احادیث و سخنان

حدیث امام صادق در چنگ به عروه الوثقی

من تمسک بالعروه الوثقی فهو ناج. [۱۴۹].
آنکه به عروه الوثقی چنگ زند، او نجات یافته است.
امام صادق علیه السلام
عمر بن هبیره [۱۵۰] روزی از دست غلامش، رُفَیْد، به شدت خشمگین شد و سوگند خورد که او را بکشد؛ از اینرو رُفَیْد از دست او گریخت و به امام صادق علیه السلام پناه آورد و حضرت به وی فرمود:
«برگرد و سلام مرا به وی برسان و بگو: «غلام و بنده ات را من به تو پناه دادم؛ با او بد رفتاری منما.»
رُفَیْد گفت:
«جانم فدایت باد؛ او اهل شام است و اعتقادی به شما ندارد!»
امام صادق علیه السلام فرمود:
[صفحه ۱۶۴]
«برو و آنچه را گفتم به او بگو.»
رُفَیْد به سوی اربابش راه افتاد و در میان راه بادیه نشینی به سوی وی آمد و گفت:
«کجا می روی؟ در چهره ات نشان کشته شدن را می بینم؛ دستت را نشانم ده؛ در دستت نیز نشان قتلت را مشاهده می کنم؛ پایت را نشانم ده؛ پایت نیز نشان کشته شده ها را در خود دارد؛ تنت را نشانم ده؛ تنت نیز علامت کشته شدنت را دارد؛ زبانت را نشانم ده؛ وقتی رُفَیْد زبانش را نشان داد، بادیه نشین گفت که برو؛ هیچ نگرانی بر تو نیست؛ زیرا در زبانت پیامی است که اگر آنرا به کوههای استوار ببری، مطیع تو گردند.»
رُفَیْد آمد و به در خانه ی اربابش رسید و اجازه خواست تا وارد شود؛ در این حال ابوخالد، عمر بن هبیره، گفت:
«با پای خودت به قتلگاه آمدی.»
و به غلام خود دستور داد تا بساط قطع سر [۱۵۱] و شمشیر را آورده و رُفَیْد را به بند کشیده و سرش را بسته و شمشیر زن بالای سرش بایستد؛ در این حال رُفَیْد گفت:
«ای امیر! من با پای خود اینجا آمدم و مرا به زور دستگیرم ننمودی؛ سخنی دارم که می گویم و پس از آن خود دانی.»
ابن هبیره از او خواست که سخنش را بیان کند و لیکن رُفَیْد گفت:
«نباید جز تو کسی سخنم را بشنود.»
[صفحه ۱۶۵]
در اینحال او دستور داد تا حاضران بیرون روند و رُفَیْد گفت:
«جعفر بن محمد علیه السلام مرا گفت: » برگرد وسلام مرا به ابن هبیره برسان و بگو: غلام و بنده ات را من به تو پناه دادم؛ با او بد رفتاری منما.» »
ابن هبیره که از این پیام شگفت زده شده بود، پرسید:
«آیا حقیقتاً جعفر بن محمد برایم سلام و این پیام را فرستاد؟!»
رُفَیْد قسم خورد که اینگونه است؛ در این حال ابن هبیره سه بار جواب سلام را به من داد و بندها را از بدنم باز نمود و گفت:
«من راضی نمی شوم تا آنچه بر سرت آوردم، تو نیز بر سر من آوری.»
رُفَیْد گفت:
«دستم بدان کار نمی رود و رضا و خشنودیی در جانم برای آن کار نیست.»
ابن هبیره همان خواسته اش را تکرار نمود و به ناچار رُفَیْد بدن او را به بند کشید وسپس باز کرد و در این حال ابن هبیره مهر حکومتی اش را به وی داد و گفت:
«تمام امور من تحت تدبیر تست؛ هر چه خواهی انجام ده.» [۱۵۲].
[صفحه ۱۶۶]
برگرفته از کتاب صبح صادق :قصه های زندگی امام صادق علیه السلام نوشته آقای محمد حسین مهر آیین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *