حوادث، وقایع، هجرت

ملاقات امام صادق با صوفی ها

امروز مسافری از دمشق به مدینه آمده است، او سراغ خانه امام صادق(ع) را می گیرد و می خواهد با آن حضرت دیدار کند، گویا او خود ادّعا می کند دانشمند است و در صدد مناظره با امام است.
جوان به خانه امام می آید، سلام می کند، جواب می شنود. عدّه ای از شاگردان اینجا هستند. مسافر رو به امام می کند و می گوید:
ــ شنیده ام شما به سؤلات مردم پاسخ می دهید، می خواهم با شما بحث و مناظره کنم.
ــ در چه زمینه ای سؤل داری؟
ــ در زمینه چگونگی قرائت قرآن.
امام رو به یکی از شاگردان خود که حُمران نام دارد می کند و می گوید: «ای حُمران! جواب این مرد با توست».
مسافر به امام می گوید:
ــ من به اینجا آمده ام تا با شما گفتگو کنم، نه با شاگرد شما.
ــ اگر توانستی این شاگرد مرا شکست بدهی، مرا شکست داده ای.
مسافر چاره ای نمی بیند، با حُمران وارد گفتگو می شود، سخن آنان به درازا می کشد و سرانجام در مقابل استدلال های حُمران درمی ماند.
اکنون امام به آن مسافر رو می کند و می گوید:
ــ حُمران را چگونه یافتی؟
ــ من هر چه از او پرسیدم، جواب شایسته ای داد، او بسیار زبردست است، اکنون می خواهم از شما در مورد ادبیات عرب سؤل کنم.
امام رو به ابان می کند و به او می گوید: «ای ابان! اکنون نوبت توست».
مسافر با ابان شروع به سخن می کند، ساعتی می گذرد، مسافر در این مناظره هم شکست می خورد. او بار دیگر رو به امام می کند و می گوید: «می خواهم در فقه با شما گفتگو کنم».
امام به زُراره می گوید: «ای زُراره، نوبت تو فرا رسیده است، با این مرد مناظره کن». زُراره نیز آن مسافر را در فقه شکست می دهد.
این ماجرا ادامه پیدا می کند، آن مسافر در اعتقادات، خداشناسی، امامت با شاگردان دیگر امام مناظره می کند و شکست می خورد.
مسافر دیگر سکوت کرده است و چیزی نمی گوید، امام به شاگردان خود نگاهی می کند و لبخندی از رضایت بر لب دارد. آری! امام هر کدام از شاگردان خود را با توجّه به استعداد آنان در زمینه خاصّی تربیت نموده است، این بهترین راه برای تربیت نیروهای انسانی می باشد.۱۸۲

امام صادق(ع) از هر فرصتی برای موعظه نمودن شاگردان خود استفاده می کند، امروز هم می خواهد آنان را نصیحت کند، گوش کن، این سخن امام است: «وقتی شما راستگو و درستکار باشید و با مردم با نیکویی رفتار کنید، مردم شما را دوست می دارند و شما را به یکدیگر نشان می دهند و می گویند: «او جعفری است». من با شنیدن این سخن خوشحال می شوم. ولی اگر رفتار شما شایسته نباشد، ننگ و عار شما به من می رسد و مردم می گویند: نگاه کنید، این کسی است که جعفر او را تربیت کرده است».
آری! برایت گفتم که نام اصلی امام صادق(ع)، «جعفر» است، مردم وقتی ما را می بینند، ما را «جعفری» خطاب می کنند.
منظور آن ها این است که ما شیعه جعفر هستیم. ما باید مواظب رفتار و کردار خود باشیم، باید باعث زینت امام خود باشیم، نه مایه شرمساری آن حضرت.۱۸۳

آن جوان را نگاه کن، او اوّلین بار است که به مدینه آمده است، او همراه با «ثُمالی» به اینجا آمده است تا با امام دیدار کند، جوان رو به امام می کند و می گوید:
ــ آقای من! من کارمند حکومت بنی اُمیّه بودم و آنان به من حقوق زیادی داده اند و من الآن ثروت زیادی دارم.
ــ اگر هیچ کس به بنی اُمیّه کمک نمی کرد، آیا آن ها می توانستند حق ما را این طور غصب کنند؟
ــ اکنون راهی برای نجات من وجود دارد؟
ــ اگر پیشنهادی به تو بدهم قبول می کنی؟
ــ آری.
ــ پول هایی که از این حکومت گرفته ای در راه خدا صدقه بده، اگر این کار را بکنی من بهشت را برای تو ضمانت می کنم.
جوان به فکر فرو می رود، کار سختی است، او باید از همه ثروتی که در این سال ها به دست آورده است، چشم پوشی کند. لحظاتی می گذرد، سرانجام رو به امام می کند و می گوید: «جانم به فدای شما! من این کار را می کنم».
جوان همراه با ثمالی به کوفه باز می گردند. وقتی جوان به کوفه می رسد همه ثروت خود را صدقه می دهد، او حتّی لباسی را که به تن دارد به فقیران می دهد. ثمالی از ماجرا باخبر می شود، با شیعیان سخن می گوید و مقداری پول جمع می کنند و چند لباس و مقداری غذا می خرد و برای آن جوان می برد.
چند ماه می گذرد، آن جوان بیمار می شود، ثمالی هر روز به عیادت او می رود. بعد از مدّتی بیماری آن جوان شدید می شود، ثمالی کنار بستر آن جوان نشسته است، جوان بی هوش است، ناگهان او چشم خود را باز می کند و با صدایی ضعیف می گوید: «امام صادق(ع) به وعده خود وفا نمود»، او این جمله را می گوید و جان می دهد. ثمالی به حال او غبطه می خورد، امام در آن روز به او وعده بهشت داد، اکنون روح او به سوی بهشت پرواز کرد.
چند ماه می گذرد، ثمالی بار دیگر به مدینه می آید وقتی امام او را می بیند به او می گوید: «ما به وعده ای که به دوست تو داده بودیم، وفا کردیم».۱۸۴

امروز یک نفر از کوفه به اینجا آمده است. او ماجرایی را تعریف می کند. در کوفه شخصی پیدا شده است که می گوید: «من هم مثل خدا، خالق هستم» و عدّه ای از مردم جاهل طرفدار او شده اند.
او مقداری خاک و آب را داخل شیشه ای می ریزد و بعد از چند روز، حشراتی در شیشه آشکار می شوند، آنگاه او رو به مردم می کند و می گوید: این حشرات را من آفریدم، من سبب پیدایش آن ها هستم، پس من آفریدگار آن ها هستم.
هیچ کس در کوفه نتوانسته است جواب او را بدهد.
امام وقتی این سخن را می شنود می گوید: به آن مرد بگویید، اگر تو آفریننده آن حشرات هستی، بگو بدانیم تعداد آن حشرات و وزن آن ها چقدر است؟ تعداد نر و ماده آن ها را بگو! آنان را به شکل دیگری دربیاور، زیرا کسی که خالق این حشرات بوده است باید به آن ها علم داشته باشد و بتواند آن ها را به شکل دیگری هم درآورد.
بعد از مدّتی خبر به ما می رسد که وقتی این سؤل ها را از او کردند، در پاسخ ماند و نتوانست جواب بدهد و همه طرفدارانش او را رها کردند.۱۸۵

وقتی کسی به من دشنامی می دهد من عصبانی می شوم، شاید جواب او را بدهم، کاش من هم مانند امام خود بودم، امروز یک نفر به امام ناسزا گفت.
امام وقتی ناسزای آن جاهل را شنید، سکوت کرد، او وضو گرفت و به نماز ایستاد، بعد از نماز دست به دعا برداشت و اشک ریخت و از خداوند خواست تا گناه آن شخص را ببخشد.۱۸۶
به راستی ما چقدر پیرو امام خود هستیم؟

در این روزگار عدّه ای پیدا شده اند که ماده گرا هستند و اصلا وجود خدا را انکار می کنند، مردم به آنان زندیق می گویند.
امروز یکی از آن ها با مُفضَّل به بحث و گفتگو می پردازد، مفضّل یکی از یاران امام صادق(ع) است. بحث و گفتگوی آنان به درازا می کشد. آن زندیق سخنانی در انکار خدا به زبان می آورد که مُفضّل با شنیدن آن سخنان عصبانی می شود با تندی می گوید:
ــ ای دشمن خدا! چگونه جرأت می کنی این سخنان را بر زبان جاری کنی!
ــ ای مُفضّل! فکر نمی کنم تو از شاگردان امام صادق باشی.
ــ این چه حرفی است می زنی؟ من سال ها از علم آن حضرت استفاده کرده ام.
ــ اگر واقعا تو شاگرد امام صادق هستی، پس چرا این گونه با خشم سخن می گویی؟ من بارها با امام صادق سخن گفتم و حرف هایی بدتر از آنچه شنیدی بر زبان جاری کردم، امّا او هرگز از شنیدن سخنان من عصبانی نشد، او با بردباری اجازه داد تا من سخن خود را بگویم، من هر چه اشکال و سؤل داشتم از او پرسیدم، او با دقّت به سخنانم گوش فرا داد، گویا که سخن مرا پذیرفته است، وقتی سخن من تمام شد او با مهربانی خاصّی، به همه سؤل های من جواب داد. اگر تو شاگرد امام صادق هستی، مانند او باش!۱۸۷

صدای به هم خوردن سکّه های طلا می آید! آن جوان را نگاه کن، پارچه ای را همراه خود دارد که پر از سکّه های طلا است.
به راستی او این همه پول را کجا می برد؟ بیا از خودش سؤل کنیم:
ــ ببخشید، شما این همه پول را کجا می برید؟
ــ امام صادق(ع) به تازگی خرمای نخلستان خود را فروخته است و از من خواسته است تا من این پول ها را میان سادات تقسیم کنم.
من همراه خدمتکار می روم، او به در خانه یکی از سادات می رود، در می زند، مقداری از آن سکّه ها را تحویل او می دهد. صاحب خانه نگاهی به آن جوان می کند و می گوید: «ای جوان! خدا به تو خیر بدهد که به خاندان پیامبر نیکی می کنی، ولی امام صادق(ع) با این که پول زیادی دارد به ما هیچ کمکی نمی کند».
جوان با او خداحافظی می کند و به سوی خانه بعدی می رود، من به او می گویم:
ــ چرا به او نگفتی که این پول ها از امام صادق(ع) است؟
ــ امام صادق(ع) نمی خواهد که آن ها بفهمند این پول ها از طرف اوست.۱۸۸
اینجاست که من به فکر فرو می روم، کاش من هم وقتی کار خوبی انجام می دادم، آن را به همه خبر نمی دادم!

با امام صادق(ع) به سوی مکّه حرکت می کنیم تا حجّ خانه خدا انجام دهیم، در بین راه به مردی برخورد کردیم که زیر درختی نشسته بود. امام به ما رو کرد و گفت: «نزد آن مرد برویم، شاید او تشنه باشد و آبی نداشته باشد».
ما به سوی آن مرد رفتیم، وقتی من به او نگاه کردم، از ظاهر او فهمیدم که مسیحی است، امام رو به او کرد و گفت:
ــ آیا تشنه هستی؟
ــ آری.
امام به من گفت: «از اسب پیاده شو و از آبی که همراه داریم، او را سیراب کن». من پیاده شدم و به او آب دادم.
من آن روز خیلی فکر کردم، کاش من مهربانی را از امام خود فرا بگیرم و با همه انسان ها مهربان باشم.۱۸۹

ــ چرا دیوار باغ را خراب می کنی! با تو هستم! مگر نمی شنوی!
ــ خود صاحب باغ دستور داده است.
ــ الآن فصل رسیدن خرما می باشد، همه درِ باغ خود را می بندند، چرا صاحب این باغ، دستور داده است دیوار باغ را خراب کنند؟
ــ مگر تو نمی دانی این باغ از امام صادق(ع) است؟
ــ عجب! علّت این دستور امام چیست؟
ــ برای این که همسایگان از خرمای باغ بخورند. وقتی فصل چیدن خرما فرا می رسد، امام دستور می دهد تا قسمتی از دیوار باغ را خراب کنم تا مردم به راحتی بتوانند داخل باغ بیایند. همچنین امام دستور می دهد مقداری خرما برای افرادی که کهنسال هستند ببرم.
ــ آن ظرف هایی که کنار باغ است چیست؟
ــ امام دستور داده که هر روز مقداری خرما بچینم و کنار باغ بگذارم تا رهگذران از آن استفاده کنند.۱۹۰

امروز عدّه ای از صوفی ها نزد امام صادق(ع) می آیند. آنان اعتقاد دارند مال دنیا بد است و انسان باید فقیرانه زندگی کند و هر چه ثروت و دارایی دارد باید به دیگران ببخشد. آنان زهد را در ترک مال دنیا می دانند. اکنون امام رو به آنان می کند و می گوید:
ــ شما چه دلیلی برای این سخن خود دارید؟
ــ خداوند در قرآن در سوره حشر آیه ۹ کسانی را مدح کرده است که ایثار می کنند و با این که خود نیازمند هستند به دیگران کمک می کنند.
ــ باید همه آیه های قرآن را با هم بررسی کرد. شما این آیه قرآن را نخوانده اید؟ آنجا که خدا در سوره فرقان آیه ۶۷ در معرّفی مؤنان می گوید: «آنان کسانی هستند وقتی انفاق می کنند، اسراف نمی کنند». به راستی منظور خدا از این آیه چیست؟ شما می گویید که مسلمانان باید همه دارایی خود را به دیگران ببخشند، این همان زیاده روی است که خدا از آن نهی کرده است.
امام به سخن خود با آنان ادامه می دهد، من از سخنان امام این مطلب را می فهمم که باید آیات قرآن را با توجّه به زمان نازل شدن آن، مورد بررسی قرار بدهم.
زمانی که مسلمانان به مدینه هجرت کردند، همه در شرایط سختی بودند، نه مسکن داشتند، نه غذایی.
در آن وقت خدا در قرآن در سوره حشر آیه ۹ از ایثار تعریف کرد تا مسلمانان در آن شرایط به یکدیگر کمک بیشتری کنند.
بعد از مدّتی، وضع مسلمانان خوب شد و آن موقع بود که خدا از مسلمانان خواست تا در انفاق و کمک به دیگران میانه رو باشند. ما الآن باید به این دستور خدا عمل کنیم.
اکنون امام سخن خود را با آن جماعت ادامه می دهد:
ــ آیا سخن پیامبر را در مورد شخصی که همه دارایی خود را بخشید،شنیده اید؟
ــ نه.
ــ در مدینه شخصی در حال احتضار بود، او همه دارایی خود را در راه خدا بخشید، وقتی از دنیا رفت، مردم او را در قبرستان بقیع دفن کردند. آن مرد چندین بچّه کوچک داشت. وقتی پیامبر از ماجرا باخبر شد فرمود: «اگر من ماجرا را می دانستم نمی گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید، او همه سرمایه خود را در راه خدا داد و بچّه های خود را در فقر رها کرد».
ــ آیا ماجرای سلمان فارسی را شنیده اید؟
ــ نه.
ــ سلمان فارسی هر سال، وقت برداشت گندم که فرا می رسید به اندازه ای که یک سال گندم نیاز داشت، خریداری می کرد. عدّه ای به او گفتند چرا این گندم ها را به فقرا نمی بخشی؟ از کجا معلوم که فردا زنده باشی؟
ــ جواب سلمان چه بود؟
ــ سلمان به آنان گفت: چرا شما به زنده بودن من فکر نمی کنید؟ شاید من زنده بمانم، اگر این گندم ها را انفاق کنم، خودم نیازمند دیگران می شوم. انسان در صورتی که معاشش تأمین نباشد، مضطرب می شود.
سخن امام با آنان به درازا می کشد، امام از آنان می خواهد تا با فهم دقیق به قرآن بپردازند، این طور نباشد که یک آیه از قرآن را بگیرند و به آیات دیگر بی توجّه باشند.
امام برای آنان جریان حضرت سلیمان(ع) را می گوید که در قرآن آمده است، سلیمان(ع) از خدا خواست تا به او پادشاهی بزرگی بدهد، خدا هم دعای او را مستجاب نمود و پادشاهی با عظمتی به سلیمان داد، اگر دنیا چیز بدی است، چرا سلیمان(ع) آن را از خدا خواست و خدا هم دعای او را مستجاب کرد؟۱۹۱
آری! مال و ثروت دنیا بد نیست، دلبستگی به آن بد است، زهد این نیست که تو از ثروت دنیا چیزی نداشته باشی، زهد واقعی این است که به دنیا دل نبندی.
مسلمان کسی است که از راه حلال برای کسب ثروت اقدام می کند و واجبات مال خویش را مثل زکات پرداخت می کند.

هوا چقدر گرم است، آفتاب سوزان مدینه می تابد، امام در باغ خود مشغول کار کردن است، او بیلی در دست دارد و باغ خود را آبیاری می کند و عرق از سر و صورت او می ریزد.
یکی از یاران امام به دیدار او می آید، امام را در آن حالت می بیند، او رو به امام می کند و می گوید: «با این که کسانی در اینجا هستند تا این کار را انجام بدهند ولی من خودم در قسمت هایی از باغ خود کار می کنم، برای این که می خواهم خدا ببیند که من به دنبال روزی حلال هستم».۱۹۲
من امروز می فهمم که معنای این حدیث چیست: «عبادت هفتاد جزء دارد، بهترین و بالاترین آن کسب روزی حلال است». امام در واقع می خواهد به ما بیاموزد که عبادت، فقط نماز و روزه نیست، اگر من به دنبال روزی حلال باشم، بهترین عبادت را به جا آورده ام.۱۹۳

عده ای از بزرگان و ریش سفیدان خدمت امام صادق(ع) نشسته اند و امام برای آنان سخن می گوید، در این هنگام جوانی وارد می شود، امام از او می خواهد به بالای مجلس بیاید.
همه تعجّب می کنند، آن ها با خود می گویند چرا امام از این جوان این گونه احترام می گیرد و او را بر همه ریش سفیدان مقدّم می دارد.
نگاه کن! این جوان تازه مو بر صورتش روییده است! اسم او «هشام بن حکم» است.
امام متوجّه می شود که احترامی که او از این جوان گرفته است برای دیگران گران آمده است، برای همین امام رو به آنان می کند و می گوید «این جوان با دست و زبان و قلب خود یار و یاور ماست».
با این سخن امام، همه می فهمند که ارزش هر کس به سن و سال او نیست، بلکه به علم و دانش اوست. هشام بن حکم از علم و دانش امام بهره ها برده است و همواره از حق اهل بیت(ع) دفاع می کند.۱۹۴

امام صادق(ع) تصمیم گرفته است برای تامین مخارج خود دست به تجارت بزند، او مقداری پول به یکی از خدمتکاران خود که نام او «مصادف» است می دهد تا کالایی را خریداری کند و به مصر ببرد.
مصادف با عدّه ای از تجار به سوی مصر حرکت می کند، آن ها وقتی نزدیکی های مصر می رسند، خبردار می شود که کالایی که همراه دارند در مصر کمیاب است. آنان هم قسم می شوند که کالای خود را گران تر بفروشند. وقتی آنان به مصر می رسند سود بسیار زیادی به دست می آورند.
اکنون مصادف به مدینه بازمی گردد و خدمت امام صادق(ع) می رسد و اصل سرمایه همراه با سود این تجارت را به امام تحویل می دهد. امام متوجّه می شود که سود این تجارت خیلی زیاد شده است، ماجرا را از مصادف می پرسد. مصادف ماجرا را تعریف می کند، امام به او می گوید: «شما قسم یاد کردید که در بازار مسلمانان گرانفروشی کنید؟ من نیازی به این سود ندارم»، و فقط سرمایه خود را برمی دارم و همه آن سود را به مصادف برمی گرداند.۱۹۵

چند نفر از کوفه به خانه امام صادق(ع) آمده اند و چنین می گویند: شما مُفضّل را نماینده خود در کوفه قرار داده اید در حالی که او با جوانانی رفت وآمد دارد که کبوترباز هستند!
امام به آنان نگاهی می کند و بعد قلم و کاغذی را می طلبد، نامه ای برای مُفضّل می نویسد و آن نامه را به آن پیرمردها می دهد تا آن را به مُفضّل تحویل دهند.
وقتی آنان به کوفه می رسند به خانه مُفضّل می روند و نامه امام را به او تحویل می دهند. مُفضّل نامه را باز می کند و آن را می خواند، بعد آن نامه را به همه می دهد تا بخوانند. امام در این نامه از مُفضّل خواسته است تا وسایلی را خریداری کند و برای او به مدینه بفرستد.
مُفضّل رو به همه می کند و می گوید:
ــ باید همه پول روی هم بگذاریم و دستور امام را انجام دهیم.
ــ این کار نیاز به پول زیادی دارد، باید مقداری فکر کنیم.
آری! برای آنان سخت است که دل از مال و ثروت دنیا بکنند. اینجاست که مُفضّل یک نفر را می فرستد تا به جوانان کبوترباز خبر بدهد که به اینجا بیایند.
بعد از لحظاتی همه آنان نزد مُفضّل می آیند، مُفضّل نامه امام را به آنان می دهد، وقتی آنان نامه را می خوانند می گویند: «چشم، ما مطیع فرمان امام هستیم».
آن ها از مُفضّل می خواهند مقداری صبر کند. آنان از خانه بیرون می روند و بعد از لحظاتی برمی گردند در حالی که با خود سکّه های طلای زیادی آورده اند. آنان سکّه ها را تحویل مُفضّل می دهند. اکنون مفضل رو به بقیّه می کند و می گوید: شما به من می گویید این جوانان را از خود برانم، شما فکر می کنید که خدا به نماز و روزه های شما محتاج است؟
همه، سرهای خود را پایین می گیرند، آن ها می فهمند که امام صادق(ع) این گونه خواسته است آن ها را امتحان کند، چرا که آنها حاضر نشدند از مال دنیا بگذرند، امّا این جوانان چگونه از فرمان امام خود اطاعت کردند!۱۹۶
برگرفته از کتاب صبح ساحل نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *