اصحاب و شاگردان

بحث و مناظره اصحاب امام صادق علیه السلام

احتجاج طبرسی ص ۲۰۵- شریک بن عبد اللَّه از اعمش نقل کرد که گروهی از شیعیان و خوارج در کوفه پیش ابو نعیم نخعی اجتماع نمودند. ابو جعفر محمّد بن نعمان مؤمن طاق نیز حضور داشت. ابن ابی خدره گفت: من برای شما شیعیان ثابت میکنم که ابا بکر از علی و تمام اصحاب پیغمبر بهتر است با چهار امتیاز که هیچ کس نتواند آن را رد کند.
۱- او دومین نفر است که در خانه پیغمبر دفن شده. ۲- دومین نفر است که با پیغمبر در نماز بود. ۳- نفر دوم است که بر مردم نماز خوانده در موقعی که پیغمبر پس از آن وفات یافت. ۴- او نفر دوم است که لقب صدیق را در این امت گرفته.
مؤمن طاق گفت: پسر ابی خدره من برای تو ثابت میکنم که علی علیه السّلام از ابا بکر و تمام اصحاب پیغمبر بهتر است با همین امتیازاتی که برای ابا بکر شمردی و اثبات میکنم که این امتیازات برای ابا بکر عیب و نقص است و برای تو ثابت میکنم که واجب است که پیرو علی شوی و از او اطاعت کنی با سه دلیل از قرآن با اشاره و توصیف از پیغمبر اکرم با تصریح و نام بردن و از عقل با اندیشه و تفکر.
قرار شد ابراهیم نخعی و اسحاق سبیعی و سلیمان بن مهران داور این بحث و مناظره باشند و قضاوت کنند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۲
ابو جعفر مؤمن طاق گفت: پسر ابی خدره بگو به بینم پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم خانه ای را که خداوند باو نسبت داده و نهی نموده از اینکه بدون اجازه داخل نشوند بعنوان میراث برای بازماندگان خود نهاده یا صدقه است بر تمام مسلمانان هر کدام را مایلی انتخاب کن.
ابن ابی خدره فرو ماند چون میدانست هر کدام را انتخاب کند ایراد بر او وارد است.
مؤمن طاق گفت: اگر میراث برای خانواده خود گذاشته باشد وقتی از دنیا رفت دارای نه زن بود بعائشه دختر ابی بکر یکنهم از یک هشتم خانه ای که در آن ابا بکر دفن شده میرسد از تمام آن منزل نیم متر در نیم متر باو میرسد، اگر صدقه گذاشته باشد از این بدتر در این صورت آنقدر باو از خانه میرسد که بکوچکترین افراد مسلمان برسد داخل شدن در خانه پیغمبر بدون اجازه اش در زمان حیات و بعد از مرگش گناه است مگر برای علی بن ابی طالب و فرزندانش زیرا خداوند آنچه برای پیغمبر حلال نموده برای آنها نیز حلال است.
سپس گفت: شما میدانید که پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله دستور داد درهای تمام کسانی که بمسجد باز میشد ببندند مگر در خانه علی. ابو بکر تقاضا کرد یک سوراخ برایش باز بگذارند تا از آن سوراخ پیغمبر را ببیند قبول نکرد. عمویش عباس از این جریان ناراحت شد. پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله خطبه ای ایراد کرد در آن سخنرانی فرمود خداوند امر کرد بموسی و هارون که برای قوم خود در مصر خانه بسازند دستور داد که در مسجد آنها شخص جنب نخوابد. و با زنان نزدیک نشوند مگر موسی و هارون و فرزندان آنها. علی نسبت بمن مانند هارون است نسبت بموسی و فرزندانش چون فرزندان هارون حلال نیست برای هیچ کس که در مسجد پیغمبر با زنان همبستر شود و یا جنب در آنجا بسر برد مگر برای علی و فرزندانش همه قبول کرده گفتند: صحیح است.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۳
مؤمن طاق گفت: یک چهارم دینت از بین رفت پسر ابی خدره این خود امتیازی بود برای علی علیه السّلام که هیچ کس همتا و مانند او نبود اما اینکه ابا بکر نفر دوم بود در غار با پیغمبر بگو ببینم خداوند سکینه و آرامش را بر مؤمنین و پیغمبر در غیر نماز نازل نموده؟ ابن ابی خدره گفت: آری.
مؤمن طاق گفت: پس در این صورت خداوند در غار بر او سکینه و آرامش نازل نکرده و حزن و اندوه او را یادآور شده است. ولی علی بن ابی طالب همان شب در بستر پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله خوابیده بود و جان خویش را در کف نهاده در راه پیغمبر مقام او از دوست تو که در غار با خود پیغمبر بود (باز هم ناراحت و محزون بود) بالاتر است. گفتند: صحیح است.
مؤمن طاق گفت: پسر ابی خدره نصف دین تو از بین رفت. اما اینکه ابا بکر دومین نفر است که لقب صدیق یافته. خداوند بر ابا بکر واجب نموده که طلب آمرزش کند برای علی بن ابی طالب در این آیه: وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ تا آخر آیه «۱» این لقبی که برای ابا بکر ادعا میکنی چیزی است که مردم برایش تراشیده اند کسی را که قرآن گواهی بصدق و راستگویی او داده و او را تصدیق کرده بالاتر از کسی است که مردم برایش چنین لقبی بگذارند. علی علیه السّلام در منبر بصره فرمود:
«انا الصدیق الاکبر آمنت قبل ان آمن ابو بکر و صدقت قبله قال الناس صدقت
من صدیق اکبر قبل از ابا بکر ایمان آوردم و پیش از او تصدیق برسالت پیامبر کردم مردم همه گفتند راست میگوئی.
مؤمن طاق گفت: پسر ابی خدره سه چهارم دینت از بین رفت اما اینکه گفتی نماز بر مردم خوانده ادعائی برای دوست خود کردی که ثابت نشد و به انجام
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۴
نرسید این امتیاز بتهمت نزدیک تر از فضیلت و مقام است.
اگر این نماز خواندن بدستور پیغمبر بود او را از نماز جلوگیری نمیکرد مگر نمیدانی وقتی ابا بکر جلو ایستاد که نماز بخواند پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله بیرون آمد و جلو ایستاد و نماز خواند و ابو بکر را مانع شده و کنار زد این نماز از دو صورت خارج نیست یا دسیسه ای بود که انجام داد همین که پیامبر متوجه حیله او گردید با ناراحتی و شدت بیماری که داشت بیرون آمد و نگذاشت نماز بخواند تا بعد همین کار را دلیل بر موقعیت و مقام خود نگیرد و آنها مجبور شوند از قبول کردن. وجه دوم اینکه بگوئیم خود پیغمبر او را مأمور کرده بود و باو واگذار نموده بود مانند رساندن سوره برائت که ابتدا به ابا بکر داد جبرئیل نازل شد و گفت: نه باید خودت یا یکی از افراد خانواده باشد جریان نماز هم همین طور بوده در هر دو صورت دلالت بر ذمّ ابا بکر مینماید زیرا آنچه پنهان بود و دیگران نمیدانستند کشف گردید این خود دلیل آشکاری است بر اینکه ابا بکر لیاقت خلافت را بعد از پیغمبر نداشت و نه مورد اعتماد بود در امور دینی، گفتند: راست میگوئی.
مؤمن طاق گفت: پسر ابی خدره تمام دینت از بین رفت با این مدحی که کردی رسوا شدی.
حاضرین به ابو جعفر مؤمن طاق گفتند: حالا دلیلی که در مورد اطاعت کردن از علی علیه السّلام گفتی بیاور.
مؤمن طاق گفت: از قرآن که توصیف نموده او را این آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ «۱» علی علیه السّلام را دارای این صفت می یابیم که در این آیه خداوند فرموده: وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ «۲».
یعنی آنهائی که در جنگ و رنج شکیبایند أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۵
الْمُتَّقُونَ «۱» تمام امت اسلام اجماع نموده اند بر اینکه این صفتها شایسته علی علیه السّلام است زیرا او هرگز در جنگ فرار نکرد با اینکه دیگران چندین مرتبه فرار نمودند.
همه گفتند: راست گفتی.
اما چیزی که پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم تصریح بنام او نموده است اینست که فرمود:
انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی فإنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض
. قوله مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق و من تقدمها مرق و من لزمها لحق.
من میان شما دو امانت گرانبار میگذارم که تا وقتی چنگ بدامن آن دو داشته باشید گمراه نخواهید شد بعد از من کتاب خدا و خانواده ام آن دو از یک دیگر جدا نمیشوند تا وقتی در حوض کوثر پیش من آیند و این فرمایش دیگر پیغمبر که فرمود مثل اهل بیت من همچون کشتی نوح است هر که سوار آن شد نجات یافت و هر که کناره گرفت غرق شد و هر که بر آنها مقدم شود گمراه است کسی که چنگ بآنها زند بمقصود میرسد.
پس کسی که چنگ بدامن اهل بیت پیغمبر زند هدایت یافته و سبب هدایت دیگران می شود طبق فرمایش خود پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و هر که چنگ بدامن دیگران زند گمراه و گمراه کننده است.
حاضرین گفتند: راست میگوئی.
اما دلیل عقلی اینکه تمام دنیا و مردم پیرو عالم و دانشمند هستند ما می بینیم ملت مسلمان بر این معنی اتفاق و اجماع دارند که علی داناترین اصحاب پیامبر بود و همه مردم از او استفاده میکردند و محتاج باو بودند اما علی علیه السّلام بهیچ کدام آنها احتیاج نداشت این یک واقعیت انکارناپذیر است دلیل اینکه باید از عالم پیروی کرد در قرآن این آیه است أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ «۲».
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۶
بحث و مناظره ای مانند آن روز اتفاق نیافتاده بود گروه زیادی پیرو اهل بیت پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم شدند.
ابو جعفر مؤمن طاق برخوردها و بحثهائی با ابو حنیفه داشته از آن جمله میگوید: روزی ابو حنیفه باو گفت: تو قائل برجعت هستی؟ مؤمن طاق گفت آری ابو حنیفه گفت امروز بمن هزار درهم (سکه نقره) بده تا در رجعت بتو هزار دینار (سکه طلا) بدهم، مؤمن طاق گفت: اشکالی ندارد تو یک ضامن بده که در رجعت بصورت انسان بیائی نه بصورت خوک.
روز دیگری باو گفت اگر علی بن ابی طالب حقی در خلافت داشت چرا بعد از درگذشت پیغمبر حق خود را مطالبه نکرد؟ مؤمن طاق گفت: ترسید او را هم جنیان بکشند چنانچه سعد بن عباده را کشتند ولی با تیر مغیره بن شعبه انتشار دادند که جنی ها او را کشته اند.)
یک روز ابو حنیفه با مؤمن طاق گردش میکرد در یکی از بازارهای کوفه یک- نفر فریاد میزد چه کسی بچه ای که گمشده است میشناسد و دیده است؟ مؤمن طاق گفت:
اما بچه گمشده را ندیده ام اما پیرمرد گمراه را اگر میخواهی دست این شخص را بگیر اشاره به ابو حنیفه کرد.
پس از فوت حضرت صادق ابو حنیفه مؤمن طاق را دید باو گفت: امامت مرد؟
گفت: بلی ولی امام تو را تا روز قیامت مهلت داده اند و زنده است (مقصودش شیطان بود).
احتجاج طبرسی ص ۲۰۵- روزی فضال بن حسن بن فضال کوفی گذشت به ابو حنیفه که گروهی اطرافش را گرفته بودند. او داشت از فتوی ها و حدیث های خود برای آنها نقل میکرد مینوشتند. فضال بدوست خود گفت: بخدا قسم از اینجا رد نمیشوم تا ابو حنیفه را شرمنده کنم.
دوستش گفت: ابو حنیفه کسی است که نمیتوان بر او چیره شد و خیلی سفسطه باز است آدم را مغلوب میکند. گفت: این سخنان را بگذار تو دیده ای که دلیل شخص
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۷
گمراهی بر دلیل مؤمنی پیروز شود! نزدیک ابو حنیفه رفته سلام کرد او جواب داد اطرافیانش نیز جواب سلام را دادند.
گفت: یا ابو حنیفه من برادری دارم میگوید بهترین مردم بعد از پیغمبر علی بن ابی طالب است من میگویم نه ابا بکر است بعد از او عمر شما چه میگوئید؟
مدتی سر بزیر انداخت آنگاه سر برداشته گفت در مقام آن دو همین بس که هر دو در خانه پیغمبر کنار قبر او دفن شده اند دلیلی واضح تر از این میخواهی؟
گفت: من به برادرم همین حرف را زدم او گفت: اگر آن خانه مال پیغمبر بوده اینها در آنجا دفن شده اند ستم بر پیغمبر روا داشته که در خانه شخصی او دفن شده اند اگر مال ابا بکر و عمر بوده به پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله بخشیده اند باز کار خوبی نکرده خانه ای را که به پیغمبر بخشیده اند دو مرتبه از بخشیدن خود برگشته اند و در آن تصرف کرده اند.
ابو حنیفه سر بزیر انداخت بعد گفت: نه تنها مال پیغمبر بود و نه مال آن دو ولی از جهت سهم دختران خود عایشه و حفصه در آنجا دفن شدند. فضال گفت: من همین حرف را باو زدم در جواب من گفت: تو خودت میدانی وقتی پیامبر اکرم از دنیا رفت نه زن داشت بهر زنی یک نهم از یک هشتم میرسد (یعنی یک هفتاد و دوم) «۱» خانه پیغمبر را اگر باین مقدار تقسیم کنیم سهم هر زنی یک وجب در یک وجب بیشتر نمیشود چطوری شده که این دو نفر در بیشتر از این مقدار تصرف کرده اند.
از آن گذشته چطور شد که عایشه و حفصه از پیغمبر ارث برند ولی فاطمه دختر پیامبر اکرم ارث نبرد. ابو حنیفه فریاد زد: این مرد را از من دور کنید که رافضی خبیثی است.
مناقب شهر آشوب ابو عبیده معتزلی بهشام بن حکم گفت: دلیل بر صحت عقیده ما و بطلان عقیده شما اینست پیروان ما زیادند و پیروان عقیده شما کم هستند با اینکه اولاد علی زیاد بودند و همه ادعای حق خود را مینمودند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۸
هشام گفت: با این دلیل بر مذهب ما خورده نگرفته ای بر نوح پیامبر ایراد کرده ای زیرا در میان قوم خود نهصد و پنجاه سال تبلیغ کرد که شب و روز آنها را دعوت بحقیقت مینمود اما قرآن حاکی است که مقدار کمی باو ایمان آوردند.
هشام بن حکم از گروهی عقیده شناس و متکلم سؤال کرد: وقتی خداوند پیامبر خود را برانگیخت با نعمت تکمیل فرستاد او را یا نعمت ناقص؟ گفتند: با نعمت کامل و تمام. گفت: حالا بگوئید ببینم نعمت کامل و تمام اگر بنا باشد در یک خانواده قرار بگیرد باینست که فقط نبوت در آن خانواده باشد یا هم نبوت و هم خلافت هر دو باشد تا نعمت تمام شود.
گفتند: در صورتی تمام و تکمیل است که هم نبوت و هم خلافت در آن خانواده باشد. گفت: پس چرا خلافت را از خانواده او خارج کردید و موقعی که خلافت بآنها رسید شمشیر بر ایشان کشیدید؟ نتوانستند جوابی بدهند.
امالی مفید ص ۱۴- محمّد بن نوفل گفت: پیش هیثم بن حبیب صیرفی بودم که ابو حنیفه نعمان بن ثابت وارد شد صحبت از امیر المؤمنین علی علیه السّلام بمیان آمد و حرفهائی زده شد ابو حنیفه گفت: من باصحاب و پیروان خود گفته ام برای مردم حدیث جریان غدیر را قبول نکنید که بوسیله آن حدیث شما را محکوم میکنند چهره هیثم بن حبیب صیرفی برافروخته گردیده گفت: چرا قبول نکنند مگر آن حدیث را تو قبول نداری؟ گفت: چرا آن را خودم روایت کرده ام.
هیثم گفت: چرا اقرار نکنند با اینکه حبیب بن ابی ثابت از ابی الطفیل از زید بن ارقم نقل کرد که حضرت علی در میدان کوفه مردم را قسم داد که هر کس حدیث غدیر را شنیده بگوید.
ابو حنیفه گفت: می بینید کار بکجا رسید و چقدر مردم صحبت از این حدیث کرده اند که علی علیه السّلام مردم را قسم میدهد. هیثم گفت: تو میگوئی ما علی را تکذیب کنیم یا سخن او را رد کنیم.
ابو حنیفه گفت: ما علی را تکذیب نمی کنیم و قول او را رد نخواهیم نمود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۳۹
ولی می بینی مردم در باره آنها خیلی زیادروی کرده اند. هیثم گفت: پیغمبر اکرم این جریان را بگوید و خطبه برای مردم در این مورد ایراد کند ما دلمان بسوزد و بترسیم که بعضی غلو میکنند و زیاد روی مینمایند برای حرف مردم ما از صحبت کردن در باره حدیث غدیر دست برداریم؟ در این موقع یک نفر آمده گفتگوی ما را قطع نمود و مسأله ای پرسید دنباله این حدیث را در بازار کوفه گرفتیم حبیب بن نزار بن حسان نیز حضور داشت به هیثم گفت: شنیده ام گفتگوئی که با ابو حنیفه کرده ای در باره علی.
حبیب آزاد شده بنی هاشم بود هیثم باو گفت اظهار نظر در آن مورد بیش از اینها است ولی صلاح نیست زیاد دنباله گیری کنیم. در همان سال بمکه رفتیم حبیب بن نزار نیز با ما بود خدمت حضرت صادق رسیدیم سلام کردیم حبیب عرضکرد: آقا چنین جریانی اتفاق افتاد همه را شرح داد. از چهره حضرت صادق آثار کراهت و نارضایتی آشکار شد حبیب گفت: این محمّد بن نوفل نیز آنجا حضور داشت.
امام صادق فرمود: حبیب خودداری کن با مردم مطابق میلشان رفتار کنید ولی در عمل مخالف آنها باشید هر که نتیجه کردار خود را می بیند و با هر کس که دوست دارد روز قیامت محشور می شود مردم را بر ما و خودتان جری نکنید در اجتماع مردم وارد شوید ما را یک دولت و اقتداریست که هر وقت خدا اراده کند خواهد آمد. حبیب سکوت کرد.
امام فرمود: فهمیدی حبیب؟! مبادا مخالفت با دستور من بکنید که پشیمان خواهید شد. عرضکرد: هرگز مخالفت با شما نخواهم کرد.
ابو العباس گفت: از علی بن الحسن راجع بمحمد بن نوفل پرسیدم گفت: از اهل کوفه است پرسیدم از کدام قبیله؟ گفت بنظرم غلام بنی هاشم باشد حبیب بن بن نزار بن حسان نیز غلام بنی هاشم بود.
این گفتگو که بین او و ابو حنیفه شد موقع روی کار آمدن بنی عباس بود که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۰
برای آنها ممکن نبود موقعیت و مقام اهل بیت پیغمبر را آشکارا بیان کنند.
رجال کشی: ابو کهمس گفت خدمت حضرت صادق رسیدم فرمود: شنیده ام محمّد بن مسلم پیش ابن ابی لیلی شهادتی داده ابن ابی لیلی شهادت او را قبول نکرده؟! گفتم: آری. فرمود: وقتی بکوفه رفتی برو پیش ابن ابی لیلی باو بگو سه سؤال دارم مایلم جواب آن را از روی قیاس ندهی و نگوئی اصحاب ما چنین گفته اند: بعد بپرس حکم کسی که در دو رکعت اول نماز واجب شک کند چیست و کسی که به بدن و یا لباسش ادرار رسیده چگونه آن را بشوید و کسی که هفت ریگ در منی بزند یکی از ریگها از دستش بیافتد چکار باید بکند.
اگر نتوانست جواب بگوید باو بگو جعفر بن محمّد گفت: چه واداشت ترا که رد کنی شهادت کسی را که از تو باحکام خدا واردتر و داناتر است بسیرت پیغمبر از تو.
ابو کهمس گفت: وقتی وارد کوفه شدم قبل از اینکه بمنزل خود بروم پیش ابن ابی لیلی رفتم گفتم: سه مسأله دارم جواب بده ولی نه از روی قیاس و نگوئی اصحاب ما چنین گفته اند، ابن ابی لیلی گفت مسائل خود را بگو. گفتم: کسی که در دو رکعت اول نمازهای واجب شک کند چه باید بکند؟ مدتی سر بزیر انداخت آنگاه سربرداشت گفت: اصحاب ما چنین گفته اند. گفتم: قرار نبود بگوئی اصحاب ما چنین گفته اند: گفت نمیدانم. گفتم اگر کسی ببدن یا لباسش ادرار برسد چگونه باید بشوید گفت: اصحاب ما چنین گفته اند. گفتم: ما شرط کردیم نگوئی اصحاب ما چنین گفته اند. گفت: نمی دانم چه باید بکند.
پرسیدم شخصی هفت ریگ در منی میزند یک ریگ آن می افتد چه باید بکند باز سر بزیر انداخته بعد سر برداشت گفت اصحاب چنین گفته اند اعتراض کردم گفتم: چنین قراری نداشتیم. گفت نمیدانم چه باید بکند. باو گفتم. حضرت صادق فرموده: چه واداشت ترا که شهادت مردی که از تو داناتر است باحکام خدا و سیرت پیغمبر رد کنی.
گفت: آن شخص که بوده؟ گفتم: محمّد بن مسلم طائفی. گفت: ترا بخدا جعفر بن محمّد بتو
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۱
این حرف را زده؟ گفتم بخدا قسم آن آقا فرموده همان ساعت از پی محمّد بن مسلم فرستاد آمد همان شهادت را داد شهادتش را پذیرفت.
رجال کشی- محمّد بن حکیم و رفیقش (که ابو محمّد گفت: نام او در نوشته پدرم پاک شده بود) این دو نفر گفتند: شریک قاضی را دیدم در باغ فلان کس (که اسم او نیز پاک شده بود) ایستاده است و رفیقم گفت: می آئی برویم از شریک سؤالی بکنیم؟
دو نفری آمدیم سلام کردیم جواب داد گفتیم: یا ابا عبد اللَّه مسأله ای داریم پرسید در چه مورد است؟ گفتیم در نماز ولی مایلیم که در جواب نگوئی فلانی چنین گفت اگر میدانی به پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم نسبت بده که آن جناب فرموده گفت: مگر نمی گوئید در مورد نماز است؟ گفتیم: چرا. گفت: بپرسید هر چه هست.
گفتیم: در چه مسافتی باید نماز را قصر نمود و شکست؟ گفت: ابن مسعود میگفت این شهر ما شما را فریب ندهد و فلان کس چنین میگفت. گفتم ما قرار گذاشتیم که از پیغمبر حدیث کنی نه از این و آن.
گفت: بخدا زشت است که از پیر دانائی سؤالی در مورد نماز بکنند و بخواهند که از پیغمبر نقل کند ولی او جواب نداشته باشد از این زشت تر آن است که دروغ بر پیغمبر ببندد. گفتم: یک سؤال دیگر پرسید. گفت در نماز است؟ گفتم بلی. گفت:
بپرسید. گفتم: نماز جمعه بر چه کس واجب می شود؟ گفت: باز دو مرتبه تازه شد مثل همان سؤال اول از پیغمبر در این مورد چیزی ندارم. ما تصمیم برفتن گرفتیم. گفت:
شما این سؤالها که کردید قطعا خودتان جوابش را میدانید.
گفتم: صحیح است محمّد بن مسلم ثقفی از حضرت باقر آن جناب از پدرش از جد خود پیغمبر اکرم نقل کرد. گفت: همان محمّد بن مسلمی که ریش بلند دارد گفتم: بلی گفت: او مرد مورد اعتمادی است در حدیث اما میگویند شیعه است. پرسید بالاخره چه گفته:
گفتم: روایت کرده از پیغمبر که فرموده است: نماز را واجب است بشکنید در فاصله دو میل و هر گاه پنج نفر جمع شدند لازم است نماز جمعه را
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۲
بخوانند که یکی از آن پنج نفر امام باشد.
رجال کشی: گفت ضحاک شاری در کوفه خروج کرد و خود را امیر المؤمنین نامید و مردم را بحکومت خویش دعوت نمود تا با او بیعت کنند. مؤمن طاق پیش او رفت همین که یاران ضحاک چشمشان بمؤمن افتاد از جای حرکت کردند. مؤمن گفت: علاقه دارم بمذهب شما درآیم او را بردند پیش ضحاک.
مؤمن طاق باو گفت: من مردی هستم وارد، و بصیر در دین خود شنیدم که تو دم از عدالت میزنی دلم خواست با تو هم آهنگ شوم. ضحاک بیاران خود گفت:
اگر این شخص با شما هم آهنگ شود بنفع شما است.
مؤمن طاق روی بضحاک نموده گفت: چرا شما از علی بن ابی طالب بیزاری میجوئید و کشتن و جنگ با او را حلال میدانید؟ گفت: چون او در دین حکم و داور قرار داد. گفت: هر کس در دین حکم و داور قرار دهد از او بیزاری میجوئید کشتن و جنگ کردن با او را حلال میشمارید؟ گفت: بلی.
مؤمن طاق گفت: حالا بگو اگر من با تو مناظره کردم و دلیل من بر تو غالب شد یا دلیل تو بر من غالب گردید کسی هست که داوری کند و بگوید حرف فلانی صحیح است و آن دیگری اشتباه گفت یا نه؟ بالاخره باید یکنفر بین ما داور باشد.
ضحاک اشاره بیکی از یاران خود نموده گفت: این مرد بین من و تو داور باشد مرد وارد و مطّلعی است در امور دینی.
مؤمن طاق گفت: هم اکنون تو خودت در دین حکم و داور قرار دادی. گفت:
درست است. مؤمن طاق روی باصحاب ضحاک نموده گفت: ملاحظه کنید رئیس شما خودش در دین داور قرار داد هر معامله ای میخواهید با او بکنید. ضحاک را هدف شمشیرهای خود قرار دادند تا ساکت شد.
رجال کشی: ص ۱۲۵- ابو جعفر احول گفت: ابن ابی العوجاء روزی بمن گفت: هر کس چیزی را بوجود آورد و ایجاد کند بطوری که خودش بداند او
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۳
بوجود آورده آیا خالق آن چیز نیست؟ گفتم: چرا. گفت: پس دو ماه یا یکماه بمن مهلت بده بعد بیا تا نشان بدهم بتو.
ابو جعفر گفت: عازم مکه شدم خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم آن جناب فرمود: او برای تو دو گوسفند تهیه کرده یک روز با گروهی از هم مسلکان خود خواهد آمد آن دو گوسفند را روی زمین می اندازد که به بینی. تمام گوشت آنها پر از کرم شده میگوید: این کرم ها را من بوجود آورده ام. باو بگو اگر واقعا تو آفریده ای نر و ماده آن را از هم تمیز و تشخیص بده.
ابن ابی العوجاء همین کار را کرد باو گفتم: میتوانی نر و ماده این کرمها را برایم جدا کنی؟ گفت: بخدا قسم این جواب مال تو نیست این جواب بوسیله شتر از حجاز رسیده.
امام صادق فرمود: ابن ابی العوجاء بتو خواهد گفت مگر تو مدعی نیستی که خدا غنی است و بی نیاز است بگو چرا. میگوید هیچ عقلی قبول نمیکند یکنفر غنی باشد ولی پیش یک شاهی پول طلا یا نقره وجود نداشته باشد. بگو بلی.
میگوید: چطور؟ باو بگو اگر بی نیازی و غنی را در طلا و نقره و تجارت می بینی که این رسم بین مردم است که با آن معامله میکنند بگو ببینم غنی کدام یک از این دو هستند کسی که غنی را بوجود آورده و مردم را بوسیله آن بی نیاز کرده با اینکه هیچ بوده اند که او خدای تعالی است یا کسی که از راه کسب و بخشش یا صدقه یا تجارت ثروتی برهم انباشته که در جواب ابن ابی العوجاء همین حرف را زدم گفت: این جواب نیز مال تو نیست باید این جواب هم از حجاز آمده باشد.
گفته اند روزی مؤمن طاق پیش ابو حنیفه رفت. ابو حنیفه گفت: شنیده ام شما شیعه ها وقتی یک نفرتان میمیرد دست چپ او را میشکنید تا نامه ی عملش را بدست راست او بدهند. گفت: دروغ گفته اند اما من شنیده ام شما مرجئه یک نفرتان می میرد مقعد او را باز میکنید و یک کوزه آب بمقعدش جا میکنید تا روز قیامت
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۴
تشنه نشود. ابو حنیفه گفت: هر دو دروغ است آنچه برای شما گفته اند و آنچه برای ما نیز گفته اند.
رجال کشی: هشام بن سالم گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم با چند نفر از اصحاب مردی شامی وارد شد و اجازه خواست سلام کرد امام او را اجازه نشستن داده فرمود: چه حاجت داری؟
گفت: شنیده ام هر چه از شما بپرسند میدانی آمده ام با شما مناظره کنم امام پرسید در چه مورد؟ گفت: در باره قطع و وصل قرآن و رفع و نصب و جر و سکون آن.
حضرت صادق رو بحمران نموده فرمود: با این مرد بحث کن. شامی گفت:
من میخواهم با شما مناظره کنم نه با او. فرمود: اگر او را شکست دادی مرا شکست داده ای. مرد شامی شروع کرد بسؤال کردن از حمران آنقدر سؤال کرد که خسته شد و حمران پیوسته او را جواب میداد.
امام صادق فرمود: شامی! چگونه یافتی حمران را؟ گفت: استاد است هر چه پرسیدم جواب داد. امام بحمران فرمود: حالا تو از شامی سؤال کن.
حمران نگذاشت که مرد شامی تکان بخورد و بتواند خود را جمع و جور کند.
مرد شامی عرض کرد آقا اگر اجازه بدهی در باره عربی با شما مناظره کنم امام بابان بن تغلب فرمود: با او مناظره کن ابان نیز نگذاشت مرد شامی تکان بخورد.
شامی گفت: میخواهم در مورد اعتقادات دینی بحث کنم او را حواله بمؤمن طاق داده فرمود: با او مناظره کن بحث بین آنها شروع شد بالاخره مؤمن طاق با حرف خودش او را مغلوب نمود.
گفت: مایلم در باره استطاعت بحث کنم. امام بطیار فرمود: تو با او بحث کن طیار نیز او را نگذاشت تکان بخورد، گفت: میخواهم در باره توحید بحث کنم.
امام بهشام بن سالم فرمود با او بحث کن مناظره آنها نیز بدین طریق بود که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۵
گاهی شامی و گاهی هشام پیروز می شد بالاخره هشام او را مغلوب کرد.
گفت: میخواهم در مورد امامت با شما مناظره کنم. امام رو بهشام بن حکم نموده فرمود: ابو الحکم تو با او مناظره کن هشام نگذاشت یک کلمه حرف بزند چنان او را پیچاند که حرف زدن را فراموش کرد.
امام صادق علیه السّلام از مناظره هشام چنان خوشش آمده بود که شروع بخنده نموده بطوری که دندانهای مبارکش معلوم می شد.
مرد شامی گفت: مثل اینکه شما میخواهی بمن بفهمانی که در میان شاگردانت چنین اشخاصی هستند. فرمود: همین است. سپس فرمود: برادر شامی اما حمران ترا با زبان گرفت متحیر شدی و مغلوب گردیدی ولی یک سؤال واقعی نمود جواب آن را ندانستی ابان بن تغلب نیز حق را با باطل آمیخت و بر تو پیروز شد ولی زراره با تو بقیاس مناظره کرد قیاس او بر تو غالب آمد. ولی طیار مانند کبوتری بود که گاهی می پرید و گاهی بزمین میخورد و چون تو کبوتری که قدرت پرواز ندارد بودی. هشام بن سالم گاهی بزمین میخورد و گاهی حرکت میکرد ولی هشام ابن حکم هر چه گفت واقعیت و حقیقت بود نگذاشت آب دهانت را فرو بری.
برادر شامی خداوند حق را بباطل آمیخته و در اختیار مردم جهان گذاشته پیمبران را فرستاده تا تمیز بین حق و باطل بدهند. بانبیا و اوصیا حق و باطل را شناسانده و پیمبران را جلوتر از اوصیاء فرستاد تا بمردم معرفی کنند کسانی را که خداوند بآنها مزیت عنایت فرموده و آنها را بمقام رهبری اختصاص بخشیده (منظور معرفی ائمه و پیشوایان دین است).
اگر باطل جدا و حق نیز جداگانه بود مردم احتیاج پیامبر و جانشین او نداشتند ولی خداوند آن دو را مخلوط کرد و پیامبران و جانشینان آنها را موظف نمود تا بین حق و باطل تمیز بدهند برای بندگانش.
مرد شامی گفت: هر کس با تو بنشیند رستگار است. حضرت صادق فرمود:
پیغمبر اکرم با جبرئیل و اسرافیل می نشست جبرئیل بآسمان صعود میکرد و
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۶
اخبار را از جانب خدا می آورد و اگر آن نشستن پیامبر با ایشان سبب رستگاریش شود نشستن تو نیز همین طور است «۱» مرد شامی گفت: مرا جزء شیعیان خود قرار ده و بمن تعلیم بفرما امام علیه السّلام روی بهشام بن حکم نموده فرمود: این مرد را تعلیم بده من دوست دارم شاگرد تو باشد.
علی بن منصور و ابو مالک خضرمی گفتند شامی را بعد از درگذشت حضرت صادق علیه السّلام نیز میدیدیم که از هدایای شام برای هشام می آورد وقتی برمیگشت هشام از سوقاتی های عراق باو پیشکش می نمود. علی بن منصور گفت: شامی مرد پاک- دلی بود.
رجال کشی: حریز گفت: رفتم پیش ابو حنیفه در جلو او کتابهای زیادی بود که بین من و او حائل میشد، گفت این کتابها تمام در باره طلاق است. شروع کرد آنها را زیرورو کردن. گفت: ولی شما.
من گفتم: ما همه این کتابها را در یک جمله جمع کرده ایم. گفت: کدام جمله؟ گفتم: این آیه شریفه: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّهَ «۲» گفت: تو هیچ اطلاعی از خود نداری مگر روایتی برایت نقل کرده باشند. گفتم: صحیح است.
گفت: در باره بنده و برده ای که قرارداد نوشته اند که هزار درهم بدهد آزاد باشد اگر نهصد و نود و نه درهم را داد بعد مرتکب زنا شد خدا چگونه بر او جاری میکند. گفتم: در همین مورد مخصوصا حدیثی دارم که محمّد بن مسلم از
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۷
حضرت صادق علیه السّلام نقل کرد که حضرت علی علیه السّلام نصف یا ثلث یا کمتر از آن را شلاق میزد مناسب با مقداری که پول پرداخته بود.
ابو حنیفه گفت: حالا من سؤالی میکنم که در باره آن دیگر روایت نداشته باشی. چه میگوئی در باره شتر دریائی حلال است یا حرام؟ گفتم میخواهد شتر باشد یا گاو هر چه بود اگر فلس داشت حلال است اگر نداشت حرام.
رجال کشی: ۱۰۸- محمّد بن مسلم گفت: شبی بالای پشت بام خواب بودم صدای درب بلند شد پرسیدم کیست؟ گفت شریک است خدا ترا رحمت کند از بالای پشت بام نگاه کردم دیدم زنی گفت دختری داشتم که عروس کردم درد زایمان بر او مستولی شد بالاخره از دنیا رفت بچه در شکمش زنده و در حرکت است چکار باید بکنم.
گفتم: از امام محمّد باقر شبیه همین سؤال را کردند فرمود: باید شکم او را شکافت و بچه را بیرون آورد همین کار را بکن. بگو ببینم من مخفی زندگی میکنم چه کسی ترا پیش من راهنمائی کرده؟
گفت: به ابو حنیفه قاضی معروف مراجعه کردم گفت؟ من در این مورد چیزی ندارم ولی برو پیش محمّد بن مسلم ثقفی او جواب ترا خواهد داد. هر جوابی که داد بیا بمن بگو. گفتم: برو بسلامت فردا صبح رفتم به مسجد ابو حنیفه همین مسأله را طرح کرده بود و از اصحاب خود میپرسید. سرفه ای کردم گفت خداوندا خطای ما را بپوشان بگذار زندگی کنیم.
کافی: ج ۵ ص ۵۵۰- ابو حنیفه از مؤمن طاق پرسید که نظر تو در باره صیغه (عقد موقت) چیست حلال است یا حرام؟ گفت: حلال است. گفت: پس چرا نمیگذاری زنانت برای تو کاسبی کنند صیغه بشوند. گفت: انسان بتمام کارها علاقمند نیست گرچه حلال باشد مردم هر کدام دارای مقام و منزلتی هستند که پیوسته میخواهند خود را بالاتر ببرند.
مؤمن طاق پرسید از ابو حنیفه که تو در باره شراب چه میگوئی حلال است یا حرام؟
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۸
گفت: حلال است. گفت: پس چرا برای زنهایت دکان باز نمیکنی بنفع تو پیاله فروشی کنند. ابو حنیفه در جواب گفت: این یکی بآن که من گفتم ولی سؤال تو جاگیرتر بود.
ابو حنیفه گفت: آیه ای که در سوره سأل سائل هست شاهد حرام شدن صیغه است روایتی نیز از پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم رسیده که حکم حلال بودن صیغه را نسخ میکند.
ابو حنیفه گفت: سوره سأل سائل در مکه نازل شده و آیه صیغه در مدینه روایتی که نقل میکنی قابل توجه نیست و بی ربط است. باز ابو حنیفه گفت: آیه ارث نیز شاهد حرام بودن صیغه است (زیرا زن باید ارث ببرد ولی زن صیغه ای ارث نمیبرد) ابو جعفر گفت: نکاح بدون ارث نیز هست. گفت از کجا میتوانی این مطلب را ثابت کنی؟ گفت اگر یک مسلمان با زنی از اهل کتاب ازدواج کند و بعد بمیرد آیا آن زن از مرد مسلمان ارث میبرد؟ گفت: نه.
ابو جعفر گفت: دیدی ثابت شد ازدواجی که میراث هم از هم نمیبرند. از یک دیگر جدا شدند.
کافی: ص ۲۱۵- ج ۵- سیّاری گفت: مردی از شخصی شکایت پیش ابن ابی لیلی برده گفت: این شخص بمن این کنیز را فروخته ولی وقتی پاهای او را نگاه کردم هیچ مو ندارد از اول مو نروئیده است. ابن ابی لیلی گفت: مردم با حیله و نیرنگ موی را می تراشند تو حالا ناراحتی که مو ندارد.
گفت: آقای قاضی اگر این نداشتن مو عیب است فتوای خود را بده.
ابن ابی لیلی گفت: کمی صبر کن هم اکنون جواب ترا خواهم داد. من گرفتار ناراحتی معده شده ام داخل خانه شد و از درب دیگر خارج گردیده پیش محمّد بن مسلم ثقفی رفت گفت: چه روایتی دارید از حضرت باقر در باره زنی که در پاهایش موی نروید آیا این عیب بشمار میرود؟
محمّد بن مسلم گفت: در این مورد بخصوص روایتی ندارم ولی حضرت باقر
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۴۹
از پدر خود نقل کرد که آن جناب از آباء گرام خود از پیغمبر اکرم نقل کرد فرمود: هر چه در اصل حقیقت باشد بعد در شخص زیاد باشد یا کم عیب است.
ابن ابی لیلی گفت: همین کافی است آمد پیش آن مرد و گفت آنچه تو گفتی عیب حساب می شود.
امالی شیخ: شریک بن عبد اللَّه قاضی گفت: من بعیادت اعمش رفته بودم در آن بیماری که از دنیا رفت ابن شبرمه و ابن ابی لیلی و ابو حنیفه وارد شدند. حال او را پرسیدند از شدت ضعف شکایت میکرد و از گناهان خود بیمناک بود در این موقع ناله ای کرد و گریه نمود.
ابو حنیفه گفت: یا ابا محمّد از خدا بترس مواظب خود باش تو آخرین روزهای دنیا و اولین روزهای آخرت را طی میکنی در باره علی بن ابی طالب حدیثهائی نقل کرده ای که اگر از آنها برگردی برایت بهتر است.
اعمش گفت: مثل کدام حدیث؟ ابو حنیفه گفت مانند حدیث
«انا قسیم النار»
من تقسیم کننده آتشم. اعمش با ناراحتی گفت: یهودی بمن چنین میگوئی مرا بنشانید بنشانید مرا تکیه بدهید.
قسم بخدا مرا موسی بن طریف که بهترین افراد قبیله بنی اسد است نقل کرد از عبایه بن ربعی گفت: شنیدم علی علیه السّلام میفرمود: من تقسیم کننده جهنم هستم میگویم: این دوست من است باو کاری نداشته باش و این دشمن من است او را بگیر.
ابو المتوکل ناجی که در باره زن حجاج صحبت میکرد و حجاج بحضرت علی ناسزاهای بسیار بد میگفت از ابو سعید خدری نقل کرد که پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله فرمود:
وقتی روز قیامت شود خداوند دستور میدهد که من و علی بر صراط بنشینیم میفرماید: داخل بهشت کنید هر کس را که ایمان بمن دارد و دوستدار شما است
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۳۵۰
و داخل جهنم کنید هر کس کافر بمن و دشمن شما است.
پیغمبر فرمود: بخدا ایمان نیاورده کسی که بمن ایمان نیاورد و ایمان بمن نیاورده کسی که دوست نداشته باشد علی را و این آیه را خواند: أَلْقِیا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ.
ابو حنیفه پیراهن خود را روی سر انداخته گفت: حرکت کنید برویم که برای ما روایتی سخت تر از این نیاورد.
شریک گفت: آن روز بپایان نرسید که اعمش از دنیا رفت.

برگرفته از کتاب زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام نوشته آقای موسی خسروی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *