حوادث، وقایع، هجرت, خاندان

زندگی خویشاوندان و قیام ها زمان امام صادق

بصائر الدرجات ج ۳ ص ۳۷- علی صائغ گفت حضرت صادق با محمّد بن عبد اللَّه بن حسن ملاقات کرد محمّد او را بمنزل خود دعوت نمود امام علیه السّلام از رفتن امتناع ورزید اسماعیل را فرستاد و اشاره کرد که چیزی نگوید با دست بر روی دهان خود گذاشت که سخنی نگوید.
وقتی بمنزل رفت باز یک نفر را فرستاد که امام بیاید حضرت صادق نرفت.
فرستاده برگشت و از امتناع امام اطلاع داد. محمّد خندیده گفت چیزی او را از آمدن باز نمیدارد جز اینکه مشغول مطالعه صحف است (از روی مسخره این حرف را زد).
اسماعیل بر گشت سخن محمّد را برای پدر خود نقل نمود امام علیه السّلام یک نفر را فرستاده فرمود اسماعیل بمن گفت سخن ترا، راست میگوئی من مطالعه میکنم صحف اولی را صحف ابراهیم و موسی. از خود و پدرت بپرس ببین این کتابها پیش شما هست.
پیغام امام را که رساند محمّد سکوت کرده جوابی نداد فرستاده سکوت محمّد را بامام عرض کرد فرمود وقتی جواب درست بشنوند سخن کمتر میگویند.
بصائر: محمّد بن عبد الملک گفت ما در حدود شصت نفر در خدمت حضرت صادق بودیم که ایشان در وسط ما بود عبد الخالق پسر عبد ربه آمد و گفت من پیش ابراهیم ابن محمّد نشسته بودم صحبت از این شد که شما مدعی هستی کتاب حضرت علی پیش شما است.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۳۹
امام صادق فرمود نه بخدا حضرت علی کتابی نداشت فقط دو پوست پیش ما هست که میل داشتم آنها پیش این غلامم باشد و اهمیتی ندارد. امام علیه السّلام نشست بعد بما توجه نموده فرمود بخدا آن طور که میگویند نیست که دو جفر نوشته باشد بخدا دو پوست تخت است که هنوز پشم ها و مویهای آن نریخته یکی از آن دو پر از کتاب و نوشته است و در پوست تخت دیگر اسلحه پیامبر اکرم است.
بخدا سوگند پیش ما صحیفه ایست بطول هفتاد ذراع خداوند حلال و حرامی ندارد جز اینکه در آن صحیفه ذکر شده حتی جریمه یک خدشه وارد کردن.
با ناخن خود روی دست خط کشید حتی باین اندازه خدشه وارد کردن. نزد ما است مصحف فاطمه علیها السّلام که در قرآن نیست.
بصائر: علی بن سعید گفت: خدمت حضرت صادق نشسته بودم مردی گفت:
فدایت شوم عبد اللَّه بن حسن میگوید آنچه در اختیار ما است از امر امامت در نزد دیگری نیست امام صادق علیه السّلام پس از سخنانی فرمود از عبد اللَّه تعجب نمی کنید؟
خیال میکند پدرش علی امام نبوده میگوید علمی نزد ما نیست بخدا راست میگوید او علمی ندارد ولی بخدا سوگند- اشاره بسینه خود کرد- نزد ما است اسلحه پیامبر زره و شمشیرش نزد ما است مصحف فاطمه که یک آیه از قرآن در آن نیست گفتاری از پیامبر اکرم است که علی علیه السّلام بخط خود نوشته. جفر نیز پیش ما است که نمیدانند جفر چیست پوست گوسفند یا شتر نیست.
بصائر: علی بن سعید گفت خدمت حضرت صادق نشسته بودم گروهی از شیعیان نیز حضور داشتند. معلی بن خنیس گفت فدایت شوم چقدر از حسن بن حسن کشیدی.
طیار عرضکرد در بین راه محمّد بن عبد اللَّه بن حسن را دیدم سوار بر الاغ اطرافش را گروهی از زیدیه گرفته بودند چشمش که بمن افتاد گفت بیا بیا! پیامبر اکرم فرمود هر که نماز ما را بخواند و بطرف قبله ما بایستد و کشتار ما را بخورد او مسلمانی است که در پناه خدا و پیامبر است هر که میخواهد بخواهد و هر
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۰
که نمیخواهد برود.
گفتم از خدا بترس اینها که اطراف ترا گرفته اند فریبت ندهند. حضرت صادق علیه السّلام به طیار گفت: دیگر چیزی نگفتی؟ گفت: نه. فرمود: چرا نگفتی؟ که این فرمایش را پیغمبر موقعی فرمود که مسلمانان همه مطیع او بودند بعد از درگذشت او اختلاف افتاد این مطلب از بین رفت.
محمّد بن عبد اللَّه بن علی گفت تعجب است از عبد اللَّه بن حسن که از روی مسخره میگوید این مطلب در جعفر شما است که ادعا میکنید؟ امام صادق خشمگین شده فرمود: تعجب از عبد اللَّه بن حسن است که میگوید در میان ما امام واقعی نیست نه خودش امام است و نه پدرش امام بود خیال میکند علی بن ابی طالب امام نبوده و این مطلب را ردّ میکند.
اما اینکه از جفر صحبت کرده آن جفر پوست گاوی است مانند خیک در آن نوشته هائی است و جواب هر چه مردم تا روز قیامت از حلال و حرام بآن احتیاج داشته باشند بفرموده پیغمبر و خط علی است و در همان جفر مصحف فاطمه است که یک آیه از قرآن در آن نیست در نزد من انگشتر پیامبر و زره و شمشیر و پرچم است بلی نزد من جفر هست دماغ کسی که بمسخره میگیرد بخاک مالیده شود.
بصائر: ابن خنیس گفت خدمت حضرت صادق بودم محمّد بن عبد اللَّه بن حسن آمد سلام کرده رفت امام علیه السّلام چشمهایش پر اشک شد عرضکردم آقا کاری کردی که تاکنون نمیکردی. فرمود دلم بحالش سوخت زیرا مردم او را نسبت بمقامی میدهند که مال او نیست در نوشته های حضرت علی علیه السّلام نام او را جزء خلفا و پادشاهان ندیده ام.
خرایج- ابن ابی یعفور گفت: من و معلی بن خنیس به حسن بن حسن برخورد کردیم گفت یهودی بیا ببینم جعفر بن محمّد چه گفته؟ امام علیه السّلام فرمود او بخدا از شما به یهودی بودن سزاوارتر است یهودی کسی است که شراب میخورد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۱
خرایج- با همین اسناد گفت شنیدم حضرت صادق علیه السّلام میفرمود اگر حسن ابن حسن با زنا و ربا و شراب بمیرد بهتر است از مردن بحالی که اکنون دارد.
عیون اخبار الرضا- عبید بن زراره گفت خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم در همان سالی که ابراهیم بن عبد اللَّه بن حسن خروج کرد عرضکردم فدایت شوم این مرد مردم را فریب داد و گروهی را اطراف خود جمع کرد شما چه میفرمائید؟
فرمود از خدا بترسید تا آسمان و زمین پا برجا است شما نیز سکون را اختیار کنید «۱».
کشف الغمه- عبد العزیز بن اخضر گفت بین حضرت صادق و عبد اللَّه بن حسن گفتگوئی شد اول صبح عبد اللَّه بن حسن خیلی درشتی کرد از هم جدا شدند و بطرف مسجد رفتند. جلو درب مسجد بهم رسیدند.
حضرت صادق بعبد اللَّه بن حسن فرمود شب شما خوش گذشته است با خشم و عصبانیت گفت خوش گذشته فرمود یا ابا محمّد نمیدانی صله رحم باعث تخفیف حساب روز قیامت می شود. گفت همیشه یک حرفهائی میزنی که ما نمی فهمیم.
فرمود من برایت از قرآن دلیل می آورم گفت از قرآنهم دلیل می آوری؟
فرمود آری. گفت بیاور.
فرمود خداوند میفرماید وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ «۲» عبد اللَّه بن حسن گفت دیگر نخواهی دید که من قطع رحم نمایم.
ابن جمهور در کتاب واحده مینویسد: که محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بن حسن بحضرت صادق گفت بخدا من از تو داناتر و سخاوتمندتر و شجاعترم. فرمود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۲
اما آنکه گفتی از من داناتری جد تو و من هزار بنده از دسترنج خود آزاد کرد آنها را نام ببر. اگر بخواهی اسامی آنها را تا آدم برایت ذکر میکنم.
اما اینکه گفتی سخاوتمندتری بخدا سوگند یک شب نخوابیده ام که خدا را بر من حقی باشد که از من مطالبه فرماید.
اما آنچه گفتی که تو شجاع تری گویا می بینم سر ترا آورده اند و بر در لانه زنبورها آویزان کرده اند خون از آن جاری است در فلان محل.
محمّد پیش پدر خود رفت و جریان را نقل کرد که با جعفر بن محمّد گفتگوئی کردم او چنین گفت. پدرش گفت خداوند مرا اجر دهد در باره تو جعفر بمن گفت سر تو را بر کنار لانه زنبوران می آویزند.
اعلام الوری ص ۲۷۱ مینویسد: گروهی از بنی هاشم در ابواء اجتماع نمودند از آن جمله ابراهیم بن محمّد بن علی بن عبد اللَّه بن عباس و منصور (دوانیقی) و صالح ابن علی و عبد اللَّه بن حسن و دو پسرش محمّد و ابراهیم و محمّد بن عبد اللَّه بن عمرو بن عثمان.
صالح بن علی گفت: میدانید که امروز چشم مردم بشما است خداوند شما را اینجا جمع کرده اکنون با یک نفر از میان خود بیعت کنید و باو اعتماد دهید تا خداوند فرج عنایت کند.
عبد اللَّه بن حسن پس از حمد خدا و ستایش او گفت شما میدانید که این پسرم مهدی است بیائید با او بیعت کنید. ابو جعفر منصور گفت چرا خود را فریب میدهید میدانید مردم بهیچ کس میل و علاقه اطاعت ندارند آن مقدار که باین جوان دارند منظورش همان محمّد بن عبد اللَّه بود. گفتند واقعا این مطلب را همه قبول دارند. تمام با محمّد بیعت کردند و دست در دستش گذاشتند.
عیسی بن عبد اللَّه گفت: فرستاده ای از طرف عبد اللَّه بن حسن پیش پدرم آمد و پیغام آورد که تو نیز بیا ما در اینجا اجتماع نموده ایم برای کاری و خبر به جعفر بن محمّد نیز بده او هم بیاید ولی دیگران این قسمت را چنین نقل کرده اند که عبد اللَّه بن حسن گفت: به جعفر بن محمّد چیزی نگوئید او کار را خراب
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۳
خواهد کرد.
عیسی گفت: پدرم مرا فرستاد تا به ببینم اجتماع آنها برای چیست؟ وقتی رسیدم که محمد بن عبد اللَّه روی جل الاغی مشغول نماز بود. گفتم پدرم مرا پیش شما فرستاده تا بپرسم برای چه اجتماع کرده اید.
عبد اللَّه گفت: جمع شده ایم تا با مهدی محمّد بن عبد اللَّه بیعت کنیم در این موقع جعفر بن محمّد وارد شد عبد اللَّه بن حسن باو احترام نموده پهلوی خود نشاند و همان سخن را تکرار نمود.
جعفر بن محمّد فرمود: چنین کاری نکنید که فایده ای ندارد اگر تو خیال میکنی این پسرت مهدی است چنین نیست حالا موقع ظهور مهدی نیست اگر می خواهی او را بقیام واداری بواسطه امر بمعروف و نهی از منکر در این صورت ما از تو نمی گذریم که بزرگ قبیله ما هستی و با خودت بیعت میکنیم نه با پسرت.
عبد اللَّه بن حسن خشمگین شده گفت: میدانستم تو موافقت نخواهی کرد از کجا خدا ترا از غیب با خبر کرده ولی این حرفها بواسطه حسد است که بر فرزندش میبری. فرمود: نه بخدا حسد مرا وادار نمی کند این شخص و برادرهایش و فرزندان آنها این موفقیت را بچنگ می آورند دست زد بر شانه ابو العباس سفاح باز دست روی شانه عبد اللَّه بن حسن گذاشته فرمود: بخدا بتو و دو پسرت نخواهد رسید این مقام را آنها بدست می آورند دو پسرت کشته خواهند شد.
در این موقع از جای حرکت کرد تکیه بر دست عبد العزیز بن عمران زهری داشت فرمود: آن کس که ردای زرد دارد می بینی- منظورش منصور دوانیقی- بود گفت بلی من می بینم که او را می کشد.
عبد العزیز گفت: محمّد را میکشد؟ فرمود: آری و من با خود گفتم این از حسادت است. ولی بخدا هنوز نمرده بودم که دیدم هر دو را منصور کشت.
وقتی این حرف را حضرت صادق فرمود و رفت آنها متفرق شدند. عبد الصمد
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۴
و ابو جعفر (منصور دوانیقی) از پی امام رفته گفتند این حرف را از روی حقیقت میگوئی؟ فرمود: بلی. میگویم و کاملا خبر دارم.
رجال کشی- سلیمان بن خالد گفت: حسن بن حسن را دیدم گفت: مگر ما حقی نداریم مگر ما را نباید احترام کرد اگر یکنفر از ما خانواده را انتخاب کردید دیگر کفایت میکند شما را و من نتوانستم جوابی بدهم. خدمت حضرت صادق رسیدم و جریان را بایشان عرضکردم و فرمود: برو پیش او بگو ما پیش شما آمدیم و گفتیم نزد شما هست آنچه مردم ندارند. گفتند: نه ما هم شما را تصدیق کردیم همین طور هم بود اما رفتیم پیش پسر عموهایتان گفتیم: آیا پیش شما هست آنچه مردم ندارند گفتند آری ما آنها را تصدیق کردیم و همین طور هم بود. من او را دیدم آنچه فرموده بود گفتم.
حسن بن حسن گفت: ما هم داریم آنچه مردم ندارند. باز نتوانستم چیزی بگویم باز خدمت امام صادق رفته جریان را گفتم فرمود: برو باو بگو خداوند در قرآن میفرماید:
ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَهٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ «۱» اکنون اگر راست میگوئید بنشینید تا از شما سؤال کنم. گفت: او را دیدم با او احتجاج نمودم گفت چیزی پیش شما نیست جز اینکه بر ما عیبجوئی کنید اگر فلانی (منظورش حضرت صادق است) بیکار باشد و بمطالعه علوم بپردازد ولی ما گرفتار باشیم و از پی علم نرویم باعث می شود که حق ما از بین برود.
کافی- عبد اللَّه بن ابراهیم بن محمّد جعفری گفت: رفتیم پیش خدیجه دختر عمر بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب تا او را تسلیت بدهیم برای فوت پسر دخترش دیدیم موسی بن عبد اللَّه بن حسن نیز آنجا است خدیجه پهلوی زنان بود آنها را تسلیت گفتیم بعد متوجه موسی شدیم که بدختر ابی یشکر مرثیه خوان میگفت این شعرها را بخوان او خواند:
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۵
اعدد رسول اللَّه و اعدد بعده اسد الا له و ثالثا عباس
و اعدد علی الخیر و اعدد جعفرا و اعدد عقیلا بعده الرواسا
گفت بارک اللَّه مرا محزون کردی باز هم بخوان شروع کرد بخواندن:
و منا امام المتقین محمّد حمزه منا و المهذب جعفر
و منا علی صهره و ابن عمه و فارسه ذاک الامام المطهر
تا نزدیک غروب آنجا بودیم در این هنگام خدیجه گفت: از عمویم محمّد بن علی صلوات اللَّه علیه شنیدم میگفت: زن احتیاج بنوحه سرا دارد تا اشگش جاری شود ولی شایسته نیست که او در نوحه سرائی فحش و ناسزا بگوید. وقتی شب شد ملائکه را با نوحه سرائی اذیت نکنید.
ما خارج شدیم فردا صبح زود رفتیم پیش آنها با خدیجه صحبت از این شد که چرا از خانه حضرت صادق فاصله گرفته است.
موسی بن عبد اللَّه گفت: خانه خدیجه را خانه دزد مینامند بواسطه دزدی که آنجا می شد این انتخابی بود که مهدی ما کرد منظورش محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بود با نسبت مهدی او را مسخره میکرد و شوخی می نمود منظورش این بود که او ما را در آن خانه جای داد.
موسی بن عبد اللَّه گفت: شما را از یک جریان شگفت انگیز خبر دهم!! پدرم وقتی تصمیم گرفت کار محمّد بن عبد اللَّه را درست کند و با یاران او ملاقات نماید گفت: این کار روبراه نخواهد شد مگر اینکه با جعفر بن محمّد ملاقات کنم. با هم رفتیم پدرم بمن تکیه کرده بود وقتی نزدیک منزلش رسیدیم از خانه خارج شده بود و تصمیم مسجد داشت پدرم او را نگه داشت و صحبت کرد فرمود اینجا مناسب نیست در این مورد حرف بزنیم ان شاء اللَّه همدیگر را خواهیم دید.
پدرم شادمان برگشت فردا صبح یا یک روز بعد با هم رفتیم پدرم وارد شد منهم با او بودم شروع بصحبت کرد از آن جمله گفت فدایت شوم خودت میدانی من از تو سنّم زیادتر است در میان فامیل از تو بزرگتر هست از نظر من با این موضع خداوند
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۶
ترا دارای مقامی کرده که هیچ کس آن مقام را ندارد من باعتماد لطفی که داری پیش تو آمده ام میدانم اگر با من موافقت کنی یکنفر از اصحاب از من کناره نمیگیرد از قبیله قریش و سایر مردم دو نفر هم مخالف من نخواهند بود.
امام صادق فرمود: تو برای این کار از من شنواتر پیدا میکنی بمن احتیاجی نداری خودت میدانی که من وقتی میخواهم بروم خارج شهر یا تصمیم این کار را میگیرم عاجزم میمانم یا برای انجام حج جز با مشقت و ناراحتی زیاد نمی- توانم این کار را بکنم برو کسی دیگری را پیدا کن بکسی نگو پیش من آمده ای.
پدرم گفت: مردم همه چشم بتو دوخته اند اگر تو دعوت مرا بپذیری هیچ کس با من مخالفت نمیکند تو می توانی جنگ نکنی و خود را بزحمت نیاندازی.
در این موقع شلوغ شد، چند نفر آمدند صحبت ناتمام ماند. پدرم گفت: فدایت شوم چه میگوئی؟ فرمود: هم را خواهیم دید ان شاء اللَّه گفت آن طور که من میخواهم فرمود آن طور که تو میخواهی ان شاء اللَّه بنحوی که بصلاح تو باشد.
پدرم بخانه برگشت کسی را پیش محمّد فرستاد که در کوه بجهینه بنام اشقر بود که دو شبانه روز راه تا مدینه فاصله داشت باو اطلاع داد که تا حدودی بمنظور و هدف او نزدیک شده است. پس از سه روز باز رفتیم جلو درب ایستادیم هر وقت ما میخواستیم وارد شویم کسی مانع نمیشد. ولی غلام طول داد و دیر جواب آورد بعد اجازه داد وارد شدیم من در یک گوشه نشستم پدرم نزدیک شد سر آن جناب را بوسیده گفت من بامیدی آمده ام مرتبه سوم است با دلی پر از امید آمده ام که به هدف خود نائل خواهم شد.

حضرت صادق فرمود: پسر عمو جان ترا بخدا میسپارم از اقدام کردن نسبت باین کاری که تصمیم گرفته ای من میترسم موجب ناراحتی برای تو بشود بین آنها سخنانی رد و بدل شد تا بجائی رسید که نباید میرسید از جمله گفتار پدرم این بود که گفت: بچه دلیل اولاد حسین سزاوارترند بخلافت از اولاد حسن.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۷
حضرت صادق فرمود: خدا امام حسن و امام حسین را رحمت کند تو چرا چنین حرفی را میزنی. گفت: برای اینکه حضرت حسین باید امامت را به بزرگترین فرزندان امام حسن میداد.
امام صادق فرمود: خداوند وقتی بحضرت محمّد وحی کرد هر چه مایل بود دستور داد دیگری را معین نکرد. حضرت محمّد نیز علی را قرار داد او نیز آنچه پیامبر دستور داده بود انجام داد هرگز ما در باره علی چیزی جز همان احترام و گواهی که پیامبر نسبت بمقام او کرد نمیگوئیم اگر بنا بود حضرت حسین امامت را بدهد به بزرگترین فرزند امام حسن یا در اولاد هر دو قرار دهد قرار میداد ما هرگز باو بدبین نیستیم که امامت را از پیش خود برای فرزندان خویش نگهداشت او از دنیا رفت و چنین کاری را نکرد و بدستور خدا عمل نمود او جد تو (از طرف مادر است زیرا مادرش دختر حضرت حسین بود) و عموی تو است اگر نسبت خوبی باو بدهی وظیفه خود را انجام داده ای در صورتی که نسبت ناروائی بدهی خدا تو را بیامرزد از من گوش کن و اطاعت نما قسم بخدای یکتا که در خیر خواهی چیزی فروگذاری نکردم ولی خیال نمیکنم انجام دهی قضای خدا قابل برگشت نیست.
در این موقع پدرم روزنه ی امیدی پیدا کرده شاد شد. حضرت صادق علیه السّلام فرمود بخدا قسم میدانی این همان چشم چپی است که جلو سرش مو ندارد و سیاه چهره است همان کسی است که در سیل بند اشجع بین کوچه ها کشته می شود نزدیک رودخانه.
پدرم گفت: این آن شخص نیست در آینده انتقام خون فرزندان ابو طالب را خواهیم گرفت کاملا مطابق ستمی که بما روا داشته شد. حضرت صادق فرمود خدا ترا بیامرزد میترسم معنی این شعر در باره تو صدق کند
«منتک نفسک فی الخلاء ضلالا»
«۱»
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۸
بخدا قسم حکومت او از مدینه تجاوز نخواهد کرد و بطائف نمیرسد هر چه کوشش کند بالاخره اتفاق خواهد افتاد بخود و برادرانت رحم کن بخدا قسم میبینم او منفورترین فرد روی زمین خواهد بود او را در میان قبیله اشجع میکشند اکنون پیکرش را می بینم روی زمین افتاده و با لباس بدار آویخته شده که زیر پای او را آجر چیده اند این برادرش که حرفهای ما را می شنود بگوشش نمیرود.
موسی بن عبد اللَّه گفت: از این سخن منظورش من بودم. با او قیام می کند برادرش کشته می شود او فرار میکند باز پرچم دیگری را بدوش میگیرد (با برادر دیگرش بنام ابراهیم) ابراهیم کشته می شود و سپاهش فرار می کنند اگر این شخص بحرف من گوش بکند در این موقع از بنی عباس امان بگیرد تا خدا باو فرج بدهد من میدانم این کار شدنی نیست من و تو هر دو میدانیم که پسرت همان چشم چپی است که سیاه چهره و موی پیشانیش کم است کشته می شود در سیل بند محله اشجع داخل کوچه ها نزدیک رودخانه.
پدرم از جای حرکت کرده میگفت: خدا ما را از تو بی نیاز میکند بالاخره تو و دوستانت بزور خواهید آمد منظورت از بیعت نکردن اینست که دیگران بواسطه عقب نشینی تو با ما همداستان نشوید. فرمود: خدا میداند که من جز خیر خواهی نظری ندارم چاره ی دیگری نیست: پدرم با خشم تمام از جای حرکت کرد لباسش روی زمین کشیده می شد حضرت صادق از پی او آمده گفت: من از عمویت که دائی تو نیز هست شنیدم میگفت تو و برادرهایت کشته خواهید شد.
اگر اطاعت میکنی راه بهتری را انتخاب کن و خود را از این گرفتاری خلاص کن به آن خدای یکتا و بی همتا که پنهان و آشکار را میداند رحمان و رحیم و بزرگ و بلند مرتبه است دوست داشتم خود یا عزیزترین فرد خانواده ام فدایت بشوند هیچ کس را مثل تو دوست نمی دارم مبادا خیال کنی من بتو خیانت میکنم.
پدرم با ناراحتی و خشم از خدمت ایشان خارج شد.
بیش از بیست روز طول نکشید که فرستاده های منصور آمدند پدرم و
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۴۹
عموهایم سلیمان بن حسن و حسن بن حسن و علی بن حسن و داود بن حسن و علی بن حسن و سلیمان بن داود بن حسن و علی بن ابراهیم بن حسن و حسن بن جعفر بن حسن و طباطبا ابراهیم بن اسماعیل بن حسن و عبد اللَّه بن داود را گرفتند و در غل و زنجیر بستند آنها را درون محمل های بدون سرپوش و فرش جای داده بردند در مصلی تا مردم بایشان ناسزا بگویند ولی مردم علاوه بر اینکه ناسزا نگفتند دلشان بحال آنها سوخت و گریه کردند بواسطه ناراحتی و کمال آزاری که بآنها روا داشتند.
بعد آنها را بردند جلو درب مسجد پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلم. عبد اللَّه بن ابراهیم جعفری گفت خدیجه دختر عمر بن علی نقل کرد که وقتی آنها را جلو درب مسجد همان در موسوم بباب جبرئیل نگه داشتند حضرت صادق علیه السّلام از پنجره خانه آنها را تماشا میکرد بعد خود را رساند بدرب مسجد تمام ردایش از ناراحتی و اندوه روی زمین کشیده میشد سه مرتبه فرمود خدا شما انصار را لعنت کند با پیامبر اکرم چنین پیمانی نبستید و بیعت با این وضع نکردید «۱».
بخدا قسم چقدر کوشش کردم و علاقه نشان دادم که باین روز نیافتند اما چاره از دستم رفت نمیتوان جلو قضا را گرفت. در این موقع از جای حرکت نموده از ناراحتی که داشت یک نعلین خود را بپا کرد و یکی را در دست گرفت تمام ردایش روی زمین کشیده میشد سپس داخل منزل خود شد و بیست روز تمام تب داشت شبانه روز گریه میکرد بطوری که ترسیدیم جانش تلف شود.
جعفری گفت موسی بن عبد اللَّه نقل کرد وقتی محمل های آنها نمودار شد حضرت صادق علیه السّلام از مسجد بیرون آمده رفت بطرف محملی که عبد اللَّه بن حسن در آن بود میخواست با او صحبت کند با شدت هر چه بیشتر جلوگیری کردند و یکی از پاسبانان بامام حمله کرد و با دست آن جناب را زده گفت دور شو از این
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۰
شخص بزودی خدا چاره ی شما و دیگران را میسازد. آنها را بردند در کوچه ها.
حضرت صادق رفت بطرف منزل خود.
هنوز به بقیع نرسیده بودند که آن پاسبان را یکی از شترها با پای خود زد ران پایش را چنان کوبید که از دنیا رفت آنها رفتند. بعد محمّد بن عبد اللَّه بن حسن آمد و خبر آورد که آنها را منصور کشته است بجز حسن بن جعفر و طباطبا و علی بن ابراهیم و سلیمان بن داود بن حسن و عبد اللَّه بن داود.
محمّد بن عبد اللَّه در این موقع قیام کرد و مردم را به بیعت خود خواند. گفت:
من سومین نفر بودم که با او بیعت کردم مردم در بیعت با او همداستان شدند یک نفر از قریش و انصار و سایر عرب مخالفت نکرد.
محمّد بن عبد اللَّه با عیسی بن زید که از محرمان او بود و ریاست شهربانی را بعهده داشت مشورت کرد که آیا از پی سران قوم خود بفرستد یا نه؟ عیسی گفت:
اگر آنها را با ملایمت بخوانی جواب نخواهند داد مگر اینکه سخت بگیری بمن اجازه بده تا با آنها روبرو شوم. گفت: پیش هر کدام مایلی برو.
گفت: اول بفرست از پی رئیس و بزرگ آنها ابا عبد اللَّه جعفر بن محمّد وقتی بر او سخت بگیری دیگران میفهمند بقیه را نیز بهمین طریق وادار خواهی نمود.
چیزی نگذشت که حضرت صادق را آوردند عیسی بن زید گفت: (اسلم تسلم) اسلام آور تا سالم بمانی. فرمود: بعد از حضرت محمّد پیامبر تازه ای آمده محمّد گفت: نه اما بیعت کن تا مال و جان و خانواده ات در امان باشد ترا بجنگ وادار نخواهم کرد.
حضرت صادق فرمود مرا توان جنگ و جدال نیست من قبلا پدرت را نسبت بآن گرفتاری که مبتلا شد گوشزد کرده او را بر حذر داشتم ولی چه سودی می بخشد ترسانیدن از چیزی که مقدر شده است. پسر برادر تو نیز جوانان را جمع کن به پیر مردها کاری نداشته باش.
محمّد گفت سن من و شما خیلی بهم نزدیک است. امام فرمود من با تو سر ستیز
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۱
ندارم و نیامده ام که خود را قبل از تو بریاست رسانم. محمّد گفت بخدا قسم چاره ای جز بیعت نداری. فرمود پسر برادر در من جنبش و جست و گریزی باقی نمانده گاهی که تصمیم میگیرم از ملک و باغ خود خبر بگیرم ضعف و ناتوانی مانع می شود بارها خانواده ام مرا از رفتن بازداشته اند فقط بواسطه ضعف ترا قسم بخدا و حرمت خویشاوندی میدهم که مرا مجبور به بیعت نکن. که بعد از تو ما را بواسطه این بیعت در شکنجه قرار دهند.
گفت: ابو الدوانیق (منصور) مرد فرمود مرا چه با او مرده باشد یا زنده گفت: خواستم خوشحال شوی و خود را زینت نمائی. فرمود: دیگر موقع این کارها گذشته بخدا قسم منصور نمرده مگر بخواب رفته باشد.
گفت بخدا اگر بیعت نکنی بزور وادار خواهی شد که آن وقت بیعت خوبی نخواهد بود هر چه او اصرار ورزید حضرت صادق انکار کرد دستور داد آن جناب را زندانی کنند.
عیسی گفت اگر او را زندانی کنیم چون زندان خراب شده و قفل و بندی ندارد میترسم فرار نماید. امام علیه السّلام خندیده گفت:
لا حول و لا قوه الا باللَّه العلی العظیم
. واقعا میخواهی مرا زندانی کنی؟ گفت: آری بآن خدائی که محمّد را بپیامبری گرامی داشته زندانی میکنم و سخت هم میگیرم.
عیسی بن زید گفت: اگر صلاح است او را در مخفی گاه زندانی کنیم. اکنون آن محل خانه ریطه مادر یحیی بن زید است. امام علیه السّلام فرمود: من میگویم و بزودی باثبات میرسانم. عیسی گفت: اگر حرف بزنی دهانت را میشکنم.
فرمود ای چشم آبی سیاه چهره ترا می بینم که در جستجوی یک سوراخ هستی تا خویشتن را پنهان کنی تو که لیاقت جنگ و نیروی نبرد نداری من خیال میکنم اگر پشت سرت دست را بهم بزنند از ترس مثل شترمرغ پرواز میکنی.
محمّد با تندی و شدت سخت گیری گفت او را زندانی کن و سخت بگیر بر او.
حضرت صادق فرمود ترا نیز می بینم بخدا قسم از سیل بند محله اشجع
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۲
خارج میشوی بطرف بیابان. سواری که نشانی بر سینه دارد بتو حمله میکند نیزه کوتاهی که نصف آن سفید و نصف دیگرش سیاه است بدست گرفته سوار بر اسبی است که رنگش بین سیاه و قرمز است روی پیشانی اسب مقداری سفید است آن سوار نیزه ای بتو میزند ولی کارگر نمیشود ولی تو با شمشیر بر بینی اسب او میزنی از اسب بزمین می افتد.
یک نفر دیگر که از کوچه آل ابی عمار که در قبیله دئلیها است بر تو حمله میکند دارای دو زلف است که آنها را بافته و از زیر خود آشکارا دیده می شود بخدا قسم او کشنده ی تو است هرگز خدا او را نیامرزد.
محمّد گفت یا ابا عبد اللَّه حساب تو اشتباه است. در این موقع سراقی پسر مسلح از جای حرکت کرده با مشت بر پشت مبارک امام زده بزور ایشان را زندانی کرد اموال امام و اصحابش را که با محمّد بیعت نکردند بنفع خود ضبط کردند.
اسماعیل بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابی طالب که پیرمردی ضعیف و از یک چشم نابینا بود آوردند پاهایش از گیر رفته بود او را بدوش گرفته بودند گفتند باید بیعت کنی. گفت: من پیر مردی ضعیف و ناتوانم اکنون احتیاج بکمک شما دارم نه بیعت کردن گفتند: چاره ای نیست باید بیعت کنی. گفت: از بیعت من چه سودی میبری جز اینکه جای اسم یکنفر را در دفتر تو میگیرم با نوشتن نام من گفت راهی ندارد با شدت بر او سخت گرفت. اسماعیل گفت پس جعفر بن محمّد را بیاورید شاید با هم بیعت کنیم حضرت صادق را آوردند اسماعیل گفت آقا فدایت شوم آینده آنها را خوب آشکار کن شاید دست از ما بردارند. فرمود: من تصمیم گرفته ام با او صحبت نکنم هر کار مایل است بکند.
اسماعیل بحضرت صادق عرض کرد: بخاطر داری روزی که ما خدمت پدرت حضرت باقر رسیدیم و من دو جامه زرد رنگ پوشیده بودم، با دقت بمن نگاه کرده اشگش جاری شد. عرض کردم آقا چرا گریه میکنید؟ فرمود: گریه ام برای اینست که ترا در آخر پیری بی سر و صدا بدون اینکه اختلافی و زدوخوردی شود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۳
می کشند.
گفتم این جریان چه وقت خواهد بود فرمود وقتی ترا دعوت بکار ناشایستی کنند و تو خودداری نمائی همان موقعی که چشمت افتاد به آن مرد چشم چپ از اولاد امام حسن که بالای منبر پیامبر رفته مردم را بسوی خویش فرا می خواند تا با او بیعت کنند. نامی که مربوط باو نیست روی خود گذاشته (مهدی، نفس زکیه) وصیت خود را بنما و هر چه لازم میدانی سفارش کنی بگو که امروز یا فردا کشته خواهی شد.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: آری. ولی نه بپروردگار کعبه قسم این شخص هم مختصری از ماه رمضان را روزه میگیرد. ترا بخدا می سپارم و اجر مصیبت ترا از خداوند جویایم خداوند نگهبان فرزندان و خانواده ات باشد (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) اسماعیل را بردند و حضرت صادق علیه السّلام را بزندان بر گرداندند.
بخدا قسم هنوز شب نشده بود که پسران برادر اسماعیل یعنی پسران معاویه ابن عبد اللَّه بن جعفر آن پیرمرد را از زیر پا آنقدر کوبیدند تا از دنیا رفت، ولی محمّد حضرت صادق را آزاد کرد. تا اول ماه رمضان بر همین وضع گذشت بعد شنیدیم که عیسی بن موسی برادرزاده منصور مأمور سرکوبی مدینه شده.
محمّد بن عبد اللَّه سپاه خود را ترتیب داد جلودار سپاه یزید بن معاویه بن عبد اللَّه ابن جعفر بود. جلودار سپاه عیسی بن موسی پسر حسن بن زید بن حسن «۱» قاسم و
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۴
محمّد پسر زید و علی و ابراهیم پسران حسن بن زید بودند.
جلو دار سپاه محمّد زید بن معاویه فرار کرد عیسی وارد مدینه شد در داخل شهر بجنگ پرداختند پناه بکوه ذباب بردند و سیاه پوشان از پشت حمله کردند محمّد و سپاهیانش وارد بازار شدند محمّد رفت تا سپاهیان خود را جمع کند، رسید بمسجد چرم فروشان در آنجا نه از سپاهیان بنی عباس (سیاهپوشان) و نه از سپاهیان خود (سفیدپوشان) اثری دید پیش رفت تا رسید بدره ی بنی فزاره بعد داخل محله هذیل شد تا بالاخره رسید بمحله اشجع.
در اینجا همان سواری که حضرت صادق فرمود از پشت سر بر او حمله کرد و نیزه ای بر او زد ولی کارگر نشد محمّد باو حمله نمود و شمشیری بر پیشانی اسبش زد سوار نیزه را حواله محمّد نمود نیزه او داخل زره محمّد گردید. ولی او با یک حمله دیگر سوار نیزه دار را مجروح کرد.
در این موقع حمید بن قحطبه در حالی که محمّد از سوار تعقیب میکرد از طرف کوچه های عماریها بیرون آمد. نیزه ای به محمّد حواله نمود که کارگر افتاد و نیزه شکست محمّد بحمید حمله کرد. حمید بن قحطبه با آهن ته نیزه ضربتی به محمّد زد که از روی اسب بزمین افتاد بعد از اسب پیاده شد چندان بر او جراحت وارد کرد که توان از دست داد حمید سر او را جدا نموده سپاه آنها از هر طرف حمله کردند و مدینه را بتصرف آوردند ما فراری شدیم.
موسی بن عبد اللَّه گفت: من بالاخره خود را بابراهیم ابن عبد اللَّه «۱» رساندم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۵
دیدم عیسی بن زید نیز پیش او مخفی شده او را از تدبیر بدی که در مورد آزاد کردن حضرت صادق و کشتن اسماعیل و ستم بمردم و حفر خندق با اینکه مردم از این کار آنها را برحذر داشته بودند سرزنش کردم.
با هم رفتیم بالاخره عیسی بن زید در بین راه از دنیا رفت من با پسر برادرم عبد اللَّه بن محمّد بن عبد اللَّه بن حسن رفتم بهند در آنجا پسر برادرم نیز از دنیا رفت من آواره و سرگردان برگشتم در روی زمین برایم جا نبود در این موقع که از ترس در هیچ جا نمی توانستم بمانم یادم از فرمایش حضرت صادق علیه السّلام آمد. در همان سال مهدی خلیفه عباسی بحج رفته بود من نیز بمکه آمدم مشغول سخنرانی بود که من از پای منبرش حرکت کردم. فریاد زدم یا امیر المؤمنین بمن امان بده تا یک جریانی که بنفع تو است برایت بگویم. گفت اشکالی ندارد در امان هستی. آن جریان چیست؟
گفتم: من ترا راهنمائی میکنم که موسی بن عبد اللَّه بن حسن کجا است.
گفت بسیار خوب در امان هستی. گفتم مرا اطمینان بده. او قسم خورد و آنقدر اصرار کردم و او پیمان میداد تا یقین کردم امان خود را از بین نمیبرد در این موقع گفتم من موسی بن عبد اللَّه بن حسن هستم. مهدی تحت تأثیر این کار من قرار گرفته گفت: بسیار خوب تو گرامی هستی و مورد لطف ما خواهی بود. گفتم: مرا بسپار بیکی از خویشاوندانت تا تحت نظر او باشم.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۶
گفت: هر کدام را مایلی انتخاب کن. گفتم: عمویت عباس. عباس گفت:
من کاری بتو ندارم. گفتم: امروز من بتو کار دارم ترا بجان امیر المؤمنین قبول کن. از روی ناچاری قبول کرد.
مهدی گفت: من در میان اینها که حضور دارند چه کسی ترا می شناسد بیشتر از هواداران ما اطراف او جمع بودند. گفتم: حسن بن زید مرا می شناسد. موسی ابن جعفر (امام هفتم) و حسن بن عبد اللَّه بن عباس نیز مرا می شناسند. اینها همه تصدیق کردند. بمهدی گفتم: قبل از اینکه دچار چنین وضعی شوم و سرگردان شهرها گردم پدر این شخص اشاره بموسی بن جعفر نمودم مرا از تمام این پیش آمدها اطلاع داد.
یک دروغ هم بحضرت صادق بستم گفتم بمن گفت: سلام مرا بمهدی برسان که او پیشوای عادل و بخشنده است. مهدی دستور داد بموسی بن جعفر علیه السّلام پنج هزار دینار بدهند. حضرت موسی بن جعفر از آن مبلغ دو هزار دینار را بمن بخشید بزرگان اصحاب او نیز بمن کمک می نمودند او خود نیز لطف فراوانی کرد. هر وقت صحبت از فرزندان حضرت باقر محمّد بن علی بن الحسین شود بگوئید: خداوند و ملائکه و حاملین عرش و کرام کاتبین به آنها صلوات و درود فرستند از میان آن خانواده بحضرت صادق بهترین درود را فرستند و خداوند بموسی بن جعفر جزای خیر دهد من بخدا قسم غلام آنهایم و آنها را بعد از خدا رهبر خود میدانم.
امالی شیخ ص ۵۹- هشام بن سالم گفت: وقتی طالب الحق قیام کرد مردم بحضرت صادق عرض کردند امید است همین شخص آن یمانی معروف باشد (که قبل از ظهور مهدی قیام میکند) فرمود نه آن یمانی دوستدار علی است ولی این مرد دشمن علی بن ابی طالب است.
کافی- ج ۸ ص ۲۳۱- معلی بن خنیس گفت: چند نامه از عبد السلام بن نعیم و سدیر و چند نفر دیگر برای حضرت صادق بردم وقتی سیاهپوشان قیام کرده بودند قبل از ظهور بنی عباس. در آن نامه ها نوشته بودند: ما چنین
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۷
پیش بینی کرده ایم که این مقام بتو خواهد رسید شما چه دستور میدهی ما چه کنیم؟
امام علیه السّلام نامه ها را بر زمین زده فرمود: اف اف بر این ها بیزارم من امام ایشان نیستم مگر نمیدانید مهدی موعود سفیانی را میکشد.
در کتاب اقبال الاعمال می نویسد: عطیه بن نجیح بن مطهر رازی و اسحاق بن عمار گفتند وقتی عبد اللَّه بن حسن را بزندان بردند و منصور آنها را گرفت حضرت صادق علیه السّلام نامه ای جهت تسلیت از این پیش آمد برایش نوشت:
بنام خداوند بخشنده مهربان این نامه ایست برای بازمانده صالح و اولاد پاک امام حسن از طرف پسر برادر و پسر عمویش جعفر بن محمّد.
اگر تو و خانواده ات مبتلا باین گرفتاری شده اید، بدان که این حزن و اندوه و ناراحتی تنها برای تو نبوده بهمان مقدار که تو ناراحت و اندوهگین شده ای من نیز همان مقدار در جزع و ناراحتی هستم جز اینکه توجه بدستور خدا مینمایم در باره پرهیزکاران راجع بصبر و تسلیت یافتن. چنانچه در این آیه به پیامبر خود میفرماید: وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا «۱» باز میفرماید: فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ «۲» وقتی حمزه را گوش و بینی بریدند فرمود:
وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ «۳» پیامبر بواسطه همین دستور، صبر کرد و از کیفر آنها گذشت.
در این آیه میفرماید: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها لا نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ وَ الْعاقِبَهُ لِلتَّقْوی «۴» در این آیه میفرماید: الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ «۵» در آیه دیگر میفرماید: إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ «۶» در آیه دیگر حکایت از لقمان میکند که بفرزندش میگوید: وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَ
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۸
ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ «۱» از قول موسی نیز نقل میکند که بقوم خود میگوید:
و قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ «۲» در آیه دیگر میفرماید الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ «۳».
در آیه دیگر میفرماید ثُمَّ کانَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَهِ «۴» در این آیه میفرماید: وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ «۵».
در این آیه میفرماید وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ «۶» در این آیه میفرماید: وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابِراتِ «۷» در جای دیگر میفرماید: وَ اصْبِرْ حَتَّی یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ «۸» و از این قبیل آیات زیاد دیگری در قرآن.
بدان عموجان! و پسر عموی عزیزم خداوند اهمیتی بناراحتی در دنیا برای دوست خود نمیدهد چیزی را بیشتر از ناراحتی و کوشش و گرفتاری با صبر برای ولی خود دوست ندارد. و هرگز اهمیت به ثروت دنیا برای دشمن خود نداده اگر چنین نبود دشمنان خدا دوستانش را نمیکشتند و آنها را پیوسته در وحشت و ناراحتی قرار نمیدادند در صورتی که خودشان آسوده و راحت و دارای قدرت و حکومت هستند و جدّت علی بن ابی طالب را از روی ستم بواسطه قیام بحق نمیکشتند و همچنین عمویت حسین پسر فاطمه زهرا علیها السّلام را.
اگر چنین نبود خداوند در قرآن نمیفرمود وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۵۹
واحِدَهً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّهٍ وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ «۱» و در این آیه نمیفرمود أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ «۲».
اگر چنین نبود در حدیث نمی آمد که اگر مؤمن محزون نمیشد برای کافر یک روسری از آهن قرار میدادم که هرگز سرش درد نگیرد باز در حدیث دیگر نمیفرمود دنیا در نظر خدا باندازه پر مگسی ارزش ندارد اگر چنین نبود بکافر شربت آبی نمیداد. باز در حدیث دیگر نمیفرمود اگر مؤمن در قله کوهی باشد خداوند کافر یا منافقی را میفرستد تا او را اذیت کند و گر نه در حدیث نمی آمد که وقتی خدا مردمی را دوست داشته باشد یا بنده ای را بخواهد بلا را بر او بشدت میبارد از غمی خارج نمیشود مگر اینکه در غم دیگر فرو میرود.
اگر این مطلب نبود در حدیث نمی آمد که از این دو جرعه آشامیدن نزد خدا چیزی محبوبتر نیست که بنده مؤمن در دنیا بیاشامد ۱- جرعه خشمی که فرو خورد و جرعه اندوهی در مصیبت که صبر کند با شکیبائی کامل و امید ثواب از خدا.
اگر نه این بود اصحاب پیامبر برای کسانی که بآنها ستم روا میداشت تقاضای طول عمر و صحت بدن و کثرت مال و فرزند از خدا نمیکردند اگر جز این بود بما نمیرسید که پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله هر وقت بیکی از اصحاب خود امتیاز می بخشید و او را مورد لطف خویش قرار میداد طلب رحمت میکرد و استغفار مینمود و از خدا برای خود درخواست شهادت میکرد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۰
اکنون عمو جان و پسر عموها و برادرانم شکیبا باشید و راضی بقضای خدا و تسلیم در مقابل فرمان او کارها را بخدا بسپارید و بر پیش آمد صبر کنید و چنگ بفرمان او بزنید و سر باطاعتش فرود آورید.
خداوند صبر فراوان بشما عنایت کند و عاقبت ما و شما را ختم بسعادت و ثواب نماید و از هر هلاکتی ما را نجات بخشد به نیرو و قدرت خودش او شنوا و نزدیک بما است و درود بر روان پاک محمّد مصطفی برگزیده تمام جهانیان و خاندان بزرگوارش.
در اینجا نامه تسلیت آمیز حضرت صادق بپایان میرسد با خط محمّد بن علی بن مهجناب بزاز در ماه صفر سال ۴۴۸ این نامه دلالت بر مقام و شخصیت عبد اللَّه بن حسن مینماید چون او را با عبد صالح خطاب میکند و برای او و پسر عموهایش تقاضای سعادت مینماید. اینها دلیل است آنهائی را که منصور سوار بر شتر نموده برد نزد حضرت صادق پسندیده سیرت و مظلوم بودند و آشنا بمقام امامت ایشان بوده اند.
و آنچه در بعضی کتاب ها دیده می شود که اولاد امام حسن از قبیل عبد اللَّه بن حسن از حضرت صادق و امام باقر کناره میگرفتند شاید این جریان از جهت تقیه بوده تا قیامها و مخالفتهای آنها را با حکومت وقت نسبت بائمه طاهرین ندهند.
از مطالبی که دلیل بر این مطلب است روایتی است که از خلاد بن عمیر کندی نقل کردیم که گفت خدمت حضرت صادق رسیدم آن جناب فرمود آیا شما خبری از اولاد امام حسن دارید که آنها را بردند.
ما خبری داشتیم ولی مایل نبودیم این خبر را ما بگوئیم و گفتیم ان شاء اللَّه خدا آنها را نجات خواهد داد. فرمود کجا نجات خواهند یافت آن وقت چنان با صدای بلند شروع کرد بگریه کردن که ما نیز گریه کردیم.
بعد فرمود پدرم از فاطمه دختر حضرت حسین نقل کرد که گفت از پدرم شنیدم میفرمود گروهی از اولاد تو کشته میشوند در کنار شط فرات که گذشتگان
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۱
بر آنها پیشی نگرفته اند و نه دیگران بآنها خواهند رسید اکنون از فرزندان فاطمه جز آنها کسی باقی نمانده.
این دلیل واضحی است بر اینکه گرفتاران دست منصور از فرزندان امام حسن اشخاص پسندیده و خوبی بودند و با مقامی ارجمند رهسپار بسوی خدا شدند و موفق بسعادت و ثواب آخرت شدند.
از آن جمله ابو الفرج اصفهانی نقل میکند از یحیی بن عبد اللَّه نقل میکند یحیی کسی بود از فرزندان امام حسن علیه السّلام که از زندان منصور نجات یافت.
گفت عبد اللَّه پسر فاطمه صغری حدیث کرد از پدر خود از جده اش فاطمه زهرا دختر پیامبر اکرم که پیغمبر فرمود هفت نفر از فرزندان من در کنار شط فرات دفن میشوند که گذشتگان در نیکی بر آنها سبقت نگرفته اند و آیندگان بآنها نخواهند رسید.
گفتم ما که هشت نفر هستیم. گفت: من این طور شنیده ام. اما وقتی در را باز کردند همه مرده بودند من مختصر رمقی داشتم. مقداری آب بمن دادند و از زندان خارج نمودند من زنده ماندم.
از خبرهائی که دلیل بر عارف بودن آنها بمقام امام است خبری است در کتاب مصابیح نقل کرده: چند نفر از عبد اللَّه بن حسن موقعی که در محمل بود و او را بطرف زندان کوفه میبردند پرسیدند یا بن رسول اللَّه پسر شما مهدی است.
در جواب آنها گفت: محمّد از اینجا خروج میکند اشاره بمدینه کرد باندازه لیسیدن گاو دماغش را حکومت خواهد کرد سپس کشته می شود ولی هر وقت شنیدید انتقام گیرنده ای از خراسان قیام کرد او مهدی است.
این اعتراف دلیل است بر اینکه آنها عارف بمقام امام و مهدی موعود بوده اند.
آنچه بیشتر این مطلب را ثابت میکند روایتی است که ابو جعفر طوسی نقل میکند از ابو الفرج معروف بهندی. گفت: حضرت صادق علیه السّلام برای انجام حج بمکه آمده بود زیر ناودان خانه خدا آمد و شروع بدعا کرد. در طرف راست
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۲
آن جناب عبد اللَّه بن حسن و طرف چپ حسن بن حسن و پشت سرش جعفر بن حسن قرار داشت.
در این موقع عباد بن کثیر بصری آمده گفت: یا ابا عبد اللَّه. حضرت جوابی نداد تا سه مرتبه در مرتبه چهارم گفت: جعفر. فرمود: چه میخواهی ابا کثیر گفت:
من در کتابی که دارم نوشته است این خانه را مردی دانه دانه سنگهایش را بر میکند- فرمود: کتاب تو دروغ گفته بخدا قسم مثل اینکه اکنون می بینم مردی را که پاهای زرد رنگ و ساقهای باریک دارد با شکم گنده و گردن باریک و سر بزرگ در کنار این رکن ایستاده اشاره کرد برکن یمانی مردم را از طواف باز میدارد بطوری که مردم از او میترسند. بعد خداوند مردی از فرزندان مرا (اشاره بسینه خود نمود) میفرستد او را میکشد آن طوری که عاد و ثمود و فرعون ذی الاوتاد کشته شدند.
در این موقع عبد اللَّه بن حسن گفت: بخدا قسم حضرت ابا عبد اللَّه راست میگوید همه ایشان را تصدیق کردند.
این تصدیق از آن جهت بود که آنها عارف بمقام مهدی موعود و آن پرچمدار حقیقت بودند. در ضمن باید توجه داشته باشید که فرزندان امام حسن اعتقاد نداشتند کسی که از آنها قیام میکند مهدی واقعی است گرچه این نام را بر خود میگذاشتند اولین کسی که خروج کرد و این نام را داشت محمّد بن عبد اللَّه بن حسن است. با اینکه یحیی بن حسین حسنی در کتاب امالی مینویسد: از طاهر بن عبید که از ابراهیم بن عبد اللَّه سؤال کرد آیا برادرت محمّد همان مهدی معروف است؟
گفت: مهدی وعده ایست که خدا به پیامبر خود داده که از خانواده اش یک نفر را مهدی قرار خواهد داد او را نام نبرده و زمانش را معین نکرده برادرم برای اقامه دین و امر بمعروف و نهی از منکر قیام کرد اگر خدا بخواهد او همان مهدی معروف باشد این فضل و لطفی است از جانب او که بهر کس بخواهد میدهد و گر نه
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۳
برادرم یک واجب خدا را که قیام برای امر بمعروف و نهی از منکر است ترک نکرده بانتظار وعده ای که دستور انتظار آن را نداده اند.
در حدیث قبل از همان امالی نقل میکند از ابی خالد واسطی که محمّد بن عبد اللَّه ابن حسن گفت ابا خالد من قیام میکنم بخدا قسم کشته خواهم شد بعد عذر خویش را با اینکه میدانست کشته می شود بیان نمود. اینها تمام دلیل است بر اینکه منحرف از جاده حقیقت نشده و چنگ بخدا و پیامبر زده اند.
این آخرین قسمتی بود که از کتاب اقبال نقل کردیم.
کافی ج ۳ ص ۴۷۸- علی بن ابی حمزه از اسماعیل بن ارقط و مادرش ام سلمه خواهر حضرت صادق نقل کرد که من در ماه رمضان سخت مریض شدم بطوری که مشرف بمرگ گردیدم بنی هاشم برای برداشتن جنازه جمع شدند همه یقین داشتند که من میمیرم مادرم خیلی ناراحتی کرد.
دائیم حضرت صادق باو فرمود برو بالای پشت بام دست بدعا بردار و توجه بخدا کن و دو رکعت نماز بگذار پس از نماز بگو بار خدایا تو این فرزند را بمن دادی با اینکه وجود نداشت خدایا من او را از تو میخواهم بمن برگردان.
مادرم باین دستور عمل کرد من بهوش آمدم و نشستم موقع سحر شد سحری آوردند من نیز با آنها سحری خوردم.
ابو الفرج اصفهانی از حسین بن زید نقل میکند که گفت من بین قبر و منبر پیامبر ایستاده بودم دیدم فرزندان امام حسن را از خانه مروان خارج نمودند با ابو الازهر میخواهند ببرند بربذه حضرت صادق از پی من فرستاده پرسید چه خبر داری گفتم فرزندان امام حسن را بیرون آوردند و سوار محمل نمودند فرمود بنشین من نشستم غلامی را خواست بعد دعای زیادی کرد آنگاه بغلام خود فرمود برو هر وقت آنها سوار کردند بیا بمن خبر بده. غلام آمده گفت آنها را میاورند.
حضرت صادق از جای حرکت کرد و پشت پرده ای که از موی سفید بافته
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۴
شده بود ایستاد عبد اللَّه بن حسن و ابراهیم بن حسن و سایرین را آوردند در مقابل هر کدام از آنها یک نفر از سپاهیان بنی عباس قرار داشت و همین که چشم حضرت صادق بآنها افتاد اشگش جاری شد و بر روی محاسن مبارکش ریخت. روی بمن نموده فرمود بخدا دیگر بعد از این کار احترامی برای خدا نگه نمی دارند بخدا انصار و فرزندان انصار بعهد خود وفا کردند آن پیمانی که در بیعت عقبه با پیمبر بستند.
حضرت صادق فرمود پدرم از پدر خود از جدش از علی بن ابی طالب نقل کرد که پیامبر بعلی علیه السّلام فرمود: از آنها در عقبه بیعت بگیر. عرض کرد چگونه بیعت بگیرم فرمود چنین بگیر که با خدا و پیامبر بیعت میکنند مشروط بر اینکه:
ابن جعد در حدیث خود دنباله آن را چنین نقل کرده که بیعت بگیر معصیت خدا را ننمایند و مطیع او باشند. سایر محدثین گفته اند بیعت بگیر بر اینکه از رسول خدا و خانواده و فرزندانش دفاع کنند همان طوری که از خود و فرزندان خویش دفاع می کنند بخدا قسم وفا نکردند تا پیامبر از میان آنها رفت بعد او نیز احدی جلو دست کسی را نگرفت خدایا انتقامی سخت از انصار بگیر.
با همین سند از علی بن اسماعیل نقل میکند که عیسی بن موسی را آوردند حضرت صادق فرمود این همان است عرضکردند منظورتان کیست- فرمود کسی که با خون ما خاندان پیامبر بازی میکرد بخدا ذره ای از آب حوض کوثر نخواهد آشامید.
روایت کرده از مخول بن ابراهیم گفت حسین بن زید در جنگ محمّد و و ابراهیم پسران عبد اللَّه بن حسن حضور داشت بعد پنهان شد و در خانه حضرت صادق علیه السّلام بود که امام صادق از وقتی که پدرش کشته شده بود او را در دامن خود بزرگ کرده بود و از حضرت صادق دانش فراوانی کسب کرد.
عباد بن یعقوب گفت حسن بن زید را (ذی الدمعه) میگفتند صاحب اشگ
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۵
بواسطه گریه زیادی که میکرد.
عیون- حاکم ابو احمد محمّد بن محمّد بن اسحاق انماطی نیشابوری با اسناد متصل گفت که وقتی منصور دوانیقی خانه های بغداد را میساخت شروع کرد بجستجوی سادات علوی با جدیت هر چه تمامتر هر کس را پیدا میکرد درون دیوارها و پایه ها قرار میداد که از گچ و آجر ساخته میشد.
پسر بچه ی زیبائی از سادات بدست آورد که موهای مشکی داشت از فرزندان حسن بن علی بن ابی طالب او را در اختیار بنا گذاشت تا درون دیوار بگذارد و چند نفر از اشخاص مورد اعتمادش را گماشت که مواظب کار بنا باشند و مشاهده نمایند آن پسربچه را داخل پایه دیوار بگذارد.
بنا بدستور عمل نموده ولی خیلی دلش بحال او سوخت در دیوار منفذ و سوراخی گذاشت تا هوا داخل شود و پسرک بتواند نفس بکشد باو گفت ناراحت نباش صبر کن من بزودی ترا بیرون می آورم تاریکی شب که همه جا را بگیرد از داخل دیوار خارج خواهی شد.
شب که شد بنا در آن تاریکی آمد و پسر بچه سید را در آن تاریکی شب خارج نمود ولی باو سفارش زیاد کرد که مواظب خون من و کارگرانی که با من کار میکردند باش مبادا بر باد دهی بهر وسیله که ممکن است خود را مخفی نما و من در این دل شب ترا از داخل دیوار خارج کردم مبادا جدت روز قیامت از من دادخواهی بکند بعد با همان ابزار بنائی مقداری از موی سر آن پسر را چید باز سفارش نمود که خود را پنهان کن مبادا دیگر پیش مادرت برگردی.
پسرک گفت اگر چنین است که نباید پیش مادرم برگردم بمادرم خبر برسان که نجات یافته ام و فراری هستم تا نگران من نباشد شاید کمتر گریه کند. پسرک فرار کرد نمیدانست بکجا برود بالاخره راه را گرفت بدون هدف پیش میرفت.
بنا گفت آن پسر بچه محل مادرش را بمن نشانی داده بود و از موی خود در اختیار من گذاشت. من بهمان آدرس مراجعه کردم صدائی مانند صدای زنبور
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۶
شنیدم. این صدای گریه مادرش بود پیش رفتم و جریان پسرش را نقل کردم و همان موی سرش را باو دادم و برگشتم.
اقبال الاعمال ص ۱۴۷ می نویسد از روایاتی که در باره دعای نیمه رجب رسیده یکی از اینست که منصور وقتی عبد اللَّه بن حسن و گروه دیگر از فرزندان ابی طالب را زندانی کرد و دو فرزند عبد اللَّه محمّد و ابراهیم را کشت از آن جمله داود بن حسن ابن حسن را نیز گرفت. این داود پسر دایه ی حضرت صادق علیه السّلام بود زیرا مادر داود حضرت صادق علیه السّلام را با شیر همین بچه شیر داده بود.
داود را در غل و زنجیر بردند. مادرش گفت مدتها از نظرم دور بود و در عراق در زندان بسر می برد هیچ خبر از او نداشتم پیوسته دعا و زاری میکردم و از خداوند تقاضای نجات او را مینمودم از دوستان متدین که اهل عبادت و کوشش در راه خدا بودند التماس دعا مینمودم ولی هیچ اثر اجابت در دعای خود نمیدیدم.
روزی خدمت حضرت صادق رسیدم برای عیادت آن جناب چون بیمار بود جویای حالش شدم و دعا کردم بمن فرمود مادر داود! از داود چه خبر داری؟
عرضکردم آقا داود کجاست. مدت زیادی است که دیگر او را ندیده ام در زندان عراق است. فرمود چرا پس دعای استفتاح را نمیخوانی؟ آن دعائی است که درهای آسمان برایش گشوده می شود دعایش همان ساعت مستجاب میگردد صاحب آن دعا جزائی جز بهشت در نزد خدا ندارد عرضکرد آقا فدایت شوم آن دعا چیست؟ فرمود: مادر داود ماه بزرگ حرام نزدیک می شود.
رجب ماهی است که دعا در آن مستجاب است ماه خداست که آن را اصمّ مینامند «۱» سه روز روزه بگیر در ایام البیض روز سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم در روز پانزدهم هنگام ظهر غسل کن. بعد دعائی باو تعلیم کرد با اعمال مخصوصی که در جای خود خواهد آمد (که معروف باعمال ام داود است).
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۷
سپس سید گفت مادر جدمان داود رضوان اللَّه علیه گفت آن دعا را نوشتم و رفتم ماه رجب آمدم هر چه دستور داده بود انجام دادم. آن شب بخواب رفتم آخر شب در خواب دیدم حضرت محمّد و تمام کسانی که بر آنها صلوات فرستادم از ملائکه و پیمبران حضور دارند. حضرت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم فرمود مادر داود مژده باد ترا و تمام دوستانت را (در روایت دیگر است تمام برادر و یارانت را) همه در باره تو شفاعت کردند و مژده میدهند به برآورده شدن حاجتت. خداوند تو و فرزندت را حفظ میکند و بزودی پیش تو خواهد آمد. از خواب بیدار شدم.
باندازه زمانی که لازم است یک مسافر با عجله و مرکب راهوار از عراق بمدینه رسد بیشتر نگذشت داود آمد جریان را پرسیدم گفت زندانی بودم به بدترین وضع با غل و زنجیر (در روایت دیگری است با سنگینترین غلها) تا روز نیمه رجب.
شب در خواب دیدم مثل اینکه راه و فاصله بین ما از بین رفت و شما روی همان حصیر نماز هستی اطراف ترا مردانی گرفته اند و همه سرهایشان بسوی آسمان است و پای ایشان بروی زمین. اطراف تو مشغول تسبیح پروردگارند. یک نفر از آنها که نیکو صورت و لباسهای تمیزی داشت و بوی خوشی از او استشمام میشد گمان میکنم جدت پیغمبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلم بود گفت مژده باد ترا ای پسر پیرزن صالحه خداوند دعای مادرت را مستجاب نمود در باره تو از خواب بیدار شدم فرستادگان منصور در جلو درب زندان منتظر بودند در همان نیمه شب مرا پیش منصور بردند دستور داد آهن و زنجیر را باز کردند و بمن نیکی نمود و ده هزار درهم نیز بخشید سوار مرکبی تندرو شدم و با سرعت تمام بطرف مدینه آمدم تا بالاخره وارد مدینه شدم.
مادر داود گفت او را بردم خدمت حضرت صادق علیه السّلام. آن جناب فرمود منصور حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام را در خواب دید باو فرمود پسرم را رها کن و گر نه ترا در آتش میافکنم منصور زیر پای خود احساس آتش نمود بسیار پشیمان شد بهمین
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۸
جهت ترا آزاد کرد.
در کتاب استدراک مینویسد که اعمش گفت منصور مرا خواست غسل کردم و کفن پوشیده حنوط بکار بردم وقتی رفتم بمن گفت آن حدیثی که دو نفری از حضرت صادق علیه السّلام شنیدیم در محله بنی حمان برایم نقل کن.
گفتم کدام حدیث. گفت حدیث ارکان جهنم. گفتم مرا معاف دار. گفت چاره ای نیست باید نقل کنی. گفتم جعفر بن محمّد نقل کرد از آباء کرام خود که پیغمبر اکرم فرمود جهنم دارای هفت در است و همان درها پایه و ارکان جهنم است که متعلق بهفت فرعون ستمگر است.
اعمش گفت: ۱- نمرود پسر کنعان که فرعون ابراهیم خلیل بود.
۲- مصعب بن ولید فرعون موسی ۳- ابا جهل پسر هشام. ۴- اولی ۵- دومی ۶- یزید قاتل فرزندم.
اعمش در اینجا سکوت کرد. منصور گفت فرعون هفتم را بگو. گفتم مردی از فرزندان عباس که عهده دار خلافت می شود لقب او دوانیقی است و اسمش منصور است. گفت راست گفتی همین طور حضرت صادق برای ما نقل کرد.
در این موقع سر خود را بلند نمود بالای سرش پسر بچه ای زیبا که مانند او را ندیده بودم ایستاده بود. گفت اگر من یکی از درهای جهنم بودم بر این پسرک پیروز نمیشدم. آن پسر از فرزندان علی از نسل امام حسین علیه السّلام بود، گفت یا امیر المؤمنین ترا بحق اجداد خود سوگند میدهم مرا ببخش، منصور قبول نکرد.
دستور داد یکی از مأمورین او را بقتل برساند. همین که مأمور دست بسوی او دراز کرد آن پسرک لبهای خود را بدعائی حرکت داد که من نشنیدم مثل پرنده ای پرواز کرد.
اعمش گفت پس از چند روز او را دیدم گفتم ترا قسم بامیر المؤمنین میدهم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۲۶۹
که آن دعا را بمن بیاموزی. گفت آن دعای محبت است مخصوص ما خانواده است آن همان دعائی است که امیر المؤمنین وقتی در رختخواب پیغمبر خوابید در شب هجرت آن را خواند. دعا را نقل کرد اعمش گفت منصور در باره مردی فرمان سختی داد و در خانه ای نشست تا نتیجه دستور فرمان خود را ببیند وقتی در را باز کردند کسی نبود منصور گفت نشنیدید چیزی بگوید؟ نگهبان او گفت من شنیدم می گفت:
«یا من لا اله غیره فأدعوه، و لا رب سواه فأرجوه نجنی الساعه».
منصور گفت بخدا قسم پناه بکریمی برد او نجاتش داد.
اخباری مناسب این باب در بخش اسماء پادشاهان در نزد ائمه گذشت.
برگرفته از کتاب زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام نوشته آقای موسی خسروی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *