امامت و رهبری، حاکمان زمان

سیاست های منصور در حکومت

سال ۱۳۸ فرا می رسد، اینجا کوفه است، این جوانان کنار این قبر ایستاده اند، دست به سینه گرفته اند و این گونه سلام می کنند:
سلام بر تو ای دختر پیامبر خدا!
من به یکی از آنان رو می کنم و می گویم:
ــ اینجا کوفه است، در کوفه مگر قبر دختری از پیامبر وجود دارد؟
ــ مگر خبر نداری که رهبر ما، ابوالخَطّاب به پیامبری مبعوث شده است. اینجا قبر دختر اوست.
ــ ابوالخَطّاب پیامبر شده است! این چه حرفی است که تو می زنی؟
ــ خدا به تمثال و چهره جعفربن محمّد بر ما نازل شده است، امروز او خدای ما می باشد و ابوالخَطّاب را به پیامبری فرستاده است.۱۱۵
گویا منظور او از «جعفربن محمّد»، امام صادق(ع) می باشد، این چه سخن کفرآمیزی است که من می شنوم؟
از دوستانم در مورد این جوانان پرس وجو می کنم. به من می گویند که اینان گروه «خَطّابی ها» هستند و پیرو ابوالخَطّاب هستند. ابوالخَطّاب یکی از کسانی است که مدّتی به مدینه می رفت و از امام صادق(ع) حدیث می شنید. او به تازگی در کوفه آیین تازه ای را آورده است و در مسجد کوفه مشغول تبلیغ دین خود می باشد.
خوب است من به مسجد بروم تا او را ببینم، دوست دارم ببینم حرف حساب او چیست. وقتی به مسجد می رسم می بینم که عدّه زیادی در اینجا جمع شده اند و سخنان او را گوش می کنند: «ای یاران من! بدانید که خدای ما همان جعفربن محمّد است و من از طرف او پیامبر شما هستم. خدای ما به من دستور داده است تا دین را بر شما آسان کنم. او بارهای گران و زنجیرهای سنگین را از دوش شما برداشته است. دیگر لازم نیست که نماز بخوانید و روزه بگیرید! نماز و روزه واقعی همان شناختن جعفربن محمّد است، اگر او را بشناسید، دیگر هر کاری که بخواهید می توانید انجام دهید. گناهانی مثل زنا و فحشا هم آزاد شده است، زیرا منظور از گناهان، دشمنان ولایت می باشند، اگر شما از ابوبکر و عُمَر بیزاری بجویید، کافی است و می توانید زنا و فحشا و دزدی و… انجام بدهید. اکنون از شما می خواهم تا همگی با هم فریاد بزنید: لبیّک یا جعفر».۱۱۶
همه یک صدا فریاد می زنند: «لبیّک یا جعفر، لبیّک یا جعفر».
من نگاهی به آنان می کنم، آنان جوانانی هستند که فریب سخنانِ ابوالخَطّاب را خورده اند، خدا این ابوالخَطّاب را لعنت کند که این گونه جوانان را منحرف می کند.
این همان غُلُوّ است که اهل بیت(ع) ما را از آن نهی کرده اند، غُلُّو، یعنی زیاده روی کردن در اعتقاد. اگر کسی نسبت خدایی به اهل بیت(ع) بدهد، در حقّ آنان غُلُوّ کرده است.

«مصادف» یکی از شیعیان است، او به سوی مدینه حرکت می کند، وقتی به مدینه می رسد ماجرا را برای امام تعریف می کند. امام در مقابل عظمت و بزرگی خدا سر به سجده می گذارد و شروع به گریه می کند و می گوید: «من بنده ضعیف و ذلیل خدا هستم».
بعد از مدّتی امام سر از سجده بر می دارد، اشک از صورت او جاری شده است، مصادف پشیمان می شود که چرا این ماجرا را به امام گفته است، او به امام می گوید:
ــ آقای من! در این ماجرا شما مقصّر نیستید، چرا این گونه گریه می کنید؟
ــ عدّه ای از پیروان عیسی(ع) هم در حقّ او غُلوّ کردند، اگر عیسی(ع) در مقابل آن ها سکوت می کرد خدا او را عذاب می کرد.۱۱۷
اکنون امام می خواهد برای شیعیان خود در مورد ابوالخَطّاب سخن بگوید، گوش کن، این خلاصه سخنان امام است: «خدا ابوالخَطّاب را لعنت کند، خدا هر کس پیرو اوست را لعنت کند، هر کس به آنان مهربانی کند، خدا او را لعنت کند. پیام مرا به دیگران برسانید، من بنده ای از بندگان خدا هستم، او مرا آفریده است، اگر معصیت او را بکنم، مرا عذاب می کند، روزی می آید که من می میرم و مرا داخل قبر خواهند گذاشت. این خداست که مرا در قیامت زنده خواهد کرد و از من سؤل خواهد نمود. خدا آرامش را از آنان بگیرد که آرامش مرا از من گرفتند».
سخن امام ادامه پیدا می کند: «بار خدایا! تو خود گواهی که من از آنان بیزار هستم.آنان از مشرکان بدتر هستند، آنان عظمت خدا را کوچک کردند، اگر من در مقابل سخن آنان سکوت کنم، خدا مرا عذاب می کند. ابوالخَطّاب دروغگویی است که سخنان دروغ به من نسبت می دهد، من از خدا می خواهم که مرگ او را برساند».۱۱۸
امام با این سخنان می خواهد رسالت مهم خود را انجام بدهد، امروز خطر بزرگی شیعه را تهدید می کند، اگر این جریان غُلوّ در میان شیعیان ریشه بدواند، باعث نابودی این مکتب از درون خواهد شد.
من احتمال می دهم که این خط فکری غُلوّ به نفع حکومت هم هست، زیرا باعث اختلاف بین شیعیان می شود و از طرف دیگر آبروی شیعه را نزد دیگر مسلمانان و حتّی غیر مسلمانان می برد.
امام به وظیفه خود آشنا می باشد و می داند که دشمن می خواهد از کجا به شیعه ضربه بزند، برای همین این گونه خطّ غُلوّ را لعن و نفرین می کند و از شیعیان می خواهد تا این سخن را به گوش همه برسانند.
من باور دارم که وقتی حکومت بفهمد که امام با تندی و شدت، ابوالخَطّاب را لعن کرده است و از او بیزاری جسته است، فکر دیگری بکند.
به هر حال امام از ابوالخَطّاب بیزاری می جوید و او را لعن می کند و نامه های متعددی به کوفه و دیگر شهرهای می فرستد و آنان را از این فتنه بزرگ آگاه می کند. امام از یاران خود می خواهد تا پیام او را به همه برسانند ابوالخَطّاب کافر شده است و از دین خدا بیرون رفته است.۱۱۹

خبر به فرماندار کوفه می رسد که ابوالخَطّاب فعالیّت خود را زیادتر کرده است و در مسجد کوفه با یاران خود جمع شده است و تصمیم به شورش دارد.
فرماندار سربازان خود را به سوی مسجد می فرستد و آنان را غافلگیر می کند. ابوالخَطّاب می بیند که هیچ سلاحی همراه ندارند، او دستور می دهد تا یارانش مقاومت کنند، هفتاد نفر از طرفداران او کنار او می مانند، ابوالخَطّاب به یارانش می گوید: «چوب هایی که در سقف مسجد است بردارید، این چوب ها مانند نیزه در بدن دشمن شما اثر خواهد کرد و سلاح های آن ها در شما کارگر نخواهد بود».
یاران ابوالخَطّاب با این تصوّر به سوی دشمن حمله می کنند، سی نفر از آن ها کشته می شوند. باقیمانده آن ها نزد ابوالخَطّاب می آیند و می گویند:
ــ تو به ما گفتی که سلاح دشمن در ما اثر نمی کند، چگونه است که همه ما کشته می شویم و چوب های ما در آنان اثر نمی کند؟
ــ آری! خدا برای شما پیروزی را اراده کرده بود، امّا بعدا تصمیم خدا عوض شد، او شهادت را برای شما برگزیده است، شهادت، افتخار بزرگی است که نصیب شما شده است.
این جاهلان بار دیگر فریب ابوالخَطّاب را می خورند و به سوی دشمن حمله می کنند و همه آنان کشته می شود، یک نفر باقیمانده هم مجروح می شود و بی هوش بر روی زمین می افتد.
اکنون سربازان به سوی ابوالخَطّاب می روند و او را دستگیر می کنند و او را نزد فرماندار کوفه می برند، فرماندار دستور می دهد تا او را کنار فرات دار بزنند و بدنش را به آتش بکشند. آری! ابوالخَطاب به نفرین امام صادق(ع) گرفتار می شود، این سزای کسی است که به اهل بیت(ع) دروغ ببندد.۱۲۰

به راستی معنای غُلوّ چیست؟ کاش من ضابطه و ملاکی می داشتم و با آن می توانستم غُلوّ را تشخیص بدهم، بعد از ماجرای ابوالخَطّاب وقتی من فضیلتی از اهل بیت(ع) را نقل می کنم، عدّه ای به من می گویند: مواظب باش غُلوّ نکنی!
من شنیده ام که ابوحَنیفه دیگر حدیث غدیر را نقل نمی کند! آیا می دانید چرا؟ او می گوید: حدیث غدیر، غُلوّ است!
آری! متأسفانه بعضی ها این طور شده اند که وقتی می خواهی از مقامی که خدا به اهل بیت(ع) داده است، سخن به میان آوری، خیال می کنند که می خواهی غُلوّ کنی.
امروز نزد امام صادق(ع) می روم، دوست دارم او برایم در این زمینه حرف بزند. اکنون امام رو به من می کند و می گوید: «ما را بنده خدا بدانید، ما را مخلوق خدا بدانید. برای ما خدایی قرار بدهید که ما به سوی او باز می گردیم، اگر این نکات را مراعات کنید، دیگر می توانید در خوبی و کمالِ ما هر چه خواستید، بگویید، بدانید که خدا به ما بیش از آن چیزی که شما تصور کنید، خوبی و کمال داده است».۱۲۱
من به این سخن امام فکر می کنم، غُلوّ این است که کسی مانند ابوالخَطّاب پیدا شود و اهل بیت(ع) را خدا بداند، امّا اگر ما آن ها را بنده خدا و مخلوق خدا دانستیم، دیگر می توانیم سایر سخن ها را در مورد مقام آن ها باور کنیم، البتّه به شرط آن که آن سخن ها صحیح و با دلیل و مدرک باشند.
آری! وقتی ما می گوییم اهل بیت(ع) علم و دانش زیادی دارند، معنای آن این است که خدا این علم را به آن ها داده است، اگر می گوییم همه فرشتگان خدمتگزار آن ها می باشند.
خلاصه آن که هر خوبی و زیبایی که در جهان هستی می توانی تصوّر کنی، برای اهل بیت(ع) هست، ولی همه این خوبی ها را خدا به آن ها داده است، آن ها هر چه دارند از خدا دارند، هر لحظه به لطف و عنایت خدا محتاج هستند. آری! خدا مقامی بس بزرگ به آنان داده است هیچ کس نمی تواند به مقام آنان برسد. آنان بندگان برگزیده خدا هستند.

خبری دردناک به ما می رسد، اسماعیل، پسر امام صادق(ع) از دنیا رفته است، همه با شنیدن این خبر به سوی خانه امام حرکت می کنیم تا به آن حضرت تسلیت بگوییم. امام اسماعیل را بسیار دوست می داشت، برای همین عدّه ای خیال می کردند که امام هفتم، همین اسماعیل خواهد بود، اسماعیل، پسربزرگ امام بود.
جمعیّت زیادی اینجا جمع شده است، آن ها منتظر امام هستند. امام سر به سجده گذارده است، سجده او طولانی می شود، بعد از مدّتی امام سر از سجده برمی دارد و کنار پیکر اسماعیل می آید و ملافه از صورت او کنار می زند و می گوید: خوب نگاه کنید، آیا او مرده است یا زنده؟
همه در جواب می گویند: او مرده است. امام رو به آسمان می کند و می گوید: «خدایا! خودت شاهد باش».
اکنون امام دستور می دهد که اسماعیل را غسل و کفن نمایند. ساعتی می گذرد، مردم آماده اند تا بدن اسماعیل را به سوی قبرستان بقیع ببرند. امام بار دیگر به کنار پیکر اسماعیل می آید، کفن او را باز می کند و می گوید: نگاه کنید! آیا اسماعیل مرده است؟ همه تعجّب می کنند و در جواب می گویند: آری. امام می گوید: خدایا! تو شاهد باش!
تشییع جنازه آغاز می شود، مردم جنازه را به سوی قبرستان می برند، امام صادق(ع) با پای برهنه و بدون عبا به دنبال جنازه اسماعیل حرکت می کند.
وقتی که می خواهند اسماعیل را داخل قبر بگذارند، امام می گوید: این بدن کیست که شما می خواهید او را به خاک بسپارید؟ همه می گویند: این بدن اسماعیل فرزند شماست. امام می گوید: خدایا! تو شاهد باش!
وقتی اسماعیل را به خاک می سپارند، امام کنار قبر اسماعیل می نشیند و رو به یاران خود می کند و می گوید: «فراموش نکنید که دنیا، منزل همیشگی ما نیست و ما دیر یا زود باید از این دنیا برویم، مصیبت عزیران سخت است، امّا خوشا به حال کسی که صبر پیشه کند».
اکنون امام صادق(ع) می گوید: «بدانید که بعضی ها به باطل می گرایند و دچار تردید می شوند و تصمیم می گیرند نور خدا را خاموش کنند».
کنار امام صادق(ع)، فرزندش موسی کاظم(ع) ایستاده است، امام صادق(ع) با دست به او اشاره می کند و می گوید: «این پسرم موسی است، بدانید او بر حق است و حق همراه اوست».
امام صادق(ع) بارها برای شیعیان خود گفته است که پسر سوم او یعنی موسی کاظم(ع)، امام بعد از اوست. (پسر اوّل امام صادق، اسماعیل بود، پسر دوم او عبداللّه است، پسر سوم او موسی کاظم(ع) است).
همه ما می دانیم که موسی کاظم(ع)، امام هفتم ما شیعیان خواهد بود، او الآن ده سال دارد. اسماعیل برادر بزرگ او بود که بیش از سی سال در این دنیا زندگی کرد و امروز از دنیا رفت.
من اکنون می فهمم که چرا امام این همه اصرار داشت که مرگ اسماعیل را اثبات کند، گویا عدّه ای پیدا خواهند شد که مرگ اسماعیل را باور نخواهند کرد.
آری! به زودی عدّه ای پیدا خواهند شد و اسماعیل را امام هفتم خود خواهند دانست. آنان به پیروان خود خواهند گفت که اسماعیل از دنیا نرفته است، بلکه او غائب شده است!
آنان گروه «اسماعیلی ها» یا فرقه «اسماعیلیّه» را تشکیل خواهند داد و امامت امام کاظم(ع) را انکار خواهند کرد.
امام صادق(ع) از آینده خبر دارد و برای همین چندین بار از مردم اعتراف گرفت که اسماعیل مرده است تا در آینده همه مردمی که به دنبال حقیقت هستند، بتوانند حقّ را از باطل تشخیص بدهند.۱۲۲

منصور تصمیم می گیرد به سفر حجّ برود، سال ۱۴۰ است. مسلمانان زیادی از سرتاسر جهان اسلام به مکّه می آیند، منصور می خواهد خودش به عنوان «سرپرست حجّ» در مکّه حضور داشته باشد.۱۲۳
منصور ابتدا به مدینه می رود، او می خواهد مدّتی در آن شهر بماند، او به فرمانداری مدینه می رود و در آنجا مستقر می شود.
بسیاری از مردم مدینه به دیدار منصور می روند، او منتظر است که امام صادق(ع) هم به دیدار او برود، امّا هر چه صبر می کند خبری از آمدن امام نمی شود.
منصور از امام هراس زیادی دارد، او می داند قلب مردم به او متمایل شده است زیرا او همانند دریایی از علم است و مردم علم واقعی را نزد او می یابند، همه خوبی ها و زیبایی ها در او جمع شده است.
درست است منصور خود را به عنوان خلیفه پیامبر معرّفی کرده است، امّا همه کسانی که نزد او می آیند، به طمع پول یا از روی ترس این کار را می کنند، منصور هرگز بر قلب ها حکومت نمی کند، ولی امام صادق(ع) در خانه خود نشسته است و بر قلب ها حکومت می کند.
خواب به چشم منصور نمی رود، او به یکی از اطرافیان خود که نامش «ربیع» است می گوید: «هر چه زودتر به خانه امام صادق(ع) برو و او را پیش من بیاور».
ربیع با عجله به سوی خانه امام حرکت می کند، او دستور دارد که بدون آن که از امام اجازه بگیرد، وارد خانه او شود. ربیع وارد خانه امام می شود، امام مشغول راز و نیاز با خدای خویش است و صورتش را بر خاک نهاده است.
ربیع لحظه ای صبر می کند، امام به دعای خود ادامه می دهد. بعد از آن امام سر از سجده برمی دارد، مأمور سلام می کند و امام جواب سلام او را می دهد و می گوید: «ای برادر! چه کار داشتی؟».
ربیع تعجّب می کند، او بدون اجازه وارد خانه امام شده است و خانواده امام را ترسانده است، ولی امام او را «برادر» صدا می زند. ربیع رو به امام می کند و می گوید: «منصور از من خواسته است تا شما را به فرمانداری ببرم».
اکنون امام رو به او می کند و می گوید:
ــ از تو می خواهم نزد منصور بروی و پیام مرا به او بگویی.
ــ پیام شما چیست؟
ــ این پیام مرا به منصور برسان: «تو با این کار خود خانواده مرا ترساندی و آنان را وحشت زده کردی، اگر دست از سر ما بر نداری، بعد از هر نماز تو را نفرین خواهم کرد و تو خود می دانی که خدا نفرین بنده مظلوم را رد نمی کند».
ربیع نزد منصور می رود و پیام امام صادق(ع) را به او می گوید. منصور لحظه ای فکر می کند، به ربیع می گوید تا این پیام را برای امام ببرد: «شما اختیار دارید که نزد ما بیایید یا نیائید و سلام مرا به خانواده خود برسانید و به آنان بگویید که آسوده خاطر باشند که هیچ خطری شما را تهدید نمی کند».۱۲۴

این جوان را می شناسی؟ او داوودجمّال است و امروز با زحمت زیادی موفّق شده است به خانه امام صادق(ع) بیاید، اکنون او از امام می پرسد:
ــ در هنگام وضو گرفتن، دست و صورت را چند بار می توان شست؟
ــ شستن یک بار دست و صورت واجب است، اگر کسی دو بار دست و صورتش را بشوید، اشکالی ندارد، امّا اگر سه بار این کار را بکند، وضویش باطل است.
اکنون داوودجمّال می داند که هر کس مانند اهل سنّت وضو بگیرد، وضویش باطل است، آری! اهل سنّت می گویند که در هنگام وضو باید حتما سه بار دست و صورت را شست.
در این هنگام «بُندار» که یکی از شیعیان است، نزد امام می آید، سلام می کند و جواب می شنود، اتفاقاً او هم همین سؤل را از امام می پرسد، امام به او می گوید: «در هنگام وضو گرفتن باید سه بار دست و صورت را شست، هر کس کمتر از سه بار دست و صورتش را بشوید، وضویش باطل است».
داوودجمّال بسیار تعجّب می کند، چگونه شد که امام جواب سؤل را عوض کرد؟ چرا در جواب بُندار به او دستور داد که مانند اهل سنّت وضو بگیرد؟
امام متوجّه تعجّب داوودجمّال می شود، از او می خواهد که آرام باشد، گذشت زمان همه چیز را ورشن خواهد کرد.
بُندار به عراق باز می گردد. خانه او در کنار باغ منصور است.
هیچ کس نمی داند که بُندار شیعه امام صادق(ع) است، زیرا او همواره تقیّه می کند، اکنون او به دستور امام در هنگام وضو گرفتن سه بار صورت خود را می شوید و سپس دستان خود را هم سه بار می شوید.
روزی از روزها منصور به باغ خود آمده بود، مخفیّانه بُندار را زیر نظر داشت. منصور دید که بُندار مانند اهل سنّت وضو می گیرد، وقتی وضوی او تمام شد، منصور به دنبال او فرستاد و به او گفت: «جاسوسان به من گفته بودند که تو شیعه هستی، امّا من امروز از وضو گرفتن تو فهمیدم که تو شیعه نیستی، مرا حلال کن که به تو بدگمان بودم».
بعد منصور دستور می دهد تا صدهزار سکّه نقره به بُندار بدهند.
چند ماه می گذرد، بُندار بار دیگر به مدینه می آید، اتفاقاً این بار هم داوودجمّال نزد امام است. بُندار رو به امام می کند و می گوید: «فدایت شوم! شما جان مرا نجات دادید».
امام لبخندی می زند و به او می گوید: «ماجرای خود را برای دوست خود بیان کن تا دلش آرام شود».
بُندار ماجرا را برای داوودجمّال بیان می کند، او می فهمد که چرا امام آن روز جواب سؤل بُندار را آن گونه داد، امام از آینده خبر داشت و می خواست جان او را نجات دهد.
اکنون امام به بُندار می گوید: «از امروز به بعد، در هنگام وضو از سه بار شستن دست و صورت خودداری کن».۱۲۵
برگرفته از کتاب صبح ساحل نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *