سیره عملی و رفتاری

پرتوی از سیره ی امام صادق (ع)

پیش از آنکه درخشندگی و پرتوهائی از رویه امام علیه السلام و اخلاق او را بیان نمائیم بیان امام مالک بن انس شیخ و رئیس
مذهب مالکی را در وصف آن بزرگوار نقل میکنیم امام مالک بن انس میگوید چشمان من کسی را که افضل از جعفر بن محمد
علیه السلام باشد چه از حیث دانش و چه از لحاظ تقوی ندیده است [صفحه ۷۱ ] و او (امام صادق) هیچگاه از سه خصلت فارغ نبود
یا روزه داشت و یا در حال نماز و عبادت و یا مشغول ذکر خدا بود – جعفر بن محمد علیه السلام از بزرگان زهاد و عبادی بود که از
خدا میترسید و حدیث بسیار نقل میفرمود و خوش محضر و خوش مجلس بود و محضرش بسیار مفید و هر وقت میگفت (قال
رسولالله) رنگش تغییر میکرد گاهی زرد و گاهی سبز میشد به قسمی که ممکن بود شناخته نشود او را علم ناطق و امام صادق
میگفتند و به انجام کارهای بزرگ و نیک معروف درهای بدی را بسته و درهای نیکوکاری را باز نموده بود امام صادق
علیه السلام عیبجو و بدگو و طماع و اهل خدعه و پر خور و عجول و ملول و پرگو و لاغی و طعنه زن و لعنت کن و پشت چشم زن
و پول جمع کن نبود و هیچ یک از این صفات در امام علیه السلام دیده نمیشد. روزی با گروهی از اصحاب خود به تسلیت و
تعزیت یکی از مصیبت دیدگان که فرزندش را از دست داده بود میرفت در بین راه بند نعلین او کنده شد امام فوری نعلین خود را
از پا درآورد و با پای برهنه مشغول راه رفتن شد ابن یعفور یکی از اصحاب امام پیش آمد و نعلین خود را از پا درآورده بند آن را
کند و به امام علیه السلام داد امام علیه السلام آن را نگرفت و به صورت جدی به او فرمود نه نه صاحب مصیبت اولی است به صبر تا
دیگری و به همان حال با پای برهنه به خانهی آن شخص رفت. امام علیه السلام همیشه شخصا از مهمانان خود پذیرائی میکرد و به
آنها هنگام رفتن همراهی نمینمود و برای آنها لذیذترین و گوارا ترین غذاها را بسیار فراوان و کافی فراهم نموده و به آنها تاکید
میفرمود که بی ملاحظه بخورند و میگفت کسانی که بیشتر به ما محبت دارند در خانهی ما بیشتر غذا میخورند روزی [صفحه
۷۲ ] یکی از مهمانان امام علیه السلام به او گفت یا ابو عبدالله این همهی بذل و بخشش برای چه اگر در زندگی میانهرو باشی همیشه
زندگانیت یک جور خواهد بود. امام علیه السلام فرمود ما مطابق امر خدا راه میرویم اگر خدا به ما وسعت داد ما هم در زندگی
وسعت میدهیم و اگر بر ما سخت گرفت سختی را بر خود هموار میسازیم. امام علیه السلام نزدیک شهر مدینه مزرعهای داشت که
آن را عین زیاد میگفتند و خرمای زیادی داشت و هنگامی که خرماها میرسید به نمایندگان خود دستور میداد که دیوار باغهای
آن مزرعه را از چند جا سوراخ نمایند تا اشخاص عابر بتوانند داخل باغ شده و به مقدار لازم خرما بخورند و در عین حال امر
میکرد که هر روزه ده سبد بزرگ (ثنبه) از خرما و رطب پر کنند و در محلهائی بگذارند که مردم بخورند این ظرفها هر یک برای
سیر شدن ده نفر کافی بود و هر وقت خالی میشد ده سبد دیگر به جای آنها میگذاردند و دستور میداد همه روزه به همسایگان
مزرعه پیرمردان و پیرزنان و اطفال و بیماران و زنان که نمیتوانند به مزرعهی امام علیه السلام بیایند برای هر یک از آنها (یک مد)
ببرند و موقع چیدن خرما مزد عمله و نمایندگان را از آن بدهند و مابقی را به مدینه حمل کنند و در مدینه برای خانوادههای محترم
و مستحقین به اختلاف دو و سه بار و یا بیشتر به اندازه ضرورت آنها میفرستاد و با این حال عایدات آن مزرعه چهار هزار دینار بود
که امام علیه السلام سه هزار دینار آن را در راه خدا انفاق میکرد و هزار دینار برای مصرف خانهی خود بر میداشت. روزی فقیری
از او چیزی خواست امام چهارصد درهم به او داد فقیر مزبور تشکر کرد و رفت ولی امام علیه السلام به خادمش فرمود مثل آنکه این
پول برای او کم بود او را بر گردان خادم عرض کرد این مرد از شما چیزی [صفحه ۷۳ ] خواست و شما هم دادید و او سپاسگزار شد
صفحه ۳۵ از ۱۰۲
و رفت. امام علیه السلام فرمود رسول خدا فرموده است بهترین صدقه آن است که شخص را بی نیاز کند. فقیر مزبور را برگرداندند
امام علیه السلام به او فرمود ما تو را بینیاز نکردیم این انگشتری را بگیر و بدان که آن را از من ده هزار درهم میخریدند هنگامی
که محتاج شدی آن را به همین قیمت بفروش و چون شب میرسید و هوا تاریک میشد یک ظرف چرمی (جراب) را پر از نان و
خرما و پول میکرد و آن به گردن خود میانداخت و به خانههای مستحقین مدینه میبرد و بین آنها تقسیم میکرد و او را
نمیشناختند تا آنکه امام علیه السلام وفات کرد و چون آن شخص خیرخواه را دیگر ندیدند دانستند که او جعفر بن محمد
علیه السلام بوده است. یکی از حجاج بیتالله در خانهی خدا خوابیده بود چون از خواب برخاست خیال کرد همیان پول او را بردهاند
با اضطراب از جای خود برخاست و دید مردی در آنجا مشغول نماز است و او را نمیشناخت آن مرد امام صادق علیه السلام بود به
امام علیه السلام عرض کرد و اصرار داشت که پول مرا بده امام علیه السلام از او پرسید چقدر پول در همیانت بود گفت هزار دینار
امام علیه السلام پول مزبور را به او داد آن مرد به جای خود برگشت ولی پس از ملاحظه اثاث خود همیان خود را یافت در این حال
به نزد امام علیه السلام برگشت و پولهای مرحمتی امام علیه السلام را آورد که پس بدهد و عذر خواست ولی امام علیه السلام از پس
گرفتن آن خودداری نموده فرمود چیزی که از دست ما خارج شود دیگر بر نمیگردد. مرد مزبور از دیگران پرسید این شخص
کیست به او گفتند او جعفر بن [صفحه ۷۴ ] محمد علیه السلام است مرد مزبور در حال انفعال شدید گفت البته او است که باید این
طور باشد و این کارها از مانند او ساخته است امام علیه السلام خانوادهی خود را از رفتن به پشت بام منع کرده بود و روزی وارد
خانه شد و دید کنیزی که مربی یکی از اطفال کوچک او بود روی نردبان ایستاده و بچه در بغل او است کنیزک چون امام را دید
خود به خود ترسید و طفل از دست او افتاد و اتفاقا از دنیا رفت و کنیزک فوقالعاده مضطرب شد و امام علیه السلام هم فوقالعاده
ناراحت گردید و رنگ معظم له پرید از او پرسیدند چرا این طور شدید فرمود این حالت برای مردن طفل نیست بلکه از آن جهت
ناراحتم که این زن از این کار مرعوب گردیده پس به کنیزک فرمود تو در راه خدا آزاد هستی و هیچ حرجی بر تو نیست. امام
علیه السلام روزی (مصادف) غلام خود را خواست و هزار دینار به او داد و فرمود عائلهی ما زیاد شده خوب است با این پول متاعی
خریده و به مصر بروی و آن را بفروشی که فایدهای از آن حاصل شود. مصادف هم چنین کرد و با تجاری که به مصر میرفتند
همسفر گردید و چون قافله نزدیک مصر رسید به یک عده از تجار که از مصر برمیگشتند برخورده از آنها از وضع متاعی که با
خود به مصر میبردند استفسار کرد و معلوم شد که متاع و مال التجارهی آنها بسیار کمیاب و مورد احتیاج اهل مصر است و خوب
فروش میرود به این جهت تجار مدینه با هم قرار گذاردند که متاع خود را چهار برابر یعنی هر ربع دینار سرمایه به یک دینار
بفروشند زیرا زمینهی آن خالی است و چون تجار مدینه متاع خود را فروختند و به مدینه برگشتند مصادف شرفیاب حضور امام
[ علیه السلام گردید و دو کیسه پول خدمت امام گذارده گفت فدایت شوم این کیسه راس المال و کیسهی دوم سود آن [صفحه ۷۵
میباشد امام علیه السلام فرمود این ربح زیاد است و شما چگونه معامله کردید که به این نتیجه رسیدید مصادف جریان را به عرض
رسانید امام فرمود سبحان الله شما قرار گذارده و با هم قسم خوردید که مال خود را حتما به آن مبلغ بفروشید! و سپس یک کیسه را
برداشت و فرمود این رأس المال من و به آن یکی احتیاج ندارم (ای مصادف مقابل شمشیر رفتن آسانتر از کسب حلال است)
فرزندش اسماعیل بزرگترین فرزندان او بسیار در نظرش عزیز بود و بسیار به او علاقه داشت به درجهای که بعضی از اصحاب امام
علیه السلام تصور میکردند بعد از او امام خواهد بود. این پسر بزرگوار مریض شد و امام علیه السلام بسیار محزون و غمگین گردید
و چون وفات کرد اصحاب خود را جمع کرده غذاهای بسیار خوب و لذیذ برای آنها آورد و به آنها تاکید نمود که به راحتی
مشغول خوردن غذا شوند اصحاب دیدند که به هیچ وجه آثار حزن و اندوه در چهره امام علیه السلام نمودار نیست و حالت امام
علیه السلام برخلاف انتظار آنها بود پرسیدند که چگونه امام علیه السلام با این مصیبت بزرگ اظهار تأثر نمیکند امام علیه السلام در
جواب آنها فرمود اسماعیل راستترین خبر را از طرف راستگوترین مقام به من داد که من و شما و همه مردم خواهند مرد در این
صفحه ۳۶ از ۱۰۲
صورت چرا باید متأثر بود.
برگرفته از کتاب الإمام جعفر الصادق علیه السلام نوشته: احمد مغنیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *