معجزات و کرامات

معجزات و استجابت دعا امام صادق

قرب الاسناد ص ۱۱ مینویسد: بکر بن محمّد گفت یکی از خویشاوندان من در راه مکه جنون عارضش شد. گمانم در ربذه بود وقتی خدمت حضرت صادق رسیدم جریان را عرض نموده تقاضای دعا کردم آن جناب دعا کرد بعد از دعای حضرت خویشاوند خود را ملاقات کردم که در همان موقع خوب شده بود.
امالی شیخ مفید ص ۱۷۹- حنان بن سدیر گفت از پدرم سدیر صیرفی شنیدم میگفت در خواب پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله را دیدم در مقابلش طبقی سر پوشیده بود نزدیک شده سلام کردم جواب داد سرپوش از طبق برداشت داخل آن خرما بود.
آن جناب شروع بخوردن کرد عرض کردم آقا یک دانه خرما بمن بده یک دانه داد خوردم باز تقاضای خرمای دیگری کردم لطف فرمود خوردم همین طور هر کدام را میخوردم تقاضای دیگری میکردم تا هشت دانه داد و خوردم یک دانه دیگر خواستم فرمود بس است از خواب بیدار شدم.
فردا صبح خدمت حضرت صادق رسیدم دیدم طبقی با سرپوش مقابل آقا است همان طور که در خواب دیده بودم سرپوش برداشت دیدم خرما است شروع کرد بخوردن تعجب کردم تقاضا نمودم یک دانه بمن لطف فرماید لطف نمود خوردم خرمای دیگری خواستم داد، خوردم تا هشت خرما همین که تقاضا کردم فرمود اگر جدم پیامبر بتو بیشتر میداد من نیز اضافه میکردم جریان را عرض کردم لبخندی که حکایت از اطلاعش بود زد.
امالی شیخ ص ۲۶۳- داود بن کثیر گفت خدمت جعفر بن محمد علیه السّلام نشسته بودم بدون سابقه فرمود داود اعمال شما را روز پنجشنبه بر من عرضه نمودند از جمله در اعمال تو دیدم که رسیدگی بوضع پسر عمویت نموده ای. خوشحال شدم. من
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۰
میدانم این صله رحم و رسیدگی تو بخویشاوندت زودتر باعث نابودی و از بین رفتن او می شود.
داود گفت من پسر عموئی داشتم دشمن اهل بیت پیامبر طفلی بد سیرت بود شنیدم وضع مالی او خراب است و گرفتار شده است قبل از آنکه عازم مکه شوم مقداری پول باو دادم در همان سفر وقتی بمدینه رسیدم امام صادق علیه السّلام بمن اطلاع داد.
سدیر صیرفی گفت زنی خدمت حضرت صادق رسیده عرضکرد فدایت شوم پدر و مادر و فامیلم ارادتمند بشمایند. امام فرمود راست میگوئی منظورت چیست؟
عرضکرد در بازویم برص (پیسی) پیدا شده از خدا بخواه برطرف شود. امام علیه السّلام دست بدعا برداشته گفت: ای خدائی که نابینا و پیسی را خوب میکنی و استخوان پوسیده را زندگی می بخشی این زن را شفا بخش و مورد عفو خویش قرار ده بطوری که اثر مستجاب شدن دعای مرا ببینند. آن زن گفت بخدا قسم از جای حرکت کردم اثری کم یا زیاد از بیماری در من وجود نداشت.
بصائر الدرجات- مفضل بن عمر گفت مقداری پول بوسیله دو نفر از یاران امام علیه السّلام از خراسان فرستادند پیوسته مواظب آن پول بودند تا رسیدند بری یکی از دوستان آن دو کیسه ای محتوی هزار درهم داد که آن را هم تقدیم کنند مرتب از پولها سرکشی میکردند مخصوصا همان کیسه ای که از ری داده بودند بالاخره به نزدیکی مدینه رسیدند یکی از آنها بدیگری گفت بیا نگاه کنیم پولها هست:
پس از بازرسی دیدند کیسه های پول هست جز همان کیسه ای که در ری داده بودند یکی از آن دو گفت خدا کمک کند چه جواب امام صادق را بدهیم.
دیگری در جواب گفت او شخص کریمی است من امیدوارم او بداند ما راست میگوئیم وارد مدینه شدند و خدمت امام رسیدند پول را تقدیم نمودند. امام علیه السّلام پرسید کیسه مرد رازی چه شد. جریان را عرض کردند. فرمود اگر کیسه را ببینید میشناسید؟ گفتند آری.
دستور داد بکنیز خود که فلان کیسه را بیاور کیسه را که دیدند گفتند این
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۱
همان کیسه است فرمود من در دل شب احتیاج بپولی پیدا کردم مردی جنی را که شیعه است فرستادم آن کیسه را برایم آورد.
بصائر- حماد بن عثمان گفت از حضرت صادق شنیدم میفرمود زندیق ها «۱» در سال صد و بیست و هشت ظاهر میشوند چون من در مصحف حضرت فاطمه دیده ام.
توضیح- شاید منظور امام ابن ابی العوجاء و هم فکران او بودند که در وسطهای زندگی حضرت صادق پیدا شدند.
بصائر- ابن ابی حمزه گفت من دست ابا بصیر را گرفته بودم او را میبردم بخانه حضرت صادق بمن گفت صحبت نکن و چیزی نگو رسیدیم بدر خانه حضرت صادق تنحنحی کرد شنیدم حضرت صادق فرمود بکنیز در را باز کن ابو محمّد پشت در است گفت وارد شدیم چراغی در مقابل امام بود کتابی جلو ایشان باز بود یک مرتبه پیکر مرا لرزه گرفت شروع کردم بلرزیدن سر بلند نموده بمن فرمود: تو بزاز هستی؟ گفتم آری فدایت شوم. چادری قهستانی پیش من انداخته فرمود این را بپیچ. من چادر را پیچیدم باز فرمود تو بزاز هستی؟ در آن موقع نگاه در همان کتاب میکرد. لرزه تنم زیاد شد. وقتی خارج شدیم گفتم یا ابا محمّد وضع امشب را در عمرم ندیده بودم.
در خدمت امام جلدی را دیدم که از درون آن کتابی بیرون آورد نگاه بصفحات آن میکرد هر وقت نگاه میکرد لرزه بدن مرا میگرفت ابا بصیر با دست خود بر پیشانی زده گفت وای بر تو چرا آن وقت بمن نگفتی آن نوشته بخدا قسم صحیفه ایست که نام شیعیان در آن است اگر خبر داده بودی تقاضا میکردم اسم ترا نشان دهد.
بصائر- ابن سنان گفت: در مدینه بودیم که داود بن علی از پی معلی بن خنیس فرستاد. و او را کشت. حضرت صادق علیه السّلام یک ماه پیش او نرفت. داود از پی امام
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۲
فرستاد که بیاید ولی ایشان امتناع ورزید. پنج نفر مأمور فرستاد گفت بزور او را بیاورید اگر نیامد سرش را بیاورید.
مأمورین وقتی آمدند امام مشغول نماز بود ما نماز ظهر را با ایشان خوانده بودیم مأمورین گفتند داود بن علی شما را خواسته. فرمود اگر نیایم چه میکنید گفتند بما دستور داده سر شما را ببریم فرمود خیال نمیکنم شما پسر پیامبر را بکشید گفتند این حرفها سر ما نمیشود ما فقط از او اطاعت میکنیم. فرمود برگردید که بنفع دنیا و آخرت شما است. گفتند بخدا نخواهیم رفت مگر شما یا سرتان را ببریم. وقتی متوجه شد که آنها جز کشتن تصمیمی ندارند، دستهای خود را بلند نموده و روی شانه خود گذاشت بعد دستهای خود را گشود و با انگشت سبّابه دعا کرد در بین دعا شنیدیم میگوید
الساعه الساعه.
ناگهان صدای داد و فریاد و ناله ای بلند شد مأمورین گفتند از جای حرکت کن فرمود این فریاد و فغان مربوط به فرمانروای شما است از دنیا رفت یک نفر را بفرستید خبر بیاورد اگر مربوط باو نبود با شما خواهم آمد یک نفر از مأمورین رفت طولی نکشید که برگشت بآنها گفت فرماندار مرد این سر و صدا از خانه اوست مأمورین متفرق شدند.
عرضکردم آقا فدایت شوم چه شد که از دنیا رفت فرمود غلام من معلی بن خنیس را کشت منهم یک ماه پیش او نرفتم از پی من فرستاد که بروم اکنون که تصمیم کشتن مرا داشتند خدا را باسم اعظمش خواندم. خداوند فرشته ای را فرستاد با حربه شکمش را پاره کرده او را کشت عرضکردم آقا چرا دستهای خود را بلند کردید فرمود زاری و تضرع نمودم عرض کردم چرا دو دست را اول جمع کردید بعد گشادید فرمود نوعی تضرع است عرض کردم چرا انگشت را بلند کردید فرمود آن لابه و التماس است.
بصائر- عمر بن یزید گفت شبی در خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم کسی جز من آنجا نبود پای خود را گذاشت در دامن من فرمود پایم را بمال، مالیدم متوجه
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۳
شدم عضله یکی از دو ساقش در اضطراب است تصمیم گرفتم بپرسم امامت بعد از شما بکه میرسد. قبل از سؤال اشاره فرمود امشب چیزی نپرس جواب ترا نمیدهم.
بصائر- اسماعیل بن عبد العزیز گفت حضرت صادق بمن فرمود اسماعیل! مقداری آب برایم در محل وضو بگذار. من رفتم آب را گذاشتم. امام برای وضو داخل وضو خانه شد من با خود گفتم در باره این شخص چه اعتقادی من دارم و او را در چه مرحله ای می بینم (خدائی) ولی او میرود وضو بگیرد.
از محل وضو که بیرون آمد بمن فرمود خانه را نباید زیاد بلند کنی که خراب می شود
اجعلونا مخلوقین و قولوا فینا ما شئتم فلن تبلغوا
ما را آفریده خدا بدانید آنگاه هر چه مایلید در وصف ما بگوئید باز نمیتوانید آن مقام و موقعیتی که داریم توصیف کنید. اسماعیل گفت من میگفتم او خداست و اصرار بر این اعتقاد نیز داشتم.
بصائر- هشام بن احمد گفت خدمت امام صادق رسیدم میخواستم از آن جناب در باره مفضل بن عمر سؤال کنم. امام علیه السّلام در باغ خود بکار اشتغال داشت هوا بشدت گرم بود عرق روی صورتش جاری بود و میریخت بسینه اش. قبل از اینکه من سؤالی کنم فرمود بخدا قسم خوب مردی است مفضل بن عمر. بخدای یکتای بیهمتا خوب مردی است مفضل بن عمر جعفی سی و چند مرتبه این سخن را تکرار کرده فرمود خانواده آنها از پدر و مادر خوب هستند.
بصائر- شهاب بن عبد اللَّه گفت خدمت حضرت صادق رسیدم تا از ایشان سؤالی بکنم فرمود میخواهی بگو چه سؤال داشتی و گر نه من سؤالت را با جواب آن بگویم عرض کردم بفرمائید. فرمود آمدی بپرسی که شخص جنب با کوزه از خم آب بردارد و آب بدستش بخورد چطور است گفتم همین است فرمود اشکالی ندارد باز مایلی سؤال دیگر را بگو و گر نه من بگویم. عرض کردم بفرمائید.
فرمود میخواستی بپرسی که جنب اگر فراموش کند و دست خود را قبل از شستن داخل آب نماید چه صورت دارد. اگر از نجاست بدستش نرسیده بوده اشکالی ندارد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۴
فرمود سؤال دیگر را بگو یا توضیح دهم عرض کردم بفرمائید فرمود میخواستی بپرسی که جنب هنگام غسل قطره ای از آب بدنش در ظرف میریزد یا از روی زمین ترشح بداخل ظرف میکند گفتم صحیح است. فرمود اشکالی ندارد باز گفت میخواهی سؤال دیگرت را توضیح بدهم. عرضکردم بفرمائید. فرمود میخواستی بپرسی که در کنار گودالی از آب مرداری افتاده میتوانم وضو بگیرم یا نه در صورتی که مردار بوی آب را تغییر نداده از آن طرف دیگر وضو بگیر باز میخواستی بپرسی از آب راکد چاه در صورتی که تغییر نکرده باشد و به بو نیامده از آن وضو بگیرم عرضکردم تغییر چگونه است فرمود رنگش زرد شده باشد. هر آبی را که بگویند زیاد است پاک است.
بصائر ص ۶۴ ج ۵- زیاد بن ابی الحلال گفت مردم در باره جابر بن یزید و کارهای عجیب و حدیثهای شگفت انگیز او اختلاف داشتند من خدمت حضرت صادق رفتم تا از او در باره جابر سؤال کنم. قبل از سؤال فرمود خداوند رحمت کند جابر بن یزید جعفی را راستگو بود ولی خدا مغیره بن سعید را لعنت کند دروغ بر ما می بست.
بصائر- عمر بن یزید گفت خدمت حضرت صادق بودم آن جناب در حالت درد و بیمار بود پشت خود را بمن نمود و صورت بطرف دیوار کرد با خودم گفتم نمیدانم از این بیماری خوب می شود یا نه نپرسیدم امام بعد از ایشان کیست در همین فکر بودم که امام روی بجانب من نمود. فرمود آن طور که خیال میکنی نیست من از این بیماری طوری نمیشوم.
بصائر- حسین بن موسی گفت من و جمیل بن دراج و عائذ احمسی برای انجام حج رفتیم عائذ میگفت من سؤالی از حضرت صادق علیه السّلام دارم که مایلم آن را بپرسم هر سه نفر خدمت امام رسیدیم قبل از سؤال فرمود هر کس کارهای واجب دینی را انجام دهد خداوند از او بازخواستی نخواهد کرد در چیزهای دیگر.
ما با چشم اشاره بعائذ کردیم که سؤالت را بگو چیزی نگفت وقتی حرکت کردیم باو گفتیم سؤال تو چه بود؟ گفت جواب آن را شنیدیم، گفت من نمیتوانم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۵
شب زنده دار باشم و شبها نماز نافله بپای دارم. با خود خیال میکردم از این جهت گناهکارم و مرا مؤاخذه خواهند کرد.
بصائر- جعفر بن هارون زیات گفت: اطراف کعبه طواف میکردم چشمم بحضرت صادق افتاد با خود گفتم این همان شخصی است که مردم تابع و پیرو اویند و در باره اش چنین و چنان میگویند. ناگاه دیدم دست روی شانه من گذاشت و بمن فرمود:
«أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ» «۱» بصائر- خالد بن نجیح گفت در خدمت امام صادق نشسته بودم با خود گفتم اینها نمیدانند در مقابل چه شخصی هستند؟
امام علیه السّلام مرا جلو خواند تا در مقابلش نشستم سه مرتبه فرمود فلانی من خدائی دارم که او را میپرستم.
بصائر- عبد اللَّه نجاشی گفت جبه ام از ادرار ترشح شد شک کردم در شب سردی آن را با آب شستم وقتی خدمت امام رسیدم ابتدا فرمود پوست خز را که با آب بشوری خراب می شود.
بصائر- ابو کهمس گفت: در مدینه ساکن منزلی بودم که دخترکی خوشگل آنجا بود خیلی از او خوشم می آمد یک شب بمنزل برگشتم در زدم همان دختر درب را باز کرد من با دست سینه هایش را گرفتم فردا صبح خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم فرمود: ابا کهمس از کاری که دیشب کردی برو پیش خدا توبه کن.
بصائر- مهزم گفت در مدینه منزل شخصی می نشستم که دختری داشت من از او خوشم می آمد یک شب در زدم همین که درب را باز کرد سینه هایش را مالیدم فردا صبح که خدمت حضرت صادق رسیدم فرمود آخرین کاری که دیروز انجام دادی چه بود؟ گفتم من در مسجد بودم. فرمود مگر نمیدانی بدوستی و ولایت ما خانواده نمیرسد کسی که ورع و پرهیزگاری نداشته باشد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۶
بصائر- ابراهیم بن مهزم گفت شبانگاهی برای خواب از خدمت حضرت صادق مرخص شدم و بمنزل خود در مدینه رفتم مادرم نیز با من بود بین من و او سخنی شد من درشتی کردم. فردا صبح بعد از نماز که رفتم خدمت حضرت صادق بدون سابقه فرمود ابا مهزم بمادرت چه کار داشتی آن طور درشتی کردی نمیدانی شکم او محل سکونت تو بود و دامنش گهواره ات و پستانهایش ظرف غذای تو. عرضکردم چرا آقا. فرمود مبادا درشتی کنی.
بصائر- حارث بن حصیره گفت مردی از کوفه بخراسان آمد و مردم را دعوت بامامت حضرت صادق علیه السّلام نمود گروهی پذیرفتند و عده ای منکر شدند دسته سوم از روی پرهیز کاری و ورع متوقف شدند. هر دسته یکنفر را بنمایندگی خدمت آن جناب فرستادند از این سه نفر همان کسی که نماینده دسته سوم یعنی پرهیزگاران بود سخنور آنها بشمار میرفت و حرف میزد یکی از همراهان او کنیزی داشت نماینده دسته سوم در خلوت با او عمل نامشروع کرد. وقتی خدمت حضرت صادق رسیدند همان مرد شروع بصحبت نموده گفت آقا یک نفر از کوفه آمد و مردم را به پیروی از شما دعوت نمود برخی پذیرفتند و گروهی منکر شدند و یک دسته نیز از روی ورع و پرهیز کاری توقف کردند.
فرمود تو از کدام دسته هستی؟ عرضکرد از همان دسته متوقف و پرهیزکار فرمود چرا فلان شب پرهیز کاری نکردی؟ آن مرد دست و پایش بلرزه افتاد.
بصائر- عمار سجستانی گفت عبد اللَّه نجاشی پیرو عبد اللَّه بن حسن بود و از زیدیها بشمار میرفت اتفاقا من و او بمکه رفتیم در مکه او رفت پیش عبد اللَّه بن حسن و من خدمت حضرت صادق. بعد که او را دیدم گفت برای من از حضرت صادق اجازه بگیر خدمتش برسم. بامام علیه السّلام عرضکردم فرمود اجازه بده بیاید.
خدمت آن جناب رسید حضرت صادق از او پرسید چرا فلان روز آن کار را کردی روزی که در خانه شخصی رد شدی از ناودان آب بالای سر تو ریخت پرسیدی این چه بود گفتند نجس است. خودت را با لباس داخل نهر انداختی با اینکه یک
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۷
جامه ات رنگ شده بود بچه ها اطراف ترا گرفتند تو از اجتماع آنها میخندیدی و آنها بر تو میخندیدند.
آن مرد نگاهی بمن نموده گفت چرا کار مرا بحضرت صادق بگوئی؟! گفتم بخدا قسم من چیزی نگفته ام اکنون امام همین جا است صحبت من و ترا میشنود اگر من گفته باشم او میگوید. وقتی از منزل امام خارج شدیم گفت عمار این امام است نه دیگران.
بصائر- شعیب عقرقوفی گفت مردی بوسیله من هزار دینار برای حضرت صادق فرستاد گفت میخواهم مقام آن جناب را با سایر بستگانش تمیز دهی. پنج درهم از این پول بردار و آن را در جیب پیراهنت پنهان کن بجای آن پنج درهم غش دار که ظاهرش نقره است بگذار بعد مقام ایشان را خواهی فهمید.
من پولها را خدمت حضرت صادق آوردم روی زمین ریخت آن پنج درهم را جدا کرد بمن فرمود بگیر پنج درهم خود را و پنج درهم خودمان را بده.
بصائر- صفوان بن یحیی از جعفر بن محمّد بن اشعث نقل کرد که او گفت میدانی چرا ما بامامت حضرت صادق اعتقاد پیدا کردیم با اینکه از این قسمت اطلاعی نداشتیم و در جریان نبودیم. پرسیدم چه بود.
گفت یک روز منصور دوانیقی بپدرم محمّد بن اشعث گفت مایلم یک نفر را پیدا کنی که بتواند ماموریتی که باو میدهم انجام دهد. پدرم گفت تهیه کردم فلان بن مهاجر دائی من است و از عهده این کار برمیآید. گفت او را بیاور.
پدرم دائی خود را آورد منصور باو چند هزار دینار داده گفت بمدینه میروی عبد اللَّه بن حسن و خویشاوندانش را از آن جمله جعفر بن محمّد ملاقات میکنی میگوئی من مردی غریب از اهل خراسانم که در آنجا شیعیان شما زیادند این پولها را برای شما فرستاده اند بهر کدام فلان مبلغ بده وقتی پول را گرفتند بگو من پیک هستم مایلم نوشته ای از شما دست من باشد هر چه داده ام رسید بدهید و امضا کنید.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۸
بمدینه رفت و برگشت پیش منصور رفت پدرم محمّد بن اشعث آنجا بود منصور پرسید چه شد. گفت رفتم و پولها را دادم اینک رسید آن را با خط خودشان آورده ام جز جعفر بن محمّد.
خدمت ایشان رفتم در مسجد پیامبر نماز میخواند با خود گفتم پس از تمام شدن نماز باو خواهم گفت نمازش را زود تمام کرده رو بمن نموده گفت فلانی از خدا بترس و اهل بیت پیغمبر را فریب مده بدوست خود بگو از خدا بپرهیزد و خاندان پیامبر را فریب ندهد اینها تازه از زیر دست دولت مروانیان آسوده شده اند همه محتاجند. عرضکردم آقا این حرفها چیست که میفرمائید مرا کناری کشید آهسته تمام جریان را نقل کرد بطوری که من خیال میکردم او نفر سوم ما بوده و در تمام جریان حضور داشته.
منصور گفت: پسر مهاجر بدان که هر زمانی یکی از اولاد پیامبر واسطه بین خدا و مردم است که تمام جریانها را باو میگویند امروز آن واسطه جعفر بن محمّد است.
جعفر بن محمّد بن اشعث گفت باین دلیل من معتقد بامامت ایشان شدم.
بصائر- ابو عمر دماری گفت مردی خدمت حضرت صادق رسید برادری جارودی «۱» داشت امام پرسید برادرت چطور است؟ گفت وقتی آمدم خوب بود فرمود از نظر دینی چطور است عرضکرد تمام کارهایش خوب است و آدم خیر خواهی است جز اینکه معتقد بامامت شما نیست فرمود بچه علت معتقد بامامت ما نیست؟
عرضکرد میترسد و بواسطه ورع و پرهیز کاری از این اعتقاد خودداری میکند فرمود وقتی پیش او رفتی بگو اگر خیلی پرهیز کاری چرا در شب نهر بلخ پرهیز کاری نکردی. از اعتقاد بامامت جعفر علیه السّلام پرهیز میکنی ولی از انجام آن عمل در شب نهر بلخ نمی پرهیزی؟! گفت رفتم بمنزل او گفتم چه جریانی در شب نهر بلخ بوده. گفت چه کسی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۵۹
بتو خبر داد گفتم حضرت صادق از من پرسید بایشان عرضکردم او بجهت ورع و پرهیز کاری که دارد از اعتقاد بامامت شما خودداری میکند بمن فرمود باو بگو ورع و پرهیزگاریش چه شد در شب نهر بلخ.
برادرش گفت من گواهی میدهم که او ساحر است. گفتم ساکت باش چنین حرفی مگو آنچه میگوئی غلط است. گفت پس از کجا آن جریان را فهمیده با اینکه جز من و خدا و آن کنیز هیچ کس اطلاع نداشت. پرسیدم جریان چه بوده. گفت من از ما وراء النهر خارج شدم کار تجارتم تمام شده بود بجانب بلخ میرفتم مردی با من همسفر بود که بهمراه خود کنیزی زیبا داشت. از نهر بلخ شبانه گذشتیم همسفر من صاحب آن کنیز گفت یا تو اینجا نگهبان وسائل ما باش تا من بروم چیزی تهیه کنم و وسائلی برای آتش افروزی بیاورم و یا من هستم تو برو، گفتم من هستم تو برو. آن مرد رفت ما کنار انبوهی از درخت منزل داشتیم دست کنیز را گرفتم داخل آن درختها با او در آمیختم بعد برگشتیم بجای خود.
بعد صاحبش آمد شب را خوابیدیم بالاخره بعراق رسیدیم هیچ کس جز خدا اطلاع نداشت (بالاخره از آن غلو و زیادروی که در باره حضرت صادق داشت پائین آمد و بامامت ایشان اعتراف نمود.
سال بعد بمکه رفتیم او را خدمت امام بردم. جریان را برایش نقل کرد.
فرمود استغفار کن مبادا دیگر چنین کاری بکنی. و از ارادتمندان آن جناب شد.
بصائر- ابو بصیر گفت مردی از شامیان بر ما وارد شد من امامت حضرت صادق را بر او عرضه داشتم قبول کرد. روزی باحوال پرسی او رفتم در حال مرگ بود گفت ابا بصیر من حرف ترا قبول کردم با بهشت چه کنم؟ گفتم من از جانب حضرت صادق علیه السّلام برای تو بهشت را ضمانت میکنم. آن مرد از دنیا رفت. من خدمت امام علیه السّلام رسیدم قبل از اینکه چیزی بگویم فرمود بهشتی که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۰
ضمانت کرده بودی برای دوست خود بآن رسید.
بصائر- سلیمان بن خالد گفت من و ابو عبد اللَّه بلخی در خدمت حضرت صادق میرفتیم تا بدرخت خرمای خشکی رسیدیم. آن جناب فرمود ای درخت خرمای شنوا و مطیع پروردگار، ما را از آنچه خدا در نهاد تو گذاشته بخوران.
گفت از شاخه های درخت، خرمای رنگارنگ ریخت خوردیم تا سیر شدیم مرد بلخی گفت فدایت شوم آقا کاری که مریم کرد شما انجام دادید!! بصائر- ابو اسامه گفت حضرت صادق علیه السّلام از من پرسید چند سال داری.
گفتم فلان قدر فرمود ابا اسامه عبادت پروردگارت را تجدید کن و توبه بنما. من گریه کردم- فرمود چرا گریه میکنی عرضکردم آقا خبر فوت مرا دادی. فرمود زید مژده باد ترا که تو از شیعیان مائی و اهل بهشتی.
بصائر- خالد بن نجیح گفت عرض کردم بحضرت صادق علیه السّلام که دوستان ما از کوفه آمده اند میگویند مفضل حالش خوب نیست آقا برایش دعا بفرمائید فرمود راحت شد. این سخن بعد از سه روز از درگذشت مفضل بود.
بصائر- ج ۶ ص ۷۳- ابا بصیر گفت حضرت صادق علیه السّلام از من پرسید حال ابو حمزه چطور است عرضکردم آقا وقتی آمدم خوب بود. فرمود وقتی برگشتی سلام مرا باو برسان بگو در فلان روز از فلان ماه خواهد مرد.
ابو بصیر گفت عرضکردم آقا ما باو علاقه داشتیم از شیعیان شما است فرمود راست میگوئی ولی آنچه نزد ما است برایش بهتر است. عرضکردم آقا هر کس شیعه شما باشد؟! فرمود در صورتی که از خدا بترسد و مراقب او باشد و اطراف گناه نگردد اگر چنین بود با ماست در درجه خودمان.
ابو بصیر گفت برگشتم چیزی نگذشت که ابو حمزه در همان تاریخی که امام فرموده بود از دنیا رفت.
بصائر- میسر گفت حضرت صادق فرمود میسر خدا عمرت را افزایش داد چکار میکنی؟ گفت من بچه بودم بمزدوری میرفتم روزی پنج درهم اجرت کار
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۱
خود را بدائیم میدادم.
بصائر- زید شحام گفت رفتم خدمت حضرت صادق بمن فرمود عبادت را از سر بگیر و توبه کن عرضکردم آقا خبر مرگ بمن میدهید فرمود زید آنچه نزد ما است برای تو بهتر است تو از شیعیان مائی عرضکردم آقا آیا ممکن است من از شیعیان شما باشم؟! فرمود بلی تو از شیعیان ما هستی صراط و میزان حساب شیعیان بدست ما است بخدا قسم من بشما از خودمان مهربانترم و گوئی می بینم تو و رفیقت را در بهشت.
بصائر- ابو بصیر گفت حضرت صادق بمن فرمود مایلی با چشم آسمان را ببینی؟ عرضکردم آری. (در آن موقع ابا بصیر کور بوده) دست بر چشم من کشید آسمان را دیدم.
بصائر ج ۶ ص ۷۵- ابو بصیر گفت با حضرت صادق بحج رفتم در طواف عرضکردم یا ابن رسول اللَّه خداوند این مردم را می آمرزد فرمود این جمعیت که می بینی بیشترشان میمون و خوکند. عرضکردم ممکن است ببینم. امام چند کلمه فرمود آنگاه دست بر چشم من کشید دیدم همه میمون و خوک هستند. بوحشت افتادم. باز دست کشید آنها را بصورت اولی دیدم.
فرمود ابا بصیر شما در بهشت میخرامید در جهنم از شما جستجو میکنند هیچ کدامتان را آنجا نمی یابند. بخدا قسم در جهنم سه نفر از شما نخواهید رفت نه بخدا دو نفر نه بخدا یک نفر هم نخواهد رفت.
بصائر- ابو بصیر گفت من از پیکر امام و شانه هایش جستجو می کردم فرمود مایلی مرا ببینی عرضکردم آری فدایت شوم. دست بر روی چشم من کشید چشمم باز شد جمالش را دیدم. فرمود اگر بین مردم شهرت نمی یافت ترا همین طور بینا میگذاشتم ولی این کار صحیح نیست باز دست روی چشمم کشید مثل اول شدم.
بصائر- جمیل بن دراج گفت خدمت امام ششم علیه السّلام بودم زنی داخل شده گفت بچه ام را در لحاف مرده گذاشتم و خدمت شما آمدم. فرمود شاید نمرده باشد برگرد برو بخانه غسل کن و دو رکعت نماز بخوان بگو
«یا من وهبه لی و لم یک شیئا جدد لی هبته»
ای خدائی که بچه را از هیچ بمن دادی اکنون دو مرتبه او را
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۲
برگردان، بعد او را تکان بده ولی به هیچ کس جریان را نگو. آن زن رفت برگشت گفت بچه را حرکت داد شروع کرد بگریه کردن.
بصائر- داود بن کثیر رقی گفت یکی از دوستان ما برای انجام حج بمکه رفت خدمت حضرت صادق رسیدم. عرضکردم آقا پدر و مادرم فدایت شوند زنم فوت شد تنها مانده ام. فرمود دوستش داشتی. عرضکرد بلی فدایت شوم.
فرمود وقتی برگردی بمنزل خود او مشغول غذا خوردن است گفت از مکه برگشتم وارد منزل شدم دیدم نشسته غذا میخورد.
مناقب- در همین خبر از داود نقل میکند که وقتی وارد شدم دید ظرفی پر از خرما و کشمش در مقابل اوست.
بصائر- داود بن قاسم گفت در خدمت حضرت صادق بودیم آن جناب برخورد بمحمد و علی فرمود ابا هاشم این دو مرد از برادران دینی تو هستند؟ عرضکرد بلی در همین مسیر برخوردیم بمردی از فرزندان اسحاق بن عمار. فرمود ابو هاشم! این یکی از برادران تو نیست.
بصائر- عمار ساباطی گفت حضرت صادق بمن فرمود
عمار ابو مسلم فظلله و کساه فکسحه بساطورا
عرضکردم آقا من کسی را ندیده ام که لهجه نبطی «۱» را باین شیرینی و فصاحت صحبت کند. فرمود عمار! هر زبانی را همین طور صحبت میکنم.
بصائر- عامر بن علی جامعی گفت بحضرت صادق عرضکردم فدایت شوم ما ذبیحه اهل کتاب را میخوریم نمیدانم آنها موقع کشتن بسم اللَّه میگویند یا نه.
فرمود وقتی شنیدید نام خدا را بردند بخورید. میدانی وقتی حیوانی را میخواهند بکشند چه میگویند. عرضکردم نه. شروع کرد بخواندن مانند یک یهودی با سرعت فرمود این طور دستور داده اند که بخوانند. عرضکردم آقا اجازه میدهی بنویسم آن را فرمود بنویس:
نوح أیوا ادینوا یلهیز ما لحوا عالم أشرسوا أو رضوا
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۳
بنوا [یوسعه] موسق ذعال اسحطوا.
بصائر- اسماعیل بن مهران از مردی اهل بیرما نقل کرد که گفت خدمت حضرت صادق بودم خداحافظی کرده رفتم وقتی رسیدم باعوص (در چند میلی مدینه است) یادم آمد که میخواستم در باره تخم مرغ آبی سؤال کنم. برگشتم اطاق پر از جمعیت بود همین که خواستم بپرسم فرمود
(یابت)
تخم
(دعانا میتا)
مرغ آبی
«بناحل»
نخور.
بصائر- احمد بن محمّد بن ابی نصر از مردی که اهل جسر بابل بود نقل کرد که گفت در ده ما مردی بود مرا آزار میکرد و میگفت رافضی و دشنام میداد او را مردم میمون ده مینامیدند یک سال بمکه رفتیم خدمت حضرت صادق رسیدم بدون سابقه فرمود
«قوفه ما نامت»
یعنی میمون ده مرد عرض کردم فدایت شوم چه وقت؟! فرمود هم اکنون.
آن روز و ساعت را یادداشت کردم وقتی بکوفه رسیدم برادرم را دیدم از او پرسیدم کی زنده است و که مرده گفت «قوفه ما نامت» بزبان نبطی یعنی میمون ده مرده پرسیدم چه وقت. گفت فلان روز. مطابق بود با همان وقتی که حضرت صادق فرموده بود.
اختصاص- مسمع کردین گفت خدمت حضرت صادق بودم اسماعیل فرزندش نیز حضور داشت که ما در آن موقع او را امام بعد از پدرش میدانستیم.
در ضمن یک جریان طولانی گفت از مردی شنیدم که حضرت صادق مطلبی فرموده بر خلاف تصور ما در مورد امامت اسماعیل. من پیش دو نفر از اهالی کوفه که اسماعیل را امام می دانستند رفتم و جریان را بآنها گفتم یکی از آنها گفت شنیدم مطیع امام خود هستم و راضی هستم باین امر.
آن دیگری گریبان خود را چاک زده گفت نه بخدا نمیشنوم و اطاعت نمیکنم و راضی نیستم مگر از خود امام بشنوم. بطرف خانه حضرت صادق رفت منهم از پی او رفتم بدر خانه که رسیدیم اجازه خواستیم بمن اجازه داد قبل از او
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۴
وارد شدم. بعد باو اجازه داد وقتی وارد شد فرمود فلانی میخواهی برای هر کدام از شماها یک نامه خصوصی بفرستند و آنچه فلانی گفت درست است.
گفت من دلم میخواهد از شما بشنوم. فرمود فلانی (منظورش حضرت موسی ابن جعفر بود) امام تو است بعد از من هر کس ادعای امامت کند دروغگو است.
در این موقع من متوجه آن مرد کوفی شدم که زبان نبطی را خوب میدانست بمن گفت (ذرقه) حضرت صادق فرمود (ذرقه بزبان نبطی یعنی تحویل بگیر بله تحویل بگیر ما از خدمت امام مرخص شدیم.
بصائر- حضرت صادق علیه السّلام فرمود یکی از غلامان خود در ناراحتی که از او داشت اگر این کار را ترک نکنی ترا مثل الاغ میزنم. عرضکرد آقا مثل الاغ زدن چگونه است؟ فرمود وقتی نوح علیه السّلام از هر نوع یک جفت داخل کشتی نمود الاغ را خواست سوار کند اما او از سوار شدن امتناع کرد یک شاخه خرما برداشت فقط یکی باو زده گفت
«عبسا شاطانا»
یعنی داخل شو شیطان! بصائر- ابراهیم کرخی گفت خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم فرمود کجای کرخ می نشینی. عرضکردم در محله شادروان. فرمود محله قطفتا را میشناسی؟
امیر المؤمنین علیه السّلام وقتی به نهروان رفت در قطفتا وارد شد اهالی بادوریا جمع شده خدمتش آمدند شکایت از زیادی مالیات نمودند با لهجه نبطی صحبت کرده گفتند همسایه های ما با اینکه زمین زیادتری در اختیار دارند خراج آنها کمتر از ما است آن جناب بلهجه نبطی فرمود:
رعرر و ظأمن عودیا
. معنی اینست که بسا از رجزهای «۱» کوچک که بهتر است از رجزهای بزرگ.
بصائر- فیض بن مختار در حدیث مفصلی راجع بامامت حضرت موسی بن جعفر نقل کرد که حضرت صادق فرمود این امام تو است که سؤال میکردی (موسی بن جعفر) علیه السّلام اکنون حرکت کن و اقرار بحق او بنما. من از جای حرکت کردم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۵
و دست و سرش را بوسیدم و آن جناب را دعا کردم. حضرت صادق فرمود ولی هنوز اجازه این کار را باو نداده اند.
عرضکردم فدایت شوم این جریان را بکسی نگویم؟ فرمود بخانواده و فرزندانت و دوستان همراهت. اتفاقا خانواده و فرزندانم همراهم بودند و از دوستانم یونس بن ظبیان نزد ما بود جریان امامت موسی بن جعفر علیه السّلام را بآنها گفتم همه شاد شدند و خدا را ستایش کردند.
یونس بن ظبیان گفت من باید از خود ایشان بشنوم فوری رفت. من نیز از پی او رفتم او جلوتر از من داخل شد همین که نزدیک درب رسیدم شنیدم حضرت صادق میفرماید جریان همان است که فیض بتو گفته (رزقه رزقه). گفت بسیار خوب قبول کردم. رزقه بزبان نبطی یعنی آن را داشته باش.
بصائر- یونس بن ظبیان گفت از حضرت صادق شنیدم میفرمود اول فتنه ای که برای موسی بن عمران بر انگیخته شد در مرج دانق که محلی است در شام بود و برای عیسی مسیح در حران و برای امیر المؤمنین در نهروان و برای قائم ما در دسکره دسکره الملک. بعد بزبان نبطی فرمود:
کیف مالح دیر بیرما
یعنی دسکره محلی است نزدیکی دیر بیرما که وطن یونس بن ظبیان آنجا بود.
مناقب- محمّد بن احمد از حضرت صادق نقل کرد که گروهی از اهل خراسان خدمت آن جناب رسیدند قبل از اینکه سؤال کنند فرمود:
من جمع مالا من مهاوش اذهبه اللَّه فی نهابر.
خراسانیان عرضکردند آقا ما نفهمیدیم چه فرمودید (چون بزبان عربی آشنا نبودند) بزبان ایرانی فرمود
«از باد آید بدم بشود)
«۱». بصائر- فرقد گفت خدمت حضرت صادق بودم غلامی غیر عربی را از پی کاری فرستاد وقتی برگشت نمیتوانست خوب صحبت کند جوابی که آورده بود طور دیگری جلوه میداد من با خود گفتم حالا امام عصبانی خواهد شد. باو فرمود بهر
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۶
زبانی میخواهی صحبت کن من می فهمم.
بصائر- فضل بن یسار از حضرت صادق نقل کرد که در خدمت ایشان بودم کبوتر نر برای ماده بغبغو کرد. امام فرمود میدانی چه میگوید؟ گفتم نه. فرمود میگوید همسرم! کسی را خدا نیافریده که محبوبتر باشد نزد من از تو مگر این آقا و مولای ما جعفر بن محمّد علیه السّلام.
عبد اللَّه بن فرقد گفت ما با حضرت صادق علیه السّلام بجانب مکه میرفتیم بسرف «۱» که رسید کلاغی رو بروی امام شروع کرد بغارغار. فرمود از گرسنگی بمیری هر چه تو بدانی ما هم میدانیم جز اینکه ما خداشناس تر از تو هستیم. عرضکردم آقا چیزی میگفت؟ فرمود آری. شتری در عرفات سقط شده.
بصائر- یکی از اصحاب نقل کرد که یک قمری در خانه حضرت صادق صدا میکرد فرمود میفهمید چه میگوید گفتم نه. فرمود میگوید گم کردم شما را. ولی ما از قبل از اینکه او ما را گم کند او را گم خواهیم کرد دستور داد کبوتر را بکشند.
بصائر- بیاع زطی گفت در باغ حضرت صادق علیه السّلام بودیم با چند نفر. گنجشک ها شروع بخواندن کردند فرمود میدانید چه میگویند! گفتیم نه ما نمی فهمیم فرمود:
میگویند: خدایا ما آفریده تو هستیم باید از روزی تو بخوریم خدایا ما را آب و دانه ده.
بصائر- سلیمان بن خالد گفت در خدمت حضرت صادق بودیم ابو عبد اللَّه بلخی نیز حضور داشت ناگاه یک آهو پیش آمد و با صدای مخصوص خود صدا زد و دم میجنبانید. امام فرمود انجام میدهم ان شاء اللَّه.
آنگاه روی بما نموده فرمود فهمیدید آهو چه میگفت؟ عرضکردم خدا و پیامبر و پسر پیامبر میدانند. فرمود شکایت میکند که یکی از اهل مدینه دامی نهاده و ماده او را گرفته است که دو برّه دارد هنوز قدرت چریدن ندارند از من درخواست کرد که ماده اش را بگیرم و آزاد کنم و ضامن شد که وقتی بچه هایش را شیر داد آماده
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۷
چریدن شدند او را برگرداند پیش صیاد.
من آهو را قسم دادم گفت از ولایت شما اهل بیت پیامبر بیزار باشم اگر این کار را نکنم. منهم این کار را برای او خواهم کرد ان شاء اللَّه ابو عبد اللَّه بلخی گفت رفتار سلیمان را انجام میدهید.
اختصاص- حسین بن ثویر گفت ما چند نفر خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودیم. فرمود گنجینه های زمین و کلیدهای آن در اختیار ما است اگر بخواهم با یک پا اشاره کنم هر چه درون زمین است خارج شود، خارج خواهد شد.
در این موقع با یک پای مبارک خود خطی کشید زمین شکافته شد بعد با دست شمش طلائی باندازه یک وجب از درون زمین برداشت و فرمود تماشا کنید و با چشم خود خوب دقت نمائید که جای شکی باقی نماند. سپس فرمود نگاه کنید بزمین، نگاه کردیم شمش های طلای فراوانی برهم انباشته داخل زمین بود و میدرخشید.
یکی از دوستان عرضکرد آقا فدایت شویم این قدرت بشما داده شده با اینکه شیعیان شما محتاجند. فرمود خداوند بزودی برای ما و شیعیانمان دنیا و آخرت را جمع خواهد کرد و آنها را داخل بهشت برین مینماید و دشمنان ما را درون جهنم.
اختصاص- حفص بن ابیض تمار گفت خدمت امام صادق علیه السّلام بودم در آن روزهائی که معلی بن خنیس را بدار آویخته بودند. بمن فرمود ابا حفص! من بمعلی بن خنیس امری کردم که مخالفت نمود از همین جهت مبتلا برنج و مرارت شمشیر شد.
روزی او را محزون و اندوهناک دیدم. گفتم چیست چرا ناراحتی مثل اینکه بیاد زن و بچه و خانه و زندگیت افتاده ای. گفت بلی. گفتم جلو بیا.
نزدیک من آمد دست بچشم او مالیدم وقتی چشم باز کرد گفتم کجا هستی گفت داخل خانه خودم اینها زن و بچه من هستند. من خود را از آنها پنهان
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۸
کردم و معلی را رها کردم تا خوب زن و بچه خود را ببیند بطوری که از نظر جنسی نیز از زن خود بهره گرفت بعد او را صدا زده گفتم نزدیک بیا دست بر- چشم او مالیدم. گفتم کجا هستی گفت در مدینه خانه شما.
باو گفتم معلی! ما کارهای شگفت انگیز و اسراری داریم که هر کس حفظ نماید خدا دین و دنیای او را حفظ میکند. معلی مبادا بواسطه فاش کردن اسرار ما خود را اسیر دست مردم کنید که اگر مایل بودند قبول کنند و گر نه شما را بکشند. معلی! هر کس حدیث دشوار ما را پنهان کند خدا آن حدیث را بصورت نوری در پیشانی او قرار میدهد و در میان مردم دارای عزت میگردد. و هر که افشا کند طعمه شمشیر میگردد یا بزندان خواهد افتاد. معلی! بدان ترا خواهند کشت آماده باش.
اختصاص- ابن جبله گفت سؤالی از حضرت صادق علیه السّلام نمودم فرمود آن دریاچه ما بین بصری تا صنعاء است مایلی آن را به بینی؟ عرضکردم آری فدایت شوم. دست مرا گرفت و از مدینه خارج نمود با پای خود بزمین زد چشمم افتاد بنهری که در جریان است عرض آن دیده نمیشود مگر همان محلی که ما ایستاده بودیم که شبیه جزیره بود.
نگاه کردم از یک طرف آبی سفیدتر از برف جاری بود در طرف دیگر شیری سفیدتر از برف جریان داشت و در وسط شرابی یاقوت رنگ میرفت خوشرنگ تر از آن شراب ندیده بودم که بین شیر و آب در جریان بود عرضکردم آقا فدایت شوم این نهر از کجا جاری می شود و ابتدایش کجا است؟ فرمود این همان چشمه هائی است که خداوند در قرآن ذکر نموده که در بهشت جاری است چشمه ای از آب و دیگری از شیر و چشمه سوم از شراب در همین نهر جاری است در دو طرف درختهای سرسبز و خرمی بود که حوریه ها بر آن بودند مویهای زیبائی داشتند که مانند آنها ندیده بودم.
در دست هر کدام ظرفی بود که در دنیا چنان ظرفی نیست امام نزدیک یکی از
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۶۹
آنها رفت اشاره کرد که آب بدهد برای آب برداشتن خم شد دیدم درخت نیز با او خم گردید ظرف را آب نمود و تقدیم امام کرد ایشان آشامیدند باز بدست او داد برای مرتبه دوم خم شد تا آب بردارد درخت نیز خم شد آب برداشت بدست امام داد ایشان بمن دادند آشامیدم، آبی روان تر و لذیذتر از آن ندیده بودم بوی مشک میداد بظرف نگاه کردم سه رنگ مایع در آن بود عرض کردم چنین چیزی تا امروز ندیده بودم. خیال نمیکنم همین طور که میبینم باشد.
فرمود این یک قسمت کمی است که خداوند برای شیعیان ما آماده نموده وقتی مؤمن از دنیا برود روحش بجانب همین نهر می آید در همین باغستانها است و از این آشامیدنیها استفاده میکند.
ولی دشمن ما وقتی از دنیا برود روح او در وادی برهوت است پیوسته در عذاب خواهد بود از زقوم و حمیم می آشامد بخدا پناه برید از این سرزمین.
اختصاص- ابو بصیر گفت خدمت حضرت صادق بودم با مردی خراسانی صحبت میکرد بلهجه ای که من نمی فهمیدم. بعد صحبت آن جناب منتهی بچیزی شد که فهمیدم. فرمود: بابا بزن بزمین. ناگاه دیدم در دو طرف این زمین اسب سوارانی هستند که گردن روی قربوس زین نهاده اند. امام صادق فرمود اینها از اصحاب قائم (عج) هستند.
اختصاص- حسن بن عطیه گفت حضرت صادق در صفا ایستاده بود. عباد بصری عرضکرد حدیثی از شما شنیده ام صحیح است یا نه. فرمود چیست؟ عرض کرد فرموده ای مقام مؤمن از این بنیان با ارزشتر است فرمود بله من گفته ام اگر مؤمن باین کوهها بگوید بیائید می آیند دیدم ناگاه کوهها از جای حرکت کرده اند امام علیه السّلام فرمود سر جای خود باشید من شما را اراده نکردم.
اختصاص- جابر گفت از حضرت باقر پرسیدم معنی این آیه را وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ «۱» من بزمین نگاه میکردم دست بجانب
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۰
آسمان بلند نمود فرمود سر بردار همین که سر بلند نمودم دیدم سقف باز شده و چشمم بنوری خیره کننده افتاد فرمود ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را چنین دیده فرمود سرت را پائین بیانداز سر بزمین انداختم باز فرمود بلند کن همین که بلند کردم دیدم سقف بحالت اولیه برگشته دست مرا گرفت و از خانه بیرون برد مرا داخل اطاق دیگری کرد آن لباسهائی که داشت بیرون آورد جامه دیگر پوشید فرمود چشم خود را ببند. چشم فرو بستم فرمود باز کن. ساعتی گذشت آنگاه فرمود میدانی کجا هستی گفتم نه. فرمود تو در آن ظلماتی هستی که ذو القرنین طی کرد.
عرضکردم آقا اجازه میدهی چشم بگشایم فرمود بگشا ولی چیزی نمیبینی چشم گشودم در یک تاریکی بودم که جای پایم را نمیدیدم مقداری رفت آنگاه فرمود میدانی کجا هستی؟ گفتم نه. فرمود تو کنار چشمه حیاتی هستی که خضر از آن آشامید. رفتیم تا از آن عالم گذشتیم و بعالم دیگر رسیدیم در آن سیر نمودیم بنا و خانه های آن و مردمش مانند عالم ما بود. باز بعالم سوم رفتیم مانند اوّلی و دوّمی تا به پنج عالم رفتیم آنگاه فرمود اینها ملکوت زمین است که ابراهیم آنها را ندید «۱» او ملکوت آسمانها را که دوازده عالم بود مشاهده کرد هر عالمی شبیه همان عالمی بود که دیدی هر کدام از امامها از دنیا بروند در یکی از این عوالم ساکن میشوند تا برسد بقائم که او ساکن همین عالم ما خواهد شد.
بعد فرمود چشم ببند همین که چشم فرو بستم دست مرا گرفت ناگاه دیدم در همان خانه ای که از آن خارج شدیم هستم آن لباسها را بیرون آورد و لباسهای خود را پوشید، برگشتیم بسخن اول عرضکردم آقا از روز چقدر گذشته. فرمود:
سه ساعت.
بصائر- ابو بصیر گفت خدمت حضرت صادق بودم با پای خود بزمین زد
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۱
دریائی نمودار شد که در آن کشتیهائی از نقره بود من و ایشان سوار یک کشتی شدیم تا رسیدیم بمحلی که خیمه هائی از نقره برپا بود داخل آنها شد و خارج گردید بمن فرمود دیدی خیمه اولی که داخل شدم. گفتم آری فرمود آن خیمه پیامبر است دیگر خیمه امیر المؤمنین سومی خیمه فاطمه علیها السّلام چهارم خیمه خدیجه پنجم خیمه امام حسن ششم خیمه حضرت حسین هفتم خیمه علی بن الحسین هشتم خیمه پدرم و نهم خیمه من هر یک از ما بمیرد در یکی از این خیمه ها ساکن می شود.
اختصاص- معلی بن خنیس گفت خدمت حضرت صادق برای کاری رفته بودم فرمود چرا افسرده هستی عرضکردم شنیده ام در عراق وبا آمده دلم بجانب زن و بچه ام پرواز کرده. فرمود صورت خود را برگردان. صورت برگرداندم. فرمود داخل خانه شو.
وارد خانه شدم تمام خانواده ام از کوچک و بزرگ حضور داشتند. خانه ام همان وضع سابق را داشت از خانه بیرون آمدم فرمود صورت خود را برگردان نگاه کردم چیزی ندیدم.
بصائر- مفضل گفت بین حضرت صادق و بنی امیه اختلافی بود در موضوعی حضرت صادق وارد مرکز حکومتی شد حاکم با اعتراض بدربانان گفت چه کسی اجازه داد این شخص وارد شود گفتند بخدا قسم ما کسی را ندیدیم.
بصائر- سلیمان بن خالد نقل کرد که ابو عبد اللَّه بلخی در سفری خدمت حضرت صادق بود امام فرمود نگاه کن ببین در این محل چاهی می بینی بلخی بطرف راست و چپ جستجو کرده بازگشت گفت ندیدم. باز فرمود برگرد برای مرتبه دوم بازگشت.
امام علیه السّلام با صدای بلند فرمود ای چاه پنهان شنوا و مطیع خدا ما را سیراب کن از آنچه خداوند در تو نهاده آبی بس پاکیزه و خوشگوار و صاف و شیرین بیرون آمد.
بلخی عرضکرد آقا راه و روش موسی است که در اختیار شما گذاشته شده.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۲
در کتاب نوادر علی بن اسباط مینویسد: محمّد بن معروف همدانی که صد و بیست سال داشت گفت:
در حیره خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم در موقع حکمرانی سفاح. دیدم مردم چنان اطرافش را گرفته اند که مرا چاره ای نیست تا بتوانم خدمتش برسم سه روز بهمین وضع گذشت در روز چهارم خود آقا مرا مشاهده فرمود دیگر اطرافش خلوت شده بود مرا پیش خواند رفت بطرف قبر امیر المؤمنین علیه السّلام.
در بین راه ادرار بی اختیارش کرد از جاده منحرف شد بیک کناری با دست شن ها را یکطرف نمود آبی خارج شد از آن آب وضو گرفت برای نماز آنگاه دو رکعت نماز خواند بعد شروع کرد بدعا کردن. قسمتی از دعایش این بود:
«خدایا مرا از آنهائی که جلو افتادند و گمراه شدند قرار مده و نه از آنهائی که عقب ماندند- و منکر شدند خدایا مرا از دسته میانه رو قرار ده.
بعد براه افتاد من نیز در خدمت ایشان بودم. فرمود دریا همسایه ندارد «۱» پادشاه دوست ندارد- سلامتی را نمیتوان قیمت نمود- چقدر اشخاص هستند که در نعمت بسر میبرند ولی متوجه نیستند.
سپس فرمود چنگ بزنید به پنج چیز. در جستجوی بهترین راه در زندگی باشید و زندگی را بر خود سهل و آسان بگیرید. و با حلم و شکیبائی خود را بیارائید. و از دروغ بپرهیزید و پیمانه و ترازو را کم و کاست ندهید.
سپس فرمود. فرار باید کرد فرار وقتی که عرب افسار گسیخته شود و عبور از بیابان حجاز ممنوع گردد و مانع انجام وظیفه شوند.

فرمود فریضه حج را انجام دهید قبل از اینکه نتوانید انجام دهید. با انگشت ابهام اشاره بجانب قبله نموده فرمود در این طرف بیش از هفتاد هزار نفر کشته می شوند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۳
علی بن حسن راوی حدیث گفت از کاروانیان و غیر آنها بهمین مقدار کشته شدند. در همین خبر حضرت صادق میفرماید بی شک و تردید از آل محمّد مردی قیام خواهد کرد که پرچم سفیدی بدست دارد.
علی بن حسن گفت: قبیله بنی رواس در سال دویست و پنجاه اجتماع نمودند برای نماز در مسجد جامع پرچمی از عمامه سفید بر نیزه ای کرده بودند و بدست محمّد بن معروف بود در موقع خروج یحیی بن عمر.
در همین خبر امام میفرماید فرات شما خشک می شود. همین طور نیز شد.
باز فرمود: بر شما مسلط میشوند گروهی که چشم های ریز دارند شما را آواره میکنند و از خانه های خود بیرون مینمایند.
علی بن حسن راوی حدیث گفت کیجور با ترکها آمدند و مردم را از خانه های خود بیرون کردند.
حضرت صادق فرمود: درندگان بخانه شما حمله می کنند. علی بن حسن گفت چنین شد که درندگان حمله بخانه های ما نمودند.
فرمود مردی سفید پوست با سبیلهای بلند خروج میکند برای او صندلی میگذارند جلو خانه عمر بن حریث مردم را دعوت میکند به بیزاری از علی بن ابی طالب علیه السّلام و گروهی از مردم را میکشد و در همان روز کشته می شود.
علی بن حسن گفت این را نیز به چشم خود دیدم.
مناقب- سعد اسکاف گفت روزی خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم مردی از کوهستان هدایا و تحفه هائی آورد در بین تحفه های او یک خیک گوشت حیوانات وحشی را قرمه کرده بود. حضرت صادق علیه السّلام آنها را روی زمین ریخت فرمود اینها را ببر بده به سگها.
آن مرد عرض کرد برای چه؟ فرمود اینها حلال نیست. عرض کرد از مرد مسلمانی خریده ام که گفت پاک و حلال است.
امام علیه السّلام آنها را داخل خیک نموده سخنی فرمود که نفهمیدم چه بود.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۴
به آن مرد فرمود حالا بردار ببر داخل این اطاق، آن مرد گوشتها را برد داخل اطاق شنید قرمه ها میگویند مثل ما را امام و اولاد پیامبران نباید بخورند چون بدستور اسلام کشته نشده ایم آن دو خیک را برداشته بیرون آمد.
امام فرمود چه گفتند. عرض کرد هر چه شما فرمودی این گوشتها نیز همان را گفتند که تذکیه نشده اند.
امام صادق فرمود: حالا فهمیدی ابا هارون که امام چیزهائی میداند که مردم نمیدانند. خیک قرمه را بیرون برده پیش سگی انداخت.
مناقب و خرایج- عبد اللَّه بن یحیی کاهلی گفت: حضرت صادق فرمود:
وقتی درنده ای را به بینی چه میگوئی؟! گفتم: نمیدانم. فرمود: هر وقت درنده ای دیدی در روبروی او آیه الکرسی را بخوان و او را قسم بخدا و حضرت محمّد و حضرت سلیمان بن داود و حضرت علی امیر المؤمنین و پیشوایان بعد از او بده. این کار را بکنی بتو کاری نخواهد داشت.
عبد اللَّه کاهلی گفت: رفتم بکوفه با پسر عمویم بطرف دهی رفتیم ناگاه در بین راه درنده ای با ما روبرو شد من آیه الکرسی را روبرویش خواندم و او را قسم بخدا و محمّد مصطفی و سلیمان بن داود و امیر المؤمنین و ائمه بعد از او دادم که از سر راه ما برو ما را اذیت نکن ما بتو کاری نداریم.
دیدم سر بزیر انداخت و دم خویش را وسط دو پا انداخت و براه خود ادامه داد و از همان جا که آمده بود برگشت.
پسر عمویم گفت: تا کنون مثل این سخن ترا نشنیده بودم.
گفتم: این دستور را حضرت صادق علیه السّلام فرموده.
گفت: گواهی میدهم که او امام واجب الاطاعه است با اینکه پسر عمویم هیچ اطلاعی از امامت نداشت.
سال بعد خدمت حضرت صادق رسیدم جریان را عرض کردم فرمود تو خیال
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۵
میکنی من شاهد حال شما نیستم اگر چنین خیال کنی اشتباه کرده ای فرمود مرا با هر دوستی یک گوش شنوا و یک چشم بینا و زبان گویا است.
فرمود بخدا قسم من آن درنده را از شما رد کردم دلیل آن اینست که شما در بیابان کنار نهر بودید. اسم پسر عمویت نوشته است نزد ما او از دنیا نخواهد رفت بدون اعتراف بامامت.
بکوفه برگشتم فرمایش امام را به پسر عمویم گفتم خیلی خوشحال شد و زیاد مسرور گردید امام شناس بود تا از دنیا رفت.
مناقب و خرایج- ولید بن صبیح گفت: شبی خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم. شخصی درب منزل را زد. بکنیز فرمود ببین کیست؟ رفت و برگشت گفت عمویت عبد اللَّه بن علی است. گفت: بگو بیاید. بما فرمود شما داخل اطاق بروید داخل یک اطاق رفتیم صدای حرکت شخصی را حس کردیم و خیال کردیم یکی از بانوان امام باشد بهم چسبیدیم.
وقتی عبد اللَّه بن علی وارد شد هر چه توانست بامام بد گفت او رفت ما بیرون آمدیم امام شروع کرد از همان جائی که حدیثش مانده بود به ادامه دادن: یک نفر از ماها گفت: آقا هیچ کس این طور ناسزا بکسی نمیگوید ما تصمیم داشتیم بیائیم بیرون و جواب او را بدهیم. فرمود نه شما بین ما دخالت نکنید قدری از شب گذشت باز درب را کوبیدند بکنیز فرمود برو ببین کیست؟ رفت و برگشت گفت عمویت عبد اللَّه بن علی است.
باز فرمود بروید بهمانجا که بودید بعد اجازه ی ورود باو داد داخل شد در حالی که با شدت گریه میکرد میگفت:
پسر برادر مرا ببخش از من درگذر خدا از تو بگذرد و فرمود خدا تو را بیامرزد عموجان تو را چه می شود؟ گفت: همین که بخواب رفتم دو نفر مرد سیاه پوست بمن حمله نمودند و بازوان مرا بستند یکی از آنها بدیگری گفت: او را ببرید بطرف آتش مرا بردند بحضرت رسول برخوردم. عرض کردم یا رسول اللَّه
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۶
دیگر نمی کنم دستور داد مرا رها کنند رهایم کردند ولی هنوز بازوانم از شدت ریسمان بستن درد می کند.
امام علیه السّلام فرمود: وصیت خود را بکن عرض کرد چه وصیت بکنم مالی که ندارم با زن و بچه زیاد و قرضی که دارم فرمود قرضت را من میپردازم و زن و بچه ات را جزء خانواده خود قرار خواهم داد وصیت نمود.
ما هنوز از مدینه خارج نشده بودیم که از دنیا رفت و خانواده او را امام صادق جزء خانواده خود قرار داد و قرضش را پرداخت و دخترش را به ازدواج پسر خود در آورد.
مناقب- حسین بن ابی العلا گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم مردی با غلام آن مرد آمده از بد اخلاقی زن خود شکایت کرد امام علیه السّلام فرمود او را بیاور. وقتی آمد باو فرمود چرا شوهر خود را اذیت میکنی؟ گفت خدا او را چنان و چنین کند.
امام فرمود اگر بر همین وضع بمانی سه روز دیگر زنده نخواهی ماند.
زن در پاسخ گفت: بهتر، من نمیخواهم او را به بینم.
امام علیه السّلام رو بمرد نموده فرمود زنت را ببر سه روز دیگر با هم هستید روز سوم که شد همان مرد آمد. فرمود زنت چه شد عرض کرد بخدا سوگند یک ساعت قبل او را دفن کردم. سؤال کردم چطور زنی بود فرمود زنی متجاوز بود خداوند عمرش را قطع کرد و این مرد را از دست او راحت نمود.
خرایج- داود بن علی وقتی معلی بن خنیس را کشت حضرت صادق باو فرمود: کارپرداز امور زندگی و خانواده مرا کشتی. ترا نفرین خواهم کرد.
داود گفت هر چه مایلی بکن. شب که شد امام علیه السّلام چنین دعا کرد: خدایا با یکی از تیرهایت قلب او را بشکاف صبح خبر آمد که داود مرده. فرمود بدین ابو لهب از دنیا رفت از خدا درخواست کردم دعای مرا مستجاب نمود.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۷
خداوند فرشته ای فرستاد عصائی آهنی باو زد صیحه ای زده هلاک شد.
راوی گفت از خدمتکارانش پرسیدم گفتند: در رختخواب ناله ای زد وقتی نزدیک شدیم از دنیا رفته بود.
خرایج- داود رقی گفت: با حضرت صادق بمکه رفتیم در سال صد و چهل و شش گذارمان بیکی از دره های تهامه افتاد در آنجا شتر را خواباندم امام علیه السّلام صدا زد سوار شو سوار شو. هنوز چیزی رد نشده بودیم که سیلی عظیم آمد و هر چه در آن درّه بود برد.
باو گفت: بین دو نماز میائی تا ترا از وضع منزلت آگاه کنم.
آنگاه بمن فرمود داود اعمال شما را روز پنجشنبه بر من عرضه نمودند دیدم که نسبت به پسر عمویت مهربانی کرده ای. داود گفت پسر عموئی داشتم دشمن اهل بیت پیامبر و ناصبی اما عائله زیاد داشت و فقیر بود وقتی خواستم برای مکه حرکت کنم گفتم باو چیزی بدهند. امام علیه السّلام از آن جریان مرا مطلع نمود.
خرایج- میثمی گفت که مردی گفت ما با حضرت صادق علیه السّلام غذا میخوردیم بغلامش فرمود برو از آب زمزم بیاور غلام رفت طولی نکشید که برگشت بدون آب. گفت یکی از مأمورین زمزم مانع آب آوردن من شد گفت میخواهی برای خدای عراقیان آب ببری.
از شنیدن این سخن چهره امام درهم شد دست از غذا کشید و شروع بدعا کرد با همان رنگ تغییر کرده برای مرتبه دوم بغلام فرمود برو آب بیاور و شروع بخوردن غذا کرد غلام آب آورد ولی رنگش پریده بود پرسید چه شد.
گفت آن مأمور افتاد در چاه زمزم و قطعه قطعه شد او را بیرون می آوردند امام علیه السّلام خدا را ستایش کرد.
مناقب و خرایج- صفوان گفت خدمت امام صادق علیه السّلام بودم پسرکی آمده عرضکرد آقا مادرم مرد امام فرمود نمرده گفت او را در لحاف پیچیدم آمدم خدمت شما. امام علیه السّلام از جای حرکت کرد وارد خانه آنها شد دید برخاسته
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۸
و نشسته است. به پسرش فرمود برو پیش مادرت هر غذائی که میل دارد باو بده پسرک گفت مادر چه میل داری؟ گفت مقداری کشمش پخته میخواهم پسر ظرفی بزرگ پر از کشمش آورد هر چه میخواست خورد. بمادرش گفت مادر جان پسر پیغمبر پشت درب است میفرماید وصیت خود را بکن. آن زن وصیت نمود. بعد از دنیا رفت. ما هنوز متفرق نشده بودیم که حضرت صادق علیه السّلام بر پیکر او نماز خواند و دفنش کردند.
خرایج- ابان بن تغلب گفت صبح زود تصمیم گرفتم بروم خدمت حضرت صادق نزدیک منزل آن جناب که رسیدم گروهی خارج شدند که آنها را نمی شناختم خیلی خوش لباس و زیبا بودند بسیار سنگین و با وقار بودند. بعد ما خدمت امام رسیدیم شروع کرد برای ما حدیث کردن با اینکه پانزده نفر ما هر کدام یک زبان مخصوص داشتند همه بزبان مادری خودشان حدیث را شنیدند از آن جمله عربی، فارسی، نبطی، حبشی، سقلبی. یک نفر گفت این چه حدیثی بود که بما فرمود کسی که زبان عربی داشت گفت با من بعربی چنین فرمود فارسی زبان گفت بفارسی چنین گفت. حبشی گفت با لهجه حبشی صحبت کرد سقلبی مدعی بود که فقط با زبان سقلبی حدیث نمود همه برگشتند و جریان را پرسیدند. فرمود یک حدیث بود ولی برای هر هر کدام بزبان خودشان برگشت.
خرایج- صفوان بن یحیی از جابر نقل کرد که در خدمت امام صادق بودیم مردی بزغاله ای را خوابانده بود تا او را بکشد. بزغاله صدائی کرد امام علیه السّلام فرمود قیمت این بزغاله چقدر است. آن مرد گفت چهار درهم، امام از جیب خود چهار درهم بیرون آورده باو داد. فرمود آزادش کن. در بین راه برخوردیم به بازی که حمله بیک دراج کرده بود دراج صدائی کرد امام علیه السّلام با دست اشاره نمود به باز. دست از آن مرغ برداشت.
عرضکردم آقا از شما چیز عجیبی دیدم. فرمود بلی وقتی آن مرد بزغاله را خواباند بزغاله گفت پناه میبرم بخدا و شما خاندان پیامبر از آنچه این مرد
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۷۹
در باره من تصمیم گرفته. دراج نیز پناهنده شد. اگر شیعیان ما استوار باشند آنها را با صدای پرندگان آشنا میکنم.
مناقب و خرایج- داود بن کثیر رقی گفت خدمت حضرت صادق رسیدم پسرش موسی بن جعفر داخل شد از سرما میلرزید. امام فرمود حالت چطور است عرضکرد پدر جان غرق در نعمتم آرزوی یک خوشه انگور حرشی و یک انار دارم، من گفتم سبحان اللَّه در این زمستان چگونه انار پیدا می شود.
امام فرمود داود خدا بر هر چیز قادر است داخل باغ شو در آنجا درختی است که یک خوشه انگور و اناری بر آن است عرضکردم ایمان دارم به پنهان و آشکار شما. خوشه انگور و انار را جدا کرده برای موسی بن جعفر علیه السّلام آوردم شروع کرد بخوردن. فرمود: داود! بخدا سوگند این لطفی است از رزق خدا که بسیار قدیمی و با سابقه است خداوند بمریم دختر عمران چنین لطفی نمود از افق اعلی.
خرایج- داود رقی گفت خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم فرمود چرا رنگت پریده؟ عرضکردم قرض بسیار بزرگی دارم تصمیم گرفته ام با کشتی بطرف هند بروم پیش فلان برادرم. فرمود: هر وقت تصمیم داری حرکت کن. گفتم از کشتی سوار شدن میترسم فرمود کسی که در خشکی حافظ انسان است در دریا نیز حفظ میکند داود اگر اسم و روح من نبود رودها جریان نداشت و میوه ها نمیرسید و درختها سبز نمیشد.
داود گفت سوار کشتی شدم بالاخره بجائی رسیدم پس از صد و بیست روز راه در ساحل دریا روز جمعه ای قبل از ظهر بیرون آمدم هوا ابر بود نوری از فراز آسمان بر زمین میتابید ناگاه صدای آهسته ای شنیدم میفرمود: داود! اکنون هنگام پرداخت قرض تو رسیده سر خود را بلند کن.
همین که سر بلند کردم صدائی شنیدم که برو پشت آن تپه سرخ رنگ پشت تپه رفتم دیدم صفحه هائی از طلای قرمز که یک طرف آن صاف ولی بر طرف
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۰
دیگر نوشته هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ «۱».
آنها را برداشتم بسیار با ارزش بود. با خود گفتم دست نمیزنم تا بمدینه برسم. خدمت حضرت صادق رسیدم.
فرمود داود عطای ما همان نوری بود که برای تو درخشید نه آن طلا و نقره ولی آنهم مال تو است گوارا باد لطف خدای کریم است خدا را سپاس گزاری کن.
از معتب خادم امام پرسیدم گفت در آن موقع مشغول حدیث گفتن با خیثمه و حمران و عبد الاعلی بود روی بجانب آنها نموده همین جریان را نقل میکرد موقع نماز که شد از جای حرکت کرد و با آنها نماز خواند. از آنها نیز پرسیدم تمام جریان را نقل کردند.
خرایج- روایت شد که حضرت صادق غلامی بنام مسلم داشت نمیتوانست قرآن بخواند در یک شب امام باو آموخت بطوری که صبح بسیار عالی قرآن میخواند.
خرایج- یکی از دوستان نقل کرد که من مالی برای حضرت صادق بردم در دل خود آن مال را زیاد میانگاشتم. وقتی خدمت امام رسیدم غلام خود را خواست طشتی در آخر اطاق بود دستور داد آن را بیاورد.
چند کلمه ای گفت همین که غلام طشت را آورد از اطراف آن سکه های طلا میریخت آنقدر ریخت تا بین من و غلام فاصله شد. در این موقع روی بمن نموده فرمود خیال میکنی ما احتیاج بآنچه دست شما است داریم هر چه از شما میگیریم برای آن است که شما را پاکیزه کنیم.
خرایج- محمّد بن مسلم گفت خدمت حضرت صادق بودم که معلی بن خنیس با گریه داخل شد. فرمود چرا گریه میکنی. گفت پشت در گروهی هستند که معتقدند بین شما و آنها فرقی نیست شما و آنها مساوی هستید امام سکوت کرد سپس ظرفی از خرما خواست یک دانه را برداشت بدو نصف تقسیم کرد خرما را
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۱
خورد دانه را در زمین شکافت در همان آن روئید و بزرگ شد خرما بار آورد یکی از آن خرماها را چید از هم شکافت از درون آن صفحه ای خارج نموده بدست معلی داد فرمود بخوان معلی خواند بسم اللَّه الرحمن الرحیم لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه علی المرتضی و الحسن و الحسین، علی بن الحسین، یکی یکی را نام برده بود تا حسن بن علی و پسرش.
خرایج- ابا مریم مدنی گفت برای انجام حج بطرف مکه رهسپار شدم به نزدیک شجره که رسیدم سوار الاغ بودم گروهی را دیدم مشغول نماز هستند با خود گفتم زودتر بروم با آنها نماز جماعت بخوانم. همین که بآنها رسیدم حضرت صادق علیه السّلام را دیدم که مشغول تسبیح گفتن است. فرمود ابا مریم! نماز خوانده ای؟ عرضکردم نه. فرمود بخوان نماز که خواندم کوچ کردیم من زیر محمل امام راه میرفتم. با خود گفتم جای خلوتی پیدا کرده ام حالا هر چه بخواهم می پرسم، فرمود ابا مریم زیر محمل من راه میروی؟ عرضکردم آری. همردیف امام در محمل غلامش بنام سالم بود امام متوجه شد من زیاد برای قضای حاجت میروم فرمود درد دل داری؟ عرضکردم بلی. فرمود دست ماهی خورده ای؟
عرضکردم بلی. فرمود بالای ماهی خرما نخوردی؟ عرضکردم نه. فرمود اگر خرما میخوردی ناراحت نمیشدی نزدیک ظهر پیاده شد. بغلام خود فرمود مقداری آب بیاور تا وضو بگیرم کناری رفت برای وضو گرفتن در موقع برگشتن چشم امام بشاخه خرمائی افتاد فرمود ای شاخه از آنچه خدا در نهاد تو آفریده بما بخوران شاخه تکانی خورد سبز شد خرما داد خرمای آن زرد شد امام پیش رفت از آن خرما میل کرد و بمن نیز داد تمام این جریان از یک چشم بهم زدن کمتر بود.
خرایج- ابو خدیجه از مردی از قبیله کنده که جلّاد بنی عباس بود نقل کرد که وقتی ابا عبد اللَّه و اسماعیل را پیش منصور آوردند دستور داد آن دو را بکشند. آن دو را در اطاقی زندانی کرده بود.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۲
نیمه شب حضرت صادق را بیرون آورده گردن زد بعد اسماعیل را برای کشتن پیش آورد اسماعیل با او در آویخت بالاخره پس از ساعتی او را هم کشت.
برگشت پیش منصور. پرسید چه کردی گفت هر دو را کشتم و ترا از دست آنها راحت کردم.
فردا صبح مشاهده کردند هر دو زنده هستند اجازه ورود خواستند! منصور بجلاد گفت مگر تو نگفتی آنها را کشته ام گفت چرا من آنها را خوب میشناسم همان طوری که ترا می شناسم. منصور گفت برو بهمان محلی که دیشب آنها را کشتی. وقتی بآنجا رفت دید دو شتر کشته روی زمین افتاده اند با کمال تعجب برگشت سر بزیر انداخت. منصور باو گفت مبادا این جریان را کسی از تو بشنود این جریان شبیه این آیه شد که خداوند میفرماید:
وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ «۱» خرایج- عیسی بن مهران گفت: مرد ثروتمندی از ما وراء النهر خراسان که دوستدار اهل بیت بود هر سال بمکه میرفت و در هر سال بر خود لازم کرده بود که از مال خویش هزار دینار برای حضرت صادق علیه السّلام ببرد. همسرش دختر عموی او بود که از نظر ثروت و دیانت با آن مرد مساوی بود.
یک سال زنش درخواست کرد که او را هم برای انجام حج ببرد قبول کرد آن زن آماده حج شد از بهترین لباسهای خراسان کتانی و غیر کتانی و مقداری جواهرات برای زنان و دختران امام تهیه دید. شوهرش نیز هزار دینار هر سال را آماده و در یک کیسه در صندوقچه ای که زیور آلات بود قرار داد.
بجانب مدینه رفت وقتی وارد مدینه شد خدمت امام صادق رسید و سلام نموده عرض کرد با همسرم آمده ام اجازه بفرمائید او خدمت بانوان شما برسد. امام اجازه داد هدیه های خود را بین آنها تقسیم نمود یک روز در آنجا بود پس از یک
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۳
روز بمنزل خود برگشت.
فردا صبح شوهرش گفت از داخل همان جعبه هزار دینار را بیاور تا خدمت امام علیه السّلام ببرم. گفت فلان محل گذاشته ام رفت قفل را گشود ولی پولی ندید لباس ها و زیور همسرش بود. هزار دینار از همشهریان خود قرض کرد و زیور زن خود را گرو گذاشت. خدمت حضرت صادق علیه السّلام رفت.
امام علیه السّلام فرمود آن پول بما رسید. عرض کرد چطور رسید با اینکه جز من و همسرم کسی از آن پول خبر نداشت.
امام علیه السّلام فرمود: احتیاج بپول پیدا کردم یکی از شیعیان خود از طایفه جن را فرستادم آورد هر وقت کار عجله ای داشته باشم یکی از آنها را میفرستم.
امام شناسی آن مرد زیادتر شد و خوشحال گردید.
زیور همسر خود را از گروگان خارج کرد بمنزل خود برگشت دید زنش در حال جان دادن است. او را رو بقبله نموده پارچه رویش انداخت و چانه اش را بست. سایر لوازم از قبیل کفن و کافور تهیه دیده قبر برایش حفر کرد. خدمت حضرت صادق رسید و تقاضا نمود که لطف فرموده بر پیکر او نماز بخواند.
امام صادق دو رکعت نماز خواند بعد از نماز دعا کرد. سپس فرمود برو پیش زنت نمرده وقتی برگردی او برخاسته کارهای خانه را اداره می کند و بکار کردن دستور میدهد با حال خوب.
آن مرد برگشت دید زنش همان طوری که امام فرموده سالم است بطرف مکه رهسپار شدند.
حضرت صادق نیز برای انجام حج بمکه رفت آن زن در حالی که مشغول طواف بود چشمش بحضرت صادق افتاد که مردم اطرافش را گرفته اند. بشوهرش گفت این مرد کیست؟ گفت حضرت صادق است. زن سوگند خورد که این همان شخصی است که از خدا درخواست کرد روح مرا به جسد برگرداند.
خرایج- داود رقی گفت: خدمت حضرت صادق بودم جوانی گریه کنان
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۴
وارد شد. گفت نذر کرده بودم که با زنم بمکه روم وقتی وارد مدینه شدم زنم مرد.
امام فرمود برگرد او نمرده عرض کرد آقا مرد من خودم روی او پارچه انداختم فرمود تو برو جوان رفت ولی فوری برگشت لبخند میزد عرض کرد رفتم دیدم نشسته است.
امام فرمود: داود ایمان آوردی؟ عرض کرد بلی! امّا دلم میخواست که مطمئن شوم. روز ترویه امام فرمود: مایلم بزیارت خانه پروردگارم بروم.
عرض کردم آقا حاجی ها در عرفات هستند. فرمود بعد از نماز عشاء شترم را آماده کن زمامش را ببند. من انجام دادم. امام علیه السّلام از منزل خارج شد قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و یس را خواند سوار شد مرا نیز پشت سر خود سوار کرد پاسی از شب را راه رفتیم در بین راه آنچه باید انجام دهد انجام داد یک وقت هم فرمود این خانه خدا است اعمال خانه خدا را نیز انجام داد موقع اذان صبح که شد از جای حرکت نموده اذان و اقامه گفت مرا در پهلوی راست خود قرار داد دو رکعت اول سوره حمد و الضحی و دو رکعت دوم قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ خواند قنوت نماز را خواند آنگاه سلام داده نشست همین که خورشید طلوع کرد آن جوان با زنش رد شد بشوهر خود گفت همین آقا از خدا درخواست کرد که من زنده شدم.
خرایج- عبد الحمید جرجانی گفت: غلامی برایم مقداری تخم پرندگان جنگلی آورد چند قسم بود گفتم اینها تخم چیست؟ گفت تخم مرغابی است من نخوردم تصمیم گرفتم از حضرت صادق علیه السّلام در این باره سؤال کنم وارد مدینه شدم و خدمت آقا رسیدم مسائل خود را سؤال کردم اما از آن مسأله فراموش نمودم.
وقتی حرکت کردیم موقعی از آن مسأله یادم آمد که زمام قطار شترها در دستم بود افسار را بدوستم سپردم و خدمت امام علیه السّلام رسیدم عده ی زیادی خدمتش بودند من روبروی آقا ایستادم سر بطرف من بلند کرده فرمود: عبد الحمید برای ما مرغابی می آوری عرض کردم آقا جواب مرا دادی برگشتم و بدوستان خود ملحق شدم.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۵
خرایج- شعیب عقرقوفی گفت من و علی بن ابی حمزه و ابو بصیر خدمت حضرت صادق رسیدیم من سیصد دینار همراهم بود جلو امام گرفتم آن جناب مقداری برداشت و بقیه را برگرداند. فرمود بقیه را بگذار همان جایی که برداشته ای.
ابو بصیر گفت: از شعیب پرسیدم آن دینارها که امام برگرداند چه وضعی داشت.
گفت: آنها را از برادرم عروه برداشتم او خبر نداشت. گفت: حضرت صادق بتو برگرداند این خود نشانه ی امامت بود. دینارها را شمرد صد دینار بود بدون کم و کاست.
خرایج- شعیب گفت: خدمت امام ششم علیه السّلام رسیدم پرسید همردیف تو در محمل کیست؟
عرض کردم: مرد شایسته نیکوکاری است بنام ابو موسی بقال.
فرمود: خیلی نسبت باو احترام بکن و نیکی بنما او بگردن تو حقوق زیادی دارد. اولین حق همین است که از دوستان دینی تو است و رفیق همسفرت هست گفتم: آقا اگر بتوانم نمیگذارم روی زمین پا بگذارد.
فرمود: هر چه میتوانی نسبت باو نیکی کن. عرض کردم اگر از این کمتر هم سفارش میفرمودی من رعایت او را میکردم.
گفت: رفتیم تا بمحلی بنام وتقر «۱» رسیدیم پیاده شدم بغلامان خود دستور دادم برای شتران علف بریزند و غذا بپزند. آنها مشغول کار خود شدند. دیدم ابو موسی کوزه ای بدست گرفته برای وضو گرفتن بجانبی میرود داخل یک گودال شد.
غلامها اطلاع دادند که غذا حاضر است گفتم بروید ابو موسی را پیدا کنید به آن طرف رفت هر چه جستجو کردند نیافتند با خدا پیمان بستم که از این
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۶
محل تا سه روز نروم و از او جستجو کنم تا مگر در باره او کوتاهی نکرده باشم چند نفر از اعراب بیابانی را اجیر گرفتم و گفتم هر کس او را پیدا کند ده هزار درهم باو میدهم سه روز از پی او گشتند در روز چهارم با ناامیدی برگشتند گفتند دوست ترا جنیان برده اند اینجا سرزمینی است که شیاطین و جنی زیاد دارد عده زیادی اینجا گم شده اند ما صلاح میدانیم از اینجا کوچ کنی.
پس از شنیدن این حرف کوچ کردم بالاخره بکوفه رسیدم جریان را بخانواده اش گفتم. سال بعد خدمت حضرت صادق رسیدم فرمود شعیب من بتو سفارش نکردم مواظب ابو موسی باش و از هر نیکی در باره او فروگذاری نکن.
عرض کردم چرا آقا ولی او خودش رفت.
فرمود: خدا او را رحمت کند اگر مقام او را در بهشت ببینی خوشحال خواهی شد.
ابو موسی در نزد خدا درجه ای داشت که به آن مقام نمیرسید مگر با همین گرفتاری.
خرایج- عثمان بن عیسی گفت: مردی خدمت حضرت صادق شکایت کرد از اینکه برادران و پسر عموهایش در مورد منزل باو سختگیری میکنند تقاضا کرد در این مورد اقدامی بفرماید. فرمود صبر کن. آن سال گذشت. سال بعد آمد همان شکایت را نمود باز فرمود صبر کن در سفر سوم آمد و شکایت خود را تجدید کرد. فرمود صبر کن که خداوند بزودی فرج بتو میدهد همه آنها مردند رفت خدمت امام علیه السّلام فرمود بستگانت چه کردند؟ عرض کرد مردند.
فرمود: این مرگ بواسطه آزاری بود که بتو روا میداشتند و قطع مراسم خویشاوندی را می نمودند.
خرایج- طیالسی گفت: از مکه بطرف مدینه میرفتم دو شبانه روز راه بمدینه مانده بود که شترم با وسائل خوراکی و پول و چیزهای دیگری که مال مردم بود و بمن سپرده بودند گم شد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۷
خدمت حضرت صادق رسیدم و شکایت حال خود را نمودم. فرمود داخل مسجد شو. بگو خدایا من آمده ام برای زیارت خانه تو مرکب سواریم گم شد آن را بمن برگردان. همین طور که مشغول دعا بودم شنیدم یکنفر جلو مسجد فریاد میزند صاحب شتر بیا شتر خود را بگیر از دیشب ما را اذیت کرده ای.
شترم را گرفتم یک نخ از آن کم و زیاد نشده بود.
خرایج- سلیمان بن خالد گفت: خدمت حضرت صادق بودم مشغول نوشتن نامه هائی بود برای بغداد من میخواستم از ایشان وداع کنم. فرمود به بغداد میروی؟ عرض کردم آری. فرمود: این غلام مرا در رساندن نامه ها کمک کن.
من در صحن حیاط راه میرفتم با خود فکر میکردم که این شخص حجت خدا بر مردم است نامه بابی ایوب جزری و فلان و بهمان مینویسد و از آنها نیاز خود را میخواهد. همین که نزدیک درب خانه رسیدم مرا صدا زد فرمود: سلیمان تو تنها بیا. برگشتم. فرمود نامه مینویسم و به آنها اطلاع میدهم که من بنده خدایم و احتیاج به آنها دارم.
خرایج- اسحاق بن عمار گفت: بحضرت صادق عرض کردم مقداری سرمایه دارم که با مردم معامله میکنم میترسم پیش آمدی بشود و سرمایه ام از بین برود فرمود: تا ماه ربیع سرمایه خود را جمع کن. اسحاق در ماه ربیع از دنیا رفت.
پسر سماعه بن مهران گفت: خدمت امام صادق علیه السّلام بودم بغلامش فرمود برایم آب زمزم بیاور شنیدم میگوید خدایا او را کور و گنگ و کر بگردان. غلام با گریه برگشت. فرمود چه شده؟
گفت فلان مرد قرشی مرا زد و از برداشتن آب جلوگیری کرد.
فرمود برگرد من کارش را ساختم وقتی غلام برگشت دید کور و کر و لال شده مردم اطرافش را گرفته اند.
خرایج- بحر خیاط گفت پیش فطر بن خلیفه بودم که پسر ملاح آمد نشست
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۸
بمن نگاه میکرد فطر باو گفت سخن خود را بگو ناراحت نباش.
ابن ملاح گفت: داستان عجیبی برایت بگویم از حضرت صادق. تنها خدمت ایشان نشسته بودم با من صحبت میکرد ناگاه دست خود را بیک قسمت از مسجد زد مثل اشخاصی که در اندیشه زیادی فرو رفته اند گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
عرض کردم آقا چه شد.
فرمود: عمویم زید را هم اکنون کشتند. از جای حرکت کرده رفت من سخن او را یادداشت کردم که در چه ساعت و روزی بود بعد بجانب کوفه رفتم در بین راه با سواری برخورد نمودم او گفت زید بن علی در روز فلان و ساعت فلان کشته شد مطابق آنچه حضرت صادق فرمود بود. فطر بن خلیفه گفت او دارای علم زیادی است.
خرایج- علاء بن سیابه گفت: مردی خدمت امام صادق علیه السّلام رسید آن جناب مشغول نماز بود شانه سری کنار سر مبارک امام بزمین نشست پس از سلام بجانب هدهد توجه نمود. آن مرد گفت آقا آمده ام سؤالی بکنم چیز عجیب تری دیدم.
فرمود: چه چیز. گفتم کاری که هدهد کرد. فرمود پیش من آمد شکایت کرد از ماری که جوجه های او را میخورد دعا کردم خداوند مار را کشت.
عرض کردم آقا برای من بچه نمی ماند هر چه زنم بچه میزاید میمیرد.
فرمود: این بچه نماندن برای تو مربوط باین جنس نیست، ولی وقتی بمنزل خود برگشتی سگ ماده ای بمنزل شما می آید زنت میخواهد باو خوراکی بدهد بگو چیزی باو ندهد. به آن سگ ماده بگو حضرت صادق بمن دستور داده بتو بگویم از ما کناره بگیری خدا ترا لعنت کند. بعد از این بخواست خدا برای تو بچه می ماند بچه برایم ماند دارای سه پسر شدم.
خرایج ابراهیم بن عبد الحمید گفت از مکه بردی خریدم و سوگند یاد کردم که آن را انتقال بدیگری ندهم تا کفن خودم بشود. رفتم بعرفات برای انجام اعمال عرفه اقامت گزیدم بعد رفتم به مشعر برای نماز آنجا بودم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۸۹
صبحگاه با مردم بطرف منی رفتم. پیکی از طرف حضرت صادق علیه السّلام آمده گفت امام ترا میخواهد با عجله خدمت آن جناب رسیدم فرمود میل داری بردی بتو بدهم که کفن خود قرار دهی. دستور داد غلامش یک برد برایم بیاورد. فرمود آن را داشته باش «۱».
خرایج- بشیر نبال گفت خدمت حضرت صادق بودم مردی اجازه خواست شرفیاب شود بعد وارد مسجد شد امام علیه السّلام گفت چه لباسهای زیبا و خوبی است گفت آقا این لباسهای مملکت ما است. عرضکرد آقا برایتان هدیه ای آورده ام غلامش وارد شد بسته هائی آورد که در آن لباس بود خدمت امام گذاشت ساعتی با یک دیگر صحبت کردند. آن مرد حرکت کرده رفت.
حضرت صادق فرمود اگر وقتش برسد و صفات بر او تطبیق کند همان شخص صاحب پرچمهای سیاه خراسان خواهد بود که غرق در سلاح باینجا رو می آورد.
بغلامی که آنجا بود فرمود برو از او بپرس چه نام دارد. غلام برگشت گفت:
عبد الرحمن. امام علیه السّلام سه مرتبه فرمود عبد الرحمن، به پروردگار کعبه این همان شخص است.
بشیر نبال گفت وقتی ابو مسلم آمد من پیش او رفتم دیدم همان مردی است که خدمت حضرت صادق آمد.
مناقب و خرایج- ابو بصیر گفت حضرت صادق فرمود هر چه بتو در باره معلی بن خنیس میگویم پنهان داشته باش. عرضکردم بسیار خوب. فرمود بآن مقامی که داود نخواهد رسید مگر اینکه مبتلا بشکنجه داود بن علی شود عرضکردم داود بن علی با او چه خواهد کرد.
فرمود گردنش را میزند و بدار می آویزد عرض کردم چه وقت فرمود سال دیگر. سال بعد داود بن علی فرماندار مدینه شد تصمیم کشتن معلی را گرفت
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۰
او را خواست و از نام اصحاب حضرت صادق از او جویا شد، گفت اسامی آنها را بنویس. معلی گفت یک نفر را هم نمی شناختم من برای انجام کارهای امام خدمت ایشان رفت و آمد میکنم. داود گفت از من پنهان میکنی ترا خواهم کشت!! معلی گفت مرا از کشته شدن میترسانی اگر اصحاب امام زیر پایم باشند پا را برنمیدارم تا آنها را ببینی داود معلی را کشت و بدار آویخت همان طور که حضرت صادق فرموده بود.
خرایج- علی ابن ابی حمزه گفت در خدمت حضرت صادق برای انجام حج رفتم در بین راه زیر درخت خرمای خشکی نشستیم. امام علیه السّلام زبان بدعائی گشود که من نفهمیدم. بعد فرمود از آنچه در نهاد تو خداوند قرار داده بما بخوران. دیدم درخت خرمای خشگ بطرف حضرت صادق کج شد دارای برگ بود و خرما داشت بمن فرمود نزدیک شو بسم اللَّه بگو و بخور عالی ترین و لذیذترین خرمائی بود که تاکنون خورده بودم.
در این موقع مرد عربی گفت سحری از امروز بزرگتر ندیده بودم. امام علیه السّلام فرمود ما وارث انبیاء هستیم اهل سحر و شعبده بازی نیستیم از خدا تقاضا کردم اجابت فرمود اگر بخواهم دعا میکنم خدا ترا بصورت سگی در آورد بروی بخانه پیش خانواده ات و برای آنها دم بجنبانی.
اعرابی از روی نادانی گفت دعا کن. در همان موقع بصورت سگی در آمد و رفت. حضرت صادق بمن فرمود از پی او برو رفتم تا وارد منزلش شد شروع بدم جنبانیدن برای زن و فرزند خود کرد. چوبی برداشته او را از خانه بیرون کردند.
برگشتم خدمت حضرت صادق در همان میان که ما حرف او را میزدیم آمد مقابل امام ایستاد اشگهایش جاری بود خود را بخاک میمالید و صدائی تضرع آمیز در می آورد. امام بر او رحم نموده دعا کرد بحال اول برگشت فرمود حالا ایمان آوردی. عرضکرد هزار هزار مرتبه.
خرایج- یونس بن ظبیان گفت با گروهی از مردم خدمت حضرت صادق
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۱
بودیم عرضکردم در این آیه که خداوند بابراهیم میفرماید فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ این چهار مرغ از یک جنس بودند یا چهار نوع مختلف.
امام فرمود میل دارید مثل آن را بشما نشان دهم عرضکردیم بلی. صدا زد طاوس یک طاوس مقابل آن جناب آمد صدا زد کلاغ کلاغی آمد فرمود باز، یک باز شکاری آمد فرمود کبوتر. کبوتری مقابلش بزمین نشست دستور داد هر چهار مرغ را بکشند و قطعه قطعه کنند و پرهای آنها را بکنند و تمام آنها را با یک دیگر مخلوط کنند بعد سر طاوس را بدست گرفت تمام پاره های بدن طاوس از بقیه مرغها جدا شده بیکدیگر چسبید طاوس زنده شد باز کلاغ را صدا زد و بعد باز را پس از آن کبوتر را همه زنده شدند مقابل آن جناب ایستادند.
خرایج- داود بن کثیر رقی گفت من و ابو الخطاب و مفضل و ابو عبد اللَّه بلخی خدمت حضرت صادق بودیم کثیر النوا وارد شده گفت این ابو الخطاب ابا بکر و عمر و عثمان را فحش میدهد و از آنها بیزاری میجوید امام روی بجانب ابی الخطاب نموده فرمود چه میگوئی؟
گفت بخدا قسم دروغ میگوید تا کنون از من فحش نسبت بآنها نشنیده، حضرت صادق فرمود قسم خورد قطعا قسم دروغ نمیخورد. کثیر النوا گفت راست میگوید من از او ناسزا نشنیده ام ولی شخصی مورد اعتماد بمن گفت که او چنین کرده. امام فرمود شخص مورد اعتماد چنین حرفی را بکسی نمیگوید.
وقتی کثیر النوا رفت امام صادق فرمود اگر ابو الخطاب چنین حرفی را زده باشد بواسطه آن است که چیزهائی از آنها میداند که کثیر النوا نمیداند بخدا قسم جای امیر المؤمنین را غصب نمودند خدا آنها را نیامرزد و نه از آنها بگذرد.
ابو عبد اللَّه بلخی از شنیدن این حرف مات و مبهوت شد از روی تعجب بامام نگاه میکرد. فرمود از حرفهائی که زدم تعجب کردی و مخالف آن حرفها هستی. گفت آری. فرمود پس چرا انکار نکردی در شبی که بدست تو فلانی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۲
پسر فلان کس بلخی کنیزی داد باین نام که او را بفروشی. از رود که گذشتی با او زیر درختی در آمیختی.
مرد بلخی گفت بخدا قسم از آن جریان بیش از بیست سال گذشته من توبه کرده ام حضرت صادق فرمود تو توبه کرده ای ولی خداوند از تو نگذشته است خداوند بواسطه صاحب کنیز بر تو خشم گرفت.
امام علیه السّلام سوار شد مرد بلخی نیز در خدمت آن جناب بود در این موقع صدای الاغی بلند شد حضرت صادق فرمود از صدای آن دو اهل جهنم آزرده میشوند همان طوری که شماها از صدای الاغ آزرده میشوید وقتی وارد بیابان شدیم رسیدیم بر سر چاه بزرگی.
امام علیه السّلام روی بجانب بلخی کرده فرمود از این چاه ما را آب بده نزدیک چاه رفت عرضکرد خیلی گود و عمیق است آبی در آن دیده نمیشود امام پیش رفته فرمود ای چاه شنوا و مطیع پروردگار، ما را از آبی که در نهاد تو قرار داده بیاشام باجازه خدا. آب از چاه بالا آمد از آن آشامیدیم بعد براه خود ادامه داد تا بمحلی رسید که درخت خرمای خشکی بود فرمود ای درخت خرما از آنچه در نهاد تو قرار داده اند بما بخوران. خرمای تر و تازه از درخت فرو ریخت. بعد که متوجه شدم چیزی در درخت نبود براه خود ادامه داده تا رسیدیم بیک آهو که پیش آمد و با دم خود اظهار عجز و احتیاج میکرد و صدای مخصوصی که حاکی از التماس بود مینمود. امام فرمود ان شاء اللَّه انجام میدهم آهو راه خود را در پیش گرفت.
بلخی گفت امروز چیز عجیبی دیدیم آهو چه میخواست؟ فرمود بمن پناهنده شد گفت یکی از صیادهای مدینه همسرش را صید کرده دو بره کوچک دارد از من تقاضا کرد او را بخرم و آزاد کنم من نیز ضمانت کردم که این کار را انجام دهم رو بقبله ایستاده فرمود ستایش خدا را بآنقدر که شایسته اوست و استحقاق دارد این آیه را نیز خواند أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ «۱»
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۳
فرمود بخدا قسم ما مورد حسد مردم هستیم.
سپس امام برگشت ما نیز در خدمتش بودیم آهوی ماده را خرید و آزاد کرد فرمود سرّ ما را فاش نکنید و پیش نااهلان نقل نکنید همانا کسی که اسرار ما را فاش کند ضررش برای ما از دشمن مان بیشتر است.
مناقب و خرایج- حضرت رضا فرمود پدرم موسی بن جعفر علیه السّلام چنین نقل کرد که من خدمت پدرم بودم مردی وارد شده عرض کرد بروید خانه کاروان بزرگی است که اجازه ورود میخواهند. پدرم فرمود ببین کیست.
کنار درب رفتم دیدم شترهای زیادی است که صندوقهائی بار دارد و مردی سوار اسب است گفتم شما که هستید. گفت مردی از هندم میخواهم خدمت امام جعفر بن محمّد برسم. جریان را به پدرم گفتم. فرمود. باین ناپاک خائن اجازه نده مدتی بسیار طولانی جلو خانه منزل گرفت که اجازه نمی یافت تا بالاخره یزید بن سلیمان و محمّد بن سلیمان واسطه شدند و اجازه گرفتند.
مرد هندی وارد شده دو زانو مقابل امام نشست عرض کرد خدا نگهدار شما باشد آقا من مردی از هندم که پیک پادشاه آن سامانم بوسیله من نامه ای مهر شده برای شما فرستاده یک سال است که بر در خانه شما اجازه میخواهم باز هم اجازه نمیدادی علت چه بود چه گناهی داشتم؟ باید فرزند پیامبر چنین کاری نکند.
امام علیه السّلام سر بزیر انداخته فرمود بعدها خواهی فهمید علت آن چه بوده.

موسی بن جعفر فرمود: پدرم بمن امر کرد نامه را بگیرم و باز کنم دیدم در نامه نوشته است:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم حضور جعفر بن محمّد آن پاکیزه مردی که هیچ آلودگی در او راه نیافته از طرف پادشاه هند.
خداوند مرا بواسطه شما هدایت نموده کنیزی بسیار زیبا نصیب ما شد کسی را شایسته آن ندیدم جز شما آن کنیز را بهمراه تعدادی زیور آلات و جواهر و عطر برای شما فرستادم.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۴
وزیران خود را جمع نمودم از میان آنها هزار نفر که شایسته امانت داری بودند انتخاب کردم از هزار نفر صد نفر و از صد نفر ده نفر و از ده نفر یکنفر انتخاب نمودم که میزاب بن حباب است از او مورد اعتمادتر نیافتم آن کنیز را باو سپردم.
امام علیه السّلام فرمود: برو خائن من قبول نخواهم کرد زیرا تو در مورد امانت خیانت کردی. قسم خورد که خیانت نکرده ام.
فرمود: اگر بعضی از لباسهایت گواهی بخیانت تو بدهد اعتراف بخدای یکتا و پیامبری محمّد مصطفی خواهی کرد.
گفت مرا از این کار عفو نما. فرمود: برای پادشاه هند بنویس چه کرده ای مرد هندی گفت: اگر چیزی میدانید شما بنویسید. یک پوستین بر تن داشت دستور داد آن را در آورد. بعد امام از جای حرکت نموده دو رکعت نماز خواند بعد از نماز بسجده رفت موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود شنیدم در سجده میگوید:
«اللهم انی اسألک بمعاقد العز عن عرشک و منتهی الرحمه من کتابک ان تصلی علی محمّد عبدک و رسولک و امینک فی خلقک و آله. و ان تأذن لفرو هذا الهندی ان ینطق بفعله»
خدایا از تو درخواست میکنم به پایه های عزیز عرشت و منتهای رحمت از کتابت اینکه درود بر پیغمبر خود محمّد، بنده و پیامبر و امین تو در میان مردم و خاندانش فرستی. اجازه دهی پوستین این مرد هندی کار او را با زبان عربی آشکار بطوری که همه حاضرین بفهمند اعتراف کند تا این معجزه ای باشد برای اهل بیت پیامبر و ایمانشان افزون گردد.
در این موقع سر بلند نموده فرمود ای پوستین بگوهر کاری که این مرد کرده موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود پوستین جمع شد و شبیه یک گوسفند گردید گفت یا ابن رسول اللَّه پادشاه او را امین خود قرار داد نسبت باین کنیز و هر چه همراه اوست و بسیار سفارش کرد در مورد نگهداری آنها، رسیدیم به بیابانی باران ما را گرفت هر چه داشتیم تر شد. باران ایستاد خورشید در آمد این مرد غلام مأمور
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۵
آن کنیز بنام بشر را خواست و باو دستور داد برود از شهر خوراکی تهیه نماید.
مقداری پول در اختیارش گذاشت غلام بطرف شهر رفت. میزاب به کنیز گفت: از داخل جایگاه مخصوص خارج شود و در خیمه ای که مقابل آفتاب زده اند بنشیند چون زمین گل آلود بود کنیز وقتی بیرون آمد جامه از ساقهای پای خود بالا زد چشم این خائن که بساق پای او افتاد فریفته او گردید و بالاخره او را گول زد.
کنیز هم راضی شد با او درآمیخت و بتو خیانت کرد.
مرد هندی خود را بزمین انداخته عرض کرد اشتباه کردم مرا ببخش اقرار می کنم پوستین بحالت اول برگشت و فرمود آن را بشانه خود بیانداز همین که پوشید پوستین جمع شد و گلوی او را گرفت بطوری که صورتش سیاه شد.
امام صادق فرمود او را رها کن تا برگردد پیش پادشاه او خودش هر معامله ای میخواهد با او بکند. پوستین آزاد شد.
هندی گفت: وای وای اگر شما هدیه را رد کنید میترسم او متوجه شود بسیار سخت کیفر میگیرد. فرمود مسلمان شود تا همین کنیز را بتو ببخشم. قبول نکرد امام علیه السّلام بقیه هدایا را پذیرفت ولی کنیز را رد کرد آن هندی وقتی پیش پادشاه برگشت نامه ای از طرف پادشاه پس از چند ماه باین مضمون برای پدرم رسید.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم- نامه ایست برای جعفر بن محمّد از طرف پادشاه هند برای شما کنیزی با مقداری هدیه فرستاده بودم و آنچه ارزش نداشت قبول کرده بودی ولی کنیز را رد نمودی. از این کار من مشکوک شدم فهمیدم که انبیاء و اولاد آنها دارای یک فراست مخصوصی هستند فهمیدم این مرد خیانتی کرده.
یک نامه جعلی ترتیب دادم که شما نوشته ای او خیانت کرده ضمنا باو گوشزد نمودم که جز راستی باعث نجاتش نخواهد شد. هر کاری کرده بود اقرار نمود. کنیز نیز اقرار کرد و جریان پوستین را هم گفت بسیار در شگفت شدم گردن کنیز و آن مرد را زدم اینک گواهی بوحدانیت خدا و رسالت محمّد مصطفی صلّی اللَّه علیه و آله میدهم بزودی پس از
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۶
نامه خدمت شما خواهم آمد. چیزی نگذشت که سلطنت هند را رها کرد و مسلمان شد و اسلامی نیکو پیدا کرد.
مناقب و خرایج- مفضل بن عمر گفت: در خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم در مکه یا منی گذارمان بزنی افتاد که با دخترکی بالای سر گاو مرده ای ایستاده گریه میکردند.
امام فرمود چه شده؟ گفت: من و دخترانم از شیر این گاو زندگی میکردیم این گاو هم مرده است متحیرم که از کجا زندگی کنیم.
فرمود: مایلی خداوند گاو را برای زنده کند. زن گفت: با این گرفتاری که دارم مرا مسخره میکنی؟! فرمود: نه. مسخره نمیکنم. امام علیه السّلام دعائی خواند آنگاه با پای خود بگاو زد او را صدا زد گاو بسرعت صحیح و سالم از جای خود حرکت نمود.
آن زن که گاو خود را زنده دید فریاد زد بخدا این عیسی بن مریم است.
امام علیه السّلام بین مردم رفت دیگر زن او را نشناخت.
خرایج- صفوان بن یحیی نقل کرد که عبدی گفت: روزی زنم گفت: خیلی وقت است که حضرت صادق علیه السّلام را ندیده ایم اگر برویم بمکه و زیارت آن آقا نائل شویم بد نیست. گفتم من چیزی ندارم بمکه بروم. گفت من مقداری لباس و زیور آلات دارم آنها را بفروش خرج سفر تهیه کن.
من لباسهای زنم و زیور او را فروختم حرکت کردیم همین که به نزدیکی مدینه رسیدیم سخت مریض شد و مشرف بمرگ گردید بمدینه که رسیدیم دیگر امید بزندگی او نداشتم و از خانه خارج شده خدمت حضرت صادق رفتم امام علیه السّلام جامه ای قرمز رنگ پوشیده بود سلام کردم. جواب داد و از زنم سؤال کرد جریان را عرض کردم و گفتم من با ناامیدی از منزل بیرون آمده ام. مدتی سر بزیر انداخته بود آنگاه سر بلند نموده فرمود: عبدی تو بواسطه او محزونی عرضکردم بلی فرمود چیزی نیست من دعا کردم خدا او را شفا دهد وقتی برگردی می بینی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۷
نشسته است و زنی که پرستاریش میکند باو شیرینی طبرزد «۱» میدهد.
با عجله بخانه برگشتم دیدم بهوش آمده و نشسته است و پرستارش باو طبرزد میدهد گفتم حالت چطور است. گفت خدا مرا شفا داد اشتها باین شکر پیدا کردم. گفتم وقتی من رفتم از تو مأیوس بودم حضرت صادق از تو جویا شد جریان را عرض کردم فرمود چیزی نیست وقتی برگردی مشغول خوردن شیرینی است.
همسرم گفت: وقتی تو رفتی من جان میدادم شخصی که دو جامه قرمز رنگ داشت وارد شد پرسید چه شده گفتم میمیرم اینک ملک الموت آماده قبض روح من است.
آن مرد بملک الموت فرمود مگر تو مأمور نیستی از ما اطاعت کنی؟ گفت چرا. فرمود من بتو دستور میدهم که بیست سال قبض روح او را بتأخیر اندازی.
گفت اطاعت میکنم. آن شخص با ملک الموت خارج شدند. همان دم حال من خوب شد.
مناقب و خرایج- حماد بن عیسی از حضرت صادق علیه السّلام درخواست کرد دعا کند خداوند روزی نماید چندین سال بمکه رود و باغهای خوب و خانه نیکوئی باو عنایت فرماید و همسری از خانواده های باشخصیت و نیکوکار و فرزندان شایسته. امام علیه السّلام دست بدعا برداشت و گفت خدایا حماد بن عیسی را روزی کن پنجاه سال بمکه رود باو باغهای عالی و خانه ای نیکو و زنی پرهیزگار از خانواده ای بزرگ و اولادی شایسته عنایت کن.
یکی از کسانی که آنجا حضور داشت گفت پس از چندین سال بخانه حماد ابن عیسی در بصره رفتم و گفت یادت می آید از دعای حضرت صادق؟ گفتم آری گفت این خانه من است که در شهر نظیر ندارد و بهترین باغ ها را دارم همسرم را میشناسی که از خانواده های بزرگ است و بچه هایم را نیز میشناسی تاکنون چهل و هشت مرتبه بحج رفته ام.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۸
راوی گفت دو سال دیگر بحج رفت در مرتبه پنجاه و یکم وقتی بجحفه رسید و خواست احرام ببندد داخل یک دره شد تا غسل کند سیل او را برد غلامانش از پی او رفتند. مرده او را از آب گرفتند از آن روز نامش حماد غریق جحفه شد.
خرایج- ابو الصامت صفوانی گفت بحضرت صادق عرضکردم یک دلیل برای من بیاور که شک از دلم بیرون رود. فرمود همان کلیدی که در دست داری بمن بده همین که کلید را دادم شیری شد ترسیدم. فرمود بگیر نترس گرفتم.
دو مرتبه کلید شد.
خرایج- روایت شده که مردی خدمت حضرت صادق رسید و شکایت از فقر نمود امام علیه السّلام فرمود ناراحت نباش خداوند گشایش خواهد داد. آن مرد خارج شد در بین راه دید همیانی افتاده برداشت در آن هفتصد دینار بود. سی دینار از آن را برداشت خدمت امام صادق رسید و جریان را عرضکرد.
امام فرمود برو یک سال اعلام کن شاید صاحبش پیدا شود. آن مرد رفت با خود گفت در بازارها و مجامع عمومی اعلام نمیکنم بیک کوچه در آخر شهر رفت صدا زد هر کس چیزی گم کرده بیاید. ناگاه دید مردی گفت من هفتصد دینار گم کرده ام در فلان محل. گفت من همان را پیدا کرده ام. همین که همیان خود را دید ترازو داشت وزن کرد چیزی کم نبود هفتاد دینار از آن را برداشته باو داد پول را گرفت خدمت حضرت صادق آمد همین که چشم امام باو افتاد تبسمی نمود فرمود کنیز آن کیسه را بیاور وقتی کیسه را آورد سی دینار برداشت فرمود این سی دینار هفتاد دینار هم آن مرد داده هفتاد دینار حلال بهتر از هفتصد دینار حرام است.
خرایج- روایت شده که ابن ابی العوجاء دو سه نفر دیگر از طبیعی مذهبان با یک دیگر اتحاد کردند که هر کدام در مقابل قرآن یک چهارم از خودشان بنویسند. اینها در مکه اجتماع کردند قرار شد سال دیگر در همین محل نوشته های خود را بیاورند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۹۹
سال بعد در مقام ابراهیم اجتماع نمودند یکی از آنها گفت من وقتی رسیدم باین آیه یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ دست از مبارزه برداشتم دیگری گفت من نیز وقتی باین آیه رسیدم فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا از مبارزه مأیوس شدم.
این حرفها را آهسته میگفتند که کسی متوجه نشود در همین موقع حضرت صادق علیه السّلام رد شد و این آیه را خواند قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ «۱» از شنیدن این آیه از زبان امام صادق علیه السّلام مبهوت شدند.
خرایج- زراره گفت من و عبد الواحد و سعید بن لقمان و عمر بن شجره کندی خدمت حضرت صادق بودیم. عمر از جای حرکت کرده رفت حاضرین او را ستایش نموده گفتند مرد با تقوائی است امام علیه السّلام فرمود شما مردم شناس نیستید من با یک نگاه کردن میشناسم این از بدترین مردم روی زمین است. راوی گفت عمر بن شجره بکارهای زشت از همه مردم حریص تر بود.
خرایج- محمّد بن راشد از جد خود نقل کرد که گفت تصمیم گرفتم بروم خدمت حضرت صادق برای پرسیدن یک مسأله. گفتند سید حمیری از دنیا رفته ایشان به تشییع جنازه او رفته اند. بطرف قبرستان رفتم مسأله را پرسیدم جواب داد همین که خواستم بروم دامن مرا گرفت و بطرف خود کشید سپس فرمود شما تازه بدوران رسیده ها علم را واگذاشته اید.
عرضکردم آقا شما امام زمان هستی؟ فرمود بلی. گفتم دلیل و علامتی بر این مدعی داری؟ فرمود هر چه مایلی بپرس تا خبر بدهم ان شاء اللَّه. گفتم برادر من از دنیا رفته او را دفن کرده ام در همین قبرستان با اجازه خدا او را زنده کن.
فرمود تو شایسته این کار نیستی ولی برادرت بما ایمان داشت و اسم او نزد ما احمد
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۰
بود. نزدیک قبر او رفت. قبر شکافته شد برادرم بیرون شد میگفت برادر دست از این آقا نکش از او پیروی کن باز بقبر خود برگشت. امام مرا سوگند داد که بکسی این جریان را نگویم.
خرایج- احمد بن فارس از پدر خود نقل کرد که چند نفر از مردم خراسان خدمت حضرت صادق رسیدند قبل از سؤال بآنها بلهجه عربی فرمود هر کس ثروت برهم انباشته کند خدا بهمان مقدار او را عذاب میکند. عرضکردند آقا ما نفهمیدیم زبان عربی نمی فهمیم با زبان فارسی فرمود «هر که درم اندوزد جزایش دوزخ باشد».
فرمود خداوند دو شهر آفرید یکی در مغرب و دیگری در مشرق که هر شهر هفتاد هزار نفر جمعیت دارد هر شهری دارای دیوارهای آهنی است که یک میلیون در از طلا دارد هر در آن دارای دو مصراع «۱» است این هفتاد هزار جمعیت دارای لهجه های مختلف هستند که من تمام لهجه های آنها را میدانم در آن دو شهر و غیر آن دو شهر جز من و پدرانم و فرزندان بعد از من حجت خدائی نیست.
خرایج- منصور صیقل گفت در سفر مکه گذارم بمدینه افتاد. بحرم پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله رفتم سلام بر پیامبر نمودم ناگاه متوجه شدم حضرت صادق در سجده است.
نشستم تا خسته شدم. بعد گفتم من جلو آقا بسجده بروم در سجده سیصد و شصت و چند مرتبه سبحان ربی و بحمده استغفر ربی و اتوب الیه گفت. در این موقع سر از سجده برداشت و رفت من نیز از پی او رفتم در بین راه با خود میگفتم اگر اجازه داد بایشان خواهم گفت فدایت شوم شما این طور عبادت میکنید ما چه کنیم. همین که بدر خانه رسیدم مصادف، غلام آقا آمده گفت داخل شو منصور! داخل شدم قبل از سؤال فرمود منصور اگر عمل زیاد یا کم انجام دهید خداوند فقط از شما قبول خواهد کرد.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۱
خرایج- روایت شده که گروهی از بنی هاشم در ابواء اجتماع کردند از آن جمله محمّد بن علی بن عبد اللَّه بن عباس و ابو جعفر منصور دوانیقی و عبد اللَّه بن حسن و دو فرزندش محمّد و ابراهیم بودند تصمیم داشتند با یکنفر بیعت کنند.
عبد اللَّه گففت این پسرم مهدی است پیش حضرت صادق فرستادند تشریف آورد فرمود برای چه جمع شده اید؟ گفتند میخواهیم با محمّد بن عبد اللَّه بیعت کنیم که مهدی آل محمّد است. حضرت صادق فرمود چنین کاری را نکنید که این (دست روی شانه ابو العباس سفاح گذاشت) و برادرها و فرزندانش باین موقعیت میرسند.
رو بعبد اللَّه نموده فرمود بتو و دو فرزندت نخواهد رسید بنی عباس بمقام حکومت میرسند و این دو فرزندت کشته خواهند شد. از جای حرکت کرده فرمود آن کس که ردای زرد پوشید (منصور دوانیقی) او را میکشد.
عبد العزیز بن علی گفت بخدا قسم من در زندگی شاهد کشتن منصور بودم.
آن چند نفر متفرق شدند منصور از امام پرسید آیا من بخلافت میرسم فرمود بلی واقعیتی است که میگویم.
خرایج- عبد الرحمن بن کثیر گفت مردی وارد مدینه شد و از امام جستجو میکرد یکی از فرزندان حسین باو گفت تو در جستجوی امام بودی پیدا کردی؟ گفت نه. گفت اگر مایلی ترا راهنمائی کنم خدمت حضرت صادق از او نشانی گرفت و خدمت جعفر بن محمّد علیه السّلام رفت.
حضرت صادق باو فرمود تو باین شهر برای جستجوی امام آمدی یکی از فرزندان امام حسن ترا راهنمائی پیش محمّد بن عبد اللَّه کرد از او سؤالی کردی و خارج شدی میخواهی توضیح دهم چه سؤالی کردی او چه گفت. بعد روبرو با یکی از فرزندان امام حسین شدی او گفت اگر میل داری برو بسراغ جعفر بن محمّد، گفت صحیح است تمام آنچه فرمودی.
طب الائمه- داود رقی گفت خدمت حضرت صادق بودم حبابه والبیه که زنی
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۲
نیکوکار بود وارد شد. چند سؤالی از حرام و حلال نمود. ما در شگفت شدیم از سؤالهای نیکوی او. امام فرمود ببینید سؤالی نیکوتر از سؤالات حبابه والبیه هست.
عرض کرد آقا فدایت شوم واقعا این سؤالها اعجاب انگیز بود در این موقع اشکهای حبابه جاری شد. امام فرمود چرا اشک میریزی؟ عرض کرد بدرد بدی مبتلا شده ام که انبیاء و اولیاء نیز مبتلا میشوند ولی خویشاوندانم میگویند: بدرد بدی گرفتار شده است اگر راست میگوید آن آقائی که با او ارتباط دارد امام است برایش دعا کند تا از این درد خلاص شود.
گرچه من مسرورم و میدانم این درد آزمایش و کفاره گناه است و درد مردمان نیکوکار است.
حضرت صادق فرمود میگویند بدرد بدی مبتلاشده ای؟ عرض کرد بلی یا ابن رسول اللَّه. امام لبهای خود را حرکت داد و دعائی کرد که ما نفهمیدیم. فرمود برو داخل اطاق زنها تا نگاه کنند ببدنت. راوی گفت رفت و بدن خود را نشان داد ذره ای از بیماری در سینه و بدنش باقی نمانده بود.
فرمود حالا برو پیش خویشاوندانت بگو این کار را همان کسی کرد که من معتقد بامامت او هستم.
دعوات راوندی- حضرت صادق علیه السّلام زیر ناودان خانه خدا بود گروهی نیز حضور داشتند پیر مردی سلام کرد. عرض کرد یا ابن رسول اللَّه من شما خانواده پیامبر را دوست دارم و از دشمن شما بیزارم گرفتار درد بزرگی شده ام پناه بخانه خدا آورده ام تا برطرف شود. در این موقع اشکهایش سرازیر شده خود را روی قدم های حضرت صادق انداخت سر و پاهای آن جناب را میبوسید امام علیه السّلام کنار میرفت (که نبوسد) دلش بحال او سوخت و گریه کرد آنگاه روی بحاضرین نموده فرمود این برادر شماست پناه بشما آورده دست های خود را بلند کنید. حضرت صادق علیه السّلام دست خود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۳
را بلند کرد ما نیز دستهایمان را بلند نمودیم شروع بدعا کرد.
خدایا سرشت پاکی آفریدی و از آن سرشت پاک طینت دوستان و دوستان دوستان خود را قراردادی اگر بخواهی دردها را از این شخص برطرف کنی میتوانی خدایا ما پناهنده بخانه ات شده ایم که هر چیز بدان پناه میبرد این مرد بما پناه آورده من از تو درخواست میکنم ای خدائی که پنهان در نور عظمت خود شده بحق محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام ای فریادرس هر بیچاره و گرفتار و غمگین دردمند خدایا او را از این گرفتاری بواسطه ما نجات بخش.
آنقدر که مقدر است بلا بکشد بلطف کرمت محو فرما و غم و اندوه را از او زائل گردان یا ارحم الراحمین.
دعا که تمام شد آن مرد راه خود را گرفت هنوز بدرب مسجد نرسیده بود که با گریه برگشت گفت خدا میداند نمایندگی خود را بکه بسپارد بخدا سوگند بدر مسجد نرسیده بودم که ذره ای از ناراحتی من باقی نماند. آنگاه رفت.
مجالس مفید- سدیر صیرفی گفت خدمت حضرت صادق با گروهی از اهل کوفه بودم فرمود قبل از آنکه برای شما انجام حج مقدور نباشد. حج گزارید قبل از اینکه از بیابانها نتوانید عبور کنید. حج گزارید قبل از ویران شدن مسجدی در عراق که بین نخلستان و جویها واقع است. حج گزارید قبل از آنکه درخت سدره را در زوراء قطع کنند روی شاخه ها خرمائی که مریم علیها السّلام از آن خرمای تازه چید.
در این موقع نمیگذارند بحج بروید میوه ها کم می شود و خشکسالی پیش می آید و بگرانی و ستم سلطان مبتلا می شوید در میان شما ظلم و ستم رایج میگردد بلا و وبا و گرسنگی پیدا می شود و از هر طرف فتنه و آشوب بشما حمله میکند.
وای بر شما ای عراقیان وقتی که پرچمهائی از خراسان بیاید وای بر مردمان از دست ترکها و وای بر عراقیان از دست مردمان ری وای بر آنها وای بر آنها از
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۴
گروهی ثط «۱» عرض کردم آقا ثط کیست؟ فرمود گروهی که گوشهای آنها از کوچکی مثل گوش موش و لباس آهنین دارند لهجه آنها شبیه شیطانهاست چشمهای ریز و بدنی کم مو دارند پناه برید بخدا از شر آنها بدست آنها خدا دین را فتح خواهد نمود و آنها سبب گسترش امامت ما میشوند.
مناقب- مأمون وقتی گفت خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شده سلام کرده نشست. عرضکرد یا ابن رسول اللَّه چقدر شما رؤف و مهربان هستید شما امام هستید چرا دفاع از حق خود نمی کنید با اینکه بیش از صد هزار شیعه شمشیر زن دارید. فرمود بنشین خراسانی خدا جانب ترا رعایت کند.
بکنیزی بنام حنیفه فرمود تنور را بیفروزد. تنور افروخته شد چنانچه یک پارچه آتش گردید و قسمت بالای آن سفید شد. بعد رو بمرد خراسانی نموده فرمود برو بنشین داخل تنور. خراسانی شروع بالتماس نموده یا ابن رسول اللَّه مرا بآتش مسوزان. از جرم من درگذر خدا از تو بگذرد. فرمود ترا بخشیدم.
در همین موقع هارون مکی وارد شد یک کفش خود را بانگشت گرفته بود عرضکرد السلام علیک یا ابن رسول اللَّه. امام فرمود نعلین را از دست بیانداز برو داخل تنور بنشین. نعلین را انداخت و داخل تنور نشست.
امام شروع کرد با خراسانی بصحبت کردن از جریانهای خراسان مثل اینکه در خراسان بوده بعد فرمود خراسانی برو ببین در تنور چه خبر است بجانب تنور رفتم دیدم چهار زانو در تنور نشسته از تنور خارج شد بما سلام کرد امام علیه السّلام فرمود از اینها در خراسان چند نفر پیدا می شود؟.

عرضکرد بخدا قسم یکنفر هم نیست نه بخدا یک نفر پیدا نمی شود فرمود ما در زمانی که پنج نفر یاور نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد ما خودمان موقعیت مناسب را
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۵
بهتر میدانیم.
مناقب- محمّد بن کثیر کوفی گفت من قبل و بعد از هر نماز آن دو را لعنت میکردم در خواب دیدم کبوتری یک ظرف که داخل آن مایعی عطرآگین بود می برد وارد حرم پیغمبر شد. آن دو نفر را از ضریح خارج کرد گونه های آن دو را با همین مایع عطر آگین معطر نمود باز برگرداند آنها را بقبرشان.
از آنهائی که در آن اطراف بودند پرسیدم این پرنده کیست و این عطر چیست؟. یک نفر گفت این پرنده ملکی است که در هر شب جمعه می آید آن دو را معطر میکند و میرود. از دیدن این خواب ناراحت شدم صبح دیگر از لعن کردن آنها خوشم نمی آمد.
خدمت حضرت صادق رفتم همین که مرا دید لبخندی زد فرمود آن پرنده را دیدی؟ عرض کردم آری فرمود این آیه را بخوان إِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ هر وقت چیزی دیدی که خوشت نیامد همین آیه را بخوان.
بخدا قسم آن کبوتر ملکی نیست که مأمور آن دو باشد برای احترامشان، آن ملک مأمور شرق و غرب زمین است هر کسی خونی بناحق ریخته شود از خون آن مظلوم میگیرد و می آورد بگردن آن دو طوق میکند زیرا آنها سبب هر ظلمی شدند از زمان خودشان.
مناقب: مغیث حضرت صادق علیه السّلام را که در خانه او بود دید میخندد عرض کرد آقا فدایت شوم نمیدانم شادیم برای کدامیک بیشتر باشد یکی اینکه در خانه من نشسته اید دیگر اینکه در خانه ی من میخندید. فرمود این کبوتر نر با ماده خود حرف میزد میگفت تو همسر من و شریک زندگی منی اما این شخصی را که روی تشک نشسته از تو بیشتر دوست دارم. من از حرف او خندیدم.
در حدیث دیگر میگوید کبوتر نر گفت تو همسر و عروس منی کسی را روی زمین از تو بیشتر دوست نمیدارم این علاقه من با این شدت بواسطه اینست
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۶
که شاید از تو فرزندی داشته باشم که دوستدار اهل بیت پیامبر شود.
مفضل بن عمر گفت من و خالد جوان و نجم حطیم و سلیمان بن خالد بر در خانه حضرت صادق بودیم سخنان ما در باره اعتقاد اهل غلو «۱» بود ناگهان امام صادق علیه السّلام با پای برهنه بدون رداء با عجله آمد یکایک ما را نام برد فرمود خالد، مفضل، سلیمان، نجم نه آن طور که شما میگوئید ما نیستیم بلکه چنین هستیم بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ «۲» صالح بن سهل گفت من در باره حضرت صادق عقیده غلیان را داشتم نگاهی تند بمن نموده فرمود وای بر تو صالح بخدا قسم ما بنده و مخلوق هستیم و خدائی داریم که او را میپرستیم اگر نپرستیم و عبادتش نکنیم ما را عذاب خواهد کرد.
عبد الرحمن بن کثیر در ضمن یک خبر طویل گفت: مردی وارد مدینه شد و از امام جویا گردید او را راهنمائی پیش عبد اللَّه بن حسن نمودند از او سؤالی کرده بیرون آمد. او را راهنمائی کردند پیش حضرت صادق علیه السّلام وقتی خدمت آن جناب رسید امام باو نگاهی نموده فرمود: تو داخل شهر ما شدی برای جستجو از امام یکی از نواده گان امام حسن راهنمائی کرد بعبد اللَّه بن حسن سؤالی کردی و خارج شدی مایلی بگویم چه از او پرسیدی و چه جواب داد، و بعد با یکی از فرزندان امام حسین روبرو شدی او گفت اگر مایلی بملاقات جعفر بن محمّد برو.
گفت همه اینها صحیح است فرمود حالا برگرد پیش عبد اللَّه بن حسن از او زره و عمامه پیامبر را بخواه. آن مرد رفت تقاضای تماشای زره و عمامه پیامبر را نمود. عبد اللَّه از داخل یک کندو «۳» زرهی بیرون آورده پوشید زره کامل بر تن او راست می آمد گفت پیامبر این طور زره می پوشید برگشت خدمت حضرت صادق و جریان را عرض کرد.
امام فرمود درست نگفته انگشتری بیرون آورد بر زمین زد زره را پوشید
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۷
تا نصف ساق آن جناب آمد عمامه را بست تمام و کافی بود هر دو را بیرون کرد و داخل در نگین انگشتر نمود. فرمود پیامبر این طور می پوشید این از چیزهائی نیست که در زمین بافته شده باشد. خزانه خدا را در لفظ کن است «۱» و خزانه امام در انگشتری اوست دنیا در نزد خدا چون جام کوچکی است و در نزد امام چون صفحه ای اگر چنین نباشد امام نخواهیم بود و با سایر مردم مساوی هستیم.
مناقب- شعیب بن میثم گفت حضرت صادق فرمود شعیب! مواظب خود باش و قدر خودت را بدان وصله رحم نما و از برادران دینی خود دیدن کن و جانبدار از خویش نباش که بگوئی این مال من است و یا مال خانواده من است کسی که آنها را آفریده روزی نیز خواهد داد.
با خود گفتم خبر مرگ مرا میدهد بخدا قسم. شعیب بعد از آن بیش از یک ماه زندگی نکرد.
سوره بن کلیب گفت حضرت صادق علیه السّلام پرسید امسال چگونه حج گزاردی؟
عرضکردم قرض نمودم ولی بخدا سوگند میدانم که او پرداخت خواهد نمود این حج فقط بشوق زیارت شما و استفاده از گفتارتان بود.
فرمود اما پول حج را خدا داد من از خودم میدهم فرش نمازی که زیر پا داشت بلند کرد مقداری دینار برداشت بیست دینار شمرده فرمود این پول حج تو باز بیست دینار دیگر شمرد فرمود: این هم خرج زندگی تو تا هنگام مرگ.
عرضکرد بطوری که میفرمائید اجلم نزدیک شده. فرمود مایل نیستی با ما باشی؟
راوی حدیث گفت بیش از هفت ماه زنده نبود.
سلیمان بن خالد در ضمن یک خبر طولانی گفت خادم حضرت صادق آمده اجازه برای عده ای از اهالی بصره خواست. فرمود چند نفرند گفت نمیدانم امام فرمود دوازده نفرند. وقتی وارد شدند در باره جنگ حضرت علی و طلحه و زبیر و عائشه سؤال کردند.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۸
فرمود: این سؤال را برای چه میخواهید؟ گفتند میخواهیم بفهمیم. فرمود اگر اطلاع پیدا کردید کافر خواهید شد.
فرمود علی علیه السّلام ایمان داشت از اول بعثت تا زمان رحلت پیامبر هرگز کسی را بر علی امیر نکرد در هر مأموریت جنگی امیر بر همراهیان خود بود. طلحه و زبیر با علی بیعت کردند بعد بیعت خود را شکستند پیامبر اکرم علی را مأمور بجنگ با پیمان شکنان و ستمگران و منحرفین نمود.
گفتند اگر واقعا پیامبر چنین دستوری داده که تمام پیکارجویان با علی گمراهند فرمود نگفتم اگر برای شما توضیح دهم کافر خواهید شد. حالا شما که برگردید به بصره جریانی که برای شما شرح دادم بدوستان خود از اهالی بصره خواهید گفت آنها از شما بیشتر کفر میورزند. همان طور نیز شد ابو بصیر گفت موسی بن جعفر علیه السّلام فرمود یک قسمت از وصیتهای پدرم این بود که فرمود پسرم وقتی از دنیا رفتم خودت مرا غسل ده زیرا امام را غیر از امام نباید غسل دهد متوجه باش که برادرت عبد اللَّه دعوی امامت خواهد نمود کاری باو نداشته باش. عمر کوتاهی دارد. پس از درگذشت پدرم او را غسل دادم. عبد اللَّه دعوی امامت کرد همان طوری که فرموده بود چیزی زندگی نکرده از دنیا رفت.
در حدیث علی حضرت صادق علیه السّلام فرمود ما میدانیم تو در خانه سیصد درهم گذاشته ای و گفتی وقتی برگشتم خرج خواهم کرد یا میفرستم آن را برای محمّد بن عبد اللَّه دعبلی گفت بخدا قسم هر چه در خانه داشتم خبر دادی.
سماعه بن مهران گفت خدمت حضرت صادق رسیدم بدون سؤال فرمود این چه کاری بود که در بین راه با ساربان خود کردی، مباد بعد از این ناسزا بگوئی و داد و فریاد بکشی. سماعه گفت چون آن ساربان بمن ستم کرده بود من آن کارها را کرده بودم ولی امام مرا نهی نمود.
معتب گفت کسی در خانه حضرت صادق علیه السّلام را زد رفتم پشت درب دیدم زید ابن علی است. امام بحاضرین فرمود بروید داخل این اطاق و درب را ببندید مبادا
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۰۹
صحبت کنید.
زید وارد شد هر دو یک دیگر را در آغوش گرفتند مدتی با یک دیگر بمشورت پرداختند بعد صدای آنها بلند شد زید گفت این حرفها را رها کن جعفر بخدا قسم یا باید دستت را بدهی بیعت کنم و یا این دست من بیعت کن و گر نه بکاری وامیدارم ترا که طاقت نداشته باشی.
ترک جهاد کرده ای خانه نشین شده ای و پرده را انداخته ای از شرق و غرب برایت پول میفرستند. حضرت صادق میفرمود عمو خدا ترا رحمت کند خدا ترا بیامرزد. زید دشنام میداد و میگفت وعده ما صبح است. صبح بزودی خواهد آمد. از خانه خارج گردید.
مردم در باره سخنان زید اظهار نظر میکردند حضرت صادق فرمود ساکت باشید در باره عمویم زید جز نیکی چیزی نگوئید خدا رحمت کند عمویم را اگر پیروز میشد وفا میکرد بوعده خود. سحرگاه باز در خانه امام را زد در را باز کردم با گریه و زاری داخل شده میگفت مرا ببخش جعفر خدا ترا ببخشد از من راضی شو. خدا از تو راضی باشد. از من درگذر خدا از تو بگذرد.
فرمود خدا ترا ببخشد و از تو راضی شود و از تو بگذرد چه شده عموجان؟
گفت بخواب رفتم پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله را در خواب دیدم که وارد خانه ما شد طرف راست امام حسن و در طرف چپ امام حسین و حضرت فاطمه پشت سر و علی علیه السّلام جلو آن جناب بود و در دستش حربه ای بود که چون آتش میدرخشید. فریاد زد وای بر تو زید پیامبر را آزردی بواسطه جعفر بخدا قسم اگر ترا نبخشد و از تو نگذرد و راضی نشود با همین حربه بتو حمله میکنم چنان بر پشتت میزنم که از سینه ات خارج شود. با ترس و لرز از خواب بیدار شدم خودم را بشما رساندم مرا ببخش خدا ترا رحمت کند.
فرمود خدا از تو راضی باشد و ترا بیامرزد هر وصیتی داری بکن که تو کشته خواهی شد و بدار آویخته میشوی و بآتش پیکرت را میسوزانند. زید در باره
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۰
زن و فرزند خود و پرداخت قرضش وصیت نمود.
ابو بصیر گفت وارد مدینه شدم کنیزی داشتم با او همبستر شدم برای رفتن بحمام از منزل بیرون آمدم. دوستان شیعه خود را دیدم که بخانه حضرت صادق علیه السّلام میروند. ترسیدم آنها بروند و من نتوانم خدمت ایشان برسم من نیز با آنها رفتم تا وارد خانه شدم همین که مقابل امام علیه السّلام رسیدم نگاهی بمن نموده فرمود:
ابا بصیر! مگر نمیدانی خانه انبیاء و اولاد انبیاء نباید جنب وارد شود؟
من خجالت کشیدم عرض کردم یا ابن رسول اللَّه دیدم دوستان خدمت شما میرسند ترسیدم من عقب بمانم ولی دیگر چنین کاری نخواهم کرد.
مناقب- وقتی حضرت صادق علیه السّلام پیش منصور رفت. ابو حنیفه باصحاب خود گفت برویم پیش امام رافضیان از او چند سؤال بکنیم که مات و مبهوت شود.
همین که خدمت امام رسیدند حضرت صادق علیه السّلام نگاهی باو نموده فرمود نعمان! ترا بخدا قسم میدهم هر چه از تو پرسیدم راست بگوئی تو بدوستانت نگفتی برویم پیش امام رافضیان سؤالی بکنیم از او که مات و مبهوت شود؟ گفت چرا.
امام فرمود اکنون هر چه مایلی بپرس! …
بین ابن ابی یعفور و معلی بن خنیس اختلاف شد. ابن ابی یعفور میگفت جانشینان پیامبر دانشمندان پرهیزکار و نیکوکارند. معلی میگفت اوصیاء پیامبران خودشان پیامبرند. هر دو خدمت حضرت صادق رسیدند همین که نشستند امام علیه السّلام فرمود من بیزارم از کسی که بگوید ما پیامبریم.
مناقب- سدیر صیرفی گفت خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم مقداری پول پیش من بود میخواستم بدهم بایشان. یک دینار آن را نگه داشتم تا حرف های مردم را آزمایش کنم. پولها را خدمت امام نهادم. فرمود سدیر بما خیانت کردی از این خیانت قصد سوئی نداشتی. عرضکردم فدایت شوم چطور؟ فرمود
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۱
مقداری از حق ما را نگه داشتی تا ببینی ما چه میکنیم. عرضکردم راست میفرمائید.
من میخواستم آزمایش کنم سخن دوستانم را. فرمود مگر نمیدانی ما هر چه مورد احتیاج باشد میدانیم و علم آن نزد ما است مگر نشنیده ای خداوند میفرماید وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ.
بدان که علم انبیاء در علم ما محفوظ است و نزد ما است و دانش ما از انبیاء گرفته شده. چه فکر میکنی؟ عرضکردم راست میفرمائی فدایت شوم.
مناقب- ابراهیم بن عبد الحمید گفت رفتم به قبا تا محصول درخت خرما خریداری کنم. در بین راه خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم که وارد مدینه میشد پرسید کجا میروی. گفتم تصمیم خریدن خرما دارم. فرمود مطمئن هستی که ملخ آسیب نمی رساند. عرضکردم نه دیگر نخواهم خرید.
پنج روز بیشتر نگذشت که ملخ آمد و در درختهای خرما محصول نگذاشت.
مناقب- محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بحضرت صادق گفت بخدا من از شما داناتر و سخاوتمندتر و شجاعترم. فرمود اما اینکه گفتی از تو داناترم جد من و تو هزار بنده از دسترنج خود آزاد کرد نام آنها را اگر میدانی ببر در صورتی که بخواهی من تا آدم اسم آنها را می برم.
اما آنچه گفتی از من سخاوتمندتری بخداوند سوگند شبی را بصبح نرسانده ام که حقی بگردن من باشد از من بازخواست کنند اما اینکه از من شجاعتری من می بینم که سر ترا می آورند و بر در لانه زنبورها می آویزند در فلان محل خون از آن قطره قطره میریزد. محمّد این جریان را برای پدرش نقل کرد. پدرش گفت خدا مرا پاداش دهد در مصیبت تو. حضرت صادق بمن گفت تو کنار لانه زنبور خواهی بود.
ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین مینویسد که وقتی با محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بعنوان مهدی بیعت شد پدرش عبد اللَّه پیش حضرت صادق آمد امام او را از این کار بازمی داشت ولی عبد اللَّه خیال میکرد حضرت صادق از روی حسد این
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۲
حرف را میزند.
امام دست بر روی شانه عبد اللَّه گذاشت و گفت عجله نکن خلافت بتو و پسرت نمیرسد نصیب این شخص می شود اشاره بسفاح نمود بعد از او بمنصور خواهد رسید او پسرت را در احجار الزیت میکشد بعد برادرش را در طفوف خواهد کشت در حالی که پاهای اسبش درون آب باشد. منصور از پی امام رفت گفت چه فرمودید؟ امام جواب داد آنچه شنیدی بالاخره واقع می شود. منصور گفت پس از شنیدن این حرف کارهایم را کردم و خود را آماده خلافت نمودم همان طوری که فرموده بود شد.
روایت شده که وقتی کار دو فرزند عبد اللَّه بن حسن بالا گرفت و پیشرفت کردند منصور از حضرت صادق تقاضا کرد بفرمائید عاقبت کار آنها بکجا میرسد امام صادق فرمود در باره عاقبت آن دو همین آیه را برایت میخوانم لَئِنْ أُخْرِجُوا لا یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا یَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا یُنْصَرُونَ «۱» منصور بسجده افتاده گفت بس است دیگر توضیحی نمیخواهم.
در مقاتل العصابه العلویه مینویسد که وقتی ابو مسلم خراسانی خبر مردن ابراهیم امام را شنید نامه های خود را بحجاز برای جعفر بن محمّد و عبد اللَّه بن حسن و محمّد بن علی بن الحسین فرستاد و هر یک از آنها را دعوت بخلافت میکرد. ابتدا نامه بحضرت صادق نوشت. امام علیه السّلام همین که نامه را خواند آن را آتش زد و بآورنده نامه فرمود جوابش همین است پیش عبد اللَّه بن حسن آمد وقتی نامه را خواند گفت من که پیر شده ام ولی پسرم محمّد مهدی این امت است.
سوار شده و خدمت حضرت صادق رسید امام بیرون آمد دست روی گردن الاغ او گذاشت فرمود در این موقع چرا آمده ای. عبد اللَّه جریان را عرضکرد.
فرمود چنین کاری نکنید که امکان نخواهد داشت. عبد اللَّه بن حسن ناراحت شده
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۳
گفت میدانی آن طور که میگوئی نیست ولی این حرف تو از روی حسد نسبت بفرزند من است.
فرمود بخدا قسم حسد مرا وادار نمیکند اما این شخص و برادرها و فرزندانش آن مقام را میگیرند با دست به پشت ابو العباس سفاح زد از جای حرکت کرد عبد الصمد بن علی و ابو جعفر محمّد بن علی بن عبد اللَّه بن عباس از پی ایشان رفتند. پرسیدند واقعا آنچه فرمودید صحیح است. فرمود این حرف را میزنم و میدانم واقعیت دارد.
در رامش افزا مینویسد: ابو مسلمه خلّال که ملقب بوزیر آل محمّد بود خلافت را بحضرت صادق علیه السّلام قبل از اینکه سپاه باو برسد عرضه داشت امام علیه السّلام امتناع ورزید. باو فرمود ابراهیم امام (برادر سفاح) از شام به عراق نخواهد رسید خلافت میرسد بدو برادر او سفاح و منصور و در میان فرزندان برادر بزرگتر باقی میماند و ابو مسلم بهدف نمیرسد.
همین که سپاه رسید باز نوشت و در نامه ذکر کرد هفتاد هزار مرد جنگی در اختیار ما است ما منتظر دستور شما هستیم. در جواب او پیغام داد که همان جوابی که حضورا بتو گفتم همان است.
همان طوری که امام صادق فرموده بود شد ابراهیم امام برادر سفاح در زندان مروان باقی ماند و خطبه بنام سفاح خوانده شد.
در یکی از تواریخ نوشته است که وقتی نامه ابو مسلمه خلّال «۱» بحضرت صادق رسید شب بود امام نامه را روی چراغ گرفت و سوزانید. آورنده نامه خیال کرد بجهت تقیه و حفظ نمودن اسرار نامه را سوزانیده عرضکرد آقا جواب نامه را بدهید. فرمود جواب همان است که دیدی.
مناقب مینویسد: اسحاق و اسماعیل و یونس پسران عمار گفتند که صورت
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۴
یونس برادرشان بسفیدی گرائیده بود. چشم امام صادق علیه السّلام که باو افتاد دو- رکعت نماز خواند سپس حمد خدا و ستایش بر رسول اکرم نموده گفت
«یا اللَّه یا اللَّه یا اللَّه یا رحمان یا رحمان یا رحمان یا رحیم یا رحیم یا رحیم یا ارحم الراحمین یا سمیع- الدعوات یا معطی الخیرات صل علی محمّد و علی اهل بیته الطاهرین الطیبین و اصرف عنی شر الدنیا و شر الآخره و اذهب عنی شر الدنیا و شر الآخره و اذهب عنی ما بی فقد غاظنی ذلک و احزننی»
گفت بعد از این دعای امام بخدا قسم از مدینه خارج نشده بودیم که سفیدیها از صورتش مانند نخاله ریخت.
حکم بن مسکین گفت: من سفیدی صورت او را دیده بودم وقتی برگشت در صورتش اثری از سفیدی نبود.
معاویه بن وهب گفت بچه یکی از اهالی مرو دیوانه شد. شکایت پیش حضرت صادق نمود فرمود او را جلو بیاور دست روی سرش کشید و این آیه را خواند إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ پسرک خوب شد بلطف خدا.
مناقب- هشام بن حکم گفت یکی از رؤسا و سران بلاد جبل هر سال که بحج میرفت خدمت حضرت صادق میرسید امام علیه السّلام او را در یکی از خانه های خود جا میداد چند سال همین طور بحج می آمد و خدمت امام بود.
یک سال ده هزار درهم بامام علیه السّلام تقدیم کرد تا برای او خانه ای بخرد و بجانب حج رهسپار شد. پس از بازگشت عرض کرد فدایت شوم برایم خانه خریدی؟
فرمود بلی. نوشته ای باو داد که این کلمات در آن بود: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. این سند خریداری خانه ایست برای فلانی از بلاد جبل. که در بهشت برای او خانه ای خریدم حدّ اول آن رسول خداست حد دوم امیر المؤمنین و حد سوم امام حسن و حد چهارم حسین بن علی.
وقتی نوشته را خواند عرضکرد آقا راضیم خدا مرا فدای شما کند. حضرت صادق فرمود من آن پول را تقسیم کردم بین بازماندگان امام حسن و امام حسین
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۵
امیدوارم خدا قبول کند و بهشت برین را بتو پاداش دهد.
آن مرد بوطن خود بازگشت نامه با او بود بیمار شد. هنگام درگذشت خانواده خود را جمع کرد آنها را سوگند داد که نامه حضرت صادق را با او دفن کنند. همین کار را کردند. فردا صبح که بر سر قبرش رفتند همان نامه را روی قبر دیدند که زیرش نوشته است بخدا قسم جعفر بن محمّد بآنچه وعده داده بود وفا کرد.
مناقب شهر آشوب- ابو عبد اللَّه دامغانی گفت در شب معراج این اشعار از درون عرش شنیده شد.
من یشتری قبه فی الخلد ثابته فی ظل طوبی رفیعات مبانیها
دلّالها المصطفی و اللَّه بائعها ممن اراد و جبریل منادیها «۱»
مناقب- یحیی بن ابراهیم گفت بحضرت صادق عرضکردم فلانی و فلانی و فلانی سلام رسانده اند فرمود سلام بر آنها باد. عرضکردم از شما تقاضای دعا کرده اند.
پرسید چه گرفتاری دارند. عرضکردم منصور دوانیقی آنها را زندانی کرده. گفت آنها با منصور چکار داشتند.
گفتم منصور بآنها کاری واگذار نمود بعد ایشان را زندانی کرد. فرمود چرا با منصور همکاری کنند مگر من آنها را نهی نکردم. همکاری با آنها آتش است سپس دعا نموده گفت خدایا دست منصور را از آنها کوتاه کن. گفت:
برگشتم آنها را آزاد کرده بودند.
این شعر حکیم بن عباس کلبی که در باره زید بن علی بن الحسین گفته بود بحضرت صادق رسید:
صلبنا لکم زید علی جذع نخله و لم ار مهدیا علی الجذع یصلب
و قستم بعثمان علیا سفاهه و عثمان خیر من علی و اطیب «۲»
امام صادق دستهای خود را در حالی که میلرزید بآسمان بلند نموده گفت:
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۶
خدایا اگر این شخص دروغ میگوید یکی از سگهای خود را بر او مسلط گردان.
بنی امیه او را بکوفه فرستادند. یک روز میان بازار راه میرفت شیری او را پاره پاره کرد این خبر که بحضرت صادق رسید بسجده افتاده گفت ستایش خدا را که بوعده خود وفا فرمود.
مناقب- محمّد بن فیض گفت منصور دوانیقی بحضرت صادق علیه السّلام گفت میدانی این چیست. فرمود کدام؟
گفت کوهی است در این نزدیکی که سالی چند قطره از آن فرو میریزد و آن قطرات منجمد می شود این قطرات منجمد شده برای غبار آوردن چشم خوب است سورمه میکشند با اجازه خدا خوب می شود.
فرمود بلی میدانم اگر مایلی خصوصیات آن را برایت شرح دهم در این کوه یکی از پیمبران بنی اسرائیل که از قوم خود فرار کرده بود خدا را عبادت مینمود. قوم او از مکانش اطلاع پیدا کردند و او را کشتند این کوه بر او گریه میکند و این قطره ها از اشک اوست از طرف دیگر کوه چشمه ای جاری است در شب و روز که دست به آن چشمه نمیرسد.
مفضل بن عمر گفت: منصور دوانیقی شخصی را فرستاد پیش فرماندار خود حسن بن زید که فرمانداری مکه و مدینه را بعهده داشت باو پیغام داد که خانه جعفر بن محمّد را آتش بزند. خانه امام را آتش زدند آتش بر در خانه و اطاقها رسید. حضرت صادق پای بر روی آتش گذاشت و از روی آتش میرفت و میگفت من پسر اسماعیل پیامبرم من پسر ابراهیم خلیل اللَّه هستم.
مناقب ج ۳ ص ۳۶۲- ابو برده گفت خدمت حضرت صادق رسیدم پرسید زید چه شد؟ عرضکردم در کناسه بنی اسد بدار آویخته شد.
اشگ امام جاری گردیده صدای گریه بانوان نیز از پشت پرده بلند شد.
فرمود بخدا قسم هنوز یک جنایت دیگر مانده که نسبت به او روا میدارند.
ابو برده گفت من در فکر شدم که دیگر چه جنایتی. تا بالاخره دیدم
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۷
او را از دار پائین آوردند و تصمیم سوختن بدنش را دارند گفتم این همان جنایت دیگر بود که امام بمن فرمود.
در منتهی حسن جرجانی است که مردی خدمت حضرت صادق رسید یکی از اصحاب با چشم اشاره کرد یعنی این از آنها است.
امام صادق علیه السّلام دست بر ریش خود گرفته فرمود اگر نشناسم مردم را مگر با اشاره و معرفی پس این محاسن و ریش خوب ریشی نیست.
ابو الصباح کنانی گفت: به حضرت صادق عرض کردم من همسایه ای دارم بنام جعد بن عبد اللَّه در همدان که به علی علیه السّلام ناسزا میگوید اجازه میدهی او را بکشم؟
فرمود: ایمان مانع از کشتن است کاری باو نداشته باش دیگری شرش را می کند. آن مرد گفت: بکوفه رفتم نماز صبح را در مسجد خواندم ناگاه دیدم یکنفر میگوید: جعد بن عبد اللَّه در رختخواب مثل خیک باد کرده مرده است.
وقتی رفتند بدنش را بردارند گوشتهایش از استخوان میریخت. در روی یک پوست جمع کردند مشاهده کردند یک افعی زیر اوست. بدنش را دفن نمودند.
علی بن ابی حمزه گفت: دوستی داشتم از مأمورین و نویسندگان بنی امیه.
از من خواهش کرد برایش اجازه بگیرم که خدمت حضرت صادق برسد. اجازه گرفتم.
وقتی خدمت حضرت صادق رسید سلام کرده نشست. عرض کرد: آقا من در اداره حکومتی بنی امیه کار میکردم و از دنیای آنها ثروت زیادی انباشتم کسی از من بازخواست نمیکرد.
فرمود: اگر بنی امیه نمی یافتند کسی را که نویسنده آنها باشد و مالیات جمع کند و جنگ نماید و در اجتماعات آنها حاضر شود حق ما را غصب نمیکردند اگر مردم اطراف آنها را نگیرند چیزی پیدا نخواهند کرد مگر همان اندازه ای که
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۸
بدستشان برسد. آن مرد گفت: فدایت شوم آیا راه نجاتی برایم هست؟ فرمود: اگر راهی برایت بگویم عمل میکنی؟! عرض کرد بلی انجام میدهم. فرمود: هر چه در کار حکومتی آنها بدست آورده ای رها کن. هر کدام را میشناسی حق آنها را میدهی و هر کدام را نمیشناسی از طرف آنها صدقه میدهی من از جانب خدا برای تو ضمانت بهشت را میکنم.
مدتی سر بزیر انداخت و در اندیشه بود تصمیم خود را گرفت سر برداشته گفت:
انجام میدهم.
علی بن ابو حمزه گفت: من با او بکوفه برگشتیم هر چه داشت رد کرد حتی لباسهای تنش را، ما مقداری پول تهیه کردیم و لباس برایش خریدیم و برای مخارج او پولی فرستادیم. چند ماهی بیش نگذشت که مریض شد. از او عیادت میکردیم.
روزی بعیادتش رفتم در حال جان دادن بود چشم باز کرد گفت: علی بن ابی حمزه! دوست تو حضرت صادق بخدا قسم بوعده خود وفا کرد.
از دنیا رفت کار کفن و دفن او را انجام دادیم. خدمت حضرت صادق رفتم همین که چشمش بمن افتاد فرمود: علی! بوعده خود وفا کردیم نسبت بدوست تو.
عرض کردم صحیح میفرمائید فدای شما شوم هنگام مرگ خودش هم بمن گفت.
داود رقی گفت: دو برادر برای زیارت رفتند یکی از آن دو بسیار تشنه شد بطوری که از روی الاغ افتاد برادر دیگر در وحشت شد شروع بنماز و بعد دعا کرد و خدا و حضرت محمّد و امیر المؤمنین و تمام ائمه تا آخرین آنها حضرت صادق را بر زبان آورده کمک خواست.
ناگهان دید مردی ایستاده میگوید: چه شده. جریان را نقل کرد یک قطعه چوب باو داده گفت بگذار در دهانش همین کار را کرد چشم باز کرده
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۱۹
نشست هیچ تشنه نبود براه افتادند و زیارت خود را نمودند برگشتند به کوفه.
آن برادری که دعا کرده بود بمدینه رفت خدمت حضرت صادق رسید. فرمود:
بنشین حال برادرت چطوری است چوب را چکار کردی؟
عرض کرد: آقا وقتی برادرم به آن حال رسید چنان اندوهگین شدم که پس از زنده شدن و بازگشت روحش از شادی فراموش کردم از چوب.
امام صادق علیه السّلام فرمود ساعتی که تو مبتلا بگرفتاری برادرت شدی برادرم خضر پیش من آمد بوسیله او تکه ای از چوب طوبی برایت فرستادم و آنگاه بغلام خود فرمود آن زنبیل را بیاور. زنبیل را گشود و از داخل آن همان تکه چوب را خارج نمود بمن نشان داد شناختم باز دو مرتبه گرفت و داخل زنبیل گذارد.
داود نیلی گفت: در خدمت حضرت صادق بمکه رفتیم. نزدیک ظهر که شد فرمود: از راه کناره بگیر تا آماده نماز شویم.
عرض کردم: فدایت شوم ما در سرزمین خشک هستیم که آب وجود ندارد.
فرمود: تو چه کار بخشکی زمین داری. چیزی نگفتم. از راه کناره گرفتیم.
در یک زمین خشک و بدون آب فرود آمدیم با پای مبارک زمین را کاوید چشمه ای ظاهر شد آبی سرد بیرون آمد مانند یخ امام وضو گرفت من نیز وضو گرفتم نماز را خواندیم. در موقع حرکت متوجه یک شاخه خرما شد که روی زمین افتاده بود فرمود: داود مایلی از این شاخه خرما بخوری؟
عرض کردم آری. دست مبارک بچوب خرما زد از بالا تا پائین سبز شد بعد دست دیگری به آن زد از همان شاخه سی و دو رقم خرما خوردیم باز دستی بر آن کشیده فرمود: همان طور خشک شو باجازه خدا باز مانند اول شد.
امالی ابو المفضل: ابو حازم گفت: ابراهیم ادهم بکوفه رفت من نیز با او
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۰
بودم در زمان منصور. حضرت صادق نیز وارد کوفه شده بود. امام صادق برای بازگشت بمدینه از کوفه خارج شد. علما و دانشمندان کوفه از ایشان مشایعت کردند از آن جمله سفیان ثوری و ابراهیم ادهم.
مشایعت کنندگان جلوتر رفته بودند ناگاه مصادف با شیری شدند که راه را بسته بود. ابراهیم ادهم گفت: صبر کنید تا جعفر بن محمّد علیه السّلام بیاید ببینیم با این شیر چه میکند.
امام صادق آمد. جریان شیر را عرض کردند پیش آمد تا نزدیک شیر رسید دم او را گرفت و از سر راه دور کرد. آنگاه رو به جمعیت نموده فرمود:
اگر مردم درست خدا را اطاعت کنند بارهای سنگین خود را بر پشت چنین حیوانات حمل می کنند.
در کتاب دلالات: علی بن حمزه و ابا بصیر گفتند که مردی از اهالی خراسان خدمت حضرت صادق رسید و عرض کرد فدایت شوم فلان کس بهمراه من کنیزی فرستاده و گفته است به شما تحویل دهم.
فرمود: احتیاج بچنین کنیزی ندارم ما خانواده ای هستیم که اشخاص آلوده نباید پا بخانه ما بگذارند.
عرض کرد: آقا بخدا قسم او گفته در خانه خودش تولد یافته و در دامن خودش پروریده شده.
فرمود: این کنیز نسبت باو خیانت کرده. گفت: من از این خبر ندارم.
امام فرمود: ولی من خبر دارم که جریان چنین است.
مناقب- در کتاب دلائل از ابن ابی یعفور نقل میکند که گفت: از حضرت صادق شنیدم روزی میفرمود: پنج سال بیشتر از عمرم نمانده تاریخ را یادداشت کردم نه زیادتر گردید نه کم.
کشف الغمه ج ۲ ص ۳۷۶- لیث بن سعد گفت: در سال صد و سیزده بمکه رفتم پس از انجام نماز عصر بکوه ابو قبیس بالا رفتم. ناگاه دیدم مردی نشسته
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۱
دعا میکند. گفت:
یا رب یا رب یا رب
تا نفسش قطع شد باز گفت:
ربّ ربّ ربّ
تا نفسش قطع شد.
یا اللَّه یا اللَّه
همین طور باز گفت:
یا حی یا حی یا حی
تا نفسش قطع شد باز گفت:
یا رحیم یا رحیم
همین طور سپس گفت
یا ارحم الراحمین
تا نفسش قطع شد هفت مرتبه این ذکر را تکرار کرد.
سپس گفت: خدایا من از این انگور میخواهم مرا روزی فرما بارخدایا این دو بردم «۱» کهنه شده.
لیث گفت: بخدا قسم هنوز دعایش تمام نشده بود که دیدم سبدی پر از انگور با اینکه در آن وقت انگور پیدا نمی شد و دو برد جدا جدا در مقابلش نهاده شد. همین که خواست شروع بخوردن نماید گفتم: منهم شریکم با شما؟ پرسید برای چه گفتم: شما دعا کردی منهم آمین گفتم.
فرمود بیا جلو بخور ولی نباید چیزی ذخیره کنی و نگهداری. شروع بخوردن کردم انگوری بی دانه تا کنون به آن خوبی نخورده بودم خوردم تا سیر شدم. از سبد چیزی کاسته نشد. فرمود یکی از دو برد را تو بردار عرضکردم احتیاجی به برد ندارم. فرمود یک طرف خود را پنهان کن تا من برد را بپوشم خود را پنهان کردم یک برد را لنگ نموده بکمر بست و برد دیگر را بر شانه افکند دو برد کهنه قبلی را بدست گرفت و از کوه پائین آمد. از پی آن جناب رفتم تا رسید بمحل سعی (صفا و مروه) مردی او را دید عرض کرد آن جامه را بمن لطف کن خدا ترا بپوشاند. هر دو برد را داد باو.
من از پی آن مرد رفتم. سؤال کردم این شخص که بود؟ گفت: جعفر بن محمّد علیه السّلام در جستجویش شدم تا از او چیزی بیاموزم ولی دیگر آن جناب را نیافتم.
به به از این مقام چقدر با ارزش بود افسوس بر آن شخصیت که واقعا از نظر صورت و معنی بی اندازه قیمت داشت.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۲
این حدیث را گروهی از بزرگان نقل نموده اند از آن جمله شیخ حافظ ابو الفرج ابن جوزی در کتاب خود بنام صفه الصفوه ص ۹۷ ج ۴ و همه از لیث نقل نموده اند که شخص مورد اعتماد و معتبری بود.
ابو بصیر گفت: روزی خدمت حضرت صادق نشسته بودم فرمود: امامت را میشناسی؟ عرض کردم آری بخدائی که جز او خدائی نیست تو امام من هستی.
دست خود را روی زانو یارانش گذاشتم فرمود: راست گفتی خوب شناختی چنگ بزن بدامنش.
عرض کردم: مایلم علامت و نشانه امام را بمن نشان دهی.
فرمود: بعد از شناختن امام دیگر علامت لازم نیست.
عرض کردم باعث افزایش ایمان و یقینم می شود. فرمود: وقتی بر گردی بکوفه پسری برایت متولد شده بنام عیسی پس از عیسی پسر دیگری بنام محمّد و بعد از آن دو، دو دختر خواهی داشت.
متوجه باش که اسم دو پسرت در صحیفه جامعه نوشته شده است جزء شیعیان ما، با اسم پدر و مادرها و اجدادشان و منسوبین آنها و آنچه تا قیامت از این دو نفر متولد شود. آن صحیفه را بمن نشان داد زرد رنگ و خط کشیده شده بود.
کشف الغمه- از کتاب دلائل: زید شحام گفت: حضرت صادق بمن فرمود چند سال داری. عرض کردم فلان قدر. فرمود ترا بشارت میدهم که با ما خواهی بود و از شیعیان ما هستی. راضی نیستی با ما باشی؟
عرض کردم: چرا آقا ولی چگونه ممکن است من با شما باشم.
فقال یا زید ان الصراط الینا و ان المیزان الینا و حساب شیعتنا الینا و اللَّه یا زید انی ارحم بکم من انفسکم.
فرمود زید! صراط میزان در اختیار ما است و حساب شیعیان ما بدست ما است بخدا سوگند من به شما از خودتان مهربانترم. بخدا سوگند مثل اینکه
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۳
اکنون دارم می بینم تو و حارث بن مغیره نضری را در بهشت که دارای یک مقام مساوی هستید.
عبد الحمید بن ابی العلا که از دوستان مخصوص محمّد بن عبد اللَّه بن حسین بود منصور دوانیقی او را مدتی زندانی کرد.
محمّد بن عبد اللَّه در ایام حج بمکه رفت در روز عرفه حضرت صادق او را در عرفات دید پرسید دوست تو عبد الحمید چه شد؟
عرض کرد: او را منصور زندانی کرد. در این موقع حضرت صادق ساعتی دست بسوی آسمان بلند کرد آنگاه رو بجانب محمّد بن عبد اللَّه کرده فرمود: بخدا قسم دوستت را رها کردند.
محمّد گفت: از عبد الحمید پرسیدم چه وقت منصور ترا آزاد کرد؟ گفت:
عصر روز عرفه.
کشف الغمه ج ۲ ص ۴۲۲٫ عبد اللَّه بن محمّد تصمیم داشت که با زید خروج کند حضرت صادق او را نهی نمود و بسیار سخت گرفت اما او از تصمیم خود بر نمیگشت.
فرمود بخدا قسم ترا خواهم دید که بعد از زید روسری بر سرت ببندند مانند روسری زنها و در میان هودجی ترا بگذارند و آنچه با زنان انجام دهند نسبت بتو روا دارند.
وقتی زید کشته شد، دوستان ما مقداری پول برای عبد اللَّه بن محمّد جمع کردند و هودجی برایش کرایه کردند او را گرفته بردند تا میان بیابان رسید تا آنجا بهمراهش رفتند. در این موقع محمّد بن عبد اللَّه شروع کرد بخندیدن گفتند چرا میخندی؟
گفت بخدا قسم در شگفتم از دوست شما (امام صادق) من با او در مورد خروج صحبت کردم مرا نهی کرد من اطاعت نکردم. همین جریان که الان اتفاق افتاده برایم پیش بینی کرد فرمود ترا مثل زنان روسری میاندازند و در هودجی قرار میدهند چون هودج زنان الان همان وضع پیش آمده از این در شگفتم.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۴
مالک جهنی گفت روزی خدمت حضرت صادق بودم با خود می اندیشیدم در مقام ائمه و پیشوایان از اهل بیت پیامبر. حضرت صادق علیه السّلام رو بمن نموده فرمود:
مالک! شما واقعا شیعه ما هستید خیال نکنی که زیاد روی کرده در باره فضل ما هرگز کسی قدرت ندارد حقیقت خدا و عظمت او را توصیف کند. از برای خدا مثالهای بزرگی است. همین طور کسی نمیتواند حق مؤمن را بیان کند و حقوق او را بمقداری که خداوند لازم شمرده برای برادر مؤمنش ادا نماید.
مالک! وقتی مؤمنین یک دیگر را می بینند و با یک دیگر مصافحه مینمایند (دست در دست یک دیگر میگذارند) خداوند تا وقتی دستهای آنها در دست یک دیگر باشد آنها را مشمول لطف و مغفرت خود قرار میدهد و گناهان از ایشان فرو میریزد تا از یک دیگر جدا شوند. در این صورت که میتواند مقام مؤمنی که این مقام را در نزد خدا دارد وصف نماید؟! رفاعه بن موسی گفت روزی خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم که پسرش موسی بن جعفر علیه السّلام آمد او را گرفتم و روی زانوان خود گذاشتم سرش بوسیده در آغوش گرفتم. امام صادق فرمود: رفاعه او در چنگ بنی عباس دچار می شود باز خلاص میگردد برای مرتبه دوم گرفتار آنها میگردد این بار در دست آنها از بین میرود.
بکر بن ابی بکر حضرمی گفت پدرم را منصور دوانیقی زندانی کرد خدمت حضرت صادق رسیدم و جریان را بایشان عرض کردم فرمود پسرم اسماعیل مریض است فعلا گرفتار او هستم ولی بزودی برایش دعا خواهم کرد.
گفت چند روز در مدینه ماندم. یک روز امام علیه السّلام پیغام فرستاد خداوند وسیله آزادی پدرت را فراهم نمود ولی مشیت او چنین تعلق گرفت که اسماعیل از دنیا برود.
گفت از مدینه خارج شدم و بشهر ابن هبیره رسیدم در آنجا منصور را دیدم سوار بر اسب است فریاد زدم. پدرم ابو بکر حضرمی پیر مرد کهنسالی است.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۵
منصور گفت پسر این مرد جلو زبانش را نمیگیرد پدرش را آزاد کنید.

مرازم گفت حضرت صادق در مکه بمن فرمود اگر بشنوی یک نفر مرا دشنام دهد چه میکنی؟ گفتم او را میکشم. گفت مرازم اگر کسی مرا دشنام دهد باو کاری نداشته باشید.
مرازم گفت در هوای گرم از مکه خارج شدم گرما مرا مجبور کرد که پناه بزیر یکی از گنبدها ببرم در آنجا عده ای بودند شنیدم یکی از آنها حضرت صادق را فحش میداد یادم از فرمایش امام آمد چیزی نگفتم اگر سفارش نکرده بود او را میکشتم.
ابو بصیر گفت همسایه ای داشتم از مأمورین سلطان و هواداران آنها بود و پول گزافی بدست آورده چند کنیز خواننده تهیه کرده بود گروهی را جمع میکرد مشروب میخوردند و بساز و نواز اشتغال داشتند که باعث ناراحتی من بود.
چند مرتبه بخودش شکایت کردم ولی دست نکشید. چون زیاد اصرار کردم روزی گفت فلانی من مردی گرفتار هستم و تو مردی آسوده و موفق هستی اگر وضع مرا برای امام خود بگوئی شاید خدا بوسیله تو مرا نجات دهد.
حرف او بدلم مؤثر افتاد وقتی خدمت امام صادق رسیدم جریان او را عرضکردم فرمود موقعی که بکوفه برگردی او بدیدن تو خواهد آمد باو بگو جعفر بن محمّد علیه السّلام میگوید هر چه از این راه بدست آورده ای رها کن من برای تو از طرف خدا بهشت را ضمانت میکنم.

ابو بصیر گفت وقتی بکوفه برگشتم از جمله کسانی که بدیدنم آمدند یکی او بود وقتی خواست حرکت کند او را نگه داشتم تا خانه خلوت شد باو گفتم فلانی من جریان ترا خدمت امام علیه السّلام عرض کردم فرمود سلام مرا باو برسان بگو هر چه از این راه بدست آورده واگذارد من از جانب خدا بهشت را برایش ضمانت میکنم اشگهایش جاری شد. گفت آه ترا بخدا حضرت صادق بتو چنین فرمود؟
قسم خوردم که ایشان چنین فرمودند. گفت بسیار خوب، رفت.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۶
چند روز بیشتر نگذشت که از پی من فرستاد وقتی رفتم دیدم پشت درب ایستاده برهنه است گفت ابا بصیر هر چه در منزل داشتم دادم اکنون می بینی در چه حالم. پیش دوستان رفتم و مقداری لباس برای او گرفتم. بعد از چند روز باز از پی من فرستاد که بیمارم. بیا ترا ببینم. مرتب از او خبرگیری میکردم و در معالجه اش کوشش مینمودم تا بالاخره مشرف بمرگ شد.
من در بالینش نشسته بودم در حال جان دادن بود بیهوش شد بعد که بهوش آمد گفت ابا بصیر امامت بوعده خود وفا کرد سپس از دنیا رفت. آن سال بحج رفتم.
خدمت حضرت صادق رسیدم اجازه شرفیابی خواستم وارد خانه که شدم یک پایم در صحن حیاط و پای دیگرم در اطاق بود قبل از اینکه صحبتی بکنم فرمود ابا بصیر عهدی که با دوستت بسته بودیم وفا کردیم.
کشف الغمه- ابو حمزه ثمالی گفت بین راه مکه و مدینه خدمت حضرت صادق بودم ناگاه امام متوجه طرف چپ خود شد سگ سیاهی را مشاهده کرد فرمود ترا چه می شود خدا صورت ترا زشت نماید چقدر عجله میکنی ناگاه دیدم مانند پرنده ای شد.
امام فرمود این عثم پیک جن است هشام بن عبد الملک در این ساعت مرد او پرواز میکند و خبر مرگ را در اطراف جهان میرساند.
هشام بن احمر گفت حضرت صادق نوشته ای داد که در آن چیزهائی را نام برده بود از بازار تهیه کنم هر وقت چنین نوشته ای میداد پاره میکردم و لوازم را میخریدم. این مرتبه لوازم را خریدم ولی نامه را داخل زنبیل گذاردم تا از جهت تبرک نگه دارم.
رفتم خدمت حضرت صادق فرمود لوازم را خریدی؟ گفتم آری. فرمود نامه را پاره کردی؟ عرض کردم آن را داخل زنبیل گذاشتم و در خانه خود نهادم و درب خانه را قفل کردم تا از جهت تبرک نگهدارم این کلید در خانه است که در جیب دارم. امام یکطرف مصلی خود را بلند نمود نامه را انداخت پیش من فرمود پاره کن
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۷
پاره کردم وقتی برگشتم از داخل زنبیل جستجو نمودم نامه ای در آن نبود.
مالک جهنی گفت وقتی شیعیان را تبعید میکردند و بچند فرقه تقسیم شده بودند ما بیک گوشه مدینه پناه بردیم در آنجای خلوت صحبت از فضائل ائمه میکردیم و عقیده شیعه را بازگو میکردیم تا بالاخره در قلب ما خدائی آنها خطور کرد.
ناگاه دیدم حضرت صادق سوار بر الاغ است و در مقابل ما ایستاده نفهمیدیم از کدام طرف آمد. فرمود مالک، خالد از چه وقت صحبت در باره خدائی ما میکردید؟ گفتم: بخاطر ما چنین فکری نیامده بود مگر هم اکنون. فرمود بدانید
(ان لنا ربا یکلؤنا باللیل و النهار و نعبده)
: ما خدائی داریم که در شب و روز ما را حفظ میکند و او را می پرستیم، مالک، خالد هر چه مایلید در فضیلت ما بگوئید ولی بدانید که ما مخلوق و آفریده شده هستیم. همان طور که روی الاغ نشسته بود چند مرتبه این سخن را تکرار نمود.
ابو بکر حضرمی گفت در خدمت حضرت صادق علیه السّلام صحبت از خروج زید کردیم فرمود عمویم کشته خواهد شد اگر قیام کند کشته می شود شما در خانه های خود باشید هیچ اشکالی برای شما نیست. یکی از حاضرین گفت ان شاء اللَّه.
شهاب بن عبد ربه گفت حضرت صادق علیه السّلام بمن فرمود چگونه خواهی بود وقتی محمّد بن سلیمان خبر مرگ مرا بتو بدهد. عرض کردم بخدا قسم من محمّد بن سلیمان را نمی شناسم و نمیدانم کیست.
بعد ثروتمند شدم و معاملات تجاری من بین کوفه و بصره برقرار شد. روزی در بصره پیش محمّد بن سلیمان فرماندار بصره بودم. نامه ای پیش من انداخت و گفت شهاب خدا اجر تو و ما را افزون کند امامت جعفر بن محمّد از دنیا رفت.
یادم از آن فرمایش حضرت صادق آمد گریه گلویم را گرفت رفتم بخانه شروع کردم بگریه کردن برای حضرت ابا عبد اللَّه علیه السّلام.
عائذ احمسی گفت خدمت حضرت صادق رسیدم تصمیم داشتم از آن جناب راجع بنماز شب بپرسم ولی فراموش کردم. عرضکردم سلام علیک یا بن رسول اللَّه
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۸
فرمود صحیح است بخدا سوگند ما فرزند پیامبریم خویشاوند او نیستیم. هر کس نمازهای پنجگانه واجب را بخواند بازخواست نخواهد شد از چیز دیگری بهمین فرمایش امام اکتفا کردم چیزی نپرسیدم.
عروه بن موسی جعفی گفت روزی در خدمت حضرت صادق بودیم صحبت میکردیم فرمود الان چشم هشام بن عبد الملک در قبر ترکید.
عرضکردیم هشام کی مرد؟ فرمود امروز سه روز است. بعد که خبر مرگش آمد حساب کردیم دیدیم همان تاریخی که امام فرمود هشام مرده است.
رجال کشی ص ۱۳۹- محمّد اصفهانی گفت در مکه با معروف بن خربوذ نشسته بودیم چند نفر از اهالی مدینه که سوار بر الاغ بوده و احرام برای عمره بسته بودند از جلو ما گذشتند معروف گفت خوب است بپرسید در مدینه اتفاقی نیافتاده سؤال کردیم. گفتند عبد اللَّه بن حسن از دنیا رفت. جواب آنها را برای معروف گفتیم.
وقتی آنها گذشتند گروه دیگری از اهالی مدینه رد شدند باز معروف گفت از اینها هم بپرسید.
سؤال کردیم گفتند: عبد اللَّه بن حسن بیهوش شده بود. خوب شد.
جریان را بمعروف گفتم. گفت: من نمی فهمم اینها با آن دسته قبل چه میگویند.
همان قدر میدانم که فرزند پاک ترین مردم حضرت صادق بمن فرمود که قبر عبد اللَّه بن حسن و خانواده اش کنار فرات خواهد بود.
راوی گفت: منصور دوانیقی آنها را برد و در کنار فرات دفن شدند.
رجال کشی- ابو غیلان گفت: رفتم پیش فضل بن یسار باو گفتم: محمّد و ابراهیم دو پسر عبد اللَّه بن حسن قیام کرده اند. گفت: چیز مهمی نیست چند مرتبه من حرف خود را تکرار نمودم او همین طور جواب داد.
گفتم: من چند مرتبه بتو این جریان را گفتم همان جواب اول را دادی که چیزی نیست. این سخن را از پیش خود میگوئی.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۲۹
در جواب گفت: نه بخدا از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود اگر قیام کنند کشته خواهند شد.
رجال کشی- ص ۱۴۰- بشر بن طرخان گفت وقتی حضرت صادق علیه السّلام آمد خدمت ایشان رفتم. پرسید کسب و کارت چیست؟ عرضکردم: مال فروشم.
فرمود فروشنده چهارپایان؟ عرضکردم بلی. من سر و وضع درستی نداشتم. فرمود:
برای من یک قاطر شیری رنگ که زیر شکمش سفید باشد بخر.
عرض کردم: آقا قاطری با این مشخصات من تاکنون ندیده ام.
از خدمت امام مرخص شدم در بین راه غلامی را دیدم که سوار قاطری است با همان مشخصات. پرسیدم این قاطر فروشی است؟ مرا پیش آقای خود برد بالاخره از او خریدم. خدمت حضرت صادق علیه السّلام آوردم فرمود: من همین قاطر را میگفتم بعد برای من دعا کرده فرمود: خدا کثرت اولاد بتو عنایت کند و ثروت زیادی بتو بدهد- خداوند ببرکت دعای آن جناب این ثروت را بمن داد و بیش از حد آرزو بمن فرزند داد.
رجال کشی- داود رقی گفت: خدمت حضرت صادق رسیدم عرض کردم:
آقا برای وضو چند مرتبه دست و صورت را باید شست. فرمود: آنچه خدا واجب نموده یکی است و پیامبر اکرم یکی دیگر اضافه نمود بواسطه ضعف مردم هر کس سه مرتبه هر یک از اعضای وضو را بشوید وضویش درست نیست.
من همان جا خدمت آقا بودم که داود زربی از در وارد شد و گوشه اطاق نشست از همین مسأله سؤال کرد که تعداد طهارت چقدر است.
فرمود: باید سه مرتبه شست هر کس کمتر وضو بگیرد نمازش صحیح نیست بدنم بلرزه افتاد و نزدیک بود شیطان بر من غلبه کند.
حضرت صادق علیه السّلام چشم بمن انداخته دید که رنگم تغییر کرده فرمود:
داود آرام باش. این کفر است یا گردن زدن.
داود گفت. از خدمتش مرخص شدیم. داود زربی منزلش کنار باغ منصور
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۰
دوانیقی بود بمنصور گفته بودند که داود زربی شیعه است که پیش جعفر بن محمّد رفت و آمد میکند.
منصور گفت: من میتوانم وضو گرفتن او را ببینم اگر مثل جعفر بن محمّد وضو گرفت که آشنا بوضو گرفتن جعفر بن محمّد هستم برایم ثابت می شود او را میکشم منصور از جایی که داود او را نمیدید متوجهش بود. موقع نماز که شد داود شروع کرد بوضو گرفتن پر آب هر یک از اعضای وضو را سه مرتبه شست همان طوری که امام فرموده بود.
هنوز وضویش تمام نشده بود که منصور از پی او فرستاد وقتی رفت خیلی باو احترام کرد و گفت: در باره تو حرفهای بیهوده ای زدند ولی من آزمایش کردم دیدم آن طور نیستی زیرا دیدم مثل رافضی ها وضو نمی گیری مرا حلال کن دستور داد باو صد هزار درهم بدهند.
داود رقی گفت: من داود زربی را خدمت حضرت صادق دیدم عرض کرد: آقا جانم فدای شما خون ما را در دنیا خریدی. امیدوارم ببرکت شما داخل بهشت شویم.
باو فرمود: جریان خود را برای داود رقی نقل کن که چه بر سرت آمده تا دلش آرام گیرد. تمام جریان را نقل کرد.
امام صادق فرمود: بهمین جهت من فتوی دادم که آن طور وضو بگیرد زیرا نزدیک بود بدست این دشمن کشته شود.
فرمود: حالا بیش از دو بار اعضای وضو را شستشو مده که اضافه کنی نمازت درست نیست.
رجال کشی- ص ۲۶۱- شهاب بن عبد اللَّه گفت: حضرت صادق فرمود:
شهاب کشتار در قریش زیاد خواهد شد بطوری که بعضی از آنها را دعوت بخلافت می کنند قبول نمیکنند.
سپس فرمود شهاب خیال نکنی منظورم این پسر عموهایم هستند (اولاد امام
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۱
حسن). شهاب گفت: گواهی میدهم که منظورش همانها بود.
در رجال نجاشی ص ۱۳۸- مینویسد حضرت صادق علیه السّلام بسماعه بن مهران گفت: اگر برگردی به شهر خود دیگر پیش ما نخواهی آمد. سماعه در همان جا ماند در همان سال از دنیا رفت.
کافی ج ۸ ص ۲۱۲- مفضل بن مزید گفت: بحضرت صادق علیه السّلام در زمان عبد اللَّه بن علی گفت اینها (بنی عباس) بین خودشان اختلاف افتاده.
فرمود: این حرفها را رها کن از همان محلی که روی کار آمدند (ابو مسلم خراسانی که از طرف خراسان آمد) از همان ناحیه نیز (هلاکوخان می آید) و دودمان آنها را بر می اندازد.
کافی- ج ۷ ص ۲۹۳- اسماعیل بن عبد اللَّه قریشی گفت: مردی خدمت حضرت صادق عرض کرد:
یا ابن رسول اللَّه من در خواب دیدم مثل اینکه در خارج کوفه در یک محلی یک شبح از چوب یا یک آدم چوبی روی اسب چوبی نشسته و شمشیرش میدرخشد من در خواب از دیدن او در ترس و لرز شدم.
امام علیه السّلام فرمود: تو مردی هستی که میخواهی یکنفر را در امور زندگی فریب دهی. از خدائی که ترا آفریده و بعد میمیراند میترسی.
آن مرد گفت: واقعا خدا به شما دانش داده و از سرچشمه واقعی علم استفاده مینمائی. من جریان این تعبیری که فرمودی بگویم:
یکی از همسایگانم پیش من آمد و باغ خود را برای فروش بمن عرضه داشت. من تصمیم گرفتم که با قیمت خیلی کم آن باغ را بخرم چون کس دیگری خریدار نداشت.
امام علیه السّلام فرمود: همسایه تو دوست ما است و از دشمن ما بیزاری میجوید عرض کردم: آری. بفرمائید اگر ناصبی و دشمن شما بود صحیح بود من او را بفریبم؟
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۲
(فقال ادّ الامانه لمن ائتمنک و اراد منک النصیحه و لو الی قاتل الحسین علیه السّلام)
امانت را از هر کس گرفته ای اگر چه قاتل حضرت حسین باشد باو رد کن و همچنین هر کس امید خیرخواهی از تو دارد باو خیانت نکن.
برسی در مشارق الانوار از محمّد بن سنان نقل کرده که مردی در خراسان خدمت حضرت صادق رسیده چند کیسه مهر شده که روی آن اسم صاحبش نوشته شده بود آورد.
امام صادق علیه السّلام نام صاحبان کیسه ها را یکایک میبرد و میفرمود: کیسه فلانی را بده که در آن فلان مبلغ پول است.
فرمود: کیسه پول آن زنی که از مزد رشتن نخ پولی تهیه کرده بود کجا است بده ما آن را پذیرفتیم.
بعد فرمود: کو آن کیسه آبی رنگ که هزار درهم داشت. آن کیسه را در بین راه گم کرده بود خجالت کشید. عرضکرد آقا من آن کیسه را بین راه گم کردم.
فرمود: اگر ببینی می شناسی؟ عرضکردم بلی.
فرمود: غلام آن کیسه آبی رنگ را بیاور. همین که دید آن را شناخت.
فرمود: ما احتیاج پیدا کردیم قبل از اینکه تو بیائی آن را برداشتیم.
گفت: آقا تقاضا دارم رسید پولهائی که تقدیم کردم بدهید تا برای صاحبانش ببرم.
فرمود: وقتی تو در بین راه بودی جواب را نوشتیم.
روایت شده که منصور دوانیقی روزی حضرت صادق را خواست با ایشان سوار شد و بخارج شهر رفتند روی یک بلندی با هم نشستند مردی آمد و خواست از منصور تقاضای کمک بکند ولی منصرف شد از حضرت صادق درخواست نمود.
امام علیه السّلام از همان ریگها سه مرتبه دست خود را پر نموده باو دادند فرمودند بگیر ولی ارزان نفروش.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۳
یکی از مأمورین منصور گفت: از پادشاه درخواست نکردی از مرد فقیری که چیزی ندارد درخواست کردی.
آن مرد در حالی که از خجالت بواسطه ریگهائی که باو داده بودند عرق کرده بود گفت من از کسی تقاضا کردم که مطمئن هستم کریم و بخشنده است.
ریگها را بخانه آورد زنش پرسید اینها را که داد؟ گفت حضرت صادق. پرسید چه فرمود؟ گفت: فرمود ارزان نفروش. گفت: او مردی راستگو است مقدار کمی از این ریگها را ببر پیش خبره و اشخاص مطلع بوی ثروت و بی نیازی استشمام میکنم.
مختصری از آنها را برد پیش یکنفر یهودی از او به ده هزار درهم خرید گفت بقیه را هم بهمین قیمت از تو میخرم.
کافی- ج ۱ ص ۳۹۳- مسمع کردین گفت: من در شبانه روز یک مرتبه بیشتر غذا نمیخورم. وقتی خدمت حضرت صادق میرسیدم که سفره غذا برچیده شده بود تا شاید غذا نخورم ولی وقتی وارد می شدم دستور میداد سفره بیاندازند غذا میخوردم و ناراحت نمی شدم اما اگر جای دیگر غذا میخوردم ناراحت میشدم و از نفخ، شب خوابم نمیبرد.
این جریان را به آن جناب عرض کردم که هر وقت در خدمت شما غذا میخورم مرا ناراحت نمیکند.
فرمود: تو غذای خانواده ای صالح را میخوری که ملائکه روی فرشهایشان به آنها دست میدهند و مصافحه میکنند.
عرضکردم: آقا ملائکه برای شما آشکار می شوند؟ دست بر روی یکی از بچه های خود گذاشته فرمود آنها بفرزندان ما از خودمان مهربانترند.
در کتاب عیون المغرب که منسوب بسید مرتضی است مینویسد: که داود رقی گفت: خدمت حضرت صادق بودیم صحبت از فضائل انبیاء شد. امام در جواب ما فرمود:
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۴
خداوند پیامبری نیافریده که از حضرت محمّد با فضیلت تر باشد در این موقع انگشتر از انگشت بیرون آورده روی زمین نهاد و سخنی گفت.
ناگهان زمین بقدرت خدا شکافته شد و دریای بیکرانی در مقابل خود دیدیم وسط دریا کشتی سبز رنگی از زبرجد سبز که در وسط آن قبه ای از درّ سفید بود. اطراف آن قبه نوشته شده بود: لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه علی امیر المؤمنین مژده بده قائم را که با دشمنان پیکار میکند و مؤمنین را نجات میبخشد و خداوند او را بوسیله ملائکه ای که بتعداد ستارگان آسمانند مدد خواهد نمود.
در این موقع حضرت صادق چند کلمه بر زبان جاری کرد آب دریا بالا آمد و کشتی بلند شد فرمود: داخل شوید وارد آن قبه ای که در کشتی بود شدیم در آنجا چهار تخت مرصع از جواهر بود آن جناب روی یکی از تختها نشست مرا روی تخت دیگری نشاند و موسی و اسماعیل را نیز هر کدام روی یک تخت نشاند.
بعد فرمود: کشتی! حرکت کن. بقدرت خدا در این دریای ژرف راه افتاد بین کوههای درّ و یاقوت. امام دست دراز کرد مقداری درّ و یاقوت برداشته فرمود: داود اگر علاقه بدنیا داری هر چه مایلی از اینها بردار.
عرضکردم: آقا احتیاجی بدنیا ندارم آنها را میان دریا ریخت دست درون دریا برد مشک و عنبر بیرون آورد خود بوئید بمن نیز داد بوئیدم همچنین بموسی و اسماعیل دو فرزندش بعد ریخت میان دریا.
کشتی رفت تا رسید بجزیره ای میان دریا قصرهائی از درّ سفید که با سندس و استبرق فرش شده بود و پرده هائی ارغوانی داشت دیده می شد ملائکه اطراف قصرها را گرفته بودند همین که چشم آنها بما افتاد پیش آمده اظهار ارادت و اطاعت و دوستی نسبت بامام نمودند.
عرضکردم آقا این قصرها متعلق بکیست؟ فرمود: متعلق است به ائمه از اولاد پیامبر هر یک از امامان از دنیا برود می آید در این محل تا روز قیامت که خدا در قرآن ذکر نموده.
زندگانی حضرت امام جعفر صادق علیه السلام، ص: ۱۳۵
فرمود: بیائید برویم بامیر المؤمنین سلام کنیم. حرکت کردیم بر در یکی از آن قصرهای آراسته که از همه بهتر و عالیتر بود رسیدیم و بر امیر المؤمنین که در آنجا نشسته بود سلام کردیم بعد بطرف قصر دیگر رفت ما هم رفتیم سلام کرد بر امام حسن ما نیز سلام کردیم سپس بر حسین بن علی علیه السّلام بعد حضرت باقر هر کدام در قصری آراسته بودند رفت بطرف کاخی در جزیره ما نیز با او رفتیم در میان آن کاخ قبه ای بزرگ بود از درّ سفید که با انواع فرشها و پرده ها زینت شده بود و در آن تختی از طلا قرار داشت که مرصع بانواع جواهر بود.
عرض کردم: آقا این قبه متعلق به کیست؟ فرمود: متعلق بقائم آل محمّد است صاحب الزمان علیه السّلام در این موقع با دست اشاره ای کرد ناگاه دیدیم در مدینه روی زمین در منزل حضرت صادق هستیم با انگشتر خود روی زمین کشید هیچ شکاف و رخنه ای در زمین دیده نمی شد.
در مزار کبیر محمّد بن مشهدی مینویسد که سفیان ثوری گفت: شنیدم حضرت صادق در عرفات چنین دعا میکرد:
اللهم اجعل هذه خطواتی التی خطوتها فی طاعتک کفاره لما خطوتها فی معصیتک.
دعای خود را ادامه داد تا اینجا که خدایا من میهمان توام پذیرائی مرا بهشت قرار ده و مرا انگور و خرما روزی فرما.
سفیان گفت: بخدا قسم تصمیم گرفتم بروم خرما و موز بخرم بجای انگور و خرمای تازه بیاورم ناگاه دیدم دو سبد پر از خرمای تازه و انگور مقابلش فرود آمد.
برگرفته از کتاب زندگانی امام جعفر صادق علیه السلام نوشته آقای موسی خسروی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *