خاندان

سه روز گرسنگی پیامبر در سنگر

وصیه الامام الصادق (ع) لعبد الرحمن بن سیابه
قال له الامام (ع) الا اوصیک، قلت: بلی، جعلت فداک. قال: علیک بصدق الحدیث و اداء الامانه؛ تشرک الناس فی اموالهم هکذا – و جمع بین اصابعه – قال عبدالرحمن: فحفظت ذلک عنه، فزکیت ثلاث مئه الف درهم [۱۹۸].
امام صادق (ع) به عبدالرحمن بن سیابه فرمود: آیا تو را وصیتی نمایم؟
عرض کرد: آری؛ فدایت گردم.
حضرت فرمود: بر تو باد به راستی در گفتار و ادای امانت، که در این صورت در مال مردم این گونه شریک
[صفحه ۱۹۲]
خواهی شد. (در این زمان حضرت بین انگشتان خویش را جمع نمود و به وی نشان داد) عبدالرحمن میگوید: این سفارش را از حضرت فراگرفته و به آن عمل نمودم، در نتیجه (به قدری مالم زیاد شد که) سیصد هزار درهم زکات پرداخت کردم.
قبل از آن که این وصیت را بررسی نمایم، داستان جالبی که در انگیزهی بیان این وصیت ذکر شده است، نقل میکنم:
عبدالرحمن بن سیابه گفت: هنگامی که پدرم از دنیا رفت، یکی از دوستان او به در خانهی ما آمد؛ پس از تسلیت پرسید: آیا پدرت از مال و ثروت چیزی برای شما گذاشته؟ گفتم: نه. در آن هنگام کیسهای را که در آن هزار درهم بود، به من داد و گفت: این پول به رسم امانت در دستت باشد؛ آن را بگیر و و سرمایهی خود قرار بده؛ سود آن را هم به مصرف احتیاج زندگی برسان.
من که بسیار خرسنده شده بودم، پیش مادرم آمده، جریان را شرح دادم. شبانگاه نیز نزد کس دیگری از دوستان پدرم رفتم و ماجرای آن روز را بیان کردم؛ او با سرمایهام پارچههای مختلفی خرید و دکانی هم برایم تهیه کرد، که در آن جا به کسب و کار مشغول شدم.
خداوند متعال لطف نموده، بهرهی زیادی از این راه نصیبم فرمود، تا این که ایام و موسم حج فرا رسید، در دلم افتد که به زیارت خانهی خدا بروم. نزد مادرم رفتم و قصد خود را با او در میان گذاشتم؛ مادر گفت: اگر چنین تصمیمی داری، اول امانت آن مرد را رد کن و پولش را به او بازگردان، سپس به فکر سفر به مکهی
[صفحه ۱۹۳]
معظمه باش. من امانت آن مرد را که هزار درهم بود، پیش او بردم و برگرداندم. گفت: شاید آنچه من دادهام، کم بوده؛ اگر مایلی، زیادتر بدهم. گفتم: نه، خیال دارم به مکه بروم؛ مایل بودم امانت شما را مسترد نمایم. پس از آن راهی مکه شدم.
در بازگشت از مکه به مدینه رفته، با عدهای خدمت امام صادق (ع) رسیدم. چون من جوان و کم سن و سال بودم، در آخر مجلس نشستم. هر یک از مردم سوالی میپرسیدند و امام (ع) پاسخ میفرمود. همین که مجلس خلوت شد، امام مرا نزد خود خواند؛ جلو رفتم. فرمود: کاری داشتی؟ عرض کردم: فدایت شوم؛ من عبدالرحمن پسر سیابه هستم. از پدرم پرسید؛ گفتم: او از دنیا رفته است. حضرت ناراحت شد و برایش طلب مغفرت نمود؛ آنگاه پرسید: آیا مال و ثروتی گذاشته است؟
عرض کردم: چیزی به جای نگذاشته است؛ فرمود: پس چگونه به حج مشرف شدی؟ من هم داستان دوست پدر و هزار درهمی را که به من داده بود، به عرض رساندم، ولی امام نگذاشت همهی جریان را بگویم: فرمود: آیا هزار درهم او را دادی؟ گفتم: آری؛ به صاحبش رد کردم. حضرت فرمود: احسنت، کار خوبی کردی. اینک تو را وصیتی میکنم. عرض کردم: بفرمایید. و ایشان (امام صادق (ع)) همین وصیت مذکور را بیان نمود.
با بیان این داستان، برای ما روشن شد که بهترین سرمایه در زندگی، راستگویی و امانت داری است، که مایهی اعتبار انسان میان مردم است.
[صفحه ۱۹۴]
به این حدیث شریف و معتبر توجه نمایید: مردی خدمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: یا رسول الله! همسایهی جدیدی در نزدیکی منزل ما آمده؛ از کجا بدانیم که او مرد با تقوا و صالحی است یا خیر؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
لا تنظروا الی کثره صلاتهم و صومهم و کثره الحج و المعروف و طنطنتهم باللیل، انظروا الی صدق الحدیث و اداء الامانه [۱۹۹].
به نمازهای زیاد مستحبیاش، و روزههای مستحبی و رفتن هر سال به حج مستحبی، و حتی به نالههای شب او در نماز نافله توجه نداشته باش، بلکه به دو مورد توجه داشته باش (که این دو ملاک تقوا است): اول راستگویی، و بعد امانت داری.
درسهای این وصیت
۱٫ راستگویی؛ باید با همه صدق و صفا داشته باشیم و از راستگویی و درستی دوری نکنیم، که نجات ما از گرفتاریهای دنیا و آخرت در گرو این صفت است.
۲٫ امانتداری، یعنی مورد وثوق و اطمینان مردم بودن به نحوی که جامعه به چشم اعتماد و پاکی به ما بنگرد. در تاریخ مکه آمده است که همهی مردم – حتی کفار و مشرکان – هنگامی که نام خاتم
[صفحه ۱۹۵]
انبیا صلی الله علیه و آله را میبردند، میگفتند: محمد امین… [۲۰۰].

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *