مدعیان دروغین

روایت استاد عفیفی در مورد ابوحنیفه

(۲) استاد عفیفی وکیل دعاوی شرع در مصر و سر دبیر مجله «المحاماه الشرعیه»، داستان بیسندی را در مورد شخصیت مادر ابو حنیفه نقل میکند. او در مورد پدر ابو حنیفه گوید: او ثابت بن نعمان بن مرزبان بود. اینکه او را ثابت گفتهاند به دلیل استواری او در عقل و دین و جوانمردی بود. گفته شده است او در جوانی زاهد و پارسا بود. روزی در کنار جوی آبی وضو میگرفت، سیبی را در آب دید آن را برداشت و پس از انجام وضو خورد، ولی پس از خوردن سیب دهانش خونین گشت.
با خود گفت شاید از مال حرام خوردهام، وگرنه چرا دهانم خونین شده است. به دنبال سرچشمه جوی روان شد، و درختی که سیبش را خورده بود یافت. صاحب درخت را پیدا کرد و داستان را برای او بازگفت و یک درهم به او داد و از او حلالیت طلبید. چون صاحب سیب پارسایی و استواری جوان را در دیانت دید گفت:
نه تنها به درهمی راضی نخواهم شد، بلکه هزار درهم و به بیش از آن نیز راضی نخواهم شد.
ثابت گفت: پس به چه راضی خواهی گشت؟ مرد گفت: دختری دارم که کور و کر و لال و از پا فلج است، اگر او را به زنی بگیری حلالت خواهم کرد، وگرنه در روز قیامت از تو حساب خواهم خواست. ثابت لحظهای به اندیشه فرو رفت، آنگاه به خود گفت: رنج دنیا آسانتر و گذراست، اما رنج آخرت شدید و پایدار است. بدین ترتیب تن به ازدواج با آن دختر داد. چون همسرش را دید بسیار زیبایش یافت، به تردید افتاد، زیرا دختر را زیبا و بینا و شنوا دید. زن گفت: من همسر تو و دختر فلان هستم. ثابت گفت: ترا بر خلاف توصیف پدرت میبینم. زن گفت: آری،
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۳۶۲
چون هرگز در عمرم پای به بیرون خانه نگذاشتهام، هرگز به بیگانه نگاه نکردهام و هرگز بیگانه و نامحرم صدایم را نشنیده و من صدایشان را نشنیدهام. چون ثابت حقیقت ماجرا را دریافت گفت: سپاس خدای را که اندوه را از ما زدود، خداوند ما بسیار آمرزنده و بخشاینده است.
(۱) این داستانی است که استاد عفیفی، وکیل دعاوی شرع، نقل میکند و توجه ندارد که نسل با فرهنگ قرن بیستم از آن انتقاد کرده و به آن خرده خواهند گرفت.
عفیفی در ادامه داستان میگوید: محال است روزگار چون ثابت و همسرش بپرورد، و لذا شگفت نیست که از آن دو فرزندی پدید آید که به صورت انسان و به سیرت فرشته باشد، و خداوند دینش را به وسیله او پایدار گرداند، و مذهبش را در عالم رواج دهد، و دانشش را در آبادیها گسترش دهد. سپس میگوید: از این پدر پارسای زاهد، و مادر پاکدامن، امام اعظم ابو حنیفه نعمان به سال ۸۰ ه.، در روزگار امویان و در خلافت عبد الملک بن مروان، در شهر کوفه زاده شد.
پس از آن میگوید: اسم او نعمان منقول از اسم جنس است، برخی گفتهاند به معنای خون است، برخی گفتهاند به معنای روح است. و این از حسن اتفاق است، چرا که ابو حنیفه روح فقه و ستون آن است و به وسیله او فقه پدید آمد و نظام یافت.
از استاد عفیفی میپرسیم به چه انگیزهای این افسانه را در مقدمه کتابش «حیاه الامام ابو حنیفه» آورده، آیا این کار برای دفاع از امام است تا برتری او و پدر و مادرش به رخ کشیده شود؟ آیا راه دیگری برای اثبات برتری و فضایل ابو حنیفه نبود که از قصهای که پیرزنان در شبهای زمستان میگویند کمک گرفته شود؟ ای کاش عفیفی این قصه را رها میکرد، چرا که او مردی با فرهنگ و روشنفکر و وکیل دادگستری است، و علی القاعده چنین آدمی باید دارای اندیشهای نیرومند و فکری گسترده باشد تا بتواند به اعماق عقلانی قوانین راه پیدا کند.
باز از استاد عفیفی میپرسیم، اگر در گفت و گوی صاحب سیب و ثابت حضور میداشت و آن دو از او قضاوت میخواستند، آیا به گناهکار بودن ثابت حکم میکرد و او را ملزم میساخت که به هر صورت از صاحب سیب رضایت بگیرد؟ آیا ایشان میتوانست احساس ثابت را مبنی بر اینکه به دلیل حرامخواری دهانش خونین شده تأیید کند؟ در این صورت این پدیده از نظر پزشکی و بیولوژیکی چگونه قابل توجیه است؟
من پاسخی برای این پرسش ندارم، شاید استاد محب الدین، که بر کتاب
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۳۶۳
مقدمه نگاشته و آن را به خوانندگان معرفی کرده، پاسخی داشته باشد.
(۱)
برگرفته از کتاب امام صادق علیه السلام و مذاهب چهار گانه نوشته آقای اسد حیدر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *