حوادث، وقایع، هجرت

چرا امام صادق (ع) از خلافت دوری کرد

ممکن است بعضی بگویند که جعفر بن محمد علیه السلام با آنکه میدانست شایستهترین فرد برای تصدی خلافت است و تمام مردم
موثق و با ایمان میدانستند که تمام عناصر لازمه خلافت اسلامی در او جمع است و کسی غیر از او حقا به شایستگی او نیست و
عموم امت اسلام اعم از علماء و رؤساء و [صفحه ۷۶ ] سرشناسان و رؤسای عشایر و قبایل در صورت مطالبه خلافت از طرف او
مطالبه او را تعدی بحق کسی نمیدانستند پس چرا امام علیه السلام اقدام نکرد و اگر اظهارات جمعی ساده لوح یا احمق را هم بر این
ایراد اضافه نمائیم که چرا مثل جدش علی بن ابیطالب علیه السلام که با معاویه جنگید و چرا مثل حسن بن علی علیه السلام که سپاه
فراهم و در مقابل همان معاویه ایستادگی کرد و چرا مثل حسین بن علی علیه السلام جان خود و جان فرزندان و برادران و اصحاب و
عمو زادگان خود را فدای دین کرد ننمود؟ اگر این اظهارات را بشنویم باید بگوئیم بلی امام صادق علیه السلام و پدران و فرزندان او
همگی محقتر و شایستهترین افراد برای تصدی خلافت مسلمین بوده و لباس خلافت اسلامی فقط بر اندام آنها زیبا بود و بس و علی
الظاهر مصلحت امت محمد علیه السلام و دین او اقتضا داشت که امام صادق علیه السلام زمام دین و دنیای مسلمانان را به دست
بگیرد تا امور مسلمین به دست یک عده مردم پست و فرومایه از بنیامیه و بنیعباس نیفتد – و گر چه به خوبی میدانیم که علی
علیه السلام با معاویه جنگید و دست آخر غلبه کرد و سپاه حق بر باطل چیره شد – آری اینها را میدانیم ولی حیلهی عمروعاص که
قرآنها را بر نیزه کرد و گفت قرآن باید بین ما حکم شود و پیشنهاد او به این صورت در مردم ساده و احمق از یک طرف و خیانت
عدهای از رؤساء و اصحاب ظاهری او از طرف دیگر علی علیه السلام آن یگانه مرد عالم اسلام و آن شجاع منفرد دنیای روز و عقیده
مقدس او را که به نفع همان مردم ساده و خائن هر دو بود در نظر نمیآوریم که چگونه راه چاره را بر علی علیه السلام بست زیرا او
کسی نمود که باطل را با باطل چاره کند و نتیجه آن شد که اصحاب علی علیه السلام امر امام خود را به زمین گذارده و از او تمرد
کردند [صفحه ۷۷ ] و با او به تندی صحبت نمودند و امام علیه السلام که با صدای بلند فریاد کرد (ای مسلمانان و ای اهل حق این
کار خدعه و نیرنگ است به خدا قسم نیرنگ است من امام شما هستم از من پیروی کنید والا در هر دو جهان زیان و خسارت به
شما میرسد) جواب تندی دادند. امام فرمود این مرد یعنی معاویه و آن مرد یعنی عمروعاص هر دو حیلهگر و شقی اغفال گر
احساس شکست کردهاند که به این حیله متوسل شدهاند و یقین به هزیمت نمودهاند که به این حیلهی عوام فریبانه دست زدهاند –
بلند کردن قرآن بر نی که من میدانم قرآن چیست حیله است اینها و این مردم از کسانی هستند که نفهمیدهاند ولی خود را به
فهمیدگی زده و اظهار به احترام قرآن میکنند ولی قرآن را نمیشناسند ای مسلمانان گول این خدعه و نیرنگ را نخورید و به راه
خود بروید پیروزی نصیب شما شده و سپاه معاویه فرار کرده است. ولی این اقدام امام علیه السلام هم مؤثر نشد و اصرار او به جائی
نرسید و چون با این بیانات صریح اتمام حجت کرده بود ساکت شد در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشت و تماشا
میکرد و چون به او گفتند ابوموسی اشعری و عمروعاص برای حکمیت معین شدند دوباره امام علیه السلام مردم را متوجه اشتباه
آنها ساخت و آنها را از این کار برحذر داشت و نیرنگ دیگر معاویه را گوشزد مردم کرد – ولی در آن مردم اغفال شده مغرض اثر
نکرد. در این مرتبه هم احساس کرد نزدیک است اختلاف بین سپاهیان او شدید شده و فتنهی دیگری برپا و خون بی گناهانی
ریخته شود ناچار برای حفظ جان مردمی که زیر پرچم او بودند دوباره سکوت کرد و پس از اعتراض بر [صفحه ۷۸ ] این حکمیت و
شنیدن جواب تند از بعض دیگر حرفی نزد و دو نفر خائن برای این کار تعیین شدند. این اتفاق ناگوار و تلخ اولین درسی بود که
امام صادق علیه السلام از جریان کار جد بزرگوارش علی علیه السلام که مسلمانان شرق و غرب عالم اسلام همگی او را به خلافت
پذیرفته و احدی تصور نمیکرد او را خلع نمایند یا کسی با او معارضه کند گرفت. آری تمرد معاویۀ بن ابی سفیان و پناه بردن او به
صفحه ۳۷ از ۱۰۲
مردم شام که بیست سال آنها را مطابق میل خود تربیت کرده بود آن گرفتاریها را برای عالم اسلام به وجود آورد. معاویه بعد از
واقعهی صفین به آن صورت که دیدید پادشاه شام شد و باد به بینی خود انداخت و در تمرد بسیار ایستادگی کرد و در گمراهی
اصرار ورزید و خود را مستقل ساخت و دیگر فکری جز آرزوی فوت یا قتل علی علیه السلام را نداشت که به آن هم رسید و پس از
قتل علی علیه السلام راه را برای رسیدن به خلافت در برابر خود بازدید و درصدد شد که شرق و غرب را زیر سلطهی خود قرار دهد
پدر ائمهی اطهار کشته شد و خلافت به حسن بن علی علیه السلام رسید در این حال معاویه دوباره از جا برخاست و ترس دوباره
گریبان گیر او شده و قلبش طپید زیرا میدانست حسن بن علی علیه السلام بر حق است و لیاقت تصدی خلافت را به طور کافی دارد
و سوابق علمی و فضیلت و شجاعت و نزدیکی رسول صلی الله علیه و آله و سلم و آن که تمام مسلمانان او را شایسته میدانند و
موقعیت او را در دنیای فضیلت به خوبی میشناسند همه را میدانست و او را سخت آزار میداد – ترس بر معاویه غالب و آن ساعت
را ساعت خطرناکی دانست زیرا حیات بنیامیه به آن بسته بود یا باید بمانند یا از بین بروند – لذا درصدد شد جدا از خود دفاع کند
و اطرافیان خود را جمع کرد و تمام [صفحه ۷۹ ] حیلهگریها و نیرنگ های خود را متمرکز ساخت و دست خود را در برابر
سوداگران دنیا به خوبی باز کرد و جاسوسان خود را همه جا فرستاد و پولها و اموالی که بسیار فراوان تهیه دیده بود در اختیار رؤساء
قبایل حوزهی خود گذارد و قلب سپاه حسن بن علی علیه السلام نیز به عراق روانه ساخت زیرا معتقد بود آخرین مرحله این مرحله
است یا باید از بین برود و یا به خوبی بماند و فرزندان و فامیل خود را بر اریکهی سلطنت بنشاند و خلافت اسلامی را تصاحب کند
و روی این حسابها حسن بن علی علیه السلام به اندیشه فرو رفت و خود را مکلف دید برای حفظ و حراست دین جدش قلب و دست
و زبان خود را به کار اندازد و مسلمانان را در نظر آورد و به عراقیان توجه کرد و به نظرش رسید سپاهیانی آماده و لشکریانی مطیع
و مردمی با حرارت حاضر داشته و مردم از ظلم و ستمگری بیزار و دلهای آنها در جوش است و به علاوه مردم اقطار دور از مهد
اسلام را هم به نظر آورد و آنها را هم مردمی آماده یافت و بوی خوشی استشمام کرد و تصور کرد چشمان آنها در راه غیرت بر
دیانت اسلام سرخ و گوشها برای شنیدن ندای حق حاضر است و یقین کرد او را یاری مینمایند لذا در مقام شد تیر اول را از عراق
در کمان بگذارد و بعد تیرهای دیگر را به طرف دشمن رها کند و دستجات سپاه را یکی پس از دیگری اعزام دارد و چون این
دورنما ها به نظرش میآمد و از طرفی مردم عراق را میدید که چگونه از او اظهار اطاعت میکنند به آنها اعتماد و تصور کرد
میشود با دست این مردم به سینه ستمکاران زد و میتوان با کمک آنها جنگید و یقین کرد پیشرفت خواهد کرد به این ترتیب بر
خود لازم دید با ستمکاران بجنگد و امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را از وضع موجود نجات دهد و هر نهضتی البته بدون
جنگ و [صفحه ۸۰ ] خونریزی نتیجه نداشت لذا خود را موظف دید با معاویه بجنگد و تأمل دیگر جایز نیست و باید رفت حسن بن
علی علیه السلام سپاهیان خود را جمعآوری کرد با عده لازم از مسلمانان عراق مهیای جهاد شدند و امام علیه السلام هم لباس جنگ
پوشید و بر رأس سپاه عراق قرار گرفت تا مردم را در راه رضای خدا به طرف سعادت راهنمائی کند ولی بذل و بخششهای معاویه به
عراقیان که جیب و بغل خائنین را پر از طلا و نقره ساخته بود آنها را وادار کرد در مقام توطئه باشند و فتنه را در دل نگاه داشتند تا
فرصتی به دست آورده و مقدمات انقلاب داخلی و فتنه را فراهم سازند لذا چیزی نگذشت که آن سپاه جرار و آن مردم گرم و پر
هیجان تغییر رویه دادند و امام علیه السلام چشم خود را باز کرد و دید رؤسای سپاه او و جمعی از مردم اجیر در رفتن سستی کرده و
اعتراض میکنند و از دور و نزدیک به او تذکر میدادند که باید از فتنه پرهیز کرد و نباید خونهای مسلمانان ریخته شود – ما جنگ
نمیخواهیم – جنگ نمیخواهیم و امام علیه السلام با تمام صدای خود به قسمی که صدایش گرفت بر آنها فریاد کرد این امر خدعه
و حیله و نیرنگ است از خدا بپرهیزید و دین خود را حفظ کنید و عهد خود را که بستهاید فراموش ننمائید پس چه عهدی بسته
بودید؟ ولی مخاطبین او زنده نبودند تا ندای امام خود را بشنوند و چشم و دل رؤسای آنها کور شده بود زیرا تحت تأثیر پولهای
معاویه رفته بودند و چون دیدند اصرار بر جنگ دارد او را تهدید به کشتن نمودند و انواع آزار و اذیتها را به او روا داشتند امام
صفحه ۳۸ از ۱۰۲
علیه السلام در این حال بهر جهت که نظر انداخت خود را تنها دید و ناصر و یاوری در بین آن همه مردم به ظاهر مطیع نداشت
[صفحه ۸۱ ] ناچار مطابق میل آنهائی که پیشنهاد صلح به او میکردند با صلح موافقت کرد و تنازل نمود و میدانست معاویه چه
مقصودی دارد و چه نیتی در دل میپروراند از خبث سریره و عقیدهی او به خوبی آگاه بود – لذا در صلحنامه شروطی مقرر داشت
ولی معاویه نقض عهد کرد و پیمان خود را شکست و از همین جا مجرای تاریخ اسلام عوض شد. و عجب این است که عدهای از
جوانان تحصیل کرده ما گمان میکنند حسن بن علی علیه السلام از مقابلهی با معاویه پرهیز میکرد یا میترسید یا از ریخته شدن
خون خود مضایقه داشت این حرفی است که شاید حالا هم بسیاری از مسلمانان آن را بر زبان میرانند ولی به اصل قضایای تاریخی
جاهلند و اوضاع و احوال روز را در نظر نمیگیرند و به منطق روزگار و سیرهی رجال خائن آن روز گوش نداده و نمیدهند آن
فلسفه باف های بی خبر فکر نکردهاند که اگر این معنی که خود میگویند درست باشد پس امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم که
این کار را کرد اشتباه کرده یا العیاذ بالله ترسیده زیرا وقتی که معاویه قرآنها را روی نیزه بالا برد او عقبنشینی کرد در حالی که تا
به امروز کسی غیر از خوارج نگفته و از کسی نشنیدهایم که علی علیه السلام در واقعهی صفین متهم به ترس و جُبن شده باشد
(خوارج هم ایراد بر تحکیم داشتند که خود مقدمات آن را به علت آنکه تحت تأثیر عمل خدعه آمیز معاویه رفته بودند فراهم کرده
بودند) ولی متأسفانه زیاد شنیدهایم که حسن بن علی علیه السلام را به این تهمت متهم مینمایند – با آنکه قضیه حسن علیه السلام و
علی علیه السلام با هم فرقی نداشته و شاید قضیه حسن بن علی علیه السلام در حد خود مهمتر است این هم درس دیگری بود یعنی
حادثه و رفتار اهل عراق و اصحاب امام حسن [صفحه ۸۲ ] ابن علی علیه السلام درس تلخ دیگری بود که امام جعفر بن محمد صادق
علیه السلام گرفته بود. و اما شهید بزرگ عالم اسلام حسین بن علی علیه السلام به عقیدهی من (نویسنده کتاب) هر کس مدعی شود
که حسین بن علی علیه السلام میدانست در این سفر خود و اصحاب و فرزندان و یارانش کشته میشوند و او از حجاز به قصد
شهادت حرکت کرده گناه میکند. زیرا به عقیدهی من (نویسندهی کتاب) حقیقتی که حسین بن علی علیه السلام بر آن تکیه داشت
و به آن معتقد بود و با همان عقیده از حجاز به عراق سفر کرد امری است که ادعای علم او به کشته شدن را باطل میسازد و آن
حقیقت را تاریخ مثل بسیاری از قضایای دیگر برای ما روشن ساخته است هزارها نامه و دهها قاصد بود که از عراق به امام رسید. و
این نامهها تماما از مردمان سرشناس و رؤساء و پیرمردان متعین و مردان کامل و از طرف شیوخ و رؤساء قبایل و بزرگان هر طایفه و
عشیره و اعیان و رجال مختلف عراقی بود اجمالا آن که عراق به طور کلی و سرتاسر آن تشنهی دیدار فرزند رسول خدا صلی الله
علیه و آله و سلم بوده و او را اولی و احق از هر کس میدانسته و بزرگان آنها در تمام آن نامهها امام علیه السلام را دعوت به آمدن
به عراق نموده و اصرار کرده بودند و مضمون نامهها همه یکی و نوشته بودند یابن رسولالله دلها در التهاب شوق زیارت تو است و
تو را از جان و دل دوست داریم و شمشیرهای ما حاضر است که در راه تو به کار افتد و ما همه چشم به راه تو هستیم آری نوشتند و
زیاد هم نوشتند و از او خواستند و اصرار کردند و الحاح نمودند و خواهش کردند و التماسها نمودند – حسین بن علی علیه السلام
با این هزارها نامه آن هم از طبقات مردم سرشناس [صفحه ۸۳ ] در مقابل امر مهمی قرار گرفت و مکلف به امر واجبی شد که راه
گریزی نداشت و نمیتوانست از این تکلیف که به عهدهاش افتاده شانه خالی کند و تصور میکرد مردم عراق متوجه خطاهای
گذشته خود شده و میخواهند کفارهی گناهان و بدیهائی که با پدر و برادرش کردهاند بدهند و گویا بر آنها ثابت شده است که بد
کرده و حالا توبه کردهاند و توبه که یک امر مشروع و قابل اعتمادی در اسلام میباشد باید قابل توجه گردد. حسین بن علی
علیه السلام اینطور تصور کرد ولی در عین حال ذهنش خالی از شک و شبهه از آن مردم دنیا طلب و بندگان درهم و دینار نبود لذا
احتیاط کرد و پسر عمش مسلم بن عقیل را که مورد اعتمادش بود به عراق فرستاد تا از نزدیک اوضاع را بررسی کند و حقیقت مال
را به دست بیاورد و دلهای مردم را بیازماید و خبر قطعی را به او گزارش دهد. مسلم بن عقیل جوان ساده و عادی نبود بلکه جوانی
بصیر و مطلع از رموز کار و دارای دانش و فضیلت سرشار و درایت به احوال مردم بود مسلم بن عقیل به عراق حرکت کرد و
صفحه ۳۹ از ۱۰۲
عراقیان مقدم او را چنان استقبال کردند که نظیرش در آن روزگار اتفاق نیفتاده بود و قدم او را عزیز و گرامی داشتند و از او
فوقالعاده تجلیل نمودند و بیش از حد انتظار نسبت به او اظهار علاقه و عشق کردند. و چون مسلم آن اوضاع و احوال را دید و با
سرشناسان عراق مذاکره کرد پس از تامل و دقت در کارها نامهای به عمو زادهاش حسین بن علی علیه السلام نوشت که زودتر
حرکت کند. و نوشت که در مردم احساس حسن نیت میکند و طرز رفتار و عمل آنها نشان میدهد که راست میگویند و فقط تو
را میخواهند و دنبال دیگری نمیروند [صفحه ۸۴ ] حسین بن علی علیه السلام که این نامه را خواند خانواده و خویشان و نزدیکان
خود را جمع کرده به نام خدای بزرگ متوجه عراق شد و چون به خاک عراق رسید بدون مقدمات طولانی در مقابل غرور و
خیانت مردم کوفه نسبت به عموزادهاش قرار گرفت و شنید که مسلم را کشتهاند و کسی که به او پناه داده و جماعتی از بستگان و
کسان او را هم به قتل رساندهاند. حسین بن علی علیه السلام که این خبر را شنید و به حقیقت امر آگاه گردید تصمیم گرفت به
مدینه برگردد ولی موفق نشد زیرا سپاه یزید بن معاویه که اهل کوفه و حتی آنهائی که به او نامه نوشته و در بین آنها بودند در عراق
تجمع کرده و امام علیه السلام در بین سپاه کوفه و شام محصور شد و آنچه خواست که به حجاز برگردد فشار آنها بر او زیادتر
گردید و بالاخره او را بین دو چیز مخیر کردند که ثالث نداشت یا کشته شدن یا بیعت با یزید و امام علیه السلام مرگ را بر بیعت
ترجیح داد بنابراین حسین بن علی علیه السلام نمیدانست در چنین دامی خواهد افتاد و کشته خواهد شد و اگر میدانست از مدینه
بیرون نمیآمد ولو در آنجا کشته شود زیرا در هر حال مرگ را بر بیعت با یزید ترجیح میداد زیرا میدانست اگر بیعت هم بکند
کشته خواهد شد و پس از تسلط یزید بر او قطعا موجبات قتل امام علیه السلام را فراهم میکرد زیرا حسین بن علی علیه السلام را
یگانه رقیب واقعی خود میدانست. و به هر حال مسلمانان قلبا با حسین بن علی علیه السلام بودند و حتی دشمنان او هم میدانستند
که حق با او و از او سرچشمه گرفته است ولی خیانت یک عده مردم خائن و پست فطرت که دور یزید را گرفته و حسین علیه السلام
را رها کردند سبب شد که این وضع پیش آید – و یزید هم میدانست این [صفحه ۸۵ ] مردم روزی پشیمان شده و به طرف حسین
بن علی خواهند رفت و فعلا برای پول و آجیل و به قصد تحصیل مال و مقام دور او جمع شدهاند و آنها را نمیتوان به عنوان سرمایه
خود به حساب آورده و به آنها برای همیشه اعتماد کند. و بالاخره حسین بن علی علیه السلام و یزید بن معاویه هر دو میدانستند که
یک دنیای واحد هیچ وقت به دامان هر دو نخواهد افتاد و اگر حسین علیه السلام زنده میماند یزید بر دنیای خود از او میترسید و
از انقلابات روزگار بیم داشت و میترسید تخت و تاج او که تازه به آن رسیده از دستش برود و همیشه خواب آشفته میدید و
دائما در حال اضطراب بود و ناچار باید او را بکشد تا خیالش آسوده باشد و به هر حال ولو بطور سری هم بود حسین بن علی
علیه السلام را میکشت تا به راحتی بخوابد و به تخت خود تکیه زند و هم چنین امام علیه السلام میدانست که اگر با یزید بیعت کند
یزید و دوستان او از این بیعت استفاده کرده و در تمام کشورهای اسلامی به اصطلاح امروز تبلیغات زیادی مینمایند و همه جا فریاد
خواهند زد که حسین بن علی علیه السلام با یزید بیعت کرده است و از این بیعت میلیونها مسلمان گول میخورند و تصور میکنند
یزید بر حق بوده و از دل و جان به او میگروند و شمشیرهای خود را به نفع او به کار میبرند و در راه بقای سلطنت او جانفشانی
خواهند کرد و میدانست که به این امر احتیاج شدیدی دارد زیرا یزید از بین خلفای اموی و عباسی اولین خلیفهای بود که حتی
اطفال مسلمان هم او را میشناختند. بنابراین حسین بن علی علیه السلام میدانست که در هر حال کشته خواهد شد چه بیعت بکند و
[ چه نکند و مسلمانان به خوبی او را میشناختند او کسی نبود که پیروی از اوضاع حاضر کند اباء نفس حسین علیه السلام [صفحه ۸۶
و مآل اندیشی او که عواقب امور را به خوبی تشخیص میداد هیچ وقت او را حاضر به بیعت نمیکرد و یزید هم به شرحی که
توضیح دادیم مطابق حساب خود نمیتوانست از قتل حسین علیه السلام صرف نظر نماید و ناچار در آن اوضاع و احوال حسین بن
علی علیه السلام ایستادگی کرد تا کشته شد و هر یک از ائمه علیه السلام در چنان اوضاع و احوالی بودند که حسین علیه السلام بود
همان کار را میکردند. علی علیه السلام در نظر خلق و در پیشگاه خدا معذور بود که در واقعه صفین پس از رسیدن به فتح ناچار
صفحه ۴۰ از ۱۰۲
حکمیت را برای حفظ جان مسلمانان پذیرفت و جنگ را برای حکمیت ظالمانه و تحمیلی مردم بر او متوقف ساخت و همچنین
حسن بن علی علیه السلام در صلح با معاویه معذور و مجبور بود و خدا و خلق دانستند که چارهای نداشت سپاهیانش علیه او
شوریدند و او را تنها گذاردند و دنبال پول معاویه رفتند [ ۵] و همچنین حسین بن علی علیه السلام که شهادت را پذیرفت و نزد خدا
و خلق معذور بود و جان خود و فرزندان خود را که هر یک شمع فروزانی در عالم وجود بودند در راه احیای دیانت اسلام فدا کرد
۶]. [صفحه ۸۷ ] با مقدمات فوق الذکر امام صادق علیه السلام پس از آن پیشامد ها و آن حوادث قابل اعتبار و مصائب و مشکلات ]
که برای جد بزرگش علی بن ابیطالب ابو الائمه علیهم السلام فراهم شد و مشکلاتی که برای حسن بن [صفحه ۸۸ ] علی علیه السلام
پیش آمد و مصائبی که به جدش حسین بن علی علیه السلام رسید و پس از مشاهدهی مصائب بسیار دیگری که به خانوادهاش
اهلالبیت وارد شد و دیدن آنکه چگونه مردم با عقیدهی قلبی که به آنها داشتند آنها را در آتش [صفحه ۸۹ ] انداخته و کنار رفتند و
همه را تسلیم شمشیر دشمن و مرگ کردند و دنبال شهوات پلید خود رفتند و چگونه بنیامیه و دو نفر از بنی العباس (تا تاریخ حیات
امام صادق علیه السلام) به منظور رسیدن به مقام سلطنت بنام خلافت اسلامی عدهی بیشماری از آل علی علیه السلام را با قرابتی که با
آنها داشتند با انواع عذاب و شکنجه کشتند و دید که زید بن علی بن الحسین علیه السلام و پسرش یحیی بن زید و محمد بن عبدالله
بن الحسن ملقب بنفس زکیه و شهداء فخ و دهها شهید دیگر را چگونه کشتند و دید که چگونه با اشراف آل محمد صلی الله علیه و
آله و سلم رفتار نمودند. به اتمام این احوال آیا شایسته بود که امام صادق علیه السلام قیام کند؟ آیا این امور و این پیشامد ها موجب
عبرت نبود؟ و آیا این وقایع درسهای قابل توجهی از وضع روزگار مردم دنیا طلب دروغگو نبود؟ و آیا باز هم باید به آن مردم
اعتماد کرد؟ لذا به فرزندان خود سفارش کرد که نباید به مردم اعتماد نمایند و نباید خود را گرفتار کاری کنند که برخلاف رضای
خدا باشد – و البته واضح است که اگر قیام هر یک از آنها ولو به قتل آنها منجر شود مطابق رضای الهی بود قطعا اقدام مینمودند
چنان که علی بن ابیطالب و حسن و حسین بن علی علیه السلام آنچه صلاح بود کردند و دیانت را در موقع خود از سقوط نجات
دادند. اینک با توجه به مراتب فوق الذکر میفهمیم که ابو عبدالله الصادق علیه السلام چرا به این فکر نیفتاد که خود را کاندید
خلافت کند و فقط کمر همت در خدمت به خلق بست و در راه توسعه علوم و تعمیم فرهنگ و اخلاق کوشش [صفحه ۹۰ ] نمود و
زندگانی خود را وقف بر این نوع از فداکاری نمود و قسمتی از خدمات او همان است که تا به حال در این کتاب خوانده و بعدا
میخوانید
برگرفته از کتاب الإمام جعفر الصادق علیه السلام نوشته: احمد مغنیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *