حوادث، وقایع، هجرت

شکست ابراهیم زمان امام صادق

پسر دیگر عبدالله محض، ابراهیم است که او نیز توسط منصور به شهادت رسید. البته قیام این دو برادر قرار بود همزمان صورت گیرد، ولی به دلایلی، از جمله فشار اطرافیان محمد، او انقلاب را جلو انداخت. وقتی محمد بن عبدالله خروج کرد، برادران و فرزندان خود را به شهرها فرستاد تا برای او از مردم
[صفحه ۱۸۷]
بیعت بگیرند. ابراهیم را به بصره فرستاد. او در بصره خروج کرد و جمعیت زیادی با او بیعت کردند.
منصور در همین سال (۱۴۵ هجری) شروع کرده بود به بنای شهر بغداد که به او خبر رسید ابراهیم بن عبدالله در بصره خروج کرده و بر اهواز و فارس تسلط یافته است و جمعیت زیادی با او بیعت کردهاند و تنها هدف وی خونخواهی برادرش محمد و کشتن منصور است. منصور از شنیدن این خبر سخت به وحشت افتاد و از بنای شهر بغداد دست کشید و گفت: آرام نخواهم گرفت مگر اینکه سر ابراهیم را برای من بیاورند یا سر مرا برای او ببرند.
ولی از آنجا که صد هزار نفر همراه ابراهیم بودند و منصور دو هزار نفر بیش نداشت و لشکریانش در شام و نواحی دیگر متفرق شده بودند، این خود سبب شد که اضطراب و تشویش خاطر بیش از حد برای او ایجاد شود.
به هر حال منصور، عیسی بن موسی را برای رو در رویی ابراهیم فرستاد. از آن طرف هم چون عدهی زیادی از مردم کوفه در بصره پیش ابراهیم آمدند و اظهار داشتند که صد هزار نفر در کوفه جان برکف در انتظار تو هستند، ابراهیم عازم کوفه شد و هر چه مردم بصره او را از رفتن منع کردند، نتیجهای نگرفتند تا اینکه ابراهیم رهسپار کوفه شد. به شانزده فرسخی کوفه در زمین «طف» معروف به «باخمری» که رسید، شبی در اطراف مقر لشکرش راه میرفت که صدای آواز و طنبور شنید. گفت گمان نمیکنم لشکری که سرگرم اینها باشد، پیروز شود.
به هر حال لشکر منصور و ابراهیم با یکدیگر روبرو شدند و هر کدام صفآرایی کردند و جنگ شروع شد. سپاه ابراهیم بر سپاه منصور پیروز شد و آنها را متواری کرد به گونهای که جلوی لشکر هنگام فرار داخل کوفه شد، ولی عیسی بن موسی که فرماندهی لشکر منصور را به عهده داشت، با صد تن از اهل بیت و خواص خویش مقاومت کردند. ابراهیم نزدیک بود بر اینها نیز پیروز شود ولی تیری به او رسید که از مرکب بر زمین افتاد در حالی که میگفت: «فرمان خدا روی حساب و برنامهی دقیقی است. ما چیزی خواستیم و
[صفحه ۱۸۸]
خدا غیر آن را خواست» [۳۲۹] و سرانجام به شهادت رسید.
سپاه عیسی که فرار کرده بودند برگشتند، سپس سر ابراهیم را بریدند و پیش عیسی بردند. عیسی سر به سجده نهاد و خدا را شکر کرد و سر را برای منصور فرستاد. منصور دستور داد سر را در کوفه آویختند تا مردم آن را ببینند. بعد به ربیع گفت سر ابراهیم را پیش پدرش عبدالله که در زندان بود، ببرد. وقتی سر را آورد، عبدالله مشغول نماز بود. به او گفتند: با عجله نماز را تمام کن! پیش روی خود چه میبینی؟
وقتی سلام نماز را داد، دید سر فرزندش ابراهیم است. سر را گرفت و بر سینه چسباند و گفت: ای نور چشم من، خوش آمدی! خدا تو را رحمت کند! بیشک تو از کسانی هستی که به عهد و پیمانی که با خدا بستهاند وفا کردند و از کسانی هستی که خداوند دربارهی آنان فرموده است: «آنها که به عهد الهی وفا میکنند و پیمان را نمیشکنند» [۳۳۰].
آنگاه عبدالله به ربیع گفت: به منصور بگو ایام سختی و شدت ما به آخر رسید، ایام نعمت تو نیز سپری خواهد شد. وعدهی دیدار من و تو روز قیامت است و خدا بین ما و تو حاکم خواهد کرد [۳۳۱].

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *