حوادث، وقایع، هجرت, مدعیان دروغین

مذاهب زمان عباسیان مالکی

(۲) این مذهب منسوب است به مالک بن انس بن مالک بن ابی عامر اصبحی (۹۳- ۱۷۹ ه.). وی در مدینه متولد شد. گفته شده است مدت حمل او دو سال، و حتی بیش از آن، طول کشیده شده است. و الله اعلم.
از پیامدهای درگیری اهل عراق و اهل مدینه، یا اهل حدیث و اهل رأی، ظهور شخصیت ابو حنیفه در عراق و مالک در حجاز بود؛ ولی حکومت و قدرت جانب ابو حنیفه را گرفت و به پشتیبانی آن پرداخت، و بدین ترتیب بیگانه را بر عرب برتری داد. چرا که در نظر دستگاه خلافت عباسی عرب دشمن شمرده میشد و از جانب اعراب احساس امنیت نمیکردند و ممکن بود به حمایت علویان برخیزند. به این دلیل عباسیان همواره مراقب و از عرب در بیم و هراس بودند. مالک در این میان جانب علویان را گرفت، و از شاگردان امام صادق شمرده میشد، و فتوی به حمایت از محمد داد. از این رو مورد اهانت و آزار قرار گرفت. گروهی به او دلبسته شده و به حمایتش پرداختند و بدین ترتیب موقعیت شایسته و قابل احترامی در جامعه به دست آورد. این موقعیت از چشم حکومت پنهان نماند، و لذا کوشید او را مورد حمایت و عنایت خویش قرار دهد تا از او یک شخصیت علمی بسازد و مردم را با اکراه و یا اختیار به سوی او جلب کند. این بود که مورد احترام بیش از اندازه قرار گرفت.
امام شافعی تصویر روشنی از جلال و شکوه مالک به دست میدهد. او
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۲۱۴
میگوید وارد مدینه شدم و نامهای از امیر مکه با خود داشتم که مرا به مالک معرفی کرده و خواسته بود که از طریق امیر مدینه نامه را به مالک برسانم. (۱) وی میگوید نامه را به حکمران مدینه دادم، خواند و آنگاه گفت: جوان پیاده رفتن از داخل مدینه تا مرکز مکه برایم آسانتر است از ذلت رفتن به در خانه مالک و ایستادن بر در خانه او.
شافعی گفت: خداوند امیر را نیکی عطا کند، کسی را به دنبال او بفرستید تا به اینجا بیاید. امیر گفت: چنین چیزی محال است، ای کاش من و همراهانم سوار میشدیم و به در خانهاش میرفتیم و خاک درش را سرمه چشم میکردیم اما او گوشهای از خواستههایمان را برآورده میکرد. شافعی گفت: قرار شد عصر به دیدار مالک برویم؛ وقتی که جملگی سوار شدیم و رفتیم، به خدا سوگند همان را دیدیم که امیر گفته بود. کسی در زد، کنیزکی سیاه در گشود. امیر گفت به مالک بگو من بردرم. کنیز رفت و لحظاتی بعد بازگشت و گفت: مولایم سلامت میرساند و میگوید اگر سؤالی دارید بنویسید تا پاسخ گویم، و اگر حرفی داری میدانی که روز ملاقات چه روزی است. امیر گفت: به ایشان بگویید که حکمران مکه در مورد مسئله مهمی نامهای به وی نوشته و با من است میخواهم به او برسانم. کنیز رفت و در حالی که یک صندلی با خود میآورد بازگشت. صندلی نهاده شد و مالک با ابهت و شکوه تمام بیرون آمد و بر صندلی نشست. حکمران مدینه نامه را به مالک داد. [۱۳]
اگر به موقعیت مالک بین دو دوران توجه شود، فرق آشکاری میبینیم و مشاهده میکنیم در یک دوره، مالک مورد خشم یکی از امیران قرار میگیرد و به او توهین میشود؛ پیراهن از تنش کنده میشود و پنجاه ضربه تازیانه میخورد؛ اما در دوره دیگر، حکمران از سخن گفتن با او به هراس میافتد. زندگی مالک نشان میدهد که دست سیاست چگونه با بزرگان جامعه بازی میکرده، و با شخصیتهایی که میخواسته در اختیار بگیرد، برخوردهای رنگارنگ و متفاوتی داشته است.
به هر حال در دوره دوم، ستاره اقبال مالک طلوع کرد و تبدیل به شخصیتی نامدار و مهم شد، و از دیگر مشایخی که اعلم از او بودند، مانند ربیعه الرأی [۱۴] و دیگران، پیشی گرفت. وی با احراز چنین منزلتی، مقامی ممتاز یافت و عظمتی کمنظیر به دست آورد. عباسیان کوشیدند از او مرجعی عام برای صدور فتوی بسازند، اما توفیق نیافتند. منصور به او فرمان داد تا کتابی بنویسد و به هر قیمتی که شده آن را به مردم تحمیل کند، اما مالک کوشید خلیفه را از این کار بازدارد. منصور نپذیرفت و گفت: کتابت را تدوین کن. چرا که امروز کسی از تو داناتر نیست. [۱۵] این بود
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۲۱۵
که وی کتاب «موطاء» را نوشت.
(۱) سخن منصور درباره مالک، دارای اعتبار و اهمیت فراوان است. زمانی که منصور اعلام میکند مالک داناترین مردم است، و او را به نوشتن کتابی وامیدارد که تکیهگاه دولت قرار گیرد و نظام را به کاروان دین (که از آن بسیار فاصله دارد) پیوند دهد، چه کسی میتواند به مقام و منزلت مالک اعتراف نکند و نپذیرد که او اعلم امت است؟
هارون به کارگزارش در مدینه دستور داد هیچ کاری را بدون مشورت با مالک انجام ندهد، و خود نیز در مقابل مالک بر زمین مینشست و سخنانش را میشنید.
وقتی که سخنگوی خلیفه در ایام حج اعلام میکرد: غیر از مالک کسی حق فتوی ندارد، آیا نمیبایست مالک چنان مقامی مییافت؟ او اینگونه در جامعه موقعیت کسب کرد، و در نظر مردم پرابهت شد. مردم میکوشیدند با توسل به هر وسیلهای گرد او جمع شده و به او نزدیک شوند و در جلسه سخنرانی او در روز معین حاضر شده و به سخنانش گوش دهند، و فتاوایش را بشنوند. در این جلسات عمومی، منشی او در کنارش میایستاد و مطالبش را برای مردم میخواند، و کسی حق نداشت به وی نزدیک شود و یا به نوشتهاش نگاه کند، حتی حق کوچکترین پرسشی را نیز نداشتند. کسی نمیتوانست کوچکترین شبهه و مناقشهای در مطالب ابلاغ شده بکند. دو مرد سیاه نیز پشت سر مالک ایستاده و گوش به فرمان بودند.
(۲) اسماعیل فزاری روایت میکند: بر مالک وارد شدم و از او خواستم برایم حدیث بگوید، او دوازده حدیث گفت و آنگاه ساکت شد. من گفتم خدای گرامیت بدارد، بیش از این بگوی؛ به دو مرد سیاهی که پشت سرش ایستاده بودند اشارتی کرد و آن دو مرا از خانه بیرون کردند. [۱۶]
بیگمان این نوع برخورد از مالک، این پرسش را جان میبخشد که چرا وی از نقل احادیث نبوی مفید به حال مردم و راهنماییهای کمالبخش خودداری میکرده است؟ تردیدی نیست که این حالت در او بسیار شگفت است.
(۳) ابو بکر بن عبد الله صنعانی روایت میکند: نزد مالک بن انس بودیم و او از ربیعه الرأی سخن به میان آورد؛ خواهان توضیح بیشتر شدیم، او گفت: چه میکنید با ربیعه که در زیر آن طاق خفته است؟ پس از آن ربیعه وارد شد، به او گفتیم:
چگونه است که مالک برای تو احترام قایل است ولی تو به خودت توجه نمیکنی؟
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۲۱۶
به او گفت: آیا نمیدانید که کسب ذرهای حرمت حکومتی، از دانش بهتر است؟ [۱۷] (۱) به هر تقدیر اقبال یار مالک شد و مقام و مرتبتی یافت و مذهبش مقبول واقع گردید و کتابش موقعیتی پیدا کرد که دربارهاش گفتند: پس از قرآن در زمین کتابی صحیحتر از کتاب مالک نیست. در عبارت آمده است: در زمین کتابی از کتاب مالک به قرآن نزدیکتر نیست.
انتشار و رواج مذهب مالک به دست قاضیان و پادشاهان صورت گرفت؛ چنانکه در اندلس به سبب فشار و تحمیل فرمانروای آن دیار ترویج شد. وقتی به فرمانروای اندلس به سبب فشار و تحمیل فرمانروای آن دیار ترویج شد. وقتی به فرمانروای اندلس خبر رسید که مالک به محض شنیدن سیره و روش حکمران اندلس شگفتزده شده و گفته است از خداوند میخواهیم که سرزمین ما را به وجود چنین پادشاهی زینت بخشد، چون این گفتار مالک به پادشاه اندلس رسید، مردم را وادار کرد که از مذهب مالک پیروی کنند. این امر از نیرومندترین عوامل رواج مذهب مالک بود. مردم نیز در مقام اطاعت از قدرت و خضوع در برابر حکمران به مذهب مالک گردن نهادند، بدون اینکه بدانند دلیل امتیاز و برتری آن در چیست.
مذهب مالک در آفریقا به وسیله قاضی سحنون رواج یافت. مقریزی میگوید: هنگامی که معزبادیس فرمانروا شد، تمامی مردم آفریقا را وادار به ترک دیگر مذاهب و فقط پیروی از مذهب مالک کردند. به این ترتیب مردم آفریقا و اندلس جملگی پیرو مذهب مالک شدند، چرا که دنیاطلبی خود و علاقه پادشاه را در این میدیدند. زمانی که قضاوت و فتوی در تمامی شهرها منحصرا بر اساس مذهب مالکی بود، تودههای مردم نیز ناگزیر به اطاعت و پیروی از آن بودند، و بدین ترتیب این مذهب همه جا نفوذ کرد و مقبولیت تام و عام یافت. اینها بود دلیل رشد و گسترش مذهب مالکی نه شایستگی و قدرت معنوی آن. در آن سامان این مذهب بر اساس زور حکومت، که مردم را بدون آگاهی و علم به اطاعت میخواند، توسعه یافت؛ همان گونه که در مغرب اقصی نیز، به دلیل علاقه پادشاه، و پذیرش دستور و فرمایش او، عمومیت پیدا کرد، نه به دلیل استقلال معنوی آن مذهب از حکومت و قدرت اجرایی آن. دولت تاشفین در سده پنجم هجری در اندلس پدید آمد، دومین حکمران آن علی بن یوسف بن تاشفین بود که در دوران او فقیهان دارای نفوذ و اعتبار شدند، و در نزد او کسی محترم و عزیز بود که مالکی بود. در روزگار این فرمانروا کتابهای مربوط به مذهب مالکی فراوان شد و بر اساس این کتابها عمل میگردید و بقیه متون
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۲۱۷
از رونق افتادند. کار به آنجا رسید که قرآن فراموش و احادیث نبوی متروک شد، و افراد به میزانی که به کتب مذهب مالکی توجه نشان میدادند، به قرآن و حدیث توجه نمیکردند.

(۱) این شیوه جز بدعت سیاست و حکومت، نبود، و برای امت، بهتر بود که حکومت و سیاست در اینگونه امور دخالت نکند، چون در آنجا که حکومت امر معینی را به مردم تکلیف میکند و کسی از آن اطلاعی ندارد، مردم قادر نیستند صلاح کار خود را بدانند. مذهب مالکی مانند همتایش مذهب حنفی که نمونهای شد برای مذهب مالک، با دخالت و اعمال نظر پادشاهان و قاضیان رونق و گسترش یافت. اگر روزگاری این مذهب در برخی از جاها کم فروغ میشد، بلافاصله قضاوت مالکی از سوی پیشوایان این مذهب به قاضیان سپرده میشد، و در پی بیآن مذهب مالکی رونق مییافت و مردم به آن گرایش نشان میدادند. به همین دلیل بود که روزگاری این مذهب در مدینه منزوی بود، اما وقتی که ابن فرحون به قضاوت گمارده شد، رونق دوبارهای یافت.
بنابراین روشن است که انتشار این مذاهب، نه به دلیل اعتقاد (آگاهانه) مردم بود، بلکه در واقع در میان امت ضعیفانی بودند که در مهمترین امور از قدرتمندان تقلید میکردند، و حال آنکه بهتر میبود که مردم با استقلال و بصیرت عمل میکردند، و فتوی را از اهلش میآموختند. اما به راستی چگونه چنین امری تحقق مییافت، در حالی که حکومتها کوشش داشتند تمامی کردار و رفتارشان را به نام دین جلوه بخشند، و امر قانونگذاری و فتوی را به دست قاضیانی میسپردند که، جز معدودی از آنان، در مبارزه با دنیاطلبی شکست خورده بودند.
ابن حزم میگوید: دو مذهب در آغاز کار به اتکای قدرت و حکومت رواج یافتند: نخست مذهب ابو حنیفه است، که با احراز مقام قاضی القضاتی ابو یوسف پررونق شد، زیرا در روزگار او کسی نمیتوانست قاضی شود مگر اینکه از شاگردان و یا منسوبین او و مذهبش باشد.
دومین مذهب، مذهب مالک است، که در سرزمین ما اندلس رواج یافت.
دلیل قدرت یافتن این مذهب این بود که یحیی بن یحیی [۱۸] مرتبتی بلند نزد پادشاه داشت و در قضاوت مورد قبول بود، و در سرتاسر اندلس کسی نمیتوانست به قضاوت منصوب شود مگر آنکه با مشورت و انتخاب وی باشد؛ او نیز تنها یاران و شاگردانش را به قضاوت میگماشت. مردم نیز در گرایش به دنیا شتاب دارند، و لذا
امام صادق و مذاهب چهارگانه ،ص:۲۱۸
بدیهی است سراغ کسانی بروند که آنان را در برآوردن اهدافشان امید دهد و یاری کند. [۱۹]
(۱) شاه ولی دهلوی میگوید: مذهبی در سراسر جهان رواج پیدا میکرد که پیروان و یارانش مشهور بودند، و پست قضاوت و فتوی به آنان سپرده میشد، و تألیفاتشان شهرت مییافت، و تحقیقات آشکاری در این زمینه صورت میگرفته؛ ولی هر مذهبی که پیروانش سست و بیتلاش بودند، و مقام قضاوت و فتوی را در اختیار نداشتند، و مردم رغبتی به آن نشان نمیدادند، پس از مدتی محو میشد و از میان میرفت.
این تعلیل و تحلیل از گسترش و رواج مذاهب، مورد اتفاق تمامی دانشمندان و مورخان است، تا آنجا که بین مردم شهرت یافته است که «ان الناس علی دین ملوکهم». در ضمن این بحث اشارتی به این حقیقت شده و به آن توجه داده شده است.
(۲)
برگرفته از کتاب امام صادق علیه السلام و مذاهب چهار گانه نوشته آقای اسد حیدر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *