشیم سرپرست و آقای خود را که هر روز بکارهای ما چنان رسیدگی میکند مانند پدری که مواظب فرزندان خویش است ما جز او آقائی نداریم. منصور از گفتار آنها ترسید شبانه آنها را بمحل خود باز گردانید.
سپس امام صادق علیه السّلام را بوسیله زهر شهید نمود.
کشف الغمه ج ۲ ص ۳۷۴- منصور دوانیقی در سال صد و چهل و هفت برای انجام حج رهسپار مکه گردید وارد مدینه شد. بربیع گفت بفرست از پی جعفر بن محمّد او را با زور بیاورند خدا مرا بکشد اگر او را نکشم. ربیع خود را بغفلت زد یعنی فراموش کرده باز برای مرتبه دوم بخاطرش آورد که شخصی را بفرست او را بزور بیاورند باز خود را بغفلت زد.
در مرتبه سوم پیغامی سخت برای ربیع فرستاد و چند فحش رکیک نیز باو داد، گفت باید فوری کسی را بفرستی جعفر را بیاورند. از پی امام صادق فرستاد همین که آن جناب آمد بایشان عرضکرد یا ابا عبد اللَّه خود را بخدا بسپار که چنان خشمگین است جز خدا کسی نمیتواند جلو او را بگیرد. امام صادق فرمود
لا حول و لا قوه الّا باللَّه
. ربیع بمنصور خبر داد که جعفر بن محمّد آمده است. وقتی وارد شد منصور با خشم تمام گفت: ای دشمن خدا مردم عراق ترا امام گرفته اند و زکات
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۵
مال خود را برایت میفرستند مخالف سلطنت منی و فتنه انگیزی میکنی. خدا مرا بکشد اگر ترا نکشم.
فرمود یا امیر المؤمنین خدا بسلیمان قدرت داد. او شکر کرد ایوب را مبتلا نمود صبر کرد بیوسف ستم کردند برادران را بخشید تو از همین خانواده هستی.
منصور این سخنان را که شنید گفت نزدیک بیا تو ابا عبد اللَّه هستی دامنت از هر عیب پاک است و از آشوب و فتنه انگیزی بدوری خداوند بهترین پاداش خویشاوندی را بتو بدهد دست امام را گرفته پهلوی خود نشاند.
دستور داد عطر آورند. عطر پاش مخصوص را آوردند خودش چنان سر و صورت امام را عطر آگین کرد که از محاسن شریفش عطر قطره قطره میریخت گفت در پناه خدا تشریف ببرید. ربیع دستور داد که جایزه و خلعت حضرت صادق را تقدیم کن. آن جناب را در پناه خدا بمنزل برسان.
ربیع گفت بهمراه حضرت صادق علیه السّلام رفتم در بین راه گفتم قبل از آمدن شما آنچنان منصور را خشمگین دیدم که سابقه نداشت بعد از رفتن باز حالتی بی سابقه پیدا کرده بود وقتی وارد شدی چه گفتی؟
فرمود وقتی وارد شدم گفتم
«اللهم احرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی برکنک الذی لا یرام و اغفر لی بقدرتک علی و لا اهلک و انت رجائی. اللهم انت اکبر و اجل ممّا اخاف و احذر اللهم بک ادفع فی نحره و استعیذ بک من شره»
دیدی که خداوند پس از این دعا با او چه کرد؟ عبد اللَّه بن ابی لیلی گفت در ربذه با منصور بودم که از پی حضرت صادق فرستاده بود. منصور از پی من فرستاده بود همین که جلو درب رسیدم شنیدم میگوید زود او را بیاورید عجله کنید خدا مرا بکشد اگر او را نکشم خدا خون مرا بریزد اگر خونش را نریزم. از دربان پرسیدم که را میگوید؟ گفت منظورش جعفر بن محمّد است.
در همین موقع دیدم چند نفر مأمور آن جناب را می آورند قبل از اینکه پرده
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۶
بالا رود دیدم لبهایش حرکت میکند وارد شد همین که چشم منصور بآن جناب افتاد گفت به به پسر عمو مرحبا به پسر پیامبر مرتب از او احترام میکرد تا او را کنار خود روی جایگاه مخصوص خویش نشاند. بعد غذا خواست. سرم را بلند کردم درست دقت نمودم دیدم لقمه سردشده ی گوشت را بدهان ایشان میگذارد.
نیازهای آن جناب را برآورد و اجازه بازگشت داد. پس از خارج شدن امام از پی ایشان رفتم عرضکردم آقا میدانید که شما را دوست میدارم و گرفتار منصور شده ام که مجبورم پیش او بروم من میشنیدم اول منصور چه میگفت و بعد چه کرد، وقتی شما آمدید دیدم لبهایتان حرکت میکرد قطعا دعائی میخواندید که منصور آنقدر تغییر کرد. اگر ممکن است همان دعا را بمن بیاموزید تا هر وقت پیش منصور میروم بخوانم. فرمود بسیار خوب. من این دعا را خواندم
«ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه لا یأتی بالخیر الا اللَّه ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه لا یصرف السوء الا اللَّه ما شاء اللَّه ما شاء اللَّه کل نعمه فمن اللَّه ما شاء اللَّه لا حول و لا قوه الا باللَّه».
گفت اهالی مکه و مدینه بدر دار الاماره منصور رفتند و اجازه ورود خواستند ربیع باهالی مکه اجازه داد حضرت صادق علیه السّلام فرمود به اهالی مکه قبل از مدینه اجازه میدهی؟ ربیع گفت اهل مکه ساکن آشیانه پیامبرند. حضرت صادق علیه السّلام فرمود صحیح است آشیانه ای که پرنده های نیکویش پرواز نموده اند و نابکارهایش مانده اند.
گفتند بحضرت صادق علیه السّلام که منصور از وقتی بخلافت رسیده جز لباس خشن نپوشیده و غذای خوب نمیخورد فرمود وای بر او با این همه قدرت که خدا در اختیارش گذاشته و این همه ثروت که برایش می آورند؟! گفتند این کار را بواسطه بخل و علاقه ای که بجمع آوری ثروت دارد میکند فرمود خدا را شکر که اگر منصور ترک دین خدا را نمود خدا هم او را از مالش محروم کرد.
ابن حمدون گفت: منصور بجعفر بن محمّد علیه السّلام نامه ای نوشت که چرا شما مثل سایر مردم با ما رفت و آمد نمیکنی در جواب فرمود: ما ثروتی در اختیار نداریم که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۷
بواسطه حفظ آن از تو بترسیم، نزد تو در مورد آخرت چیزی نیست که بامید آخرت بیائیم نه در نعمتی هستی که برای تهنیت بیائیم و نه آن موقعیت را تو بلا می دانی که برای تسلیت بیائیم پس برای چه بیائیم؟! منصور در پاسخ نوشت برای نصیحت پیش ما بیا جوابداد هر کس بدنبال دنیا باشد ترا نصیحت نمیکند و هر کس جویای آخرت باشد با تو همنشین نمیشود.
منصور گفت بخدا قسم مردم را خوب برای ما معرفی کرد آنهائی که طالب دنیایند و آنهائی که جویای آخرت. خود آن آقا از کسانی است که در پی آخرت است نه دنیا.
رجال کشی- عیص بن قاسم گفت: بادائیم سلیمان بن خالد خدمت حضرت صادق علیه السّلام رفتیم بدائیم فرمود این جوان کیست گفت پسر خواهر من است فرمود شیعه است؟
عرضکرد بلی فرمود خدا را سپاس که او را شیطان قرار نداد فرمود ای کاش با شما در طائف میبودم حدیث میگفتم و انس میگرفتیم ضمانت میکردم برای آنها که هرگز خروج و قیام نکنم.
رجال کشی ص ۲۳۳- عنبسه گفت از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود: شکایت تنهائی خود را و ناراحتی که از اهل مدینه میکشم بخدا میکنم وقتی شما می آئید از دیدن شما خوشحال می شوم. ای کاش این ستمگر اجازه میداد من یک محلی را ترتیب میدادم در آنجا ساکن می شدم و شما را نیز در همان جا ساکن میکردم قول میدادم که از جانب من کمترین ناراحتی برای او سرنزند.
در کنز الفوائد مینویسد: که منصور دوانیقی روز جمعه ای خارج شد تکیه بر دست امام صادق علیه السّلام داشت. مردی که رزام نامیده می شد و آزاد شده خالد بن عبد اللَّه بود گفت این کیست که مقامش بجائی رسیده که امیر المؤمنین بر دست او تکیه میکند باو گفتند این شخص ابو عبد اللَّه جعفر بن محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم است.
گفت: بخدا من نشناختم و گر نه جا دارد که امام صادق علیه السّلام پا بر روی صورت منصور گذارد. بعد رفت مقابل منصور گفت: یا امیر المؤمنین سؤالی دارم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۸
منصور گفت از این شخص سؤال کن. گفت من میخواهم از شما سؤال کنم. باز منصور گفت از این شخص سؤال کن.
رزام رو کرد بامام صادق علیه السّلام گفت آقا مایلم نماز و حدود آن را توضیح دهی. امام فرمود نماز دارای چهار هزار حد است که کمتر از همه ی آن حدود باز خواست نمیکنند.
عرضکرد آقا آن حدودی را بفرمائید که ترکش صحیح نیست و بدون انجام آنها نماز درست نیست. فرمود نماز کامل نیست مگر برای کسی که وضوی شاداب گرفته و بحدّ بلوغ رسیده در ضمن فتنه انگیزی و سخن چین و عیبجو و بدگوی مردم نباشد- از حق رو نگرداند، امام خویش را بشناسد و در راه او استوار باشد حضور قلب داشته توجه بخدا نماید و این توجه را از دست ندهد. در این صورت حالتی بین ترس و امید و صبر و اضطراب باو دست میدهد گوئی وعده های بهشت برین را می بیند و تهدیدهای دوزخ در مقابل چشم اوست هر چه دارد در پیشگاه خدا در طبق اخلاص نهاده و هدف و آرزوی خویش را آشکار می بیند، از جان خود در راه خدا گذشته بدون چون و چرا تکیه بر خدا کند با کمال خواری و کوچکی.
چشم طمع از این و آن بپوشد و بدر خانه او رو آورد و نیاز خویش را از او بخواهد اگر چنین نمازی خواند آن نماز است که خدا خواسته. این همان نمازی است که (تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ) انسان را از کار زشت و ناپسند باز میدارد.
منصور متوجه حضرت صادق شده گفت: یا ابا عبد اللَّه ما پیوسته از دریای سرشار دانش تو مینوشیم و در پناه تو از گرداب نادانی آسوده می شویم با دانش خود ظلمت جهل و نادانی را میزدائی ما شناور دریای بی کران دانش تو هستیم.
در کتاب تنبیه الخاطر مینویسد: بمنصور دوانیقی گفتند: محمّد بن مروان (پسر مروان حمار) در زندان تو است خوب است او را احضار کنی و از جریانی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۵۹
که بین او و پادشاه نوبه اتفاق افتاده بپرسی. منصور او را احضار نموده جریان را جویا شد.
محمّد گفت: در آخر حکومت و انتهای فرمانروائی که سلطنت ما دچار اختلال شد من پناهنده شدم به جزیره نوبه دستور دادم خیمه های ما را بزنند خیمه های شاهانه را که زدند اهالی نوبه از دیدن آنها تعجب نمودند. پادشاه آنها که مردی بلند قد و کم مو و پا برهنه بود و جامه ای بر تن داشت پیش ما آمد سلام کرده روی زمین نشست.
گفتم چرا روی فرش نمی نشینی گفت من پادشاهم و شایسته است کسی را که خداوند بلند نموده تواضع و کوچکی کند. آنگاه بمن گفت: شما چرا با چارپایان خود زراعت مردم را پایمال میکنید با اینکه تبه کاری در دین شما حرام است. گفتم غلامهای ما از روی نادانی چنین کارهائی را میکنند. گفت:
چرا شراب میخورید با اینکه برای شما حرام است گفتم: گروهی از جوانان ما از نادانی مرتکب چنین عملی میشوند. گفت: چرا لباسهای ابریشمی و زینت آلات طلا بر خود می آرائید با اینکه بزبان پیامبرتان بر شما حرام شده است. گفتم:
خدمتکاران غیر عرب ما این کارها را میکنند که نمیخواهیم بر خلاف میلشان رفتار کنیم.
دیدم خیره خیره بمن نگاه کرد گفت: غلامان مان جوانانمان خدمتکارانمان چنین میکنند! از روی مسخره بهانه های مرا تکرار نمود. گفت: آن طور که تو میگوئی نیست ولی شما گروهی هستید که بریاست رسیدید ستمگری را پیشه کردید و دستور دینی خود را زیر پا گذاشتید خداوند طعم کیفر کردار شما را داد هنوز انتقام و کیفر شما تمام نشده دنباله دارد که وقت آن خواهد رسید.
من میترسم در سرزمین ما مورد خشم خدا قرار گیری و از کیفر تو ما را نیز نصیب شود. زودتر از اینجا کوچ کن.
در مهج الدعوات مینویسد یاسر غلام ربیع گفت: از ربیع شنیدم میگفت:
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۰
سالی که منصور به حج رفت وقتی بمدینه رسید یک شب تا صبح بیدار بود مرا خواست گفت: هم اکنون بسرعت میروی در صورتی
که بتوانی تنها بهتر است جعفر بن محمّد را بیاوری.
بگو پسر عمویت سلام رسانده و میگوید گرچه بین ما و شما فاصله زیادی است و اختلاف سلیقه داریم ولی بالاخره برگشت بیک قرابت و خویشاوندی نزدیک مینمائیم از شما تقاضا دارد در صورت امکان تشریف بیاورید آنجا اگر قبول نکرد و گفت ما برویم آنجا اشکالی ندارد سخت نگیر و عذر او را بپذیر مبادا درشتی کنی.
ربیع گفت: رفتم بدر خانه اش دیدم در اطاق خلوت خود نشسته بدون اجازه وارد شدم دیدم صورت بر خاک گذاشته و در حال ابتهال و زاری است گرد و خاک زمین که چهره خود را بر آن گذاشته روی صورتش اثر نموده. باحترام این حالی که داشت چیزی نگفتم تا نماز و دعایش تمام شد. بعد رو بمن نمود عرضکردم سلام علیک یا ابا عبد اللَّه. گفت علیک السلام برادر بچه کار آمده ای؟
گفتم: پسر عمویت سلام رسانده و چنین و چنان گفته است گفت وای بر تو ربیع أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ «۱» وای بر تو ربیع أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا بَیاتاً وَ هُمْ نائِمُونَ أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللَّهِ فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ «۲»
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۱
سلام مرا بامیر المؤمنین برسان باز مشغول نماز و مناجات خویش شد.
عرض کردم آقا آیا بعد از سلام گله ای از او نداری و یا درخواست او را نمی پذیری فرمود چرا باو بگو: أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی وَ أَعْطی قَلِیلًا وَ أَکْدی أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَری أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِما فِی صُحُفِ مُوسی وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّی أَلَّا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری «۱» بگو بخدا قسم یا امیر المؤمنین ما از دست تو در بیم و هراسیم و بواسطه وحشت ما خانواده و زنانمان که خود بهتر آنها را می شناسی در ترس و وحشت هستند مجبورم که پرده از این راز بردارم اگر دست از ما برنداری پنج مرتبه در شبانه روز پس از هر نماز شکایت ترا پیش خدا میکنم خودت از پدر و از جدت نقل کردی برای ما که پیامبر اکرم فرمود چهار دعا است که به پیشگاه پروردگار میرسد و محجوب نخواهد ماند دعای پدر برای فرزندش، برادر پشت سر برادرش و دعای مظلوم و دعای شخصی که با اخلاص خدا را بخواند.
هنوز سخنان امام تمام نشده بود که پیک منصور از پی من آمد تا خبر بگیرد برگشتم و جریان را برای منصور نقل کردم گریه کرد. گفت: برگرد باو بگو در مورد آمدن اختیار با شما است و اما راجع به زنانی که گفتی سلام مرا به آنها برسان خداوند ترس و وحشت را از آنها برطرف کرد و ناراحتی را از بین برد.
من برگشتم و خدمت ایشان سخن منصور را عرض کردم فرمود بگو صله رحم کردی خدای جزای نیکو بتو بدهد در این موقع چند دانه اشگ از چشم بر دامن خویش ریخت. سپس فرمود ربیع دنیا گرچه زیبا و فریب دهنده است ولی عاقبت چون بهار سرسبز و خرم است که بپائیز میگراید و زود خشک می شود.
کسی که خیر خواه خود باشد و حلال و حرام را تمیز میدهد باید دقت کند از روی بینائی و عقل خدا داد و از گرفتاری عاقبت در اندیشه باشد. این دعا گروهی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۲
را فریب داده که در جمع آوری آن زیاد تلاش میکردند و زندگی تجملی خیلی شیرین داشته ناگهان شبانگاه که در خواب بودند یا در بین روز که در لهو و لعب اشتغال داشتند مرگ گریبان آنها را گرفت چگونه دست از دنیا شستند و بچه گرفتاری مبتلا شدند از پی آن عیش و نوش رنج و غم و پشیمانی شروع شد شربت ناگوار مرگ را چشیدند و دچار فراق و جدائی شدند.
وای بر کسی که دل بدنیا ببندد و از انباشتن آن خورسند باشد مگر آباء و اجداد خویش را در تنگنای قبر نمی بیند و دوستان و دشمنان را که چگونه پیکرشان درون خاک تیره نهفته است.
ربیع! میدانی شخص دنیا پرست کدام وقت از همه اوقات سرگردانتر و ناراحتتر و غمگین تر و بیشتر متوجه زیان خود می شود زمانی که با مرگ روبرو شود و آرزوهای دور و دراز خود را بر باد ببیند. فعالیت میکرد بخیال اینکه طولانی ترین عمرها را خواهد داشت و بتمام آرزوهای خویش میرسد آیا جز پیری چیزی در انتظار اوست؟ و سر انجام جز ناامیدی چیزی ندارد.
از خداوند درخواست میکنم برای تو و خود توفیق انجام وظیفه و بازگشت برحمت خدا و فرار از معصیت را و بینش واقعی زیرا او میتواند چنین لطفی بنماید.
عرضکردم آقا شما را سوگند میدهم بحقی که بین تو و خداوند است بمن بیاموز همان دعائی که خواندی و با آن دعا و تضرع از وحشت و ناراحتی منصور آسوده شدی شاید خداوند رفع گرفتاری بوسیله شما بنماید و دردی را دوا کند برای خودم میخواهم. در این موقع دست خود را بلند نموده روی بقبله نشست با اینکه میل نداشت دعا را به آن وضع بخواند که نظر ابتهال و زاری نداشته باشد و بخواهد بیاموزد فرمود:
اللهم انی اسألک یا مدرک الهاربین
الی آخر …
مهج الدعوات مخرمه کندی گفت: وقتی منصور دوانیقی بربذه وارد شد. در آن زمان حضرت صادق علیه السّلام نیز در ربذه بود منصور گفت چه کسی مرا از دست جعفر
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۳
راحت میکند؟ اشخاص را تحریک میکند و خود کناره گیری مینماید محمّد بن عبد اللَّه بن حسن را تحریک مینماید میگوید اگر پیروز شد که مقام امامت مال من است اگر کشته شد من جان خویش را حفظ نموده ام.
بخدا قسم او را میکشم بعد رو کرد بابراهیم بن جبله. گفت پسر جبله حرکت کن برو پیش جعفر بن محمّد لباسش را دور گردنش بپیچ و او را بزور بکش بیاور پیش من.
ابراهیم گفت: من آمدم بمنزل حضرت صادق در آنجا نبود بجستجوی آن جناب بمسجد ابو ذر رفتم جلو درب مسجد خدمت ایشان رسیدم خجالت کشیدم امر منصور را انجام دهم. آستینش را گرفته عرض کردم امیر المؤمنین شما را خواسته. گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ اجازه بده دو رکعت نماز بخوانم. در این موقع بشدت شروع بگریه کرد من پشت سر آن جناب بودم این دعا را شروع کرد بخواندن
«اللهم انت ثقتی …
تا آخر دعا.
رو بمن نموده فرمود هر چه بتو دستور داده اند انجام بده. گفتم: بخدا قسم دستور او را انجام نمیدهم گرچه کشته شوم. دست آن جناب را گرفتم و بردم یقین داشتم او را خواهد کشت. همین که پشت پرده رسید این دعا را خواند: یا اله جبرئیل … تا آخر.

ابراهیم گفت: همین که امام را وارد کردم منصور حرکت کرده نشست و همان سخنان خود را تکرار نمود که مردم را تحریک میکنی بخدا سوگند ترا خواهم کشت … فرمود یا امیر المؤمنین چنین کاری نکرده ام با من مدارا کن بخدا قسم بزودی از تو مفارقت میجویم منصور گفت برگرد برو. وقتی امام رفت بعیسی بن علی گفت برو از او بپرس این جدائی با مرگ من است یا او. دوید تا خود را بامام رسانیده گفت یا ابا عبد اللَّه امیر المؤمنین میپرسد این جدائی با مرگ اوست یا شما؟ فرمود نه با مرگ من است وقتی بمنصور جواب رساندم گفت:
راست میگوید.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۴
ابراهیم گفت: بعد من از پی آن جناب رفتم دیدم نشسته منتظر من است از من تشکر کرد بواسطه خوشرفتاری که با او کرده بودم و شروع بحمد و ستایش خدا نموده دعا را خواند.
مهج الدعوات- فضل بن ربیع از پدر خود نقل کرد که منصور ابراهیم ابن جبله را فرستاد تا جعفر بن محمّد را بیاورد. ابراهیم گفت: وقتی خدمت آن جناب مأموریت خود را عرض کردم دست بدعا برداشته چنین گفت:
«اللهم انت ثقتی …»
ربیع گفت: همین که بمقر حکومت منصور رسید، بمنصور آمدن جعفر بن محمّد را اطلاع دادم. مسیب بن زهیر ضبّی را خواست و شمشیر باو داده گفت وقتی جعفر بن محمّد وارد شد و من با او بسخن پرداختم همین که اشاره کردم گردنش را بزن در این مورد دیگر اجازه نخواه، من خدمت آن جناب رسیدم سابقه دوستی داشتیم در ایام حج خدمت ایشان میرسیدم. عرض کردم آقا این ستمگر تصمیم بدی در باره شما گرفته اگر وصیتی داری بفرما.
فرمود نترس همین که چشمش بمن بیافتد تمام ناراحتی او برطرف می شود.
در این موقع دست به پرده گرفت و فرمود:
یا اله جبرئیل …
تا آخر دعا.
سپس وارد شد و لبهای خود را بکلماتی تکان داد که من نفهمیدم چشمش که بمنصور افتاد مثل آبی بود که بر روی آتش بریزند و خاموش شود. خشمش فرونشست تا حضرت صادق نزدیک او رفت و کنار تختش رسید. دست امام را گرفت و بالای تخت پهلوی خود نشاند.
گفت: یا ابا عبد اللَّه واقعا شرمنده ام از اینکه شما را بزحمت انداختم و اینجا تشریف آوردند خواستم شکایت خویشاوندیت را بکنم که با من قطع رابطه نموده و بمن تهمت میزنند و مردم را بر من می شورانند اگر کس دیگری متصدی این مقام شود که با آنها خویشاوندی نداشته باشد از او اطاعت میکنند و سخنش را بگوش میگیرند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۵
حضرت صادق فرمود: یا امیر المؤمنین باید از اجداد پاک خود درس بگیری و از آنها پیروی کنی ایوب مبتلا به بیماری شد صبر کرد بیوسف ستم روا داشتند بخشید سلیمان را قدرت دادند شکر کرد.
منصور گفت: من نیز صبر میکنم و می بخشم و سپاسگزارم. سپس عرضکرد حدیثی در باره صله رحم از شما شنیده ام مایلم برای من تکرار کنی.
فرمود: پدرم از جدم از رسول خدا نقل کرد که فرمود: نیکوکاری و صله رحم باعث آبادی دنیا و طول عمر می شود. گفت: این نیست. فرمود: پدرم از جدم نقل کرد که پیامبر فرمود: هر که مایل است اجلش بدست فراموشی سپرده شود و سلامت باشد صله رحم کند. گفت: این هم نیست. فرمود: پدرم از جدم نقل کرد که پیامبر اکرم فرمود: خویشاوندی بعرش چنگ زده بود و از خویشاوند دیگری شکایت میکرد که قطع رابطه خویشاوندی را نموده از جبرئیل پرسیدم چقدر این دو از نظر خویشاوندی با هم فاصله دارند گفت: در هفت پشت بهم میرسند. منصور گفت: این نیست.
فرمود: پدرم از جدم نقل کرد که پیامبر اکرم فرمود: مرد نیکوکاری بحالت احتضار و مرگ در آمد در همسایگی او مردی قاطع رحم بود خداوند به ملک الموت فرمود: از عمر مرد قاطع رحم چقدر مانده گفت سی سال فرمود: آن سی سال را در باره این مرد نیکوکار منظور کن.
در این موقع منصور گفت: غلام! عطر بیاور با دست خود سر و صورت امام را معطر نمود و چهار هزار دینار تقدیم کرده دستور داد مرکب سواری امام را بیاورند پیوسته دستور میداد جلو بیاورند تا مرکب را جلو تختش آوردند حضرت صادق سوار شد من جلو ایشان میدویدم شنیدم در آن حال میگفت:
الحمد للَّه ….
تا آخر دعا.
عرضکردم یا ابن رسول اللَّه این ستمگر برای هر پیش آمد کوچکی مرا
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۶
طعمه شمشیر قرار میدهد. به مسیب بن زهیر شمشیری داد و امر کرد گردن شما را بزند من موقع وارد شدن دیدم لبهای شما حرکت میکند با دعائی که آن را نشنیدم فرمود: حالا وقت تعلیم آن نیست. شب خدمتش رسیدم دعا را بمن آموخت.
مهج الدعوات- ص ۱۹۲- محمّد پسر ربیع وزیر دربار منصور گفت: منصور روزی در کاخ سبز که قبل از کشته شدن محمّد و ابراهیم آن را کاخ حمراء مینامیدند نشست. او در این محل روز معینی می نشست که آن روز را روز کشتار نام داده بودند. از پی حضرت صادق فرستاده بود تا از مدینه ایشان را بیاورند تمام روز را در آن کاخ بسر برد تا شب شد و مدتی نیز از شب گذشت در این موقع پدرم ربیع را خواست. گفت: میدانی که من چقدر بتو علاقه دارم وقتی پیش آمدی میکند هنوز زن و فرزندم اطلاع ندارند بوسیله تو چاره جوئی میکنم. گفتم: این لطف خدا و شما است نسبت بمن و اینکه من نهایت خیرخواهی را نسبت بشما دارم گفت:
صحیح است. هم اکنون برو پیش جعفر بن محمّد پسر فاطمه زهرا علیها السّلام در هر حالی که بود بدون اینکه بگذاری وضع خود را تغییر دهد او را بیاور. با خود گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. واقعا چه پیش آمد بدی اگر من آن جناب را بیاورم با این خشم که دارد او را خواهد کشت و آخرتم برباد میرود اگر بهانه ای بیاورم و این مأموریت را انجام ندهم من و اولادم را خواهد کشت و اموالم را متصرف می شود اکنون بین دنیا و آخرت قرار گرفته ام. ولی دلم بدنیا متمایل شد.
محمّد گفت: پدرم ربیع مرا خواست که از همه فرزندانش سختگیرتر و بی رحم تر بودم، گفت: برو پیش جعفر بن محمّد درب نزن از دیوار بالا برو که لباس خود را تغییر ندهد ناگهان بر او وارد شو بهمان حالی که هست آن جناب را بیاور.
من وقتی رفتم که چیزی از شب باقی نمانده بود نردبان گذاشتم و از دیوار وارد خانه آن جناب شدم وقتی وارد اطاقش شدم مشغول نماز بود و پیراهنی بر تن داشت
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۷
و حوله ای بر کمر بسته بود. نمازش را که سلام داد عرضکردم بفرمائید امیر المؤمنین شما را میخواهد. گفت بگذار لباسهایم را بپوشم. گفتم: بمن اجازه نداده اند فرمود: اجازه بده بروم غسل کنم و خود را تمیز نمایم. گفتم: غیر ممکن است وقت خود را نگیرید من نمیگذارم این وضع را کوچکترین تغییری بدهید.
همان طور سروپای برهنه با همان پیراهن و قطیفه ای که داشت ایشان را آوردم آن وقت بیش از هفتاد سال داشت.
مقداری که رفت از راه رفتن باز ماند و سخت خسته شد دلم بحال آن جناب سوخت عرضکردم سوار شو. سوار قاطر یکی از همراهان من شد بالاخره پیش ربیع رفتم شنیدم منصور بپدرم میگفت دیر کرد و پیوسته او را بعجله وارد مینمود. همین که چشم پدرم ربیع بجعفر بن محمّد افتاد بآن حال گریه اش گرفت.
ربیع مردی شیعه مذهب بود امام صادق فرمود ربیع میدانم تو بما خانواده علاقه داری بگذار دو رکعت نماز بخوانم و دعا کنم. عرض کرد بفرمائید. دو رکعت نماز مختصر خواند پس از نماز دعائی کرد که نفهمیدم چه بود ولی دعائی طولانی بود منصور پیوسته در این مدت ربیع را سرزنش میکرد و بعجله وادار مینمود.
همین که دعای طولانی امام تمام شد ربیع بازوی آن جناب را گرفته پیش منصور برد داخل ایوان که رسید ایستاد و لبهایش حرکت کرد بدعائی که من نشنیدم. او را وارد کرد مقابل منصور ایستاد. منصور گفت جعفر تو دست از حسد و ستمگری خود و آشوب بر بنی عباس بر نمیداری خداوند پیوسته ترا گرفتار شدت حسد و رنج میکند ولی بآروزی خود نخواهی رسید.
فرمود بخدا سوگند از آنچه تو میگوئی من بی خبرم و چنین کاری نکرده ام در زمان حکومت بنی امیه که آنها میدانی از همه مردم با ما و شما خانواده دشمن تر بودند و هیچ حقی در حکومت و جانشینی پیغمبر نداشتند بخدا قسم من برای آنها آشوب طلبی نمیکردم و از طرف من گزندی بایشان نرسید با ستمی که بمن روا میداشتند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۸
چگونه چنین کاری را حالا میکنم با اینکه تو پسر عموی من و نزدیکترین خویشاوند من هستی و از همه بیشتر بمن لطف و مرحمت داری. منصور ساعتی سر بزیر انداخت روی نمدی نشسته بود در طرف چپش بالشی قرار داشت زیر نمد شمشیری دو سر پنهان کرده بود که هر وقت در آن کاخ می نشست همیشه همراهش بود. روی بجعفر بن محمّد نموده گفت اشتباه میکنی و خلاف میگوئی پشتی را کنار زده از پشت آن کیفی که محتوی نامه هائی بود خدمت امام انداخت. گفت این نامه های تو است که برای خراسانیان نوشته و آنها را دعوت به بیعت با خویشتن کرده ای تا بیعت مرا بشکنند، فرمود بخدا قسم یا امیر المؤمنین چنین کاری را نکرده ام و این کار را صحیح نمیدانم و راه و روش من چنین نیست من از کسانی هستم که اطاعت ترا در هر حال لازم میدانم با اینکه آنقدر پیر شده ام که دیگر توان چنین کاری را ندارم مرا جزء یک گروه از سپاهیان خود بفرست با همان لشکر باشم تا مرگ گریبانم را بگیرد دیگر چیزی از عمرم باقی نمانده. گفت نه هرگز چنین کاری را نمیکنم سربزیر انداخت و دست به دسته شمشیر گرفته مقدار یک وجب آن را خارج کرد با خود گفتم کشت این مرد را إِنَّا لِلَّهِ باز شمشیر را بجای اول برگردانید.
گفت جعفر حیا نمیکنی از پیری و نسبتی که با پیامبر داری از دروغ گفتن و اختلاف بین مسلمانان میخواهی خون ریزی شود و آشوب بپا کنی؟ فرمود نه بخدا یا امیر المؤمنین آنچه میگوئی من انجام نداده ام اینها نامه های من نیست و نه خط و نه مهر من بر روی آن است. منصور باندازه نیم متر شمشیر را خارج نمود گفتم از بین برد این آقا را با خود تصمیم گرفتم که اگر در باره آن جناب بمن دستوری داد اطاعت نکنم. زیرا چنین خیال میکردم خواهد گفت این شمشیر را بگیر و جعفر را بکش و تصمیم داشتم اگر چنین دستوری داد خود او را بکشم گرچه باعث کشتن خود و فرزندانم شود از کردار قبل خود پیش خدا توبه میکردم.
مرتب او حضرت صادق را سرزنش میکرد امام عذر خواهی مینمود تا بالاخره
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۶۹
شمشیر را کشید فقط مختصری از آن باقیماند با خود گفتم دیگر او را خواهد کشت باز شمشیر را در غلاف نمود و ساعتی سر بزیر انداخت آنگاه سر برداشته گفت خیال میکنم تو راست میگوئی. گفت ربیع جامه دان را بیاور. جامه دان که در محل مخصوصی بود آوردم. گفت دست در آن کن و محاسن ایشان را عطرآگین نما جامه دان پر از عطر بود دست داخل آن نمودم و محاسن امام که سفید بود عطر آگین نمودم بطوری که سیاه شد. بمن گفت ایشان را سوار بر یکی از بهترین مرکبهای سواری خودم کن و ده هزار درهم باو بده و تا منزلش با احترام از او مشایعت کن وقتی بمنزل رسید مخیرش کن خواست با احترام پیش ما بماند در صورتی که مایل نبود بر گردد بمدینه ی جدش رسول خدا. ما از پیش منصور خارج شدیم من خیلی خوشحال بودم که امام صادق علیه السّلام از دست او سالم بیرون آمد و از تصمیم منصور تعجب نمودم که بالاخره بکجا منتهی شد. وقتی وسط خانه رسیدیم گفتم آقا من در شگفتم از تصمیمی که او در باره شما گرفته بود و چگونه خدا ترا از دست او نجات بخشید شنیدم پس از دو رکعت نماز دعای طویلی خواندی ولی نفهمیدم چه بود و در موقع وارد شدن صحن حیاط باز لبهایت بدعائی تکان خورد نفهمیدم چه بود.
فرمود دعای اولی دعائی است که برای ناراحتی و گرفتاری خوانده می شود تا کنون آن دعا را برای کسی قبل از امروز نخوانده بودم. آن دعا را بجای دعاهای زیادی که پس از نماز میخواندم خواندم زیرا من دعاهائی که میخواندم بعد از نماز مایل نیستم ترک شود ولی دعائی که لبهای خود را حرکت دادم همان دعائی بود که پیامبر اکرم خواند در جنگ احزاب. بعد دعا را برایم ذکر کرد.
بعد فرمود اگر از امیر المؤمنین نمیترسیدم این پول را بتو میبخشیدم ولی تو قبلا زمینی که در مدینه داشتم بمبلغ ده هزار دینار خریدی بتو نفروختم اکنون همان زمین را بتو بخشیدم.
عرضکردم آقا من چشمم بهمان دعای اول و دوم است اگر بمن ارزانی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۰
فرمائی کمال لطف را نموده ای احتیاج بزمین ندارم. فرمود ما خانواده ای هستیم که بخشش خود را پس نمیگیریم زمین را بتو بخشیدم نسخه دعا را هم خواهم داد با هم برویم بمنزل.
وقتی بخانه رفتیم سند زمین و نسخه دعای اول و دوم را بمن لطف نمود عرضکردم آقا خیلی منصور عجله میکرد در حالی که شما مشغول آن دعای طویل بودید بعد از دو رکعت نماز مثل اینکه از منصور باکی نداشتید.
فرمود همین طور است من دعائی را بعد از نماز صبح پیوسته میخواندم آن دو رکعت هم نماز صبح بود که مختصر خواندم و آن دعا را بعد از نماز صبح خواندم.
عرضکردم از منصور نترسیدی با تصمیمی که گرفته بود. فرمود ترس از خدا مقدم است بر ترس از منصور خداوند در دل من خیلی بزرگتر است از منصور.
ربیع گفت بواسطه این تغییر حالتی که منصور نسبت بحضرت صادق داد و آن خشم و غضبی که داشت در یک ساعت تبدیل باحترام گردید که خیال نمیکردم نسبت بکسی انجام دهد تصمیم گرفتم علت آن را بدانم همین که منصور را تنها یافتم و مسرورش دیدم گفتم یا امیر المؤمنین چیز عجیبی از شما مشاهده کردم گفت چه چیز؟
گفتم چنان بر جعفر خشم گرفتی که بر هیچ کس از قبیل عبد اللَّه بن حسن و دیگران خشم نگرفته بودی خیال داشتی با شمشیر او را بکشی اول باندازه یک وجب شمشیر را بیرون آوردی بعد باز او را سرزنش کردی باندازه نیم متر شمشیر را خارج نمودی بعد از سرزنش دیگری تمام شمشیر را جز مقدار کمی از آن را خارج کردی دیگر شکی در کشتن او نداشتم. بعد تمام آن ناراحتی برطرف گردید و خشنود شدی بطوری که دستور دادی با غالیه مخصوص خودت که حتی پسرت مهدی و ولی عهدت و عموهایت را اجازه نمیدادی از آن غالیه استفاده کنند صورت و محاسنش را عطر آگین و سیاه نمایم و جایزه باو دادی و سوار بر مرکب مخصوص خود نمودی و مرا امر به مشایعت و احترامش کردی.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۱
گفت ربیع نباید این مطلب را آشکار نمود بهتر است پوشیده باشد میل ندارم فرزندان فاطمه متوجه شوند و بر ما فخر فروشند و ما را ناچیز انگارند همین گرفتاری که داریم ما را بس است ولی از تو چیزی پنهان ندارم ببین هر کس در خانه هست او را خارج کن. ربیع گفت هر کس در خانه بود بیرون کردم.
بعد گفت برگرد کسی را باقی نگذاری این کارها را کردم وقتی آمدم گفت اکنون دیگر کسی جز من و تو نیست اگر آنچه بتو میگویم از کسی بشنوم تو و فرزندانت را بقتل میرسانم و اموالت را خواهم گرفت. گفتم یا امیر المؤمنین بخدا پناه میبرم.
گفت ربیع خیلی مایل بودم که جعفر بن محمّد را بکشم و تصمیم داشتم که سخن او را نشنوم و عذر و پوزش او را نپذیرم وضع او برای من با اینکه از کسانی نبود که با شمشیر قیام کند از عبد اللَّه بن حسن مهمتر بود من در زمان بنی امیه او و پدرانش را شناخته بودم که اهل آشوب نیستند همین که در مرتبه اول تصمیم کشتنش را گرفتم پیامبر اکرم را دیدم بین من و او فاصله شد دستهای خود را گشاده و تا آرنج بالا زده بسیار ناراحت و خشمگین است نسبت بمن.
در مرتبه دوم که شمشیر را بیشتر کشیدم دیدم پیامبر خیلی بمن نزدیک شد و تصمیم داشت اگر من گزندی برسانم کار مرا بسازد باز جرات کردم و با خود گفتم این کار جن گیرها است.
در مرتبه سوم که شمشیر را خارج کردم پیامبر اکرم بمن نزدیک شد پنجه های خود را گشوده بود و دامن بکمر زده چشمانش قرمز شده بود و کمال خشم از صورتش آشکارا بود نزدیک بود مرا در پنجه های خود بفشارد بخدا ترسیدم اگر او را بیازارم پیامبر مرا کیفر کند دیدی که دیگر با او چه معامله کردم مقام این فرزندان فاطمه زهرا علیها السّلام را هر کس منکر شود نادان است و از دین بهره ای نبرده مبادا این جریان را کسی از تو بشنود.
محمّد بن ربیع گفت پدرم این جریان را پس از مرگ منصور برایم نقل کرد
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۲
من نیز پس از مرگ مهدی و موسی و هارون و کشته شدن محمّد امین نقل کردم.
مهج الدعوات ص ۱۹۸- صفوان بن مهران گفت مردی از قریش که از بنی مخزوم بود پیش منصور دوانیقی از حضرت صادق سخن چینی کرد پس از کشته شدن محمّد و ابراهیم فرزندان عبد اللَّه بن حسن گفت: جعفر بن محمّد غلام خود معلی بن خنیس را برای جمع آوری اموال پیش شیعیان خود میفرستد و محمّد بن عبد اللَّه نیز باو کمک میکند. منصور نزدیک بود دست خود را گاز بگیرد از خشم.
فوری نامه ای بعموی خود داود که آن زمان فرماندار مدینه بود نوشت که جعفر بن محمّد را بفرستد و اجازه تأخیر ندهد. داود نامه منصور را خدمت حضرت صادق فرستاده گفت فردا آماده حرکت باش مبادا تأخیر بیاندازی. صفوان گفت آن روز من در مدینه بودم. حضرت صادق از پی من فرستاد وقتی خدمتش رسیدم فرمود مالهای سواری خود را آماده کن فردا صبح ان شاء اللَّه عازم عراق هستم.
همان دم از جای حرکت کرد من در خدمتش بودم وارد مسجد پیامبر شد بین نماز ظهر و عصر بود چند رکعت نماز خواند پس از آن شروع بدعا کرد دستهای خود را بلند نموده گفت:
«یا من لیس له ابتداء …
تا آخر دعاء» من از آن جناب درخواست کردم دعا را برایم تکرار کند آن جناب دو مرتبه خواند و من نوشتم فردا صبح شتر آماده کردم و بجانب عراق حرکت کردیم وارد شهر منصور شد اجازه ورود خواست اجازه داد «۱».
صفوان گفت کسانی که در مجلس منصور حضور داشتند برایم نقل کردند که وقتی چشم منصور بحضرت صادق افتاد او را احترام کرد و نزدیک خود نشاند و جریان آن مرد را توضیح داد که بمن خبر داده اند معلی بن خنیس غلام شما مأمور جمع آوری اموال است برای شما.
حضرت صادق فرمود بخدا پناه می برم از چنین کاری. گفت قسم میخوری که چنین نکرده ای فرمود آری قسم بخدا میخورم که چنین چیزی نبوده.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۳
منصور گفت باید قسم بطلاق زنان و آزادی بندگان بخوری فرمود تو راضی نیستی که قسم بخدای یکتا بخورم. منصور گفت اظهار علم فقه برای من نکن.
فرمود پس اطلاعات فقهی خود را کجا بکار برم یا امیر المؤمنین. منصور گفت این سخنان را رها کن من اکنون بین تو و کسی که این حرفها را در باره ات زده جمع میکنم. آن مرد را آوردند وقتی روبرو با حضرت صادق شد گفت هر چه گفته ام درست است این همان جعفر بن محمّد است. حضرت صادق فرمود قسم میخوری که هر چه گفته ای درست است؟ گفت آری.
شروع کرد بقسم خوردن (و اللَّه الذی لا اله الا هو الطالب الغالب الحی القیوم) حضرت صادق فرمود نه عجله نکن هر طور که من میگویم قسم بخور. منصور گفت این قسم چه عیبی دارد. فرمود خداوند زنده و کریم است وقتی بنده اش او را بستاید از او خجالت میکشد که فوری کیفرش نماید ولی بگو بیزارم از نیرو و قدرت خدا و متکی بقدرت و نیروی خود میباشم اگر آنچه گفته ام صحیح نباشد.
منصور گفت هر طور که ابا عبد اللَّه میگوید قسم بخور. آن مرد همان طور قسم یاد کرد هنوز سخنش تمام نشده بود که بر روی زمین افتاد و مرد.
منصور ترسید و بدنش بلرزه افتاد. گفت همین فردا در صورتی که مایل هستی برو بحرم جدت اگر مایلی اینجا بمان در احترام تو فروگذاری نخواهیم کرد دیگر سخن کسی را در باره تو نمی پذیرم.
مهج الدعوات- محمّد بن عبد اللَّه اسکندری گفت: من از ندیمان مخصوص منصور بودم و تنها اسرارش را بمن میگفت روزی پیش منصور رفتم دیدم خیلی ناراحت و غمگین است و نفس های سرد میکشد. گفتم این ناراحتی از چیست یا امیر المؤمنین گفت محمّد! تاکنون بیش از صد نفر از اولاد فاطمه کشته شده اند اما رئیس و پیشوای آنها مانده.
گفتم کیست رئیس آنها. گفت جعفر بن محمّد. گفتم یا امیر المؤمنین او مردی است که عبادت فرسوده اش کرده و متوجه پرستش خدا است کاری بسلطنت و ریاست
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۴
ندارد.
گفت من میدانم تو او را امام میدانی ولی چه کنم که سلطنت نازا است و خویشاوندی بر نمی دارد من قسم خورده ام که امشب تا صبح از دست او آسوده شوم.
محمّد گفت از این تصمیم منصور خیلی ناراحت شدم بطوری که روی زمین برایم تنگ مینمود. جلادی را خواست باو گفت وقتی ابا عبد اللَّه را حاضر کردم و مشغول صحبت با او شدم همین که شب کلاه را از سرم برداشتم گردنش را بزن همین علامت بین من و تو باشد.
همان ساعت حضرت صادق را حاضر نمود من داخل حیاط خدمتش رسیدم دیدم لبهایش بدعائی در حرکت است نفهمیدم چه میخواند دیدم قصر در حرکت است مثل یک کشتی که داخل امواج دریا قرار گرفته باشد.
منصور را دیدم با سر و پای برهنه مقابل امام راه میرود دندانهایش بهم میخورد و تمام اعضای بدنش میلرزد گاهی قرمز و گاهی زرد می شود.
بازوی امام صادق را گرفته بالای تخت سلطنت کشاند و خودش دو زانو در مقابلش نشست مثل بنده ای که مقابل آقای خود بنشیند.
میگفت یا ابن رسول اللَّه چرا زحمت کشیده ای در این ساعت اینجا تشریف آورده ای. گفت بجهت اطاعت خدا و پیامبر و فرمانبرداری از تو آمده ام یا امیر المؤمنین خدا عزت ترا طولانی کند. منصور گفت من شما را نخواستم پیک اشتباه کرده گفت هر حاجت داری بخواه. فرمود: خواهش میکنم بعد از این اگر کاری نداشتی مرا احضار نکن. منصور گفت بسیار خوب جز این نیز هر چه بخواهی انجام میدهم.
حضرت صادق فوری خارج شد من خدا را سپاسگزاری کردم. منصور دستور داد برایش لحاف بیاورند خوابید تا نیمی از شب گذشته بیدار نشد وقتی بیدار شد من پهلوی سرش نشسته بودم خوشحال گردید بمن گفت: نرو تا من نمازهای
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۵
قضا شده ام را بخوانم آن وقت برایت جریانی را نقل کنم.
پس از انجام نمازها بمن گفت: وقتی ابا عبد اللَّه صادق را احضار نمودم و تصمیم بدی در باره اش گرفتم. ناگاه اژدهائی را دیدم که با دم خود تمام قصر مرا محاصره نموده لب بالای خود را بالای قصر و لب پائین را بپائین قصر گذاشته با زبان فصیح عربی گفت: منصور بخدا سوگند اگر کوچکترین ناراحتی نسبت بحضرت صادق روا داری خود و تمام قصر و ساکنان آن را میبلعم هوش از سرم پرید و به لرزه افتادم و دندانهایم بهم میخورد.
گفت: بمنصور گفتم این عجیب نیست یا امیر المؤمنین برای کسی که اسمها و دعاهائی را میداند که اگر به شب بخواند مثل روز روشن میگردد و بروز بخواند چون شب تیره میگردد اگر بر امواج دریاها بخواند آرام می شوند.
پس از چند روز گفتم اجازه میدهی بروم خدمت حضرت صادق علیه السّلام اجازه داد و مانع نشد. خدمت آن جناب رسیدم سلام کرده گفتم: آقای من ترا بحق جدت قسم میدهم آن دعائی که وقتی وارد قصر منصور شدی میخواندی بمن بیاموز فرمود: مانعی ندارد دعا را بمن تعلیم فرمود که در جای خود ذکر خواهد شد.
مهج الدعوات- ص ۲۱۲- رزام بن مسلم غلام خالد گفت: منصور دوانیقی مرا با چند نفر فرستاد که شبانه حضرت صادق را بکشم در آن موقع امام صادق در حیره بود. شب داخل ایوان ایشان شدیم و مأموریت خود را نسبت باو و فرزندش اسماعیل انجام دادیم برگشتیم پیش منصور و او را از جریان مطلع کردیم.
فردا صبح دیدیم دو شتر در ایوان کشته افتاده. ابو الحسن محمّد بن یوسف گفت:
خداوند حضرت صادق را از شر آنها نگهداشت.
مهج الدعوات- قیس بن ربیع گفت: پدرم نقل کرد که منصور مرا خواست گفت: نمی بینی این حبشی مرا چقدر ناراحت کرده؟! گفتم: کدام؟ گفت جعفر بن محمّد بخدا ریشه اش را قطع میکنم. بعد یکی از سرهنگان را خواست گفت هم اکنون
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۶
با هزار نفر بمدینه برو حمله کن بجعفر بن محمّد سر او و پسرش موسی بن جعفر را برایم بیاور.
همان ساعت سرهنگ رفت وارد مدینه شد. خبر بحضرت صادق دادند دستور داد دو شتر آوردند و بر در خانه بستند بچه های خود موسی و اسماعیل و محمّد و عبد اللَّه را خواست همه را جمع نمود و در محراب نشست و شروع کرد بدعا خواندن.
ابو بصیر گفت: حضرت موسی بن جعفر فرمود: آن سرهنگ حمله کرد پدرم دعای خویش را با ابتهال میخواند تمام سپاهیان با فرمانده خود آمدند گفت سر همین دو نفر که ایستاده اند ببرید. سر آنها را بریدند و پیش منصور برگشتند وقتی وارد شدند منصور داخل خرجین که سرها در آن قرار داشت نگاه کرد دید سر دو شتر است.
بفرمانده سپاه گفت: اینها چیست؟ گفت: آقا ما با تمام سرعت بمدینه رفتیم و داخل خانه جعفر بن محمّد شدیم سرم چرخید ندیدم جلوم چیست چشمم به دو نفر افتاد ایستاده اند خیال کردم آن دو جعفر بن محمّد و پسرش موسی بن جعفر است سر هر دو را سربریدم.
منصور گفت این جریان را برای کسی نقل نکنی من نیز بکسی نگفتم تا منصور مرد. ربیع گفت: از موسی بن جعفر علیه السّلام پرسیدم آن دعا چه بود گفت:
من از پدرم سؤال کردم فرمود: این دعای حجاب است دعا را ذکر کرد.
کافی- ج ۸ ص ۸۷- مرازم از پدر خود نقل کرد که گفت: من در خدمت حضرت صادق بودم وقتی منصور دوانیقی اجازه داد از حیره خارج شود با هم رفتیم تا بسالحین رسیدیم (محلی است در چهار فرسخی بغداد) سر شب بود یکی از مالیات چیان که ساکن سالحین بود جلو آن جناب را گرفت و گفت: نمیگذارم رد شوی هر چه امام اصرار کرد و خواهش نمود قبول نکرد و امتناع ورزید.
مصادف که در خدمت آن جناب بود عرضکرد آقا اجازه بده این را که باعث ناراحتی شما است بکشم میترسم شما را برگرداند باز منصور چه تصمیمی در باره
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۷
شما بگیرید من با مرازم گردنش را میزنیم و پیکر او را در نهر می اندازیم.
فرمود دست نگهدار مصادف. پیوسته امام از او خواهش میکرد اجازه دهد او امتناع میورزید تا مقدار زیادی از شب گذشت بالاخره در این موقع اجازه داد و رفت.
فرمود: مرازم این بهتر است یا آنچه شما میگفتید. عرضکردم این بهتر است فرمود: مرازم گاهی شخص از یک ناراحتی کوچک بیرون می آید ولی در ناراحتی بزرگتری قرار میگیرد.
اعلام الدین دیلمی روایت میکند از حسن بن علی بن یقطین از پدر خود و او از جدش که در اهواز مردی از نویسندگان یحیی بن خالد فرماندار شد من یک بدهی مالیاتی داشتم که با پرداخت آن تمام ثروت و مالم از بین میرفت بمن گفتند آن مرد شیعه است.
میترسیدم او را ببینم مبادا آنچه گفته اند صحیح نباشد در نتیجه زندگی من متلاشی شود. پناه بخدا بردم و خدمت حضرت صادق رسیده از آن جناب تقاضای کمک کردم. نامه ی کوچکی نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم ان للَّه فی ظلّ عرشه ظلا لا یسکنه الا من نفس عن اخیه کربه و اعانه بنفسه او صنع الیه معروفا و لو بشق تمره و هذا اخوک و السلام
«۱» نامه را امضاء نموده بمن سپرد دستور داد باو برسانم وقتی وارد شهر خود شدم درب منزل او رفتم و اجازه خواستم گفتم بگوئید پیکی از طرف حضرت صادق آمده ناگاه دیدم با پای برهنه آمد همین که مرا دید سلام کرد و پیشانی مرا بوسید گفت آقا شما پیک مولایم امام صادق هستید؟ گفتم آری. گفت: باعث نجات من از آتش جهنم می شوی اگر راست بگوئی. دست مرا گرفت و داخل منزل نمود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۸
مرا در جای خود نشاند روبروی من نشست.
گفت: آقای من حال مولایم چطور است؟ گفتم: بسیار خوب گفت: راست میگوئی ترا بخدا گفتم بخدا قسم خوب بود. بعد نامه را باو دادم خواند بوسید و بر روی چشمهای خود گذاشت. آنگاه گفت: برادر هر چه مایلی بگو. گفتم: در دفتر مالیات، من فلان مبلغ بدهکارم اگر پرداخت کنم از بین میروم. دفتر را خواست و تمام مالیات مرا خط زد و نامه ای داد مبنی بر اینکه بدهی مالیاتی ندارم بعد مخزن اموال خود را خواست و تمام ثروت خویش را با من نصف نمود. از چهار پایان یک مرکب را خود برمیداشت و یکی را بمن میداد آنگاه غلامان را خواست یک غلام را بمن داد و دیگری را برای خود نگه داشت. لباسهای خود را خواست یک جامه بمن میداد دیگری را نگه میداشت تمام ثروت خود را نصف کرد در بین میگفت آیا ترا شاد کردم. گفتم بخدا قسم شاد شدم.
موقع حج که رسید با خود گفتم پاداش این عمل چیزی نیست جز اینکه بمکه روم و در آنجا برایش دعا کنم و خدمت مولایم حضرت صادق برسم و سپاس گزاری از او بنمایم و تقاضا کنم برایش دعا کند بمکه رفتم و خدمت حضرت صادق رسیدم.
همین که چشمم به آقا افتاد آثار شادی در چهره اش آشکارا دیده می شد.
فرمود: با آن مرد چه کردی؟ من جریان را برایش شرح میدادم پیوسته شاد و خوشحال می شد عرض کردم آقا از کاری که نسبت بمن کرد شما شاد شدید؟ فرمود بلی بخدا قسم مرا شاد کرد بخدا سوگند آباء گرامم را شاد نمود بخدا سوگند پیامبر اکرم را شاد کرد و اللَّه خدا را در عرش شاد نمود.
کافی- ج ۳ ص ۸۳- در آن موقع که حضرت صادق در حیره بود زمان ابو العباس سفاح فرمود: من پیش ابو العباس رفتم مردم از اینکه آن روز ماه رمضان است یا نه در شک بودند با اینکه بخدا سوگند روز اول ماه رمضان بود سلام کردم. گفت: یا ابا عبد اللَّه شما روزه دارید گفتم: نه. سفره غذا مقابل
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۷۹
ابو العباس بود.
گفت: بفرمائید بخورید. من جلو رفته خوردم گفتم: روزه را بدستور تو میگیریم و بدستور تو میخوریم. آن مرد که راوی حدیث بود بحضرت صادق گفت: در روز ماه رمضان روزه میخورید؟
فرمود: آری بخدا قسم
(افطر یوما من شهر رمضان احب الیّ من ان یضرب عنقی)
یک روز از ماه رمضان را روزه بخورم بهتر است از اینکه گردنم زده شود.
ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین مینویسد که حضرت صادق علیه السّلام منصور دوانیقی را ملاقات نمود باو گفت چشمه آب ابی زیاد را بمن برگردان تا از درآمد آن روزگار را بگذرانم. منصور گفت: با من این طور صحبت میکنی بخدا ترا هلاک میکنم. امام فرمود: عجله نکن من بسن شصت و سه سالگی رسیده ام در همین سن پدرم و جدم علی بن ابی طالب از دنیا رفت من متعهد می شوم که چنین و چنان کنم اگر آزارم بتو برسد اگر بعد از تو زنده ماندم با جانشین تو نیز کاری نداشته باشم. منصور دلش بحال امام سوخت و او را بخشید.
یونس بن یعقوب گفت: حضرت صادق بمن فرمود: که پس از کشته شدن ابراهیم پسر عبد اللَّه بن حسن در باضمرا (که محلی است نزدیک کوفه) بوسیله سپاهیان منصور، ما را از مدینه خواستند هیچ مردی از ما در مدینه نگذاشتند وارد کوفه شدیم یک ماه در آنجا بودیم که پیوسته انتظار کشته شدن را میکشیدیم.
بالاخره ربیع وزیر دربار منصور آمده گفت: این علویین کجا هستند دو نفر از فهمیده هایتان بروید پیش امیر المؤمنین. فرمود: من و حسن بن زید رفتیم همین که چشم منصور بمن افتاد گفت: توئی که خبر از غیب میدهی؟ گفتم جز خدا کسی از غیب خبر ندارد. گفت برای تو خراج می آورند. گفتم خراج را برای تو می آورند گفت: میدانی برای چه شما را خواستم؟ گفتم: نه. گفت:
میخواهم خانه های شما را ویران کنم و چاه های آب را پرنمایم و نخلستانها را قطع نمایم و شما را تبعید بشراه کنم «۱» تا یکنفر از اهالی حجاز و عراق نتواند
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۸۰
به شما نزدیک شود زیرا اینها برای شما باعث فساد می شوند.
گفتم: یا امیر المؤمنین خداوند بسلیمان قدرت داد شکر کرد ایوب را مبتلا نمود صبر کرد بیوسف ستم روا داشتند بخشید تو از همین خانواده هستی. در این موقع منصور لبخندی زده گفت: این جملات را تکرار کن دو مرتبه گفتم. منصور گفت باید چون توئی رهبر مردم شود من شما را بخشیدم و جرم اهالی بصره را نیز به شما بخشیدم همان حدیثی که برایم نقل کرد از پدرت از آباء گرام خود از پیامبر اکرم برایم نقل کن.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از علی علیه السّلام از پیامبر اکرم نقل کرد که صله رحم باعث آبادی ملک و طولانی شدن عمر و زیادی جمعیت می شود گرچه مردم کافر باشند گفت: این حدیث نبود.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از علی از پیامبر اکرم نقل کرد که فرمود خویشاوندان چنگ بعرش میزنند و میگویند خداوندا وصل کن با کسی که ما را وصل نموده و قطع فرما از کسی که ما را قطع نموده گفت این نبود.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از علی از پیامبر اکرم نقل کرد که فرمود خداوند فرموده است من رحمان هستم و رحم را آفریده ام و از اسم خود برای او نام گذاشته ام هر که پیوند خویشاوندی را مراعات کند با او خواهم بود و هر که قطع کند از او قطع مینمایم. گفت این نیست.
گفتم پدرم از آباء گرام خود از علی علیه السّلام از پیامبر اکرم نقل کرد که یکی از پادشاهان روی زمین سه سال بیشتر از عمرش باقی نمانده بود صله رحم نمود خداوند سه سال را بسی سال تمدید نمود. گفت منظورم همین حدیث بود اکنون بگو ببینم مایلی در کدام شهر ساکن شوی من تصمیم دارم که صله رحم کنم.
گفتم مدینه. ما را بمدینه فرستاد و از شر او راحت شدیم.
برگرفته از کتاب زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام نوشته آقای موسی خسروی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *