حوادث، وقایع، هجرت

قیام سید محمد زمان منصور

سال ۱۴۴ فرا می رسد، منصور مدّت هاست که به دنبال سیّدمحمّد است، به او خبر رسیده است که یک بار سیّدمحمّد به مدینه آمده بود و مردم دور او را گرفته بودند و او را «مهدی» خطاب کرده اند.
منصور از سیّدمحمّد بسیار می ترسد، فرماندار مدینه هشتاد هزار سکّه طلا برای پیدا کردن سیّدمحمّد هزینه می کند، امّا باز هم نمی تواند او را دستگیر کند.
منصور فرماندار دیگری را به مدینه می فرستد و از او می خواهد هر طور شده است سیّدمحمّد را پیدا کند. فرماندار مدینه دستور می دهد همه سادات را به حضور او فرا بخوانند. ابتدا دستور می دهد تا سادات حسینی (که از نسل امام حسین(ع) هستند) را به فرمانداری بیاورند.
مأموران اعلام می کنند که همه سادات حسینی به فرمانداری بیایند، در میان آنان امام صادق(ع) نیز می باشد، فرماندار با آنان سخن می گوید، سپس دستور می دهد که آنان را آزاد کنند.
بعد از آن همه سادات حسنی را نزد او می آورند، فرماندار آهنگران مدینه را فرا می خواند و به پای همه آنان بند و زنجیر آهنی می بندد و آنان را روانه زندان می کند تا شاید آنان مکان سیّدمحمّد را به او بگویند، امّا باز هیچ کس سخنی به میان نمی آورد.۱۲۶

منصور تصمیم می گیرد تا به حجّ بیاید، قبل از رفتن به مکه به مدینه می آید.۱۲۷
وقتی منصور در مدینه است، یک نفر نزد او می آید و می گوید:
ــ ای منصور! جعفربن محمّد نماز خواندن پشت سر تو را جائز نمی داند، او تو را خلیفه نمی داند. او می خواهد بر حکومت تو شورش کند.
ــ از کجا بدانم شما راست می گویید؟
ــ سه روز است که تو در مدینه هستی، او به دیدار تو نیامده است.
منصور به فکر فرو می رود، آری! بیشتر مردم مدینه به دیدن او آمده اند، ولی امام صادق(ع) از او دوری می کند.
یک روز می گذرد، منصور دستور می دهد تا امام صادق(ع) را نزد او بیاورند. مأموران می روند و امام را نزد منصور می آورند. منصور به امام می گوید:
ــ ای دشمن خدا! مردم عراق تو را امام خود می شمارند و برای تو پول می فرستند، تو به دنبال فتنه هستی و می خواهی دست به شورش بزنی، خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم!
ــ من چنین قصدی ندارم. این سخن دروغ است.
ــ یکی از مردم مدینه به من چنین گزارشی داده است.
ــ او را اینجا بیاور تا ببینم سخن او چیست.
منصور دستور می دهد تا آن خبرچین را حاضر کنند. لحظاتی می گذرد، اکنون آن مرد در حضور منصور است، امام صادق(ع) رو به او می کند و می گوید:
ــ آیا حاضری برای آنچه گفتی سوگند یاد کنی.
ــ آری؟ سوگند به خدایی که بخشنده و مهربان است که من راست گفته ام.
ــ در سوگند خوردن شتاب نکن، آن گونه که من می گویم سوگند یاد کن.
اکنون منصور به امام می گوید:
ــ مگر سوگند او چه ایرادی داشت؟
ــ اگر کسی در سوگند خدا را با صفت مهربانی یاد کند، خدا در عذاب او هرگز عجله نمی کند. این مرد باید آن گونه که من می گویم سوگند یاد کند.
ــ او باید چه بگوید؟
ــ اگر او راست می گوید این جمله را بگوید: «من از قدرت خدا بیزار باشم و به قدرت خود پناهنده گردم اگر دروغ گفته باشم».
منصور از آن مرد می خواهد که این گونه سوگند یاد کند، آن مرد سوگند می خورد، ناگهان او بر روی زمین می افتد، همه به سویش می روند، او را مرده می یابند! ترس همه را فرا می گیرد، منصور هم ترسیده است، این مرد سالم بود و الآن سخن می گفت. منصور به فکر فرو می رود.
لحظاتی می گذرد، منصور دستور می دهد تا امام را با احترام به خانه اش بازگردانند.۱۲۸

منصور به سوی مکه می رود تا اعمال حج را انجام دهد، شبی از شب ها، در هنگام طواف صدایی به گوشش می رسد، پیرمردی این گونه دعا می کند: «بارخدایا! از این همه ظلم و ستم به تو شکایت می کنم».
سپاهیان به سوی پیرمرد می روند تا صدای او را خاموش کنند، منصور اشاره می کند که صبر کنند و آن پیرمرد را نزد او بیاورند. اکنون منصور با او سخن می گوید:
ــ ای پیرمرد! شنیدم که از ظلم و ستم به خدا شکایت می کردی، بگو بدانم تو از کدام ظلم و ستم سخن می گویی؟
ــ ای خلیفه! آیا من در امان هستم که هر چه بخواهم بگویم؟ آیا مرا به خاطر سخنانم بازخواست نخواهی کرد؟
ــ تو در امان هستی.
ــ ای خلیفه! تو میان خود و مردم پرده ای از آجر و سنگ کشیده ای و درهایی از آهن گذارده ای. نگهبانان را با سلاح گمارده ای و خود را در قصر زندانی کرده ای. مأموران تو به زور از مردم مالیات می گیرند و به مردم ظلم می کنند و تو خبر نداری. سپاهیان با هم عهد کرده اند که نگذارند خبرها به تو برسد، آنان نامه ها را کنترل می کنند، اگر کسی بخواهد با تو سخن بگوید، مانع می شوند، تو فقط چیزهایی را می شنوی که سپاهیان دوست دارند تو آن رابشنوی. وقتی در میان مردم می آیی، سپاهیان مواظب هستند تا اگر کسی صدایش را بلند کرد، آنان او را بزنند تا مایه عبرت دیگران شود. کاش تو هم مانند پادشاه چین بودی؟
ــ مگر پادشاه چین چه می کند؟
ــ من به کشور چین سفر کرده ام، من خودم دیدم که یک روز پادشاه آنان گریه می کرد.
ــ چرا؟
ــ گوش پادشاه سنگین شده بود، او گریه می کرد که مبادا دیگر صدای ستمدیده ای را که نزد او آمده نشنود. او دستور داد تا هر کس سخن و اعتراضی دارد، لباس قرمز بپوشد تا شاه بتواند این گونه او را از دیگران تشخیص دهد. از آن روز به بعد شاه وقتی در میان مردم می رفت سوار بر فیل بلندی می شد.
ــ برای چه؟
ــ برای این که از بالای آن فیل بتواند ببیند چه کسی لباس قرمز به تن کرده است تا او را به حضور بطلبد و سخن او را بشنود. ای خلیفه! این رفتار یک کافر است که خدا را قبول ندارد، امّا تو مسلمان هستی و خود را خلیفه پیامبر می دانی و این همه ظلم می کنی. برای چه این همه بر مردم سخت می گیری و سکّه های طلا جمع می کنی؟ آیا می خواهی با پول ها حکومت خود را قوی سازی، فراموش نکن که بنی اُمیّه پول های زیادتری داشتند و آن پول ها به درد آنان نخورد.
ــ اکنون من چه باید بکنم؟
ــ با علمای راستین مشورت کن تا تو را به راه راست هدایت کنند.
ــ من به دنبال آنان فرستادم ولی آنان از من گریختند.
ــ آنان ترسیدند که تو از آنان بخواهی به راه و روش تو عمل کنند، تو درِ قصر خود را باز بگذار، نگهبانان مهربان برای خود انتخاب کن، ستمدیدگان را یاری کن، ستمکاران را مجازات کن، اگر این کارها را انجام بدهی، من قول می دهم که علمای راستین نزد تو بیایند و تو را یاری کنند تا عدالت را برقرار کنی.
صدای اذان به گوش می رسد، دیگر وقت نماز است، منصور باید برای خواندن نماز برود، وقتی نماز تمام می شود، باز می خواهد آن پیرمرد را ببیند، امّا هر چه می گردند، دیگر نمی توانند او را پیدا کنند.
افسوس که منصور به زودی زود همه این سخنان را فراموش خواهد کرد.۱۲۹

منصور از مکّه حرکت می کند، او در بازگشت به عراق دیگر به مدینه نمی آید، او به سوی عراق می رود، در بین راه عراق، در «ربذه» توقف می کند. ربذه تقریباً تا مدینه ۲۰۰ کیلومتر فاصله دارد.
منصور قبلاً از فرماندار مدینه خواسته است تا سادات حسنی را به ربذه بیاورد. فرماندار همه سادات حسنی را مانند اسیر با همان بند و زنجیرهای آهنی سوار بر شتر می کند و آنان را به سوی ربذه می برد.
امام صادق(ع) این صحنه را می بیند، اشک از چشمانش جاری می شود، چگونه همه سادات حسنی را به بند کشیده اند و مانند کافران به اسیری می برند. مگر اینان فرزندان پیامبر نیستند؟ گناه آنان چیست؟
مگر امام امید به بازگشت آنان ندارد که چنین اشک می ریزد؟۱۳۰
هدف منصور این است با این کار سیّدمحمّد را به دام بیاندازد، او فکر می کند که حالا دیگر سیّدمحمّد آشکار خواهد شد، زیرا به او خبر می رسد که پدر و همه فامیل او را از مدینه به ربذه برده اند، سیدمحمّد برای نجات آنان اقدام خواهد کرد.
هنوز پدرسیدمحمد زنده است و در بند و زنجیر است، امّا باز هم از سیدمحمّد خبری نمی شود.
کاروان سادات حسنی به ربذه می رسد، منصور آنان را همراه خود به عراق می برد و در زندان «هاشمیّه» زندانی می کند. زندان آنان سیاهچال ترسناکی است در آنجا، روز از شب تشخیص داده نمی شود.
در آن سیاهچال هیچ امکاناتی برای آنان در نظر گرفته نشده است تا آنها بیمار شوند و از دنیا بروند. منصور دستور داده است که هر کدام از آنان که مردند، پیکر او را از آن سیاهچال بیرون نیاورند، منصور می خواهد در آینده این سیاهچال را بر روی سر آنها خراب کند.۱۳۱

خبرهایی از خراسان به منصور می رسد، او متوجّه می شود که بعضی از یاران سیّدمحمّد در خراسان تبلیغات خود را شروع کرده اند و مردم را به قیام فرا می خوانند. منصور می داند که اگر خراسان به سیّدمحمّد بپیوندد، خطری بزرگ برای حکومت او خواهد بود.
منصور با خود فکر می کند که چه کند؟
فکری به ذهن او می رسد، او دستور می دهد تا شخصی (که نام او محمّد است و در مدینه زندگی می کند) را دستگیر کنند و او را به قتل برسانند و سر او را به خراسان بفرستند و در شهرها بچرخانند و بگویند: «این سرِ سیّدمحمّد است، همان کسی که شما می گفتید مهدی موعود است».
عده ای هم همراه آن سر می روند و قسم می خورند که این سرِ سیدمحمّد است، او کشته شده است. عدّه زیادی از مردم خراسان این سخن را باور می کنند و امیدشان ناامید می شود.۱۳۲

منصور هیچ آرام و قرار ندارد، او می خواهد هر طور که شده سیدمحمّد را از مخفی گاهش بیرون بیاورد، او دستور می دهد تا یکی از آن سادات را بیاورند، منصور به او می گوید: «من تو را به گونه ای بکشم که تا به حال کسی را این گونه نکشته باشند». منصور دستور می دهد او روی زمین بخوابانند و بر رویش ستونی بسازند، آن سیّد در زیر آن ستون جان می دهد.۱۳۳
چند روز می گذرد، منصور دستور قتل همه سادات حسنی که در زندان هستند را می دهد. مأموران به زندان می روند همه آنان را می کشند، پدرسیدمحمّد نیز شهید می شود.۱۳۴
شعار این حکومت «الرضا من آل محمّد» بود، آیا این سادات حسنی، آل محمّد نیستند؟
این حکومت به اسم «آل محمّد» روی کار آمد، امّا اکنون این گونه سادات را به قتل می رساند.

منصور نامه ای به فرماندار خود در مدینه می فرستد، این نامه کاملاً محرمانه است، نامه رسان نامه را به مدینه می برد و به فرماندار مدینه تحویل می دهد.
فرماندار مدینه نامه را باز می کند و آن را می خواند، او با خواندن نامه بسیار تعجّب می کند، او باور نمی کند که منصور چنین دستوری داده باشد، امّا چاره ای نیست باید دستور خلیفه را اطاعت کرد!
می دانم دوست داری بدانی در این نامه چه نوشته شده است. این متن نامه است: «وقتی نامه من به دست تو رسید، خانه جعفربن محمّد را آتش بزن».
فرماندار عدّه ای از مأموران خود را صدا می زند و به آنان دستور می دهد تا هر چه زودتر این فرمان خلیفه را انجام دهند.
مأموران به سوی خانه امام صادق(ع) حرکت می کنند، عدّه ای از آنان هیزم همراه دارند، یکی از آنان هم شعله آتش در دست دارد، لحظاتی بعد خانه امام در آتش می سوزد.
راهرویِ خانه امام پر از آتش شده است، امام از میان آتش بیرون می آید، همه تعجّب می کنند، امام رو به آنان می کند و می گوید: «من از نسل حضرت ابراهیم(ع) هستم».۱۳۵
آری! همان خدایی که آتش را بر حضرت ابراهیم(ع) سرد نمود می تواند کاری کند که آتش امام را نسوزاند.
آتش زبانه می کشد، خانه امام در آتش می سوزد، به راستی چرا این خانه را می سوزانند؟ مگر گناه امام چیست؟ این خانه، خانه علم و آگاهی است، منصور می خواهد با علم راستین مبارزه کند.
من اینجا ایستاده ام، به آتش نگاه می کنم، اینجا کوچه بنی هاشم است، من گذشته های دور را به یاد می آورم…
فقط هفت روز از رحلت پیامبر گذشته بود، که گروهی به سوی خانه مولایم علی(ع) حمله ور شدند. رهبر آن گروه شخصی به نام عُمَر بود. عُمَر به سوی خانه علی(ع) به راه افتاد، وقتی نزدیک خانه علی(ع) رسید، فاطمه(س) آنان را دید، او سریع درِ خانه را بست. عُمَر جلو آمد، درِ خانه را زد و گفت: «ای علی ! در را باز کن و از خانه خارج شو و با خلیفه پیامبر بیعت کن ، به خدا قسم ، اگر این کار را نکنی، خونِ تو را می ریزیم و خانه ات را به آتش می کشیم» .۱۳۶
فاطمه(س) به او گفت: «ای عُمَر! آیا می خواهی این خانه را آتش بزنی ؟». عمر پاسخ داد: «به خدا قسم ، این کار را می کنم ، زیرا این کار برای حفظ اسلام بهتر است».۱۳۷
سپس عُمَر فریاد زد: «ای مردم! بروید هیزم بیاورید» .۱۳۸
لحظه ای نگذشت که هیزم زیادی در اطراف خانه جمع شد و خود عُمَر هیزم ها را آتش زد و فریاد زد: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید» .۱۳۹
آتش شعله کشید، درِ خانه نیم سوخته شد، عُمَر می دانست که فاطمه(س) پشت در ایستاده است، او جلو آمد و لگد محکمی به در زد .۱۴۰
صدای ناله ای بلند شد: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه می کنند ».۱۴۱
هنوز صدای آن ناله مظلومانه فاطمه(س) به گوش می رسد، آن مردم چقدر زود این سخن پیامبر را فراموش کردند: «فاطمه پاره تن من است».۱۴۲
آری! آنان در آن روز، خانه فاطمه(س) را آتش زدند که امروز ستمکاری جرأت کرده است که خانه امام صادق(ع) را آتش بزند!

سال ۱۴۵ فرا می رسد و منصور تصمیم به ساختن شهر بغداد می گیرد تا پایتخت را به آنجا منتقل کند. او از چند معمار ایرانی دعوت می کند تا نقشه شهر بغداد را بکشند. قرار می شود قصر منصور در وسط شهر باشد و دور آن دیوارهای بلند ساخته شود.
منصور نقشه شهر را می پسندد و او آجر اوّل را خودش کار می گذارد و کار ساختن شهر آغاز می گردد. کارگران زیادی از شهرهای مختلف به بغداد آورده شدند تا هر چه زودتر شهر ساخته شود. منصور دستور داده است ابتدا کاخ سبز او ساخته شود تا خودش زودتر به این شهر منتقل شود.۱۴۳

خبر به فرماندار مدینه می رسد که سیّدمحمّد به مدینه آمده است و قرار است امشب قیام خود را آغاز کند. فرماندار دستور می دهد تا مأموران سریع به خانه امام صادق(ع) بروند و آن حضرت را دستگیر کنند و به فرمانداری بیاورند و بعد از آن همه سادات را هم دستگیر کنند.
سیدمحمّد با یارانش از اطراف مدینه به شهر مدینه می آیند، صدای «اللّه اکبر» همه جا را فرا می گیرد، سیّدمحمّد با یاران خود به سوی فرمانداری می روند، آنجا را تصرّف می کنند و فرماندار را دستگیر می کنند.
بعد از آن سیّدمحمّد به مسجدپیامبر می رود، همه مردم به مسجد می آیند او برای مردم چنین سخن می گوید: «همه شما می دانید از منصور ستمگر چه ظلم هایی سر زده است، او دشمن خداست و با خدا سر جنگ دارد…ای مردم مدینه ! من نزد شما آمده ام چون به یاری شما ایمان دارم…».
مردم با او بیعت می کنند و با او پیمان می بندند که تا پای جان در راه این قیام تلاش کنند.۱۴۴

نیمه شب است، اسب سواری بیرون دروازه پایتخت ایستاده است و فریاد می زند: «در را باز کنید». نگهبان صدایش را می شنوند، او به آنان می گوید که از مدینه آمده ام و باید خلیفه را ببینم، من برای او خبری مهم دارم.
به منصور خبر می دهند که عرب بیابان گردی از مدینه آمده است می خواهد تو را ببیند. او را به حضور می طلبد، بیابانگرد به منصور می گوید:
ــ من فاصله مدینه تا اینجا را در نه شبانه روز آمده ام تا به تو خبر دهم که سیّدمحمّد در مدینه شورش کرده است و شهر در تصرّف اوست.
ــ تو خود او را دیده ای؟
ــ آری! من در مسجد بودم که او برای مردم سخن می گفت.
ــ اگر راست گفته باشی، بدان که تو او را کشته ای!
منصور از او سؤل می کند که چه کسانی سیّدمحمّد را یاری کرده اند، او همه یاران سیّدمحمّد را برای منصور می شمارد. منصور به فکر فرو می رود. دستور می دهد تا از او پذیرایی کنند.
روز بعد، صبح زود فرستاده ای از مدینه می آید و خبر قیام مدینه را برای او می آورد. منصور اکنون به خبر اطمینان می کند، آن عرب بیابانگرد را صدا می زند و به او نه هزار سکّه می دهد و به او می گوید: «به زودی من سربازانم را به فرمان تو در می آورم».۱۴۵

منصور خیلی ترسیده است، او نمی داند چه کند، ابتدا فال بین خود را صدا می زند و به او می گوید برای او فالی ببیند و پیش گویی کند. فال بین نوید پیروزی منصور را می دهد، منصور خوشحال می شود.
آیا می توان به یک فال بسنده کرد؟ آیا با این پیش گویی همه چیز حل می شود؟
منصور با خود فکر می کند. چگونه باید با سیّدمحمّد مقابله کند؟ از کجا شروع کند؟ آیا نیروهای خود را به مدینه بفرستد؟
او هر چه فکر می کند به نتیجه ای نمی رسد. سرانجام تصمیم می گیرد با عموی خود (عبداللّه عبّاسی) مشورت کند.
آیا تو می دانی عموی او کجاست؟ او در زندان است، اگر یادت باشد در آغاز خلافت منصور، عموی منصوردر حرّان (ترکیه) دست به شورش زد، منصور ابومسلم را به جنگ او فرستاد. ابومسلم توانست عموی منصور را شکست بدهد و از آن زمان تاکنون، عمویِ منصور در زندان است.
اکنون منصور یک نفر را نزد عموی خود می فرستد تا از راهنمایی او استفاده کند.
عموی منصور در جواب می گوید: «زندان فکر و راه حل را از من گرفته است».
وقتی منصور این سخن را می شنود برای او پیام می فرستد: «ای عمو! اگر سیّدمحمّد پیروز شود، به تو هم رحم نخواهد کرد، او من و تو را با هم خواهد کشت، من برای تو بهتر از سیّدمحمّد هستم».
عموی منصور وقتی این سخن را می شنود به فکر فرو می رود و تصمیم می گیرد به منصور کمک کند. برای همین این پیام را برای او می فرستد: «ای منصور! تو باید در کوفه حکومت نظامی برقرار کنی، هر کس بخواهد در شهر رفت و آمد کند یا از شهر بیرون برود، گردن او را بزن! دستور بده که از شام و ری برای تو نیروی کمکی بیاید، سکّه ها طلای زیادی به پای سربازان خود بریز، اگر تو پیروز شوی بار دیگر سکّه ها را می توانی به دست آوری، امّا اگر سکّه ها را خرج نکنی و شکست بخوری، آن سکّه ها به چه کاری خواهد آمد؟».۱۴۶
وقتی منصور این سخن را می شنود، دست به کار می شود، نامه ای به ری و شام می فرستد و نیروی کمکی می طلبد، او دستور می دهد تا در شهر کوفه حکومت نظامی برقرار شود و هر گونه رفت وآمد در شهر ممنوع شود.
می بینم که تو در تعجّب هستی، در مدینه قیام شده است، در کوفه هیچ خبری نیست، هنوز خبر قیام به مردم کوفه نرسیده است، آن وقت در اینجا حکومت نظامی می شود؟
آری! اگر عموی منصور این سخن را نگفته بود، منصور نیروهای خود را به سوی مدینه می فرستاد، آن وقت بود که قیام کوفه آغاز می شد، مردم کوفه دست به شورش می زدند، با شورش کوفه که پایتخت است، کار منصور دیگر تمام بود.

منصور تا فرا رسیدن نیروها صبر می کند، شهر کوفه در کنترل کامل است. از طرف دیگر سیّدمحمّد یاران خود را به سوی مکّه می فرستد و آنان موفّق می شوند مکّه را تصرّف کنند.
منصور نامه ای برای سیّدمحمّد می فرستد و به او می گوید که اگر دست از مقاومت بکشد، او را عفو خواهد کرد و در امان خواهد بود. سیدمحمّد در جواب به او می نویسد: «آیا می توانم در عفوّی که به من عطا کرده ای، سؤلی بکنم، این چه عفوّی است؟ آیا مانند عفوّی است که به ابومسلم و دیگران داده ای؟».
مدّتی می گذرد، منصور سپاه خود را روانه مدینه می کند و پسربرادر خود که عیسی عبّاسی نام دارد فرمانده سپاه خود می کند و از او می خواهد به سوی مدینه حرکت کند.
عیسی با سپاهیان خود به سوی مدینه پیش می رود، خبر به سیدمحمّد می رسد، او یاران خود را آماده مقابله با سپاه عیسی عبّاسی می کند.
سپاه به مدینه می رسد، عیسی عبّاسی دستور می دهد تا چنین فریاد برآورند: «ای مردم مدینه! هر کس به مسجد برود، در امان است، هر کس به درون خانه اش برود در امان است، ما را با سیّدمحمّد تنها گذارید».
جنگ آغاز می شود، سیّدمحمّد و جمعی از یاران او به سختی از خود دفاع می کنند، مدّتی می گذرد، مردم مدینه او را تنها می گذارند، فقط سیصد نفر با او می مانند، بقیّه همه عهد و پیمان خود را می شکنند و به خانه های خود می روند. سیّدمحمّد طوماری را که اسم بیعت کنندگان در آن نوشته بود از بین می برد، همچنین همه نامه هایی که از اطراف به او نوشته شده بود را آتش می زند تا به دست دشمن نیفتد.
سیدمحمّد به شکست یقین پیدا می کند، از اسب پیاده می شود و اسب خود را می کشد، او تصمیم فرار ندارد، جمعی از یارانش کنار او می جنگند، سیّدمحمّد با شجاعت می جنگد، یاران باوفایش یکی بعد از دیگری کشته می شوند.
ناگهان مردی نزدیک می آید، در فرصتی مناسب شمشیری به صورت او می زند و او به زانو در می آید، دیگری نیزه ای به سینه اش می زند و او را به شهادت می رساند و سر او را برای عیسی عبّاسی می برد. عیسی عبّاسی هم دستور می دهد تا سریع سر سیّدمحمّد را برای منصور بفرستند.
اکنون جنگ به پایان رسیده است، عیسی عبّاسی فرمان می دهد تا سپاه او به جستجوی یاران سیّدمحمّد بپردازند، همان کسانی که سیدمحمّد را تنها گذاشتند و به خانه های خود رفتند. همه آن ها را از خانه هایشان بیرون می آورند و نزد عیسی عبّاسی می آورند. او دستور می دهد تا همه آنان را در دو ردیف به دار بزنند، کاش آنان فریب نمی خوردند، عیسی عبّاسی قول داده بود که هر کس به خانه خود برود در امان است، امّا این یک دروغ بزرگ بود، افسوس که آنان این دروغ را باور کردند و سیّدمحمّد را تنها گذاشتند.
اکنون عیسی عبّاسی گروهی را به مکّه می فرستند تا آنجا را از دست یاران سیّدمحمّد آزاد کنند.
وقتی سر سیدمحمّد به دست منصور می رسد دستور می دهد تا آن سر را در شهرهای مختلف بچرخانند و سپس در کوفه آویزان کنند.۱۴۷
برگرفته از کتاب صبح ساحل نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *